یادها

يادداشتهايی از آصف فکرت

My Photo
Name:
Location: Ottawa, Canada

Thursday, February 23, 2012

چند روزی در آلمان - بخش نخست

در هامبورگ
این سفر من به آلمان در اصل به خاطر دیدار شاهرخ فکرت بود. شاهرخ در حدود چهارده سال است که در هامبورگ زندگی می کند. چند روزی که با او بودم بسیار خوش گذشت. چه در خانه و چه در بیرون بسیار مهربانی کرد و مرا به جاهای دیدنی برد. از موزیمها دیدن کردیم، گالریها و برخی از جاهای معروف و دیدنی را دیدیم .
در هامبورگ دوستان قدیمی تشریف دارند. یکی از دوستان بسیار عزیز و مهربان استاد عبدالوهاب مددی هنرمند و موسیقیدان محبوب و معروف است. استاد مددی از قدیمی ترین دوستان من هستند که در سال 1345 خورشیدی یعنی چهل و پنج سال پیش – زمانی که من تهیه کنندۀ برنامه های ادبی و هنری رادیو بودم، با ایشان آشنا شدم و به لطف و مهربانی ایشان این دوستی تا امروز ادامه یافته است. استاد مددی انسان نجیب، فروتن، مردمدار، و در فن خویش صاحب مطالعه و دارای تحصیلات عالی است. استاد مددی هراتی است و از دودمان تیموریان نیز هست. اتفاقاً چند روز پیش والدۀ ماجدۀ شان در هرات وفات یافته بودند و بنده در مجلس ختم ایشان در هامبورگ حاضرشدم و درآنجا از کثرت شرکت کنندگان در مجلس ترحیم دریافتم که تاچه پیمانه استاد مددی با مردم روابط خوب اجتماعی دارد.
با توجه به احترام خاصی که به مددی دارم ناگزیر دستورش را اطاعت کردم و شبی را شاهرخ و ینده در خدمت ایشان و در دولتخانۀ ایشان گذرانیدیم. و تیموری وار پذیرایی شدیم.

شبی هم در خدمت دوستان همزبان گذشت. از حسن اتفاق، محفل ماهانۀ انجمن فرهنگی افغانان مقیم هامبورگ دایر بود. آقای فضل الله رضایی مدیر محترم انجمن و دوستان دیگر بنده را نیز به آن انجمن دعوت فرمودند. آقای فضل الله رضایی مرد ادیب و فاضل و از دوستان قدیمی بنده هستند. شب پرخاطره و خوشی بود. تقریباً از دوران مختلف زندگی در نخستین میهن ما کسانی در این اجتماع بودند. از دوستان کابل، هرات، دوستان ایرانی و دوستانی دیگری که برای نخستین بار خدمت شان می رسیدیم. جمعی از دوستان هنرمند ایرانی و افغان پارچه های خوبی با هم اجرا کردند و از همنوایی بسیار منظم شان معلوم بود که دوستان همزبان و همدل خیلی خوب با هم انس و الفت دارند. جناب رضایی کلمات محبت آمیزی در حق بنده گفتند و شعری هم که خودشان از وبلاگ بنده برگزیده بودند بسیار خوب قرائت کردند. از بنده نیز خواستند که کلماتی به عرض برسانم که اطاعت کردم. برخی دوستان دیگر هم مطالبی را فرمودند و اشعاری هم خواندند. چون گزارش مختصری از این شب فرهنگی را در سایت کابل ناتهــ گذاشته اند، از تکرار آن در اینجا خودداری می کنم.




از چپ به راست: استاد مددی و آصف فکرت



آقای رضایی جوان فرزند فضل الله رضایی در کنار شاهرخ فکرت





از چپ: استاد مددی، نگارنده (آصف فکرت) و جناب فضل الله رضایی





از چپ: استاد مددی، نگارنده(آصف فکرت) و جناب حجازی



از راست: استاد شبگیر پولادیان، نگارنده (آصف فکرت)، و استاد مددی



با مدیر موزۀ افغانستان در هامبورگ




در موزیم افغانستان - شهر هامبورگ




آصف فکرت با استاد مددی در خانۀ استاد


چندروزی در آلمان - بخش دوم

در فرانکفورت



آصف فکرت با نواسه ها و مادرشان نوش آفرین فکرت




از هامبورگ بایست به فرانکفورت می رفتم. آنجا مارسل، لیندا، مارتین و پدر و مادرشان در شهر گریسهایم، در نزدیکی دارمشتات زندگی می کنند. البته اقوام و دوستان دیگری نیز در فرانکفورت هستند. قرار بود نوش آفرین فکرت پدر را در فرودگاه پذیرا شود زیرا شوهرش رضا مهدی در آن ساعت برسر کار بود. این موضوع باعث نگرانی من بود، زیرا این نخستین بار بود که نوش آفرین در بزرگراه رانندگی می کرد. اما در فرودگاه نوش آفرین و دوستش مژگان بیدمشکی پور را خندان و سرحال یافتم از دیدن مارتین تعجب کردم که چرا لاغر شده است اما معلوم شد که مارتین نه بلکه آرمین سلمانی پسر مژگان است که همکلاس مارتین است و بسیار به هم شباهت دارند. مژگان که دوست نوش آفرین است محبت فرموده نوش آفرین را در رانندگی در بزرگراه تنها نگذاشته بود. آرمین را بسیار پسر مودب و مهربان و خوش صحبت یافتم و چون خیلی از او خوشم آمد خواهش کردم که چند دقیقه در رستوران نزدیک بنشینیم. نشستیم و آنقدر که میزبانان ما فرصت داشتند صحبت کردیم.


مارتین و بابابزرگ در تالیا
آصف فکرت در شهرهایدلبرگ



مارسل و لیندا در کتابفروشی تالیا


مارتین مهدی در کافۀ کتابفروشی تالیا


مارسل و لیندا در کافۀ کتابخانۀ تالیا


مارتین در کافۀ تالیا



مارتین مهدی پنج سال دارد. بلند پرواز، حق شناس و پر انرژیست. تا چندی پیش فارسی را بسیار خوب صحبت می کرد. معانی مختلف و مترادفات هرکلمه را می دانست. اما همین که وارد کلاس مقدماتی مهدکودک یا آموزشهای پیش از مکتب شد، ناگهان با زبان فارسی وداع کرد و از بیخ آلمانی شد. دلش می خواست با من زبان نافهم هم به آلمانی سخن بگوید یا که اصلاً سخن نگوید. به هرحال برای آنکه مرا ممنون احسان خویش بسازد گاهگاه کلمه یی به فارسی می گفت. برای اینکه از انرژی خداداد و تحرکات فراوان او استفادۀ درست شود، او را به کلاس کونگ فو – که تصورمی کنم نوعی کاراته است، شامل ساختند. مارتین این کلاس را بیش از همه پسندید و دلش می خواست به جای همه کلاسها تنها به کلاس کونگ فو برود. چند روز پیش مارتین به خانۀ دوستش آرمین سلمانی رفته بود. مامان آرمین او را برای صرف نهار (غذای چاشت) نگه داشت. بعد از صرف غذا مادرش دنبال مارتین آمد و با عجله او را برد. اما در میان راه مارتین گفت که چیزی را فراموش کرده و باید حتما به خانۀ آرمین برگردد. مادر مجبوراً با او برگشت. مارتین به مادر آرمین گفت که از غذای خوشمزۀ شما تشکر و به مادر گفت که همین تشکر یادم رفته بود.

آرمین سلمانی و مارتین مهدی


این تابلو را مارسل برای بابابزرگ کشیده است


مارسل مهدی در اتاقش



مارسل مهدی ده سال دارد. آلمانی و فارسی را خوب می داند و انگلیسی را هم تا حد زیادی آموخته است و می تواند بنویسد و بخواند. به کارهای تخنیکی بسیار علاقه دارد. برنامه های کامپیوتری را نیز خوب می داند. اهل مطالعه هم هست. وقتی با او به کتابفروشی تالیا بودیم، خواستیم از طریق برنامه های کامپیوتری بعضی چیزها را که به آن احتیاج داشتیم پیدا کنیم و انواع و قیمتهای آنها را بدانیم. مارسل به حدی در این کار سرعت داشت که پدرش و من نمی توانستیم همپای او صفحات را تعقیب کنیم. ناچار التماس می کردیم که لطفا کمی آهسته تر که ماهم بتوانیم بفهمیم. مارسل افزون بر درسهای عادی مدرسه، کلاس ورزش را تعقیب می کند. کمربند کلاس کاراته را نیز گرفته و به کلاس موسیقی هم می رود و گیتار می نوازد. از خصوصیتهای مارسل شدیداً عاطفی بودن و حساس بودن اوست. اگر فیلم غم انگیزی را تماشا کند گاه چشمانش پراشک می شود.

این لوح را لیندا مهدی برای بابابزرگ تهیه کرده است



لیندا مهدی در اتاقش


لیندا مهدی هم ده ساله است. لیندا و مارسل دوگانگی هستند. به زبان گفتار هرات جملی می گفتیم. لیندا زبان آلمانی را خوب می داند. فارسی را نیز خوب صحبت می کند. اگر گاهی واژه یی را در فارسی نداند کوشش می کند آن را با استفاده از واژه های دیگر به طرف، مثلاً به بابابزرگ، بفهماند. انگلیسی را هم خوب آموخته است و لوحی به زبان انگلیسی برای بابا بزرگ تهیه کرده و درآن کلمات بسیار محبت آمیزی نوشته است. لیندا بسیار اهل مطالعه است. کتابخانۀ خوبی در اتاق مخصوص خود دارد. اگر کسی برایش کتاب هدیه ببرد بسیار خوشش می آید. می خواهد نویسنده شود و همین اکنون هم می نویسد و برای نویسنده شدن تمرین می کند. لیندا کلاس موسیقی را نیز تعقیب می کند. در خانه هم پیانو دارد و چند بار سامعه نوازی کرده برای بابا بزرگ قطعاتی با پیانو نواخت. یک روز لیندا مهدی به بابا بزرگ گفت که " بابا بزرگ آدم هر قدر کتاب زیاد داشته باشد، باز هم کتاب کم دارد." بابا بزرگش اول متوجه مقصود لیندا نشد. اما بعداً لیندا توضیح داد که مقصودش این بوده است که به هر تعداد که کتاب داشته باشد بازهم به کتابهای بیشتری نیاز خواهد داشت.



مارسل مهدی در اتاقش




لیندا مهدی در اتاقش





آصف فکرت و رضا مهدی



گاهی که با آنان به بازار مرکزی محل می رفتیم. آنها بیش از هرجای دیگر کتابفروشی تالیا را دوست داشتند و من از این پسندشان شادمان بودم. من می نشستم و سرگرمی لیندا و مارسل و مارتین را با کتابها و سرگرمیهای کامپیوتری تماشا می کردم و لذت می بردم



چند روزی که با این بچه های مهربان و دوست داشتنی و با پدر و مادرشان بودم بسیار خوش گذشت.
در فرانکفورت یک شب مهمان آرمین و پدر و مادرش بودیم. و از پذیرایی گرم خانم بیدمشکی پور و همسر محترمشان آقای سلمانی و ازغذای خوشمزۀ اصفهانی لذت بردیم.
در فرانکفورت دیداری هم با دوست قدیمی استاد لطیف ناظمی داشتیم و یاد هرات و کابل و روزگاران قدیم تجدید شد. دیدار دوستان بسیار دلپسند است ولی ترک آنان دلازار و دشوار است. روزهای خوشی بود و خوش گذشت ولی دریغ که بسیار زود گذشت



شهر اتاوا -فبروری 2012



آصف فکرت

Sunday, January 01, 2012

تصاویر مربوط به بام دنیا



دوشیزه همیلتن




سردار نصرالله خان


امیر عبدالرحمن خان


لرد کرزن



بام دنیا

بام دنیا [و مهمانی خاص امیر عبدالرحمن خان]

ترجمۀ آصف فکرت


بام دنیا فصل 19 زندگینامۀ لرد کرزن سیاستمدار، نویسنده و جهانگرد نامور انگلیسی است. زندگی نامه را کنیث رُز نگاشته و نام کتاب ( کرزن: یک شخص بسیار بزرگ) از یک شعر کرزن گرفته شده است. ترجمۀ این فصل را، با توجه به مطالب مهم جغرافیایی، تاریخی و سیاسی که در مورد منطقه دارد، برای فارسی زبانان مفید پنداشتیم.

می خواستم دریای خزر را بررسی کنم تا ببینم پس از آنکه ولگا، سردریا و آمو دریا را در خود فرو می برد، خود را کجا تهی می کند. می خواستم با تراجان سرچشمه های دانوب، گنگ و آمو را بیابم.
رابرتن – تشریح مالیخولیا

کرزن تا بهار 1893، که از سفر گرد جهان بازگشت، نیمۀ بیشتر برنامۀ بلندپروازانۀ ادبی خویش را که پنج سال پیش به آن می اندیشید، به پایان رسانیده بود. او راه آهن ماوراء قفقاز را در نوشته، روسیه در آسیای مرکزی را نگاشت. از ایران سوار بر اسب گذشته، ایران و مسألۀ ایران را تألیف کرد. به ژاپن، چین و کُره سفر کرده، معضلات خاور دور را نوشت. همچنان انبوهی از مطالب را برای تالیف یک اثر در مورد هند چین، که امیدوار بود، روزی بتواند تکمیل کند، گرد آورده بود. دو منطقۀ دیگر مانده بود که کرزن نمی توانست آنها را در مطالعات منافع بریتانیا در شرق نادیده بگیرد: یکی ناحیۀ کوهستانی در شمالِ مرز شمالغربی [هند] که پامیرها(کوههای پامیر) خوانده می شد، و دیگر سرزمین مجاور یعنی افغانستان. هریک ازاین دو منطقه، مرکز به کارگیری فشار روسیه بود که در حالت عادی فضای بدگمانی و اضطراب می آفرید و در وضعیت بحرانی امنیت هند را به تهدید مستقیم روبرو می ساخت. پس شگفت نبود که اعضای آخرین حکومت آقای گلادستون با گشت و گذار جورج کرزنِ تیزبین و کنجکاو در این ناحیه مخالفت نمایند. در سنت پترزبورگ، هیچیک از دو اثر روسیه در آسیای مرکزی و ایران و مسألۀ ایران را یک ارزیابی کاملاً معقول از سیاست خارجی روسیه نشناخته بودند؛ پس دیدار مؤلّف (جورج کرزن) از هریک از مناطق پامیرات یا افغانستان می توانست حسّاسیت روسیه را برانگیزد تا به حمایت از یک هیأت اعزامی همانند آن بپردازد. این بود که در خزان 1893 هنگامیکه کرزن خواست با هیأتی همراه شود که امیر افغانستان با بی میلی سفر آن را به کابل، برای نشانه گذاری خط مرزی، پذیرفته بود، وزارت خارجه درخواست او را صریحاً رد کرد. امّا کرزن کارشکنیهای مقامهای رسمی را سبک می نگریست و نمی خواست بخش دوم سفرش را به تعویق اندازد. افزون برآن در زمستانهای 1890 و 1891 تندرستی اش آسیب دیده بود وامیدی نداشت که با گذشت سالها توان جسمی اش را بازیابد. او همچنان دریافته بود که خیزش امواج انتخابات برضدّ لیبرالهاست و شکست آنان نه تنها او را به حکومت فراخواهد خواند، بلکه، شاید برای همیشه، آزادیش را در کشف سرزمینهای دور، از او بگیرد. پس برآن شد که اگر نتواند سفر به پامیرها یا افغانستان را با حمایت حکومت انجام دهد، خود شخصاً اقدام کند. کرزن در طول سال 1893 و نخستین ماههای 1894، به اصطلاح خودش، در اندیشۀ تدبیر « آخرین فریاد و حشیانۀ آزادی » بود. او برنامه یی ریخت تا در خزان دو سفر پیهم، ولی کاملاً جداگانه، در امتداد مرز شمالغرب [هند] داشته باشد: یکی به پامیرها و دیگری به افغانستان. امّا چون آغاز و انجام این سفرها در خاک هند بود، وزیر خارجه و نائب السلطنه، پاسداران روابط هند با همسایگان تندخوی، آن را نمی پذیرفتند.
اینهم که هردو تازه به پُستهایشان گماشته شده بودند به زیان کرزن بود، زیرا آنان در این موقعیت احتیاط بیشتری می کردند. نائب السلطنه ارل نهم الگین ، پسر نائب السلطنۀ پیشین و نوۀ لرد الگین مراقب بود تا مرمرهای یونانی که نام او را با خود داشت، به جای آنکه در معرض بوالهوسی جنگهای بالکان قرار گیرد، در موزۀ بریتانیا بماند. ( می گفتند که لرد الگین سنگهای مرمر را، که ظاهراً کتیبه های پرستشگاه پارتینون بود، از تخریب نجات داده به انگلستان برده بود.) او که نخست خود را شایستۀ پذیرش دعوت گلادستون نمی دانست، هرگز نتوانست بر تمایل بازنشستگی با حقوق ویژه فایق آید. نداشتن اعتماد به نفس با وجود قابلیت معتنابه اداری، او را به تالار سفید بیشتر وابسته ساخته بود تا رعایت روابط مرسوم تضمین شده میان نائب السلطنه و وزارت خارجه. کرزن توقّع اشارۀ موافقی از سوی این اسکاتلندی خجالتی و کمحرف نداشت. هنری فاولر که بعداً ولور هامپتن شد، روزگاری مشاور حقوقی بود و همۀ احتیاطکاریهای شغل پیشینه اش را وارد سیاست ساخت. او نخستین فرد اهل وسلی بود که وارد کابینه یا مجلس اعیان می شد. آقای گلادستون او را از نگاه اجتماعی برای مقام لرد اول دریاسالاری مناسب نمی دید و هنگام تشکیل آخرین حکومت، او را با فرستادن به برزخ انجمن حکومت محلی کنارزد، در سال بعد که روزبری به جای گلادستون نخست وزیر شد، او به احراز پست وزارت خارجه ارتقاء یافت. فاولر یک آدم کلّه شق بود. باری دخترش گفته بود :" پدر به ما اجازه می دهد که راه خودش را انتخاب کنیم." اندک رنج نیز بود. از کم طالعی مدتی دراز گذشت تا ملکه ویکتوریا با مهمان نوازی سنّتی، او را به صرف شام و استراحت در ویندزور فراخواند. او به تلخی از این صحنه به « تحریم ویندزور» تعبیر می کرد. این خصایل با درخواستهای قوی و گاه آمرانۀ کرزن هماهنگ نبود.
الگین و فاولر که در خنثی کردن ذوق جهانگردی کرزن همنظر بودند، در این مورد از فاصلۀ 6000 میل با هم تماس داشتند. کرزن در 17 ژوئیه نوشت: " پریشانی، بیم، هراس. همه از سفرم می ترسند و همه می کوشند چوب لای چرخم بگذارند.نائب السطنه تلگراف احمقانه یی از هند فرستاده است. واقعیت این است که اینان نمی خواهند کسی کاری بکند که هیچیک از مقامات حکومت نتوانسته اند در تمام عمرشان انجام دهند و همۀ قدرتهای نوار قرمز برضدّ منند."
کرزن که تسلیم این مخالفت لجوجانه نمی شد، در انتظار نتیجۀ درخواست دیگری ماند؛ درخواستی شخصی و جسورانه تر، که در بهار 1894 به امیر افغانستان فرستاد.کرزن که می دانست امیر به حکومت کلکته جدّاً بی اعتماد است، چنین انگاشت که تمایل خواهد داشت تا با یک انگلیسی که وزیر امور هند بوده و اکنون هم عضو پارلمان است و پایدارانه از داشتن روابط صمیمانه با افغانستان دفاع می نماید، مذاکره کند. او نامه یی به خط جلی بر ورقی نفیس از پوست گوساله نوشت و به دست سر سالتر پاین سرمهندس حکومت انگلیس در افغانستان که از معتمدان و مشاوران خاص و مورد اعتماد امیر بود به او فرستاد. او برنامۀ سفر پاییزیش به پامیرها را شرح داده و تقاضا کرده بود که آیا محتمل نخواهد بود تا احتراماتش را به امیری که همیشه مورد ستایشش بوده و از استقلال کشورش افغانستان دفاع کرده نیز تقدیم دارد؟ او به سبکی جامع و به گونه یی که می دانست در افغانستان به آن بی توجه نمی مانند، افزوده بود:
"...در تمام این مدت یگانه آرزویم، بدون وقفه، این بوده است که اجازه یابم قلمرو والاحضرت شما را ببینم، تا هم سلامهای خود را خدمت آن پادشاه آزاداندیش و قدرتمند که آنهمه در باره اش گفته و نوشته ام تقدیم نمایم و هم بتوانم، هنگامی که در مجلس عوام از امور افغانستان و هند سخن می رود، برخیزم و خطاب به حکومت و مردم بریتانیا بگویم: من خودم در کابل مهمان والاحضرت امیر بوده ام؛ با این پادشاه بزرگ سخن گفته ام؛ می توانم نیات او را بیان کنم و علاقمند حمایت از منافع او هستم." من خراسان را دیده ام و زیارت کرده ام؛ به سمرقند و بخارا بوده ام؛ به چمن رفته ام و سفر کوتاهی به پشاور داشته ام؛ اما به قلمرو والاحضرت که در میان این مناطق همچون گوهری گرانبها در میانۀ انگشتری قراردارد، هرگز اجازۀ ورود نیافته ام، واین سعادت را نداشته ام که والاحضرت شمارا که همچون برق در دل الماس می درخشید، ببینم. کتابها و نوشته های بسیار خوانده و با مردان بسیاری صحبت داشته ام، اما سپاسگزار می شدم اگر با والاحضرت شما که بیش از هرکس دیگری می توانید به پرسشهای من پاسخ دهید مصاحبت می داشتم، شما که شاید با ملاطفت بر اطلاعات ناقص من، با دانشتان از حقیقت، روشنی می افکندید..."
کرزن با همه امیدواریها پاسخ فوری نگرفت، ولی در اوت اوضاع به سود او دگرگون شد. حکومت روسیه از اعتراض به سفرش به افغانستان دست کشید و در نتیجه توهّمات الگین رفع شد. و کرزن به حد کافی زرنگ بود تا بتواند حمایت فیلدمارشال لرد رابرت را، که تا چندی پیش فرمانده کُلّ ارتش هند بود، و حنی موافقت شخص نخست وزیر را به دست آورد. روزبری در 27 ژوئیه به نائب السلطنه نوشت: " جورج کرزن مشتاق سفر به جاییست. نمی دانم کجا؟ چون اصل برنامه اش مردود شناخته شده است. اما امیدوارم هرکمکی که می توانید، در ارتباط خدمات دولتی به هریک از سفرهایش به او بنمایید، زیرا او رفیقی بسیار هوشیار و دوست داشتنی است.
مسافر پروای تصویب رسمی را نداشت. چهارشب تمام نشست و آخرین فصل مسایل خاور دور را به پایان رسانید. در چهارم اوت با اطمینان به اینکه نیروی نفوذ کلامش هنگام روبرو شدن با نائب السلطنه عقیده اش را تغییر خواهد داد، به سوی هند روان شد. نائب السلطنه با وجود سفارش نخست وزیر، همچنان بر اعمال نظر خویش اصرار داشت. با شنیدن اینکه کرزن سفرش را آغاز کرده است، در 14 اوت به فاولر نوشت: دو باره با مشاورانم مشورت کرده ام. هنوز هم مصلحت نمی بینیم به او اجازۀ سفر بدهیم. از دفتر امورخارجۀ خود نامه یی خواهم نوشت که در بمبئی به او برسد." و کمی بعد نوشت: "مصلحت دانستم خود را با نظرات قاطع انجمن مشورتی تقویت نمایم و به اتفاق براین نظریم که همچنان [از سفراو] جلوگیری نماییم."
اما کرزن می دانست چگونه خرد را با فریبندگی و ریشخند را با مباحثه درآمیزد. تا یکی دو روز پس از رسیدن به سمله ، اقامتگاه تابستانی نائب السلطنه، توانست افسون خود را براو بدمد و خود را در حرکت به عزم پامیرها آزاد بیابد. بهایی که او برای کنار گذاشتن مخالفت الگین می پرداخت، دو بخش داشت: او موافقت کرد که تغییر مختصری در خط سیر خویش بدهد و بدین صورت، به دلیلی مرموز، از رفتن به دریاچۀ ویکتوریا و پامیر بزرگ خود داری کند. دیگر اینکه اطمینان داد مقالات و نامه هایی که قرار بود به [روزنامۀ] تایمز بنویسد، موجب برافروختن شور و هیجان سیاسی یا دیپلماتیک نشود.
اکنون می ماند موضوع سفر به افغانستان، که آن هم به دلخواه کرزن حل شد. او نوشت: " هنری برکن بری ، عضو نظامی آن روز و مرد شایسته، تنها رفیق من بود. فرمانده کُلّ، جورج وایت از قبول مسؤولیت پرهیز می کرد و نائب السلطنه لرد الگین مردّد بود. در یک جلسۀ شورای اجرایی، قرار شد اجازه دهند در بازگشت از پامیرها از سرحد عبور کنم، اما به شرط دعوت مستقیم، که آنهم دراین اثنا رسید. به من گفتند که باید شخصی و خصوصی سفرکنم (که دقیقاً همین آرزویم بود) و گفتند که حکومت هیچ مسؤولیتی در حفظ امنیت من نخواهد داشت." نائب السلطنه در 28 اوت به فاولر نوشت: " او پنجشنبه با من نهار خورد و خوشنود به نظر می رسید. روز جمعه به سوی کشمیر روان شد." در آنجا بود که هنگام اردوزدن در راه پامیرها، یکی از خوشایندترین تلگرامهای زندگی را دریافت و آن دعوت امیر بود که مدّتی دراز انتظارش را می کشید.
آغاز سفر دشوارش ( با گردون ) به سوی پامیر به گونۀ فریبنده یی آرام بود. کرزن در توصیف درّۀ کشمیر نوشت: " در این وادی بهشتی گلهای انگلیسی فراوان است. بانوان انگلیسی بدون نگهبان یا همراه می خرامند و کودکان انگلیسی سرخوشند." امّا همین که در جادّۀ سربالا و تازه بازسازی شدۀ گلگیت ، دویست میل به سوی شمالشرق را با یابو پیمود، دیگر از آن آسایش و آرامش اثری نبود. جادّه از میان کوههای پیچاپیچ و گردنه ها می گذشت و حتّی در نخستین هفتۀ سپتامبر کمتر پناهی بجز قلّه ها پیدا بود. او برفراز بُرزیل با ارتفاع 13450 پا، در میان توفان برف به پیش راند. دماسنج یک درجه بالاتر از یخبندان (نقطۀ صفر) را نشان می داد. در همانجا صخره یی را به او نشان دادند که مدّتی کوتاه پیش ازآن پنج نفر برای صرف شام کنارهم خزیده بودند و، از بی پناهی در سرما، بامداد فردا پیکرهای بی جانشان را یافتند. و یکی از خدمه با اطمینان می گفت که به چشم خود غولی را که قدش به آسمان می رسیده و بدنش یک وجب موی داشته، دیده است که بسیار دور، از پشت سر، کارگر باربری را با ریسمانی گرفته به آبکند درّۀ مجاور انداخته است.
کرزن بدون برخورد با چنان خطراتی به گلگیت رسید و در امتداد درّۀ هونزا به سوی بالتیت پیش راند. مناظر منطقه، حتّی برای او با همه تجاربی که داشت، شگفتی انگیز بود. در سلسله یی به مسافت 70 میل 8 قلّه با بلندای 24000 پا بود و به او گفتند که تنها در ایالت کوچک هونزا شمار قلّه های بلندتر از 20000 پا بیشتر از قلّه های بلندتر از 10000 پا در سراسر آلپ است. کرزن منظره را با سبک و سلیقۀ خاص خویش چنین توصیف کرده است: " گفتی طبیعت منتهای نیرویش را به کار گرفته و در یک تار نواهای چندین آهنگ دوگانۀ متعالی و متوازن را بهم آمیخته بود؛ زیرا در یک آن خود را هم آرام و ملایم نشان می داد و هم سرکش و وحشی. هم درخشان و امید بخش بود و هم هراس انگیز. روح بی رحمی که برفراز یخ – برجها پر می زند و نگهبان آرام و ملایم باغ و بستان و پرورش دهنده و نگهدار میعادگاه آدمیان. "
منظرۀ کوه راکاپوشی نیز خامه اش را به سحرآفرینی کشانید: " چون دره را فراز می رویم، ازآن بالا همه جا آشکار است. او [یعنی کوه] مراقب قلّه های پایین تر، کمربندهای سبز و تکه ها ی رزی است که وجودشان در گرو بخشندگی بلورین او [ یعنی یخها] ست؛ اما بالاتر، که جامه یی جز قاقم شانه هایش را نمی پوشد، عظمت راستین شاهانه اش نمودار است. یخچالهای بزرگ و درخشان پهلوهای تهیش را پر می کنند. میل در میل میدانهای یخ درپهنا و بلندا گسترش یافته است. تنها در بالاترین نقطۀ سوزنی تاج او ست که برف نمی تواند پا بگیرد. در آن عرش بس دور، عهدی را آن سوی اندیشۀ آدمی می نگریم؛ آرام چون بامداد زمان."
پس رغبت عملی اندیشۀ کرزن دوباره ظهور کرد و برای دیدن ایالات دوگانۀ هونزا و ناگر ، نگهبان یکی از دروازه های اصلی هند، بدانسوی روان شد. تنها سه سال پیش بود که دولت هند تند و پیروزمندانه به آنجا لشکر کشید تا جنگجویان سلحشور منطقه را، که مکرّراً به پادگانهای تازه ساز نزدیک حمله می کردند، در هم کوبد. کرزن با رضایت یادداشت می کند که چگونه لانۀ زنبوران کوهی که برمرز نیش می زدند و تشویش می آفریدند و سمله را به لرزه در می آوردند، به پاسگاه مفید و مطمئن انتهای استحکامات امپراتوی ما در هند تبدیل شده است.
شرکت افسران بریتانیایی در چوگانبازی مردم محل که با ساز و دهل همراهی می شد، نشان صمیمیت حاکم میان مردمان غالب و مغلوب بود. کرزن با افتخار مشاهده می کرد که نفوذ تمدن ساز اروپا (!) حتی در وادی دورافتادۀ هونزا جا باز کرده بود. نیروی اشغالگر، گوی (توپ) سبکتری ، از چوب بامبو را رواج داده وگروه مزدحم بازیکنان ذوق زده به شمار قابل اداره کاهش یافته بود. این رسم هم لغو شد که وقتی گل زدن تکمیل گردد که یکی از طرفین بازی که توپ را داخل دروازه زده فرود آید و توپ را بردارد، رسمی که در گذشته باعث نزاع و درگیری می شد. اما اندیشۀ منظّم فرماندهان و صاحبان حکمفرما هنوز نتوانسته بود مردمان هونزا را به رعایت ممنوعیت در برابر کناره و دو راهی [ دو اصطلاح مربوط به چوگان بازی] ترغیب نماید.
کرزن به رعایت احترام به دیدار ثم یا حاکم هونزا به قلعۀ پنج طبقه اش در بالتیت رفت. او برای رسیدن به اتاق پذیرایی که به پشت بام باز می شد، می بایست از چند نردبان بالا رود و با فشار از دریچۀ هرطبقه بگذرد. او از این محل چنین یاد کرده است: " این را بایست یک ورودی ابتدایی بشماریم؛ ازان گذشته هر قلعه یی که نمی تواند دقیقاً همانند ویندزور باشد." کمتر از ده سال پس ازآن تاریخ، هنگامی که کرزن نائب السلطنۀ هند شد، میزبان خویش (همین حاکم) و چند سروان مرزی دیگر را به صفت مهمانان دولتی به کلکته دعوت کرد. و دوست داشت همیشه از خوشحالی یکی از مهمانان یاد کند: مردی که عادت به نشستن روی صندلی نداشت و بر روی کف مرمرین تالار می نشست . دستاری بزرگ و سفید برسر داشت و با انگشتانش دهانش را پر از بستنی توت فرنگی می کرد.
کرزن در مرحلۀ دیگری از سفرش به سوی پامیرها می نویسد: در طول چند روز به تن خویش رنج یک نشست پارلمانی را تحمل کردم و آنچه در یک فصل کامل لندن در بدن اندوخته بودم آب شد. راه چنان ناهموار بود که ستوران باربر پایداری نمی توانستند و همه چیز می بایست بردوش باربران (نیرومند، شاطر و خورسند ) اهل هونزا حمل می شد. کرزن خود سوار بر اسبی بود، اما ناچار بود روزی چند بار برای گذشتن از رود تُند و سرد و یافتن راه بر روی صخره های یخ فرود آید. در این آزمون تنها نبود. ثم (میر) هونزا و وزیر یا مشاور موروثی اش از روی احترام او را تا مرز قلمروشان همراهی می کردند. همچنان شخصیت هوشیار و دلیری چون هنری لنارد ، از همدوره های [کالج] اتن ، همراه او بود. او در عملیات نظامی 1881 داوطلبانه شرکت کرده بود. با پیمودن مسافت 81 میل در شش روز، آنها به گذرگاه کیلیک رسیدند. کرزن نامۀ مفصلی را برای تایمز به پایان رسانید؛ نامه یی که به تأمین هزینۀ سفرش کمک می کرد و به او اجازه می داد با خورسندی، به معنای واقعی کلمه، بر سرچشمه و آبـبخش قارّۀ آسیا بایستد. چنانکه می نویسد: " هند با همۀ خزائن اندوخته اش، پشت سرم خفته است. بندها و حصاریی که آنها را با مشقّت پیموده و قطع کرده، بالا آمده ام، مانند انگشتری دور و برم را فراگرفته است. آسیای مرکزی با استیلاهای حریفانه و سرنوشتهای مرموز پیش روی من خوابیده است. من بر لبۀ جنوبی بام دنیا ایستاده ام."
در باب پامیرها بسیار نوشته اند، اما اندکی از آنها به صحت و دقت کارِ کرزن است. در بازگشت، او به انجمن شاهی جغرافیا چنین شرح داد: " پامیر یک جلگۀ پهن است، نه جلگۀ بلند و نه هم فلات، و به دلیل نداشتن قابلیت وجود یک نهر مرکزی که یک کانال ژرفتر را تشکیل دهد، یک درۀ کوهستانیست. این به خاطر تابستان کوتاهست که آفتاب آنقدر نمی تابد که یخها را بگدازد و سیلاب براه اندازد." او به شرح برخی ارقام مربوط به این قطعۀ کوهستانی کمتر شناخته شده که در حدود 20000 کیلومتر مربع را در بر می گیرد، پرداخت: " میانگین بلندای آن بین 12000 تا 14000 پا با قلّه هایی با ارتفاع 20000 پا و بلند تر ازآن است. چراگاه فراوان دارد ولی کشتزار و درختی که ازآن الوار (چارتراش) حاصل شود ندارد. هفت ماه زیر برف نهان بوده و گاه بیش از این مدت غیر قابل دسترسی است. وزش باد یخ آلود چون تازیانه فرود می آمد و جز پِهِن و پشکل حیوانات و ریشۀ خار بیابانی، هیزمی برای افروختن نبود. معدود ساکنان آن قرغیز های چادرنشین بودند با گوسفندان و بزها و یابوهایشان. شمارۀ این قبایل سخت جان هم، به دلیل شرایط دشوار زاد و ولد، پایین و معدود مانده است. نوعی جاندار که در پامیرها رشد می کند، قُچّ وحشی است که به گوسفند مارکوپولو مشهور است، چون بار اول مارکوپولو آن را وصف کرده است. ورزشکاران به خاطر شاخهای عالی و بزرگش به آن بسیار رغبت دارند، شاخهایی بزرگ با فضایی وسیع که گاه در برخی، دو بار پیچ می خورد." کرزن چهار روز، درست تا قلّۀ کوه در تعقیب آنها بود. دو تا از آنها را به تیر زد؛ یکی را در ارتفاع 17000 پا. او که به دشواری می توانست نفس بکشد به خیمه باز گشت؛ خیمۀ گرد و برساخته از نمدی که بر سبد گونۀ بزرگ بافته از چوب انداخته شده بود. این خیمه از وسایل راحت سفری و مخصوص آسیای مرکزیست. در آنجا به نوشتن مقالۀ آموزنده یی در مقایسه با کیفش [ که ظاهراً از پوست همین حیوان ساخته شده بود] با خویشاوند دور آن، یعنی گوسفند وحشی پرداخت.
این تنها سهم او در گسترش دانش، در هفتۀ حضور او در پامیر نبود. شش سال پیش در راه بخارا، در ششصد میلی غرب، با قطار ماوراء خزر در چارجوی از آمو گذشت. اما در آنجا آمو رفتاری آهسته داشت؛ چنانکه رفیق و همراهش ماتیو آرنولد وصف می نمود، آمو تندی درخشانش را که در گهوارۀ کوهستای پامیر داشت، از یاد برده است:
[از یاد آمو گوییا رفتست رفتار تند مهد پامیرش]
کرزن می نویسد:" همراه با شاعر، مرغ خیالم به سوی خاور و آن سرچشمۀ آسمانی پرگشود و آرزو کردم این راز نهفته در آن سوی یخچالهای پامیر و نگهبان برفی هندوکش را بگشایم." اکنون این فرصت فرارسیده بود. در خزان 1894 پس از ماهها بررسی اسناد و گزارشهای پیشین، او نخستین جهانگرد شناخته شده یی بود که چشم بر آبهای سرچشمۀ آمو دوخته بود که سر از زندان یخ بیرون می آورد.
از فراز گردنۀ واخجیر کرزن منظرۀ رود را در فرود 2000 پا مشاهده کرد. خط باریک لاجوردی که از میان کوههای تاجِ برفی برسر، به سوی کسپین (خزر) پیچ و تاب خوران روان بود. او به سراشیب دره فرود آمد و باز از بستر ریگی رود بالا رفت تا نزدیک پوزۀ توده یی از یخ راه بر او بسته شد. آمو از پای این تودۀ یخ از درون دو غار یخی بیرون می جست. یکی از این دو غار یخی سقفی کوتاه داشت که آب ازآن غلتان غلتان به آزادی روان می شد و تودۀ یخ مجاور آنقدر بلندا داشت که کرزن توانست به درون خیره شود و نقب درازی را تشخیص دهد که پاره های بزرگ یخ مجرای آن را می بست و پیوسته صدای شکستن و نرم شدن یخها به گوش می رسید.
کرزن چند روز دیگر را به بازدید و بررسی دریاچه های پامیر در شمال و گردنه هایی پرداخت که آن دریاچه ها را به هم پیوند می داد. پس به خط رود برگشت و از بزی گنبذ مسیر غربی رود را پی گرفت. راه دشوار گذار بود. بار یابو ها را بایست برمی داشتند یا در پرتگاههای صخره یی آنها را به زور به جلو می راندند و یا می کشانیدند. با آنهم یابوها پیوسته برزمین می غلتیدند. یکی از یابوها با سقوط به درّه ناپدید شد. سرانجام با رسیدن بر فراز دالیزکتل گردنه یی با ارتفاع 13500 پا، او در پایین پای خویش منظرۀ باشکوه آمو را دید که از بند کوهها رسته، با شاخه های بی شمار بر صحرایی شاداب روان می شد.
ناگهان واقعیتهای نیروی سیاست، توجه او را از زیباییهای طبیعت به سوی خویش کشانید. در یک پاسگاه مرزی افغان، چند سپاهی ژنده پوش مستقر بودند. کرزن و لنارد با یک حواله دار (درجه دار) روبرو شدند که آن دو را متهم ساخت که جاسوسان روسند. کرزن چنین برخوردی را پیش بینی کرده بود و قبلاً به امیر افغانستان، که یک ماه بعد مهمان او بود، نامه نوشته و از مسیر خویش در بازگشت از پامیر به هند، به او اطلاع داده بود. او اطمینان داشت که حواله دار دستور دادن اجازۀ عبور آنان را دریافت کرده بود اما نمی توانست در برابر تحقیر خارجیان پیش روی ساکنان یکی از مربوطات دور افتادۀ افغان مقاومت کند. کرزن چنین مانع تراشی را از سوی افسران جزء برکنار رود کارون در 1890 در ایران نیز تجربه کرده بود و در «سرحد» نیز مسأله را به همان صورت حل کرد: او موافقت کرد که بازداشت شود. بعدها او از رفتار فضولانه و خشن این مأمور در برابر خود و لنارد به امیر شکایت کرد، اما ناگزیر پذیرفت که گزارش «حواله دار» از اجراآتش چنان ماهرانه تهیه شده بود که تقریباً قناعت بخش می نمود. حواله دار به کابل گزارش داده بود:
" او هنوز در انتظار لرد صاحب بزرگ انگلیس است که آمدنش از حضور اعلیحضرت امیر اعلام شده است، و بدوم شک با اونیفرم و همراه یک هزار نفر ظاهر خواهد شد. در همین حال دو تن از خدمتگاران لُرد، با همراهی اشخاص عادی از مرز گذشته اند و او با جدّیت منتظر رسیدن لُرد صاحب است."
کرزن، با گذراندن رفتار ناخوشایند حواله دار، از بستر آمو که اکنون سه چهارم یک میل پهنا داشت، گذشت و بر فراز هندوکش، از طریق گردنۀ باروغیل ، به سوی جنوب روان شد، و با لنارد که راهش به سوی گلگیت جدا می شد وداع کرد، و به سوی دهنۀ یارخون به فاصلۀ 72 میل به راهش ادامه داد. آزمایشی بس دشوار بود. تنها در یک روز چهار سیلاب تندسیر کوهستانی را گذرانید. سیلاب چنان نیرو و حجمی داشت که تقریباً پاهای یابوی او را از زمین برمی داشت. گفتی آب نیاگارا از آسمان فرود می آمد و چون فرود می آمد یخ می بست و برجهایی از یخ سرمی افراشت. روز سوم به فضای بازتری رسید و از فضای سرسیز به سوی مستوج روان شد. قرار بود در آنجا رفیقش، فرانسس یانگ هزبند ، را ببیند و با او به سوی چترال روان شود. از دور تکسواری را دید که به سوی او می آمد و گمان برد که نوکری بومی از سوی میزبان گسیل شده است تا او را به کمپ راهنمایی کند. اما این شخص که به کرزن «سلام» داد، یک نوکر عادی نبود. کرزن خسته و کوفته فرود آمد و تنها یک کلمه بر زبان آورد: «بیر!». مرد که بیر با او بود دست به زیر قبا بود و شیشۀ «باس» (نوعی آبجو انگلیسی) را بیرون آورد. جهانگرد بار دیگر در آغوش آرامش صلح بریتانیکا بود.
سروان فرانسس یانگ هزبند، با آنکه سی و یک سال بیش نداشت، نترس ترین و آگاه ترین افسر انگلیسی در مرز هند بود. او پس از سندهرست به قطعۀ سواره پیوسته، و پیش از سفرهای اکتشافی منچوریا و پامیر، در میرات خدمت کرده بود. اخراج او از بوزی گنبذ، توسط یک مرزبان قزاق در تابستان 1891 باعث شد تا برای نخستین بار به دیدار کرزن، که در آن هنگام معاون امور هند در وزارت خارجه بود برود. کرزن که در مرخصی بود در بازگشت به انگلستان اورا به گرمی پذیرفت. آن دو پس از آن در موضوع گستره خواهی (توسعه طلبی) که در آن اتفاق نظر داشتند، در ارتباط بودند. او در 1892 به سمت افسر سیاسی در هونزا گماشته شده و سال بعد به چترال منتقل شد. در چترال خیلی زود اعتماد و محبت مهتر را جلب کرد. او چندی بعد در گزارش آگاهانۀ سفر کرزن چنین می نگارد:
" او هم راحت بود و هم زحمت. پیوسته از سیاست مرزی بحث می کرد، که مورد توافق من بود. اما به صورت مداوم با نظرات من مخالفت می کرد؛ مخالفتی که تحریک آمیز بود. بعدها کشف کردم که او یک سلسله نامه ها به تایمز می نوشت، و در واقع می خواست نظرات مرا از زیر زبانم بیرون بکشد ( و مافی الضمیرم را بداند). هنگامی که مسودۀ نامه ها در مورد چترال را به من نشان داد، دریافتم که آنچه نوشته بود، کاملاً با نظرات من موافق بود. به هرحال کرزن طبعی جدال آفرین داشت و شاید این شیوۀ بحثهای مجلس عوام بود که خشونت آن نزدیک ما تا مرز کشیده می شد. ما همه مردان جوان بودیم. احساس مسؤولیت می کردیم. نظراتمان را، که به منزلۀ مرگ یا زندگی بود، با آرامشی بیشتر از پارلمان یا انتخابات شکل می دادیم. اما درآنجا اولویت به قابلیت بحث و استدلال داده می شد. از زورگویی وی که سخنی را روی سخن خود نمی پذیرفت می رنجیدیم. رفتار او در مرز ما را می آزرد، همچنانکه در سراسر زندگی مردم بریتانیا را می آزرد. اگر او مدتی را در فوج می گذرانید یا در مرز خدمت می کرد، رفتارش ملایمتر می شد و می توانست موقعیتی را که شخصیت او به لحاظ قابلیت، وظیفه شناسی و نیروی فوق العادۀ کار و شوق و ذوق و غیرت او برای میهن شایسته بود به دست آورد. اما با وجود رفتار تحریک آمیز دلی نرم داشت و درشتی مزاجش با نرمی دل سازگار بود. در رفاقت گرم و ثابتقدم بود، و به افسران مرز محبتی ویژه داشت. سربازان را درک نمی کرد و نمی خواست، اما در برابرافسران مرز، دلش را می گشود. همۀ ما، و بی گمان من بیش از همه، از علاقه یی که به کار ما نشان می داد و از شیوۀ حمایتی که از ما داشت، پیوسته سپاسگزار او هستیم."
یانگ هزبند، مانند بیشتر دوستان کرزن، بزودی با کیفیتهای متضاد شخصیت او آشنا شد و آن را درک کرد و حتی بخشود. او به صفت یک دانشجوی همیشگی رشتۀ تحقیقات نظری مجرد، از اهانت متکبرانۀ کرزن به فلسفه بیزار و در آزار بود. کرزن باری به کتابخانۀ آثار فلسفی او اشاره کرد و گفت: " از اینها چیز مهمی به دست نخواهی آورد." اما بزودی آزردگیها در پرتو مهر خوش مشربی آب شد. در نخستین بامداد در مستوج، بر سر سفرۀ کرزن مربّا آوردند. کرزن گفت: " شرط می بندم که این آخرین ظرف مربّا باشد." و یانگ هزبند تایید کرد که " در واقع چنین است." و کرزن ادامه داد: " درمرز همیشه آخرین بخش از بهترین چیز نصیب مهمان می شود."
رفاقت به جای خودش، اما آنچه که نمی گذاشت اتحاد آندو از هم بگسلد، عقاید استوارشان بر سر چترال بود. کرزن چترال را به رخنۀ باریک پرچین (یا حصار) تشبیه می کرد و می گفت به هیچ بهایی نباید گذاشت روسها ازآن نفوذ کنند. اینکه او نخستین انگلیسی بود که بدون داشتن وظیفۀ رسمی به مرز آمده بود، علاقۀ مشتاقانه اش را در هر جنبۀ دفاع از هند برجسته تر می سازد. راهپیمایی سواره از مستوج و فرود آمدن به سوی چترال بر بستر رود یارخون، دو روز را دربر گرفت. در جایی راه چنان دشوار گذار بود که یابوی کرزن خون قی کرد و شبانه مرد. کرزن خود نیز حال خوشی نداشت. برای نخستین بار در طول سفر از پل ریسمانی برای گذشتن از رود استفاده کرد. سطح روی پل یعنی جای پا از ترکه های بید یا درخت غوشه (غان) بافته شده بود، با دو طناب در دوسوی از همان جنس برای گرفتن دست. اگرچه پل ساختاری محکم و استوار داشت اما نمود ظاهری آن به گونه یی بود که عابر جرأت نمی کرد به آن اعتماد کند و با خاطر جمع از آن بگذرد. نه جنبیدن دو سه وجب بالاتر از سیل خروشان خوشایند بود و نه آویختن صدها متر فراتر از دهنۀ صخره یی. به هرروی کرزن پای بر پل نهاد و دلیرانه از آن گذشت. اما یکی از افسران بریتانیایی که کرزن را همراهی می کرد، به آب زد و گذشتن بر اسب از آن رود خروشان را بر گذشتن از آن راه گربه رو ترجیح داد. چند ماه بعد، همین افسر به پاس ابراز شجاعت نمایان در جنگ با قبایل متخاصم به دریافت نشان برجستۀ خدمت موفق شد.
در چهارمیلی چترال«مهتر» یا حاکم به پیشواز آمد، تا مسافران را سلام و خوشامد گوید و آنان را تا پایتخت کوچک خویش همراهی کند. مهتر مویی کم پشت و مجعّد با بروت (سبیل) و ریش کوتاه انگلیسی داشت. جامه یی زیبا از مخمل سبز زردوز پوشیده بود. رفتارش نخست ترس آمیز، شرمگین و حتی چاپلوسانه بود، اما، چنانکه کرزن نوشت " چون بهتر آشنا شدیم، دیگر مهتر آن شخص کمرو و خجالتی نبود و با وجود ضعف شخصیت و عیاشی چیزی از یک آقا کم نداشت."
مهتر برای مهمانانش سرگرمیهای شاهزاده وار تدارک دیده بود. مراسم با سلام رسمی توسط دو توپ برنجی شش پوند که حکومت بریتانیا بخشیده بود، آغاز شد. سپس آتشبازی توسط صدها تن چترالی مسلح به تفنگهای فتیله یی که بر فراز تپه صف کشیده بودند، به نمایش درآمد و پس از آن چوگان بازی اجرا شد. در چوگان بازی رسم چنان بود که افراز تیم بازنده برای برندگان برقصند. و مهتر عادت داشت که برای تیم مقابل (که پیوسته شکست می خورد) پیرمردی را که باری به جانش سوء قصد نافرجامی کرده بود، به سرکردگی برگزیند.
کرزن، هنگام صرف نهار با میزبانش، دریافت که که دیوار های ساختمان کلاه فرنگی با کاغذهای تصویر دار مزیّن شده است؛ از جمله عکسی از مارگت اسکویت که تازه ازدواج کرده بود. کرزن و یانگ هزبند مهمانی متقابلی ترتیب دادند که درآن این غذاها شامل بود: سوپ نگهداشته در قوطی، جیرۀ نظامی، پلو، مرغ، گلابی جوشیده، آبجو، ویسکی و شراب زنجبیلی. کرزن در این باب می نویسد: " ویسکی و شراب زنجبیلی با هم آمیخته شده بود و مطمئن نیستم که قدری آبجو هم به آن اضافه شده بود یا نه. و هنوز می توانم این منظرۀ عجیب را به یاد آورم که یکی از نجبای چترالی درحالیکه بینی دیگری را گرفته بود، این ترکیب عجیب را درگلویش خالی کرد." پس ازآن هدیه ها مبادله شد. مهتر قبای گشاد پشمی – «چوغه» به کرزن تقدیم کرد که آن را سالها به جای قبای داخل خانه می پوشید.
کرزن از چترالیان خوشش آمده بود و با آنان گرم می گرفت. آنان نیرو و سلحشوری مردم هونزا را نداشتند ولی او وقار، راحت طلبی، اهتمام به بازپروری (شکار با باز) ، سوارکاری، ورزشها، فکاهیات و داستانهایشان را دوست می داشت. او همچنان تحت تأثیر درخواست مهتر از تعریف مؤکّدتری برای مسؤولیت در برابر چترال قرار گرفت. حاکم تقاضا داشت که هم افسران بریتانیا که با دربار او درتماسند و هم اسکورت ارتش هند به جای اقامت در مستوج مقیم چترال شوند. کرزن به این باور می رسید که اگر این پیشنهاد زود تر عملی می شد، می توانست نتایج خوشایندتری در تاریخ آن ناحیه داشته باشد. چترال مدتی دراز درگیر اختلافات خاندانی بود و اندکی بیشتر از دوماه پس از دیدار کرزن، مهتر هنگام قوش بازی (شکار با باز) از پشت هدف گلوله قرار گرفت. طراح این قتل برادر ناتنی اش بود که کرزن سیمای عبوس و نفرت انگیز و نگاه افسردۀ او را به یاد داشت. کشته شدن مهتر در اول ژانویه و غصب تخت او آشوب طولانی را در چترال به دنبال داشت. نیروهای بریتانیایی که از گلگیت فرستاده شدند، خود را در همان اتاقها یافتند که کرزن و مهتر درآنها یکدیگر را سرگرم می ساختند. ماه آوریل بود که نیروهای کمکی رسیدند و نظم رابرقرار ساختند. تا آن هنگام او از افغانستان دیدار کرده و به انگلستان باز گشته درآنجا وارد میاحثاتی شد که نه تنها وضعیت چترال، بلکه سیاست کلّی حفاظت از مرزها را دگرگون می ساخت. او در نامه هایی که در جریان سفر، به تایمز می فرستاد، با عباراتی صریح و روشن نیاز به پشتیبانی و تقویت قرارگاههای مرزی هند را مورد تأکید قرار می داد. اینکه ممکن بود نظرات دبیرخانۀ پارلمان در امور هند درحکومت محافظه کار با نظرات حکومت لیبرال اشتباه شود، هم برای وزارت امورخارجه و هم برای نائب السلطنه هشدار دهنده بود.
فاولر در دوم ژانویه به الگین نوشت:" از مقالات کرزن در تایمز آزرده شدم. این مقالات نشان دهندۀ احتیاط و بصیرت او نیست. ناگزیرم بگویم دراینجا احساس می کنیم که او از تعهداتش، در استفاده از هرهشدار و نظری در تایمز، فراتر رفته است. سرآرتور گادلی دبیر دائمی ادارۀ هند نز می گفت: " کرزن اکنون باید خوشحال باشد. او به هدفش رسیده و برای شمار قابل توجهی از نامه های جدید در تایمز، موضوع و مطلب اندوخته است. امّا روزی خواهد رسید که او « در مقام مسؤولیت» از آنچه بیان کرده پشیمان شود." کرزن سراسر بهار گروه قابل توجهی از مقامات لشکری و کشوری را، که به طرفداری خروج از چترال رأی می دادند، مورد تمسخر قرارداد و آشکارا به استهزاء شان پرداخت. هرچند که معلوم بود نظراتش کاری از پیش نخواهد برد. روزبری و فاولر ترغبب می شدند که قرارگاههایی مانند چترال، هزینۀ تباه کن، حضور پادگان انبوه و خصومت آرامش ناپذیر قبایل را به همراه خواهد داشت. آنان خود چنین فداکاریهایی را به حکومت فدرال سفارش نکرده بودند، اما پیش ازآنکه تصمیمشان [در عقب نشینی از مرز] عملی گردد، انتخابات عمومی ژوئیۀ 1895 محافظه کاران را دوباره بر سر قدرت آورد. کرزن، که ناگهان لرد سالزبری او را به معاونت پارلمانی خویش برگزید، خود را زودتر ازآنکه گادلی پیش بینی می کرد، در« وضعیت مسؤولانه» یافت. دلیلی نداشت که از اظهاراتش پشیمان باشد. سالزبری او را به نوشتن گزارش کابینه در مسألۀ مورد بحث دعوت کرد که با خوشحالی پذیرفت. سندی که کرزن نوشت، این عبارات را نیز در بر داشت:
با وجود عدم مداخله (خلاف گذشته) در امور مردم محل، لازم است که یک افسر سیاسی با همراهانی که امنیت اورا حفظ کنند، در نزدیکی یا در خود چترال مقیم باشد. و باید اقتدار بریتانیا در امتداد هندوکش فایق بماند. برای این طرح، تا مدّتی افراد بیشتر و هزینۀ گزافتر از حال، لازم خواهد بود، امّا بعداً تنش فرو خواهد نشست و کاهش شمار افراد و مخارج ممکن خواهد شد. این در هرصورت، حتی با افزایش مخارج، تضمینی ارزانتر در برابر خطرات و مصارفی خواهد بود که تخلیۀ فعلی روزی ببار خواهد آورد.
لرد سالزبری و همکارانش استدلال کرزن را متقاعد کننده یافتند. یک افسر سیاسی برای اقامت در چترال، به آنجا اعزام گردید. و چون در 1898 آتش جنگ در تمام مرز روشن شد، چترال، تحت نفوذ این نماینده، در آرامش ماند. یک سال پس ازآن کرزن نائب السلطنه شد و برنامه یی را که در 1895 پیش بینی کرده بود، با تمدید خط تلگراف و تشکیل سربازان محلی و پیشاهنگان، پادگان بریتانیایی به یک گردان هندی کاهش یافت.
مسافران در خزان 1894 با مهتر نگونبخت خداحافظی کردند و دوباره گام به سوی درّۀ یارخون نهادند و به سوی مستوج راندند. درآنجا کرزن پُستِ رسیده، از جمله نسخه یی از مسائل خاور دور و انبوه بسته هایی از نقد روزنامه ها را دریافت نمود. کتاب مسائل خاور دور تا پس از خروج او از انگلستان انتشار نیافته بود. او می نویسد: " هر مؤلّفی می تواند با هیجانهای لذّت بخش من همنوا باشد. در حالیکه جلو را بر گردن اسب رها کرده ام. شیب صخره یی را به سوی گردنه بالا می روم. نظرات بسیار مساعد در باب کتابم را می خوانم، و در حالیکه پیش می روم آنها را داخل پوش تفنگ می نهم. "
آنان یک شب از سفر ده روزه به گلگیت را در در قلعۀ نوساختۀ گوپیس گذرانیدند. افسر فرمانده چارلز تاونزهند بود، که کوتاه مدّتی پس ازآن با پادگانش در چترال محاصره شد و پس ازآن به عنوان مدافع کوت [العماره] در جنگ بین النهرین (عراق: 1915-1916) شهرت یافت. او اشتیاق به فنون نظامی را با دلبستگی به خوشیهای گذشته در پاریس، به هم آمیخته بود. دیوارهای گاهگلی دفترش با تصاویر پررنگ مجلاّت پاریسی تزیین شده بود. تمام شبی را که کرزن شبی دراز یاد می کرد، سرودهای فرانسوی خواند که آن را با نواختن بنجو همراهی می کرد. اما مهمان افتخاریش با این لذایذ جهان میهنی فریفته نشد و به سوی گلگیت پیش راند. رود سند را تعقیب کرد و تا چیلاس پایین رفت. از کوههای هیمالیا به راه گردنۀ بابوسر گذشت و یک بار دیگر بر خاک هند بریتانیایی ایستاد. فرصتی برای از دست دادن نبود. دعوتنامه یی که مدتی دراز در جست و جویش بود در جیب داشت؛ دعوتنامۀ رفتن به افغانستان و ماندن نزد امیر در کابل.
اگرچه خبر رسیدن دعوتنامه را تا پایان اوت، هنگام اردوزدن در کشمیر در نخستین مرحلۀ سفرش به پامیرها، نگرفته بود، اما شکی نداشت که به مقصود خواهد رسید. در آن تابستان، پیش از ترک انگلستان، حتی به لباسی که می بایست در پایتخت افغان برتن داشته باشد، به دقت اندیشیده بود. در 1893 هنگام رفتن به دیدار پادشاه کُره، او فقط اونیفورم کشوری به رنگ آبی افسرده پوشیده بود. این لباس رسمی او در زمان معاونت سابق دفتر سیاسی هند بود و چون او را فردی میانه حال نشان می داد ناخوشنود بود.پس به یادآورد که چگونه یک مأمور دفتر سیاسی هند که در کمیسیون مرزی ترکستان افغانی کار می کرد، با دوختن نوار پهن زرین بر شلوار و آویختن شمشیری هراس انگیز به کمر، بهتر از دیگران مورد استقبال قرار گرفت. کرزن نیز اندیشید که اگر قرار است جامه یی تهیه کند که در کابل هیبتناک معلوم شود، باید از مقررات پوشاک لُرد چمبرلین در کاخ سنت جیمز صرف نظر کند. او نخست به جامه فروشی تآترِ ناثان لندن رفت و به مبلغی ناچیز انبوهی از نشانهای خارجی، بیشتر از دولتهای کوچک اروپای شرقی را خرید. پس سردوشیهایی به بزرگی یک قاب کلاه را به آنها افزود. در بمبئی یک جفت کفش عالی ویلینگتن از چرم براق سفارش داد، و هنگام توقف نزد سرویلیام لکهارت در دفترش در ابیت آباد- به راه افغانستان، خنجری از او به امانت گرفت. این خنجر خمیده، قبضه یی از عاج و غلافی کنده کاری شده داشت که به افتخار موفقیت لکهارت در یکی از لشکرکشیها به او بخشیده بودند. شخصی هم به او یک کلاه شاپوی سه گوش لبه برگشته و دیگری یک جفت تازیانۀ (قمچین) زیبا داد و به این صورت باربندش تکمیل شد.
کرزن در لباسی که بیشتر به لباس کارگری شباهت داشت، پشاور را به قصد سفر 180 میلی کابل ترک گفت. از مرز گذرگاه خیبر گذشت و با گروه 70 نفریی که برای همراهی او آمده بودند، دیدار کرد. امیر همچنان دستور داده بود تا اسبان تازه نفس [درهرمنزل] در مسیر مهمانش آماده و منتظر باشند. به این ترتیب او توانست سرعت بالایی با میانگین 27 میل در روز داشته باشد. اندکی مانده به دیوارشهر، خیمه یی برافراشته بودند تا او بتواند جامه تبدیل کند و لباس رسمی بپوشد. اما تنها پس از یک ساعت کار دزدانه با نخ و سوزن توانست انبوه سردوشیهای زرین را بر شانه های لباسش بدوزد. سرانجام ملبس به لباس با شکوه، با نگهبانان و همراهانی که اکنون شمارشان به 200 تن افزایش یافته بود، به درون شهر راند و به تالار دربار امیر راهنمایی شد. لحظۀ پریشان کننده یی فرارسید: امیر پرسید که این کهکشان پر از ستاره و نشان و آرایه را در برابر چه خدماتی دریافته است؟ کرزن می نویسد:" به این پرسش نامناسب، تنها توانستم جوابهای کلّی و تعارف آمیز مبادله نمایم." امیر براین موضوع اصرار نکرد. او که معلوم بود از موقعیت اجتماعی مهمان خویش خورسند است، مجلّل ترین اتاقهای قصرش را به او اختصاص داد. کرزن به دیزی وایت گفت: " روکشهای بسترم از ابریشم آلبالویی رنگ، بالشها از ابریشم گلدار و لحاف از ابریشم زردوزی شده است." امیر برای آنکه مهمانش را از تشویش مخارج در سرزمین غربت برهاند، پانصد روپیۀ کابلی تازه ضرب شده، برابر 230 پوند در یک سینی به او فرستاد. پاین به کرزن هشدار داد که نپذیرفتن این پول به منزلۀ اهانت است؛ باید آن را با سپاس بپذیرد و خرج تحفه به امیر و انعام به نوکرانش نماید. کرزن این مشورت را پذیرفت و تنها چند سکه را با ملاحظه برای رفیق سکه شناس کهنسالش در شب اموات - چارلز اومن نگهداشت.
عبدالرحمن خان امیر افغانستان، در اوایل زندگی پیچ و خمهایی در سرنوشت خویش داشت که سلاطین مشرق زمین به آن عادت دارند. او ناگزیر بود نبرد کند تا نخست پدر و پس از او عمویش را برتخت بنشاند. پس از مرگ اولی و برکناری دومی، ناگزیر از وطن گریخت و به دربارهای مشهد، خیوه و بخارا پناه برد و سرانجام یازده سال در سمرقند زیست تا روزی بخت او را فراخواند – از آمو گذشت و وارد افغانستان شد و با تصویب و حمایت بریتانیا، پس از یک سلسله جنگها، به صورت بلامنازع برتخت کابل نشست.
انعکاس این دگرگونیها در زندگی او به صورت وحشت و بی رحمیی جلوه گر شد که بر مخالفینش اعمال می کرد و آنان را درهم می کوفت و با ترسی که می آفرید به فرمانروایی مطلق ادامه می داد. او این ابزارهای خشن حکومت را همانقدر که برای تأثیر و نتایج آنها می خواست، به همان پیمانه خود از نفس آن کارها لذت می برد. کرزن به زودی دریافت که ظلم و بی رحمی در وجود میزبانش از غرایز مزمن و معتاد او بود. او نخستین نمونۀ این بی رحمی را هنگام ورود به کابل مشاهده کرد: قفسی آهنین آویخته بر پایه یی، با استخوانهای رهزنی که گرفتار شده بود و او را زنده در قفس انداخته بودند. کرزن چندین نمونۀ دیگر از درنده خویی حکومت را که خود واقعاً آنها را باور کرده بود، گرد آورد؛ از جمله:
پس از یک شورش نافرجام، به دستور امیر چندهزار مرد از قبیلۀ گناهکاررا با ریختن آهک آب ندیده، نابینا ساختند. برای جرایمی همچون دزدی و تجاوز، مردان را به دهانۀ توپ بسته می پراندند، یا به چاه می انداختند و یا زنده پوست می کندند، یا اندام گناه آمیز مجرم را می آزردند. دلخواهترین مجازات به جرم دزدی بریدن دست بود، که پس از بریدن موضع بریده شده را در روغن داغ فرو می بردند.
یکی از مقامات را که به زنی تجاوز کرده بود، برهنه کردند، و در حفره یی، بر تپّۀ بلندی در بیرون کابل، که برای او کنده بودند، انداختند. اواسط زمستان بود. آنقدر آب براو ریختند تا به صورت پارچه یی یخ درآمد و زنده زنده منجمد شد. امیر در این مورد به طعنه گفت: دیگر هرگز داغ نخواهد شد.
هنگامی که آشکار شد که یکی از زنان حرم آبستن شده است، امیر دستور داد او را در جوالی انداختند و سر جوال را بستند و به تالار دربار آوردند و امیر در آنجا خود شمشیررا بر پیکرش فروبرد.
لبان دو مرد را که از موضوعی ممنوع سخن می گفتند، دوختند تا دیگر چنان جرمی را مرتکب نشود. زبان مرد دیگری را که آشکارا امیررا به فساد متهم کرده بود از بیخ بریدند.
حتی کارهایی که جرم نبود اما با آنچه امیر از حقوق ویژۀ خود می شمرد، برخورد می کرد، مجازات داشت. به همین دلیل مردی را که در راه کابل با کرزن سخن گفته بود، به زندان انداختند و مرد دیگری که اناری به او تقدیم کرده بود، به سختی لت (کتک) خورد.
در چنین رژیمی درنده خو، طبعاً امیر پیوسته با خطر کشته شدن روبرو بود. باری که از درد دندان رنج می برد، دید که جرّاح کلروفرم آماده می کرد که هنگام کشیدن دندان احساس درد نکند. امیر پرسید که چه مدّتی او بیهوش خواهد بود و جرّاح جواب داد: " بیست دقیقه." امیر گفت: " بیست دقیقه! من نمی توانم بیست دقیقه از این جهان بیرون بمانم. دندان را بدون کلروفرم بکـَن!"
حکومت افغانستان، امیر – و تنها امیر بود. هیچ چیز، هرچند کوچک، از برّش لباس تا ساختن قطعۀ کوچکی از لوازم منزل، از توجه او دور نمی ماند. کرزن می نویسد:
" او مغز، چشم و گوش تمام افغانستان بود. برای آنکه از همه چیز و همه جا باخبر باشد، به روشهای ناشایست که میان همه مستبدان عام است، وابسته بود. زندگی قیف بسیار بزرگ جاسوسی است که در آن کردار، رفتار و اندیشۀ هر انسان جمع می شود، در حالی که امیر مانند دیونیسیوس سیراکوز، گوشش را تا ته سریشم ریخته است [ که هیچ نشنود ].
کرزن در سفرهای پیشین، معمولاً جوامع بریتانیایی در آن سوی دریاها (ماواء بحار) را شادمان و منظم یافته بود. در کابل او دریافت که مشتی از شهروندان بریتانیا، که به دلیل داشتن تخصص یا تکنیک، به استخدام حکومت افغانستان درآمده بودند، به صورت پریشان کننده یی ناآرام بودند. هریک از آنان همسایه اش را با حسادت و بدگمانی می نگریست. هریک در آنچه کرزن ورطۀ ناپاک غیبت و دروغ می خواند، فرورفته بود. او زنان بریتانیایی را برای این " دیگ بی مزه" ملامت می کرد: " آنان به مقامی بالا برده شده اند که به لحاظ اجتماعی هیچ مناسبتی با آن ندارند. همسر یک خیاط یا جرّاح که غالباً به پایین ترین طبقۀ یک ولایت می رسد، به حرم راه یافته و ملکه با هریک از آنان به گونه یی رفتار می کند که گویی نمایندگان بانوان انگلیسی و از آشنایان «دوست او – ویکتوریا» هستند. آنان هم ملکه را مطمئن ساخته اند که از دوستان شخص علیاحضرت ملکه ویکتوریا و در قصر ویندزور نیز بوده اند." کرزن نوشته است:" من بر لبۀ یک آتشفشان اجتماعی ایستاده ام، که دمبدم غرّش آن را می شنوم." او به همۀ آنچه که هم میهنان ناشادش در نکوهش یکدیگر می گفتند، گوش داد، ولی هرگز فراموش نکرد که امیر سپرده است تا مراقب او باشند. او بدگوییهایی را که می شنید، بر زبان نمی آورد؛ به هم اندازی نمی کرد و جانب کسی را نمی گرفت. اما در خلوت همۀ آنچه را که شنیده بود، در یک یادداشت محرمانه به نائب السلطنۀ هند نوشت.
تنها یک خانم اروپایی در کابل مورد ستایش و احترام کامل او قرار گرفت: دوشیزه لیلیاز همیلتن ، که به افغانستان آمده بود تا موسیقی تدرس نماید، اما مجبورشد در مقام مشاور پزشکی امیر خدمت کند. این یک گزینش پرمخاطره بود و قابلیتهایی را می خواست ، دور از تخصص او، که از بروسل و ادنبورگ بدست آورده بود. بیمار [یعنی امیر] خود از دانش طبی، هم در تشخیص و هم درمان لاف می زد. درمانهایی که از ترک آنها اکراه داشت. او دردهایش را با پوشیدن پوست گوسفندی که تازه کشته شده بود، تخفیف می داد. برای یک بیماری داخلی حتی درمانی عجیب تر داشت: او با اطمینان بر اینکه عامل درد، کرم است، یک روز تمام گرسنگی می کشد. سپس در برابر غذای فراوان و خوشمزه [ و حتماً خوشبو] می نشیند و منتظر می ماند تا کرم در طلب غذا بیرون خزد. همین که به گلویش برسد، کلّه اش را می گیرد و آنرا بیرون می کشد.
دشواریهای دیگری نیز بود که دوشیزه همیلتن بایست برآنها پیروز می شد. اگر بیمارش خوب می شد، پاداش خوبی می گرفت، اما اگر می مرد، متّهم می شد که بیمار را زهر داده است و درین صورت بخت یاورش بود اگر از چنگ مرگ می گریخت. او به کرزن گفت که ملکۀ افغانستان عمیقاً به او حسادت می ورزد، همانگونه که حکیمان یعنی طبیبان دربار به او حسادت می ورزیدند. گزینش او درخور حسادت نبود. او به شایستگی به همه شکایتهای امیر مانند سنگ گرده (کلیه)، نفخ و باد و نقرس می رسید. این درد آخری یعنی نقرس بسیار خطیر بود و گزارش بیماری امیر پیوسته در روزنامه های هند ظاهر می شد. کرزن باری مشاهده کرد که حروفچین کلمۀ گوت را، که ترجمۀ نقرس به انگلیسی است، با کلمۀ مخفف گوت که مخفف گورنمنت یا حکومت است اشتباه کرده و در نتیجه به جای آنکه چاپ شود «امیر از یک حملۀ بد نقرس درد می کشد» چاپ شده بود که « امیر از یک حملۀ بد حکومت رنج می کشد.»
کرزن دو هفته در کابل ماند و هرروز چند ساعت با میزبان فارسی زبان خویش از طریق مترجم گفت و گو داشت. امیر دوست داشت از مهارتهای خویش در نواختن پیانو و دندانسازی عملی بگوید، و از این باورش که او و مردمش از دودمان قبایل گمشدۀ بنی اسرائیلند، و از خطرات علاقۀ اروپاییان به تک همسری، که به عقیدۀ او نتیجۀ آب و هوای مرطوب و سست کننده است، و از فراوانی جرم و جنایات در منچستر و برمنگهم، در مقایسه نبودن چنان جرایمی در جامعۀ خیالی وی.
هریک ازآن دو از همنشین خویش با قدردانی یاد می کرد. امیر در دفتر خاطرات خویش در مورد کرزن چنین نوشت: "معلوم می شود که او جوانی بسیار خوش مشرب، سخت کوش و آگاه، باتجربه و بلند همت باشد. بسیار خوش طبع و بذله گوی بود. ما غالباً با شنیدن داستانهای سرگرم کننده اش می خندیدیم."
کرزن نیز دوست داشت بذله گوییهایش را با پرسخنی که در ستیز و جدال استادی کمتر از خودش نبود، مبادله کند. او امیر را چنین می ستود که با آنکه عضو پارلمان نیست، در استدلال و مباحثه در هیچیک از ردیفهای مقدّم وست منستر کسی را با او برابرنتوان یافت. کرزن به لرد سالزبری نوشت که " امیر کاملاً از تشخیص و تمیز احزاب انگلیسی و در واقع از یک حکومت حزبی غافل است. آسیایی بی خیال!"
پرداختن به مسایل سیاسی در دربار همیشه پرجاروجنجال امیر کار آسانی نبود؛ جایی که درآن دکتران، جراحان، نگهبانان، فرّاشان، پیغام رسانان و مهتران، مطربان و دعاخوانان، خیاطان و پیشخدمتان، فالبینان و کتابداران، آرایشگران و حسابداران، کتابخوانان و قصّه گویان، دربانان و جاروکشان، چایداران و قلیانداران، گادیوانان(درشکه رانان) و عریضه نویسان، بی ریشان و دهلزنان، چترگیران و علمداران، شطرنجبازان و نرّادان همه جمع بودند. کرزن باوجود فضای نامساعد، کوشید تا ساعاتی را وقف گفت و گوی در باب تجاوز روسیه در آسیا بنماید. عبدالرحمن به دلایل متعدد از این مسأله تشویش داشت. او کشورش را به بزبینوایی تشبیه می کرد که از یک سو خرس تهدیدش می کرد و از سوی دیگر شیر، و او بیشتر از خرس می ترسید. حق شناسی او در برابر روسها به خاطر مهمان نوازی و مبلغ جزئی که در ایام اقامت در سمرقند به او می پرداختند، موجب هیچگونه اعتماد به ادعای صلحخواهی روسیه نشد. او به کرزن گفت که هنگام اقامت در سمرقند، پنهانی زبان روسی را یاد گرفت و خوشحال بود که می شنید میزبانانش با یک دیدار کنندۀ ظاهراً ساده لوح و بی تزویر در مورد برنامه هایشان برای اشغال افغانستان بحث می کنند. امیر در خاطرات خود، نه بصورت برجسته، پذیرفته است که در چند مورد روی موضوعات سیاسی با فرماندار کُلّ ترکستان روسی به صورت صریح بحث کرده و متقاعد شده است که روسیه مصمم به بلعیدن ایران، ترکیه و افغانستان است. او نوشته است که "سیاست تجاوز روسیه آهسته و یکنواخت، ولی ثابت و تغییرناپذیر است."
با چنین تهدیدی چسان بایست مقابله می شد؟ امیر نخست به تقویت نیروی نظامی، بخصوص در امتداد مرز شمالغرب، پرداخت. راهی که روزی روسیه خواهد کوشید ازآن به سوی هند سرازیر شود. او یکی از صحنه های جنگ اعصاب را که روسیه دربرابرش به کار می گرفت، به کرزن حکایت کرد: یک افسر روسی نوشت که در نظر دارد 500 نیروی سوار و پیاده را به مشق نظامی در امتداد مرز شمالغرب فرمان دهد. امیدواراست این کار موجب پریشانی امیر و تعبیر حرکت خصمانه نشود. امیر پاسخ داد که اعتراضی به این کار ندارد، بیشتر به این دلیل که خود دستور مشق 1500 نیروی نظامی را در نقطۀ مقابل آن موضع صادر کرده است.
پیشنهاد امیر برای حل درازمدت مشکل تهدید روسیه، تحکیم اتحاد میان افغانستان و بریتانیای کبیر بود. امیر عقیده داشت تا وقتی که افغانستان به روسیه نپیوندد، حمله به هند ناممکن خواهد بود و پیوستن افغانستان در چنین تهاجمی بیشتر ناممکن است. او همین اکنون با رسیدن به تفاهم با بریتانیای کبیر، میزبان پیشین خویش روسیه را آزرده است. به موجب این تفاهم، امیر بدون اطلاع و مشورت حکومت بریتانیا، با حکومت روسیه یا هر حکومت دیگری در تماس نخواهد شد، و در مقابل حکومت بریتانیا در برابر هر تجاوز خارجی، از افغانستان حمایت خواهد کرد.
به هرحال امیر از توسعۀ روابط با بریتانیا سرخورده شده بود. او از اینکه تعهد کرده بود همۀ معاملات دیپلماتیک بایست از طریق حکومت بریتانیا صورت می گرفت، احساس حقارت می کرد. تقاضایش برای تأسیس رابطۀ مستقیم با لندن قبلاً رد شده بود. او شکوه داشت که لرد لندزداون – نائب السلطنۀ هند از 1888 تا 1894- به او با لحنی می نوشت که می توانست خطاب به یک رعیت حساب شود، ولی خطاب به یک همتا هرگز. او از نگرفتن پاسخ برای دریافت اسلحه مخصوصاً برای تقویت نیروهای مرز شمالغرب شکایت داشت. بارها ضمن صحبتهایش به کرزن گفته بود: "انگلستان و افغانستان یک خانه است. یک خانه باید یک دیوار داشته باشد. آیا سربازان شما در دفاع از این دیوار به سربازان ما خواهند پیوست؟"
الگین، پس از نشستن به جای لندزداون ، علاقمند بود در شکایتهای شخصی و سیاسی امیر، به تفاهمی با او دست یابد. او از جانب حکومت بریتانیا دعوتنامه یی به امیر فرستاد تا در نخستین فرصت از انگلستان دیدن کند. امیر که از«بی احترامی کلکته » آزرده بود، پاسخی نداد. با آنهم در جریان گفت و گو با کرزن، پذیرفت که دیریست علاقمند دیداری از لندن بوده است، و اگر دو شرط او رعایت شود، به این سفر خواهد رفت: نخست آنکه او در خور شأن و مقام پادشاه افغانستان، بر طبق دریافت دلخوشانۀ خودش، مورد استقبال قرار گیرد؛ دوم، آنکه به صورت امن و محفوظ برای چند ماه از کشورش دور باشد و درآن انقلابی رخ ندهد.
امیر پیشنهادهای شگفتی برای دیدار رسمی خود داشت. از جمله اینکه فیلد مارشال لرد رابرتس، که در 1879 به انتقام قتل نمایندۀ بریتانیا مقیم کابل، به آن شهر لشکر کشیده بود، در ملأ عام مورد توبیخ و سرزنش قرار گیرد.
کرزن مفاد گفت و گوی خویش با امیر را در این موضوع ثبت کرده است:
- می خواهید به شما بگویم هنگامی که من به لندن بیایم و توسط ملکه پذیرفته شوم، چه خواهم کرد؟
- بلی والاحضرت! خوشحال می شوم که بشنوم.
- می دانم که در لندن تالار بزرگیست به نام تالار وست منستر؛ اینطور نیست؟
- همین طوراست.
- همچنین در لندن دو مجلس است: یکی مجلس اعیان، دیگر مجلس عوام.
- چنین است.
- وقتی به لندن آمدم، در تالار وست منستر پذیرایی خواهم شد. ملکه برتخت خویش در انتهای تالار نشسته خواهد بود. خانوادۀ سلطنتی دوروبرش خواهند بود، و در هرطرف یکی از دو مجلس- مجلس اعیان سمت راست و مجلس عوام سمت چپ- چنین نیست؟
- برنامۀ ما معمولاً چنین نیست، ولی ممکن است والاحضرت شما ادامه دهید؟
- من وارد تالار خواهم شد. اعیان در سمت راست و عوام در سمت چپ بپا خواهند خاست. از میان آنها به سوی شاه نشین، جایی که ملکه برتخت خویش نشسته است، پیش خواهم رفت. او برخواهد خاست و به می خواهد گفت:" اعلیحضرت شما که از کابل آمده اید، چه برای گفتن دارید؟" و آن وقت من چگونه جواب خواهم داد؟
- مطمئنّاً نمی دانم.
- جواب خواهم داد: " چیزی نخواهم گفت!" ملکه خواهد پرسید که چرا از گفتن خودداری می کنم؟ خواهم گفت: "دنبال رابرتس بفرستید. تا رابرتس نیاید چیزی نمی گویم." بعد آنان دنبال رابرتس خواهند فرستاد. وقفه خواهد بود تا رابرت برسد. هنگامی که رابرت آمد و در برابر ملکه و دو مجلس ایستاد، آن وقت من سخن خواهم گفت.
- و والاحضرت شما چه خواهید گفت؟
- به آنان خواهم گفت که چگونه رابرتس هزاران روپیه برای دریافت شهادت دروغ پرداخته است، و چگونه هزاران تن از مردم بی گناه مرا کشته است. و درخواست خواهم کرد که رابرتس مجازات شود، و هنگامی که رابرتس مجازات شد، من سخن خواهم گفت.
کرزن نتوانست امیر را متقاعد سازد که در لندن امور کاملاً برآن طریق پیش نمی رود. در کابل کارها برآن طریق پیش می رفت. برای امیر لندن معنایی جز صحنه یی بزرگتر از کابل و تبدیل پرده نداشت.
بار دیگر، هنگامی که در مورد این دیدار احتمالی صحبت می کردند، امیر دستارش را از سر برگرفت و شروع به خاراندن سرش کرد، که از ته تراشیده شده بود. او در یک آن از یک مستبد سختگیر به یک مرد کهنسال تبدیل شد. از او خواهش کردم هنگامی که به لندن می آید، هرگز برای خاراندن سر، دستارش را برندارد. وقتی دلیل سخنم را توضیح دادم، به غرورش برخورد و قول داد که متوجه حرکاتش باشد و خود را به بهترین وضعیتی نشان دهد.
امیر تا هنگام عزیمت کرزن از کابل، در مورد دعوت لرد الگین تصمیمش را بیان نکرده بود، اما نزدیک به حرکت او گفت که این دعوت را می پذیرد، و نامه یی خصوصی به عنوان ملکه ویکتوریا نوشت. نامه را در ابریشم بنفش پیچید و به مهمان خویش داد که به انگلستان ببرد. امیر همچنان با قدردانی به شاهزادۀ ولز و دوک کنات ، سومین فرزند ملکه – که اورا در 1884، هنگامیکه لرد دفرین نائب السلطنه بود، در هند دیده بود، نوشت. اما تنها پس از خواهش مکررِ کرزن، حاضر شد نامه یی در باب پذیرش دعوت به فاولر وزیر خارجه به لندن بفرستد.
کرزن که به حق می توانست ادعای امتیازاتی به خاطر ترغیب امیر عبدالرحمن در تجدید روابط صمیمی با حکومت بریتانیا بنماید، با شتاب اخباررا، همراه با یادداشتی در مورد مذاکراتش با امیرعبدالرحمن، به نائب السلطنه فرستاد. متاسفانه، جنانکه خوی او بود، نتوانست از اشاره به وقایعی که فراموشیش بهتر بود، خودداری کند. او به الگین گفت: " اگرچه اعتراف می کنم که به فکرمن حکومت هند در مورد سفر من در خزان امسال، با فرومایگی رفتارکرد، و اگرچه می دانم آنان علاقه نداشتند من اینجا بیایم، اما من خود، چنانکه شما شخصاً باور دارید،علاقه یی سوای علایق آنان ندارم. هدف من از سفر به کابل لذّت شخصی نبود، بلکه می خواستم بدینوسیله خدمتی، هرچند ناچیز، به جامعه کرده باشم.
هنگام حرکت کرزن از کابل به سوی هند و ازانجا به سوی خانه – انگلستان – امیر هدیۀ سرراهی به او تقدیم داشت. این هدیه یک ستارۀ مخصوص ساخته شده از طلا و مرصع به الماس و یاقوت با شرحی به زبان فارسی بود. زیوری که نشانهای سلحشوری عاریتی اش را شرمنده می ساخت. خوشبختانه او دیگر نیازی به استفاده از آن نشانهای عاریتی نداشت. او در بارۀ این صحنه با خورسندی نوشت: " چهارسال پس از آن تاریخ آنقدر نشان برسینه داشتم (که هرچند به کثرت نشانهای عاریتی نبود) اما به شایستگی بر سینه ام می نشست. و با دوستم امیر در مقام نمایندۀ تام الاختیار پادشاه خویش در ارتباط بودم."
کرزن هنوز خستگی سفر را نگذرانده بود که خبر ناکامی مأموریت دیپلماتیک غیر رسمی خویش را شنید: امیر هرچند خورسند بود که مورد استقبال شایان و دوستانه یی قرارخواهد گرفت، اما به دلیل احساس خطر شورش در غیاب خویش تصمیم گرفت کشورش را ترک نکند. این بود که ظاهراً به عذر ناتندرستی، قبول دعوت را باز گرفت. کرزن با خوشحالی به رابرتس اطلاع داد که دیگر از خطر محکومیت در حضور ملکه و در ملأ عام نجات یافته است. امّا فیلدمارشال دیگر نه پروای تهدید امیر را داشت و نه اندیشۀ آسایش خویش را.
امیر عبدالرحمن به جای خود، فرزند جوانترش نصرالله را به لندن فرستاد که ملکه او را با مهربانی پذیرفت. اما امیر دوباره از کج خلقی حکومت بریتانیا در خودداری از تأسیس نمایندگی دائمی دیپلماتیک [افغانی] رنجید. به این ترتیب ابرهای بی اعتمادی فضای روابط افغانستان و بریتانیای کبیر را تیره نگهداشت.
در 1898 که کرزن نائب السلطنۀ هند شد، با توجه به دوستی و اعتمادی که چهارسال پیش از امیر دیده بود، امیدوار بود که او را ملایمتر دریابد. دست کم آنقدر به او اعتماد کرده بود که یکی از محرمانه ترین اسرار یعنی جانشینی پسرش حبیب الله را با او درمیان بگذارد. تصمیمی که به هیچوجه در شورشهای خاندانی یک دربار شرقی قابل پیش بینی نبود. اما امیر صمیمیتی را که به یک مسافر غیررسمی نشان داده بود، از نائب السلطنۀ هند دریع می کرد. کرزن شکایت داشت که "عبدالرحمن شخصی است که معامله با او دشوار است و مخالفی است که گذشتن از او بسیار خطرناک است." حبیب الله هم که در 1901 پس از مرگ پدر بر تخت نشست، رام شدنی تر از او ثابت نشد. او نیز همان بدگمانی دیرینه را نسبت به مقاصد بریتانیا و احساس بدعهدی در اکراه از دادن اسلحه به افغانستان ادامه داد. این ناامیدیهای در آینده نیز همچنان باقی ماند.
در بهار 1895 کرزن توانست برنامۀ سفر و اکتشافات خویش را به خود مبارکباد گوید – موفقیتی که درماه مه مدال زرین انجمن سلطنتی را نصیب او ساخت. او در سپاس از دریافت این افتخار، مشوره هایی به اشخاص متهوری که میل دیدار جاهای غیر قابل دسترس را داشتند، ارایه داشت:
در قدم اول با عالی ترین مقامات با صلاحیت و مورد اعتماد که می توانید بیابید، مشورت کنید.در قدم دوم هر کتاب خوب یا بد یا بیطرفانه یی را، که در باب کشوری که می خواهید ببینید، نوشته شده باشد، بخوانید، تا ببینید که چه باید بکنید و چه نباید بکنید. در قدم سوم بار اضافی برندارید که وقت بیشتر و آدم بیشتر می خواهد و بس. در قدم چهارم باور داشته باشید که سفر علاوه بر ماجراها و اتفاقات، تفریحاتش را نیز دارد. در قدم پنجم هرگز از حکومت کشور خود توقع هیچ تشویقی نداشته باشید.
بی اعتنایی جوانمآبانۀ کرزن صرف تا وقتی باقی ماند که خود هنوز نائب السلطنه نشده بود. حتی لرد الگین هم نتوانسته بود به اندازۀ کرزن در مانع تراشی در برابر یک جهانگرد ماجراجو تاثیر ناپذیر و بی تفاوت باشد. باری یک روزنامه نگار جوان، که برای دیلی تلگراف کار می کرد، در پی کسب اجازۀ گذشتن از مرز هند به سوی افغانستان بود. کاری که پس از کرزن هیچ انگلیسی به صورت غیر رسمی نکرده بود. نائب السلطنه گفت که افغانستان وضعی ناآرام دارد و سفر به آنجا مقدور نیست. روزنامه نگار جوان اصرار کرد که " اما من سفارشی از لرد برنهم دارم، که از شما خواسته است این کار را برایم انجام دهید." این توسّل نیز کرزن را حرکتی نداد و با خوش طبعی گفت: " خیلی متاسفم! شما اگر بتوانید با برگی از انجیل به بهشت بروید، خواهید توانست با نامۀ برنهم نیز به کابل بروید."
28 دسامبر 2011 – شهر اتاوا – آصف فکرت

Thursday, October 27, 2011

تصاویری از محفل فرهنگی - ادبی مونتریال

چند عکس مربوط به محفل فرهنگی ایرانیان در مونتریال - 23 اکتبر 2011

عکسها از جناب خسرو شمیرانی مدیر محترم مجلۀ هفته


فرهنگدوستان، تالار تآتر دانشگاه کنکوردیا را پر ساخته بودند
از چپ: محمد فاضل، دکتر محمود مقدم، آصف فکرت
دکترحورا یاوری، دکتر محمد استعلامی، آصف فکرت، دکتر مقدم، محمد فاضل

دکتر محمد استعلامی، آصف فکرت، دکتر مقدم، محمد فاضل


دکترحورا یاوری، دکتر محمد استعلامی دکتر مقدم، محمد فاضل، پروین شهدوست
ایمان صادق زاده و حسام دادآفرین


دکتر محمد استعلامی
دکتر حورا یاوری
دکتر استعلامی - آصف فکرت
آصف فکرت
آصف فکرت - Asef Fekrat

Tuesday, October 25, 2011

زبان و فرهنگ - در مونتریال



یگانگی فرهنگی فارسی زبانان


ایرانیان مونتریال بیست و پنجمین سالگرد محافل انجمن ادبی و فرهنگی خویش را در 23 اکتوبر در تالار تآتر دانشگاه کنکوردیا جشن گرفتند. به لطف دوستان، بنده نیز در آن محفل بزرگ فرهنگی حضور یافت. ادارۀ جلسه را دوست دانشمند جناب دکتر محمد استعلامی استاد زبان و ادب فارسی بر عهده داشت. سرکار خانم دکتر حورا یاوری نویسنده و محقق نامور و از مدیران دائرة المعارف ایرانیکا نیزاز نیویارک آمده بود. ابتدا متصدی و مسؤول دائمی انجمن، جناب محمد فاضل مشهدی، سخنانی پیرامون سابقه وکارنامۀ انجمن وفعالیت خدمتگزاران آن در مدت بیست و چهار سال، ایراد و شعر «دست» فریدون مشیری را نیز قرائت نمود، و از دکتر محمد استعلامی، خواست تا ادارۀ جلسه را برعهده گیرد. دکتر استعلامی، ضمن سخنان مفید و ممتّع خویش، به تقدیر از کسانی پرداخت که سالهای متمادّی در خدمت زبان و فرهنگ فارسی زبانان مونتریال بوده اند. دکتر استعلامی پیام دکتر احسان یارشاطر مؤسس و مدیر دائرة المعارف ایرانیکا را نیزقرائت نمود. سپس دکتر حورا یاوری درگزارش عالمانه، مفید و مفصلی از تأثیر و نیروی زبان فارسی در استوار و پایدار نگهداشتن فرهنگ و ماندگار ساختن یگانگی فارسی زبانان سخن گفت. پس از ایشان دکتر استعلامی قطعه شعر میهنی ( وطنیّۀ ) زیبایی را، که در شمارۀ 28 مجلۀ وزین بخارا نیز چاپ شده است، خواند. سپس بنده عرایضی در باب یگانگی فرهنگی فارسی زبانان تقدیم نمود که مورد تقدیر و ارزیابی خوشبینانۀ دکتر استعلامی و دکتر حورا یاوری و تشویق حضار قرار گرفت. در بخشی از برنامه دوتن از دانشجویان شایستۀ دانشگاه با نوازش تار و ضرب، نشاط بخش شرکت کنندگان جلسه شدند. در پایان جلسه هدایایی از طرف انجمن، و همچنان نشان دائرة المعارف ایرانیکا که از سوی دانشمند نامور دکتر احسان یارشاطر فرستاده شده بود به شرکت کنندگان برنامه تقدیم شد. شرکت یکپارچۀ ایرانیان مقیم مونتریال، از پیرو جوان و زن و مرد، در یک شامگاه سرد در این محفل بسیار قابل توجه و ستایش برانگیز بود که محفل را گرم و دلپذیر و امیدبخش می ساخت. درسطور زیر، خلاصه یی از عرایض بنده در این محفل والا تقدیم می شود.


مقرر فرموده اند که دقایقی در یگانگی فرهنگی مردمان دو کشور همسایه – افغانستان و ایران مطالبی به عرض برسانم. سرکار خانم دکتر یاوری با بیانات ممتّع و عالمانۀ شان زحمت بنده را کمتر ساختند و بسیاری از مطالبی را که بنده در نظر داشت به عرض برساند، به صورت رساتر و مشروح بیان فرمودند که بنده از تکرار آن مطالب البته پرهیز می کند. و مروری شتابنده – چندانکه فرصت هست– بر چند رویداد تاریخی دیگر در طول قرون و اعصار گذشته خواهیم داشت تا رخدادها خود بیانگر و مؤیّد یگانگی فرهنگی فارسی زبانان باشند.


در مقدّمۀ عرایض بنده، بیان دو نکته ضروری می نماید: یکی اینکه با وجود دشواریهای قرون ماضیه در تدارک ارتباطات و مواصلات، می بینیم که در گذشته ارتباط مردمان همزبان، فارغ از کار سیاستمداران، خیلی بیشتر و آسان تر از عصر حاضر بوده است. نکتۀ دیگر اینکه مردم افغانستان نیز به گذشتۀ خویش و فرهنگ باستانی خویش دلبستگی فراوان دارند. به گونۀ مثال همین دلبستگی به نامهای باستانی را ملاحظه فرمایید. در داخل و خارج کشور، چندین سازمان فرهنگی و سیاسی و تجاری می بینید که نام کهن آریانا را برخود دارند: هواپیمایی آریانا، مجلّۀ آریانا، تلویزیون آریانا، دائرة المعارف آریانا و مانند آن. علاقۀ روزافزون به نامهای یما، که صورتی از نام جمشید است، آرش، فرامرز و رستم و مانند آن حکایت از علاقۀ مردم به فرهنگ باستانی شان دارد. هریک ازین موارد به نوعی مؤید احساس یگانگی فرهنگی است. در مورد اول، که عرایض امشب بر محور آن تقدیم خواهد شد، می بینیم که چگونه مردمان همزبان در هر سده ای، فارغ از سلسلۀ فلان و تبار بهمان، همیشه پیوندهای فرهنگی میان باختر و خاور و شمال و جنوب را برقرار نگه میداشتند و شرق و غرب را درمی نوردیدند، تا با همزبانی پیوندی نو برقرار کنند و تنها در قرن اخیر بود که میان فرهنگها و میان همزبانان جدایی افتاد و مردمان هم تبار و خویشاوند چنان از یکدیگر بی خبر و با یکدیگر بیگانه شدند که گفتی هفت هزارسال است که هفت سلسله کوه سیاه آنان را از یکدیگر جدا ساخته است. تا با تحولات پایان قرن بیستم، بسیاری از مردمان جدامانده از هم، چه در آسیا وچه در اروپا دوباره به هم رسیدند و با هم نشستند و گفتند و شنیدند و از احوال یکدیگر با خبر شدند. از جانبی ظهور انفارمیشن تکنالژی نوین یا فناوری نوین اطلاعات، همۀ موانع را از پیش برداشت و برای مردمان سراسر جهان امکان تماس گرفتن و پیوند داشتن با همدیگر را فراهم نمود؛ هرچند که در حال حاضر نیز در مناطقی از جهان کوشش می شود تا برخی از مردم جهان با جهانیان بیگانه و از جهان و جهانیان بی خبر نگاهداشته شوند. حال برویم بر سر اصل مطلب که گلگشتی در گلشن پیوندها میان همزبانان است. در ضمن می بینیم که مردمان خاور قلمرو زبان فارسی چقدر به زبان و فرهنگ باستانی خویش دلبسته بوده اند.


سالها پیش از آنکه رویگر سیستانی، یعقوب لیث، چنانکه خانم دکتر یاوری اشاره فرمودند، به ستایشگر تازیسرای خویش بگوید که آنچه من اندر نیابم چرا باید گفت. یعنی که جناب! ما از خودمان زبانی داریم، مگر دیوزده است تو را که نمی توانی به زبان خود سخن بگویی؟ ببینیم که پیش از این واقعه، آن فقیه بزرگ کابلی چه گفت و چه کرد؟ مقصود بنده از فقیه کابلی، امام اعظم، ابوحنیفۀ کابلی نعمان بن ثابت بن فردوس، صاحب مذهب حنفی است.


ابوحنیفۀ کابلی به پیروان خویش اجازه داد که سوره یا آیاتی را که در نماز می خوانند به فارسی بخوانند. این فقیه دانشمند می خواست که در نماز بندگان خدای بدانند که به خدای خویش چه می گویند، چگونه او را حمد و ستایش می کنند و چگونه از او یاری می خواهند. البته امام ابوحنیفه برای این اقدام و فتوای خویش دلایل معتبر کلامی و فقهی نیز داشت که در کتب اخبار به تفصیل آمده است. اما این اقدام امام چنان باعث هراس فقیهان تازی و فارسی ستیزان متعصّب گردید که بر ضدّ او بلوا کردند و نمایش به راه انداختند و به صورت تمسخرآمیز به عنوان اینکه گویا به سبک ابوحنیفۀ کابلی نماز می خوانند، کسی را وظیفه دادند که تا در حضور ارباب قدرت به شیوه یی که خود تدارک دیده بودند، نماز فارسی به نمایش بگذارد تا از اجرای این فتوا پیشگیری کنند. این واقعه به تفصیل در کتب تراجم و اخبارعرب آمده است. که شرح آن با بیان مآخذ فرصت و مجال بیشتری می خواهد. نیزدرمورد ثابت و فردوس، پدر و جدّ امام ابوحنیفه در باب نوروز و آداب نوروز اخبار و روایات معتبری آمده است.


سهم اصلی و عمدۀ بلخیان، بخاراییان، سمرقندیان، خجندیان، خوارزمیان، جوزجانیان، غزنویان، هرویان و در مجموع خراسانیان در آبادانی کاخ باعظمت زبان و فرهنگ فارسی نیازی به تفصیل و حتی نیازی به یادآوری ندارد.


شهر گردیز در جنوب شرق افغانستان و از مناطق پشتوزبان است. یکی از مهمترین کتب تاریخ به زبان فارسی که دارای فواید منحصربفرد زبانی و فرهنگی و تاریخی و بیان مشروح آداب و رسوم کهن آریاییان است، تالیف یکی از فرزندان شهر گردیز، عبدالحی بن ضحاک گردیزی مؤرخ سدۀ پنجم هجریست که با تصحیحات و تعلیقات مرحوم استاد عبدالحی حبیبی مکرراً به چاپ رسیده است. تنها به یک مورد زبان و لغت در این کتاب اشاره می شود که واژۀ دژنبشت برای کتابخانه و گنجینۀ اسناد نخست در همین تاریخ گردیزی که نام آن زین الاخبار است به کار رفته است.


توجه بفرمایید به انتقادات و جوابگوییهای دو شاعر و ادیب همان عصر، عنصری بلخی و غضائری رازی، یکی مقیم غزنه در شرق و دیگری مقیم ری در نزدیک تهران و تقریبا درغرب قلمروآن روز زبان فارسی. اگر این انتقادات و ایرادات را به نثر امروز بنویسیم تصور می شود که به قلم دوتن از ادبای رقیب مقیم پایتخت است که در یکی از روزنامه های جنجالی آن شهر چاپ شده است. قصاید عنصری و غضایری در دیوان عنصری موجود است.


در همان قرن پنجم، باز یکی از سخنوران بزرگ زمان یعنی ناصر خسرو قبادیانی از شرق به غرب می رود، در تبریز با قطران شاعر می نشیند. قطران اشعارش را بر ناصر خسرو می خواند و مشکلاتش را در زبان و ادب نزد او حل می کند و ناصر خسرو بعداً در سفرنامه اش می نویسد که قطران فارسی نمی دانست اما شعر نیکو می سرود.


حال اگر از روابط قونیه با تبریز و دمشق بگوییم، شاید این اشکال پیش آید که میان این شهر ها فاصلۀ چندانی نبوده است، اما ببینیم چندسال پس از وفات مولانا چگونه پیوندی میان شرق و غرب یک اثر جاودانه را در زبان و ادب و عرفان فارسی به وجود آورد. آن شرقی از مردمان غور است، معروف به میرحسینی سادات و این غربی از مردمان شبستر است معروف به شیخ محمود شبستری. میر حسینی سادات چند پرسش عرفانی و فلسفی را به دست فرستاده یی نزد شیخ محمود می فرستد. ظاهراً سوالها منظوم بوده است. شبستری هم با احترام و تکریم پاسخ پرسشهای سید را به فرستاده می سپارد. همین سؤال و جوابها اساس یک کتاب مثنوی عرفانی به نام گلشن راز می شود که تا امروز چندین شرح برآن نوشته اند و به زبانهای مختلف نیز ترجمه شده است. امروز، هم اصل گلشن راز، هم شرحهای آن و هم ترجمۀ انگلیسی آن را در انترنت نیز می توانید ببینید و بخوانید.



دکتر حورا یاوری (چپ) و آصف فکرت



نکته ای از شاعر نامور شیراز و مصحح هراتی دیوان او بشنوید. دو قرن پس از حافظ خوانندگان و سرودخوانان در هرات شعر او را می خواندند. در آن شهر که پایتخت تیموریان و مرکز رنسانس فرهنگی شرق بود، استاد ادیب و هنرمندی زندگی می کرد که در انواع فنون از جمله درشعر و خوشنویسی و موسیقی استاد بود. او خواجه عبدالله بیانی معروف به خواجه مروارید بود. هنگامی که مروارید به شعر حافظ گوش می داد می دید که برخی از سرود خوانان شعر حافظ را درست نمی خوانند، چون به نسخه های دیوان مراجعه می کرد بازهم میدید که برخی نسخه ها ابیات را نادرست نقل کرده اند. او به کمک گروهی دیگر همّت به مقابله و تصحیح دیوان حافظ گماشت و تقریباً شش قرن پیش از امروز در واقع نخستین نسخۀ مقابله شده و تصحیح شدۀ دیوان حافظ را در هرات تهیه کرد و نام دیوان لسان الغیب را هم خواجه عبدالله مروارید بر دیوان حافظ نهاد.


حال برویم به اصفهان و کابل قرن یازدهم هجری و از پیوند اصفهانی و کابلی بشنویم. صائب در اصفهان زندگی می کرد شهری که به زیبایی و عظمت مشهور بود و اصفهان نصف جهانش می گفتند، و البته هنوز هم مشهور است و هم زیباست. مقصود که از شهری چنان زیبا صایب به کابل می رود و یکی از زیباترین وصفهای شهر زیبای کابل را امروز از زبان صائب داریم که در قالب یک قصیدۀ ماندگار او در دست است و سالهاست که نقل بزمهای ادبی است::


دکتر محمد استعلامی و آصف فکرت


خوشا عشرتسرای کابل و دامان کهسارش


که ناخن بردل گل می زند مژگان هرخارش


خوشا وقتی که چشمم از سوادش سرمه چین گردد


شوم چون عاشقان و عارفان از جان گرفتارش


زوصف لالۀ او رنگ بر روی سخن دارم


نگه را چهره خون سازم ز سیر ارغوان زارش


حساب مه جبینان لب بامش که می داند


دو صد خورشید روی افتاده درهرپای دیوارش


حصار مارپیچش اژدهای گنج را ماند


که می ارزد به گنجی شایگان هر خشت دیوارش


چه دلگیراست یارب طاق ابروی پل مستان


خدا از چشم شور زاهدان بادا نگهدارش


جالب است که یکی از شاعران و ادیبان شعر شناس بلخ، به نام عاملای بلخی،در زمان حیات صائب، از بلخ به اصفهان می رود و منتخبی از اشعار صائب را تهیه می کند که تفصیل این موضوع را می توانید در مقدمۀ دیوان صایب بخوانید.


دو قرن بعد وقتی احمدشاه درانی به تاسیس دولت جدید افغانستان همت می گمارد یک شیرازی را به وزارت خویش برمی گزیند و او میرزا تقی خان شیرازیست.


چند دهه بعد از آن در1286ه/1869 ـ 1870 م ناصرالدین شاه قاجار سفیری به دربار امیر شیرعلی خان پادشاه افغانستان فرستاد به نام سید ابوالحسن قندهاری، که گزارش سفر این سفیر از طرف موقوفات افشار به کوشش بنده در تهران به چاپ رسیده است.


چند سال بعد ازان دو هنرمند هردو محمد رضا نام یکی از مشهد به کابل رفت و مقیم شد و یکی از کابل به مشهد رفت و مقیم شد. محمد رضای کابلی در مشهد به نام محمد رضا بروسان معروف شد و محمد رضای مشهدی در کابل به محمد رضای خراسانی شهرت یافت.یکی از آثار معروف محمد رضای خراسانی ریاض الالواح غزنه است که تالیف اوست و از روی خط او به صورت افست در کابل چاپ شده است و از محمدرضای بروسان، که به نام قزلباش هم معروف بود، میناتورها و نقاشیهای با ارزشی در آستان قدس رضوی موجود است.


در روزگار امان الله خان پادشاه تجددخواه افغانستان، یکی ازمؤرّخین دربار او عبدالمحمد مؤدّب السلطان اصفهانی بود که امان التواریخ را تالیف کرد.


دانشمند نامی و خدمتگار بزرگ فرهنگ و زبان مرحوم علی اصغرخان حکمت به سال 1326 سفری به افغانستان داشت و خاطرات بسیار خوش و دلنشینش از سفر افغانستان را در کتاب ره آورد، که خاطرات روزانۀ اوست، نگاشته است، که بنده بخش مربوط به افغانستان در آن سفرنامه را در وبلاگ آن روزها و وبلاگ یادها منتشر ساخته است.


تازه ترین مظهر یگانگی افغان و ایران را در مشاعرات و مکاتبات منظوم بسیار شیرین و کمنظیر میان استاد خلیل الله خلیلی با شاعران بزرگ و ادیبان نامی ایران می خوانیم که آنهم توسط این بنده در سایت آن روزها و یادها در انترنت موجود است و جا دارد که دوستان شبی را برای یادآوری از پیوند استاد خلیلی با بزرگان ادب و فرهنگ ایران اختصاص دهند. متشکرم


شهر اتاوا – 26 اکتبر 2011


آصف فکرت