یادها: November 2006

Thursday, November 30, 2006

مطالعات کودکی

آنچه در کودکی و نوجوانی می خواندیم

چند روز از امتحانات سال اول فاکولتهء ادبیات ( سال 1344 خورشیدی) می گذشت و من به دلایلی نگران نتایج امتحان برخی از مضامین بودم. یکی از آن مضامین مرا بیش از همه نگران می داشت و آن "اساسات تاریخ" بود. هیچ تردیدی نداشتم که در این مضمون مانده ام، و نمره نگرفته ام. اساسات تاریخ را داکتر فاروق اعتمادی درس می داد. و من در چندین ساعت که پای درس او نشسته بودم هیچ چیزی از اساسات تاریخی که او درس می داد درنیافته بودم.
چرا؟ مگر استاد اعتمادی خوب درس نمی داد؟ او یکی از بزرگترین و شایسته ترین استادان پوهنتون کابل بود. اما چند دلیل داشت که من درسش را در نمی یافتم: از همه مهمتر این که او به لهجهء غلیظ کابل سخن می گفت و می از اقصای غرب کشور،هرات، آمده بودم و هنوز شش ماه بیشتر از آمدنم نمی گذشت و چنانکه می بایست به لهجهء کابل آشنا نشده بودم. دیگر که استاد اعتمادی بسیار سریع سخن می گفت. آنقدر تند و شتابنده خطابه (لکچر) می داد که بارها کنج لبش سفید می شد و دانشمندوار با پشت کراواتش آن را خشک می کرد. من گاهی به همدرسان کابلی خویش، که چند تن از آنان شاگردان بسیار لایقی بودند، حسرت می بردم که چرا آنان مطالب استاد را چنین خوب درک می کنند و مکرراً می پرسند و من چنین از قافله به دنبال می مانم؟ دیگر که ما باید مطالبی را که ایشان می گفت یادداشت می کردیم و این هم برای من کار آسانی نبود. به عبارتی: چیزی را که اندرنیابم چسان توانم نوشت؟
این بود که چون همدرسانم به من گفتند که استاد مرا به اتاق کار خویش فراخوانده است به تمام معنی ترسیدم. آیا می خواست مرا تنبیه کند؟ آیا می خواست بگوید که تو چگونه جوان هراتی و اول نمره (شاگرد اول) هستی که یک کلمه هم از درس من یاد نگرفتی؟ اینها و هزار "آیا"ی دیگر آزارم می داد و اندیشه ام را به خود مشغول می داشت. دلم نمی خواست بروم و چیزهایی که تصورشان هم برای من وحشت آور بود از دکتر اعتمادی بشنوم. فکرمی کردم که دنیا برای من به پایان رسیده است. از این مصیبتی بدتر؟ که استادی بزرگ و محترم چون داکتر فاروق خان اعتمادی از من آزرده و ناراضی باشد و حال به دنبالم فرستاده تا این نارضایی خویش را به سخت ترین صورت ممکن برای من خاطرنشان کند. چیزی نمانده بود که همان ساعت فاتحهء درس و تحصیل را بخوانم و به شهر و دیار خویش بازگردم. اما کابل جایی نبود که دل کندن از آن چنان آسان باشد. هرچه بادا باد، به سوی دفتر کار استاد دکتر فاروق اعتمادی روان شدم. با سرانگشت به در زدم و با اجازهء استاد وارد اتاق گردیدم. من پیش بین قیافه یی آزرده و ناراضی استاد بودم، اما استاد شاد و سرخوش با لبخندی و نگاهی خوش به سویم نگریست و سلامم را به شیرینی پاسخ گفت. من که هنوز به خویشتن بدبین و بدگمان بودم، چنان اندیشیدم که استاد می خواهد به جای سرزنش از تمسخر و ریشخند کار بگیرد. استاد تعارف فرمود که بنشینم. استاد اعتمادی بسیار مؤدب و خوش برخورد بود. خلاف شتابندگی که در لکچر (سخنرانی در کلاس) داشت، اکنون بسیار آهسته و آرام سخن می گفت. استاد گفت که از امتحان من بسیار راضی است و تنها یک شاگرد دیگر توانسته است که نمرهء خوبی بگیرد و او "عطامراد ایماق" است. عطامراد ایماق، که نمی دانم اکنون کجاست، جوانی بود بسیار درس خوان و لایق از ولایت فاریاب، که یک یا دو سال هم در لیلیه (خوابگاه) هم اتاق ما بود ( در هر اتاق چهار نفر بودیم). دیگر خدا می دانست که من چگونه از نا امیدی به امید و از هراس و پریشانی به خاطرجمعی و آرامش رسیدم. نمی دانم که اکنون جناب دکتر اعتمادی در کجاست: هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.
واقعیت این بود که چون پشت میز امتحان "اساسات تاریخ" نشستم هر چه به ذهنم می آمد نوشتم. و همهء آنچه به ذهنم می آمد محصول مطالعات کودکی و نوجوانی در هرات بود و نتیجهء خواندن کتب و مجلاّتی بود که در هرات آن روز به دسترس ما قرار می گرفت. ناگفته نگذرم که غرض از بیان این خاطره در کانون قرار دادن شخص نگارنده نیست، بلکه بیان حال بسیاری از نوجوانان هراتی همدورهء اوست.
غرض از بیان این یاد و خاطره این بود که عرض کنم که گروهی از جوانان هم سال و همدورهء من در هرات آن روزگار بسیار دنبال مطالعه بودند و هر چیز قابل خواندن را به دست می آوردند یا به امانت می گرفتند، به دقت می خواندند. با توجه به شرایط خانوادگی و اجتماعی چنین امکاناتی برای شماری از علاقمندان به مطالعه بیشتر و یا آسانتر بود.
من، با چند تن از کودکان و بعداً نوجوانان خانواده، مطالعه را از کتابها و مواد خواندنی که در طاق و رف اتاقهای سراها (منازل، حویلیها) ی ما بود و به آسانی دست ما به آنها می رسید آغاز کردیم. نوشتنی است که پیش از ورود به مدارس عصری و دولتی ما چند کتاب را در مکتب خانگی و در مسجد خوانده بودیم؛ مانند قرآن شریف، پنج کتاب (مشتمل بر کریما، نام حق، محمود نامه، صد پند لقمان حکیم و یک رسالهء دیگر)، دیوان حافظ، گلستان سعدی، صرف بهایی و صرف میر. و این نعمتی که به ما میسر شده بود البته عام نبود بلکه تنها نصیب عده یی می شد که خانواده های آنها بسیار ساعی در آموزش فرزندان خویش بودند. چون در این مقال هدف ما بیان مطالعه و استفاده از مطبوعات است، چگونگی آموزش و بیان مکتبخانه یا مسجد یا مکتب خانگی و استفاده از آخوند و آتون را به مقاله یی دیگر می گذاریم.
کتابهای الف لیلة و لیلة ( = هزار و یکشب که ما آن را الف لیلا می گفتیم و شهرزاد داستانسرای آن بود و چقد دعا می کردیم که کاری شود که شاه که همسران سابق خود را در آن کتاب یکی پس از دیگری کشته بود شهرزاد را نکشد )، امیر ارسلان نامدار( که هنوز نام فرّخ لقا، قمر وزیر، شمس وزیر و فولاد زره دیو از آن کتاب به یاد من است)، امیر حمزهء صاحبقران و چند کتاب دیگر همیشه در معرض دید و در دسترس بود اما خواندن آنها خیلی هم آسان نبود، زیرا می گفتند که خواندن امیر ارسلان و الف لیلة و لیلة ( هزار و یکشب) پریشانی می آورد و چند تن را می شناختند که این دو کتاب را خواند ه بودند و به گدایی و بدبختی افتاده بودند(!). پس می بایست که این کتابها را هنگامی می خواندیم که کسی نفهمد و گرنه ما هم شاید به سرنوشت آن اشخاص بدبخت گرفتار می شدیم.
نخستین مجلاتی که به دسترس ما قرار گرفت مجموعه هایی از دو سالنامهء افغانی و ایرانی بود که از سالها پیش مانده بود و شادروان پدرم میرزا نظرمحمد خان که معلوم می شد بسیار اهل مطالعه و کتابخوان و کتابدوست بوده است، به آنها اشتراک داشت: سالنامهء کابل، شمارهء سال 1312 ( که به صورت دقیق مشخصات آن به یادم هست) و شماره های سالهای پیش و پس از آن و چند شماره از سالنامهء پارس.
سالنامه کابل ( البته شماره های همان سالها) از نگاه قطع، صحافت و فنون طباعت (هنر چاپ) کم مانند و حتی بی مانند است. سالنامهء کابل در چند صد صفحه به قطع بزرگ ( وزیری) با حروف خوانا و زیبا و زنکوگرافی (گراورسازی) عالی، نمونه یی از پیشرفت هنر طباعت در افغانستان آن روز بود؛ دریغا که روز به روز این هنر در آن کشور روبه سستی و کاستی رفت. گزاف نیست که بنویسم مطالب همان سالنامه ها بود که تهداب ( اساس) گسترش اطلاعات عمومی ما قرار گرفت. سالنامهء کابل در آن سالها هم چاپ زیبا و نمای جذّاب و پر کشش داشت و هم مطالب آن آموزنده و دقیق بود. این را با آنکه از طریق تداوم دلبستگی ما در همان روزها تا حدودی درمی یافتیم، پسانتر که توان آن را در خود یافتیم که آن را با دیگر انتشارات داخلی و خارجی و حتی با شماره های سالهای پسین آن برابر بگیریم ( مقایسه کنیم) دانستیم که گردانندگان و نویسندگان سالنامهء کابل در آن سالها به راستی کسانی بوده اند که از دانش و بینش برتر برخوردار بوده اند. به گونهء نمونه، سالنامهء کابل شمارهء سال 1312 یک فصل ویژهء کشورها داشت، که در آن دانستنیهای پیوسته به هر کشور را با تصویری از فرمانروای آن کشور به دست می داد. سیمای هیلا ثلاثی امپراتور حبشه، هیروهیتو امپراتور جاپان (ژاپن) و چندین تن دیگر از روی همین سالنامهء کابل در ذهن ما ماند. این سالنامه از نگاه مطالب ادبی و هنری هم ما را مدتها سرگرم می ساخت. از مطالب دلپسند، قطعات زیبای خط نستعلیق بود که به خط خوشنویسان معاصر یا ادوار گذشته نوشته شده و گراور آن در سالنامهء کابل چاپ شده بود. از خوشنویسان معروف معاصر استاد مرحوم سید داود حسینی بود که این دو بیت را در سالنامهء کابل مکرر و مکرر به خط او تماشا می کردم و لذت می بردم:
سلام علیک ای نبـــی مکرم...... مکرم تر از آدم و نســــــــل آدم
سلام علیک ای ز آباء علوی...... به صورت مؤخّر به معنی مقدم
یا این ابیات که به خط یکی از خوشنویسان بود و هنوز چون به یادم می آید از مرور آن شاد می شوم:
ریشه با آب چو سازد گل احمر گردد
خاک چون طالب خورشید شود زر گردد
صحبت پاکدلان جوهر اکسیر غناست
بی صدف قطره محالست که گوهر گردد
یا این دو بیت:
آفتابی تو و منم ذرّه
از ره تربیت مرا بردار
زانکه از ذرّه پروری هرگز
نکند آفتاب تابان عار
سالنامهء پارس به دلپذیری سالنامهء کابل نبود. قطع جیبی داشت، اما باز هم مطالب جالبی برای ما داشت مثلاً چگونه با یک قطره آب و یک تکه کاغذ ذره بین بسازیم و چگونه تخم درست مرغ را داخل شیشه یی که سر آن بسیار از تخم خـُردتر است جا دهیم. یادم هست که بار اول با نت موسیقی در همین سالنامهء پارس آشنا شدم. همچنان با سیمای فوزیه همسر محمد رضا پهلوی و ملک فاروق برادر فوزیه از طریق همین سالنامه آشنا شدیم. هر چند ملک فاروق را در سالنامهء کابل هم دیده بودیم.
از اینها که بگذریم مطبوعات هفته وار یا ماهانه بود که به صورت منظم به خانه های ما می آمد. یا اشتراک شده بود و یا به امانت. از آن جمله آسیای جوان، خواندنیها و ترقّی. این مجلات را به صورت مجموعهء چند شماره یی مجلد (کلکسیون) داشتیم. از خواندنیها و ترقی هنوز شماره های نو هم می آمد ولی آسیای جوان دیگر نمی آمد. شاید اشتراک تمام شده بود یا آسیای جوان دیگر چاپ نمی شد. قطع آسیای جوان در نگاه آن روز ما بسیار بزرگ بود، چنانکه وقتی ما آن را از این اتاق به آن اتاق می بردیم هم مانده می شدیم هم وقتی آن را دو دستی محکم می گرفتیم دیگر پیش روی مان را نمی دیدیم. وقتی آن را می گشودیم تصاویر دکتر مصدق، دکتر فاطمی و شاه به صورت تمام قد از بالا تا پایان صفحه را گرفته بود به گونه یی که حضور آنان را حس می کردیم و همان قیافه ها تا حال پیش روی ما مجسم است. از مطالب آسیای جوان چیزی به یادم نیست، اما لطف مطالب ترقی و خواندنیها هنوز در ذهنم باقی است. نام صاحب امتیاز و مدیر مسؤول ترقی چنانکه به یادم مانده لطف الله ترقّی بود. شاید به خاطر همین نام یکی از نوزادان خانوادهء ما را لطف الله نام نهادند. از مشخصات مجلّهء ترقی این بود که مطالب متن کتاب از همان صفحه پشتی آغاز می شد؛ یعنی که مجله پشتی جداگانه نداشت و سرمقاله و اخباردر همان صفحهء پشتی نمایان بود، یا اقلا همان شماره ها که من آن سالها دیدم همین گونه بود. من سرمقاله های ترقّی را خوش می داشتم و همیشه می خواندم. سرمقاله های ترقی به قلم صادق نشأت بود. شاید از این سرمقاله ها به این دلیل خوشم می آمد که مرحوم نشأت مطلب را با یک داستان کوتاه یا یک تمثیل آغاز می کرد و چون آن داستان تمام می شد مدعای مثل را به مسائل روز پیوند می داد و به این ترتیب شاید می خواست ادعای خویش را تقویت کند.
خواندنیها به مدیریت علی اصغر امیرانی (؟) چنانکه از نامش پیدا بود مطالب جالب خواندنی مطبوعات را می گرفت و با ذکر مأخذ آنها را چاپ می کرد. هنوز ما از وجود مجلهء "ریدرز دایجست" که در واقع نمونهء انگلیسی همین خواندنیها بود، چیزی نمی دانستیم. اما به زودی در خانواده جای همهء این مجلات را عمدةً دو مجلهء تهران مصور و اطلاعات هفتگی به صورت منظم و دو مجلهء سپید و سیاه و روشنفکر به صورت جسته- گریخته گرفت. در نگاه ما تهران مصور به مدیریت مهندس عبدالله والا از همه مجلات آن روز جالب تر بود و اطلاعات هفتگی به مدیریت عباس مسعودی هم داستانهای خواندنی و دنباله دار داشت؛ البته اکنون برای من مقدور نیست که مطالب آن دو مجله را تفکیک نمایم، زیرا هر هفته آن دو مجله را با هم می خواندیم. شاید برای خوانندهء گرامی این پرسش پیش آید که چگونه این مجلات را به دست می آوردیم. مجلات را بزرگان خانواده تهیه می کردند و در هرات آن روزها دو مرکز عمدهء تهیه و پخش مطبوعات بود. یکی کتابفروشی امیدوار ( به مدیریت مرحوم حاج محمد هاشم امیدوار) در چارسوی شهر جدید بود و دیگر نمایندگی مطبوعاتی مرحوم شیخ محسن منجم زاده بود. این دو شخصیت کتب و مجلات را وارد می کردند و به دسترس علاقه مندان می گذاشتند. خدمت این دو مرد دانشور و دانش پرور برای جامعه روشنفکران هرات بسیار مهم و فراموش نشدنی است. اینها مجلات را برای کسانی که توان خرید یا ارادهء خرید نداشتند، به امانت می دادند.
هر هفته روزهای اول رسیدن مجله ها، دسترسی به آنها کار آسانی نبود، زیرا بیش از شمارهء روزهای هفته در خانوادهء ما اعضای علاقه مند خواندن مجله بودند. به هر صورت سرانجام مجله تقریبا به همه می رسید. بیشتر افراد هوادار داستانهای دنباله دار بودند که امروز پاورقی می گویند؛ مثلا داستانهای شیرها و شمشیرها ( که یک ماجرای عشقی – تاریخی از دوران سلطان محمد خوارزمشاه و فرزندش جلال الدین خوارزمشاه بود. قهرمانان این داستان جلال الدین خوارزمشاه، ترکان خاتون مادر سلطان محمد خوارزمشاه، و دُردانه، دلبر و دلدادهء جلال الدین بودند. خواننده ازطریق این داستان با بسیاری از رخدادهای تاریخی سدهء هفتم هجری آشنا می شد.
شماری دیگر داستانها خوشایند کسانی بود که افسانه های "خاطرخواهی" و محبت را خواستار بودند؛ موطلایی شهرما، زئی به نام هوس، و من هم گریه کردم از آن داستانها بود. در میان داستانهای جنایی-تخیلی داستان تابوت حسد از داستانهای پرخواننده بود،که داستان ِ زنی انتقامجو به نام آذرخانم بود که ماجرایی کهن با شوهرش دکتر شرمین داشت. در آخر داستان درمی یافتیم که دکتر شرمین با یک عمل جراحی نیمی از صورت آذرخانم را به اسکلت تبدیل کرده بوده است. بر این بخش رخسارخویش، او پوشش یا ماسکی می نهاد و بر روی آن نقابی توری می آویخت. آذرخانم به تلافی به کمک دوستانش دکتر شرمین را فلج ساخته بود و سالها نیمه زنده-نیمه مرده در آزمایشگاهی در بیرون تهران بر بستر نگهداشته بود و هر روز با آتش سیگار شکنجه اش می داد. شخصی ماجراجو (شاید خبرنگاری) خود را به آن اتاق دربسته رسانیده و پرده از این ماجرای اسرارآمیز برداشته بود. البته همه این اطلاعات در آخر داستان به دست می آمد و خواننده بیش از یک سال را در دلهره و اضطراب هر هفته منتظر شماره های تازهء مجله ها بود تا بداند چه بر سر قهرمانهای داستانهایش خواهد آمد.
برخی از این داستانها را من به خاطر دیگران می خواندم. در این جا به موردی از آنها اشاره می کنم که نشان دهندهء رغبت مردمان شهر من، از هر سویه و صنفی، به ادبیات است:
بانویی بود،روانش شاد، که سواد خواندن و نوشتن نداشت و شاید خوانده بود و فراموش کرده بود؛ اما اطلاعات و دانش تاریخی و فرهنگی بسیار پرمایه یی داشت. تقریباً همهء داستانهای ادبیات فارسی دری را می دانست. به یاد دارم که چون کتاب داستانهای دل انگیز ادبیات فارسی از شادروان خانم زهرا خانلری کیا به دستمان آمد، برای سرگرمی خود، صفحه یی از آن کتاب را می گشودیم و چند سطر می خواندیم. در بسیاری از موارد آن خانم می گفت که آنچه خوانده شد، متعلق به کدام داستان است.
این خانم که عمرش درآن روزها پیرامون هفتاد بود، همهء داستانهای دنباله دار یا پاورقیهای مجلات را دنبال می کرد. مجله ها را به صورت منظم نگه می داشت و از دختران و پسران خانواده می خواست که مطالب را برایش بخوانند. او پیش از شنیدن بخش تازهء هر مطلبی شرح می داد که آخرین بخش شمارهء گذشته چه بوده است و به خواننده می گفت که حال از اینجا بخوان. برای تشویق، چای و شیرینی هم تهیه می کرد که در واقع حق الزحمهء خوبی برای قصه خوانی بود. در بسیاری از موارد این بنده قصه خوان می شدم.
همچنان این مجلات بخشهای شوخی و فکاهی داشت که چون آمیخته با شعر و ادب بود برای نوجوانان جالب و خواندنی بود. مثلاً نویسنده یی به نام امان منطقی ستونی داشت که مثنوی فکاهی بر وزن شاهنامه هر هفته در آن از او چاپ می شد که بسیار مفرح بود و در عین حال خواننده را به خواندن اشعار جدی یعنی خود شاهنامه بر می انگیخت. یا صفحه یی داشت که اشعار کهن و معروف فارسی را دستکاری می کرد و آن را به صورت فکاهی منظوم در می آورد.
از قدیمی ترین مطالبی که در یکی از دو مجلهء تهران مصور یا اطلاعات هفتگی خواندم و از آن خوشم آمد و تا کنون به یادم است و هنوز از آن خوشم می آید و گاهی زمزمه می کنم این پارچه است که دریغا نام گویندهء آن را نمی دانم:

بگذرد سالی به سالی
طی شود بس روزگاری
از چکاب جویباری
بر دل سنگی، به پای کوهساری
حک شود این یادگاری:
نامی از من عابد درگاه عشقت
یادی از تو خالق عشق و محبت

در سالهای آخر دبیرستان به چند مجلهء اختصاصی ادبی-هنری نیز دست یافتم و این از برکت استادم مرحوم استاد فکری سلجوقی بود. از میان این مجلات "نقش و نگار" و "هنر و مردم" را بیش از همه دوست می داشتم. زیرا چون بحث خط و نگارگری و انشاء با تصاویری در همین زمینه ها بود، آن مجله ها را با پیشهء پدر و نیایم و هم با رشتهء استادم مرحوم فکری و مرحوم استاد عطار هروی پیوسته (در ارتباط) می یافتم. گفتنی است که ما خود درهرات مجله یی نسبةً پر محتوا به نام مجلهء ادبی هرات داشتیم که شماره های قدیمی تر آن مطالب سودمندتری داشت. اما انتشار آن منظم نبود و دیردیر چاپ می شد.
دبیرستان به پایان رسید و اقامت در هرات نیز. رخت سفر به کابل بربستیم و در آنجا مشتری آقای "اسحاق" شدیم که در پل باغ عمومی غرفه (کیوسک) مجلات و کتب داشت.
هرچند در این مقال من از خود سخن گفتم ولی این داستان بسیاری از کودکان و نوجوانان هرات بود که هرگاه زمینه و امکانات برایشان فراهم می شد، وقت خویش را به این ترتیب که عرض شد می گذرانیدند و از آن اندوخته ها در آینده، به طریقی که یاد شد، سود می بردند.

شهر اتاوا، ششم آذر(قوس) 1385/بیست و هفتم نوامبر 2006
آصف فکرت

لطفاً بنویسید

عشق پیچان


یـــــادی و قصّــه یی


شنبه، نخستین روز تعطیل است. از کتابخانه برمی گردم. باز هم راه نوی در پیش می گیرم؛ چون به این شهر نو آمده ام و می خواهم به همه کویها و گذرها آشنا شوم. این است که هر روز از راهی می روم. کوچه خلوت است. یکی دو موتر(ماشین) ا ینجا و آنجا ایستاده اند. گاهی مسافری می گذرد. گاهی لبخندی ، گاه روز خوش گفتنی و گاهی گذشتنی خاموش. از تماشای ساختمانها که شیوهء کهن را در خانه سازی نگهــداشته اند، خوشم می آید. همیشه از چیزهایی که رنگ و بوی گذشته را می دهند، خوشم می آید. اینجا گاهی خانه ها تاریخ هم دارند. سال بنا با خشت (آجـُر) بر سر در ساختمان. وقتی می بینم که ساختمانی در 1920 ساخته شده و تا حال برجاست، لذّت می برم. می کوشم یک شخصیت یا رخداد تاریخی را به یاد بیاورم که با آن تاریخ پیوندی و مناسبتی داشته باشد. بدینگونه بهتر می توانم به تخیّـل در جهان تاریخ بپردازم. از گـُلکاری و چمن سازی اینجا هم خوشم می آید. من این شهر را دوست دارم. کمتر خانه ایست که خاوندش به پرورش گل و گیاه نپردازد. از یک بلست (بدست، وجب) جا هم برای کاشت و پرورش گل و گیاه سود می برند. در زمینی به اندازهء باغچۀ خانۀ قدیمی ما در هرات که ما تنها پتونی (اتلسی) می کاشتیم اینجا ده دوازده گونه گل می کارند. برخی از گلها همانند گلهای شهر زادگاهم هرات است. خیلی چیزهای این شهر همانند هرات است. سرو و ناجو(کاج) ی اتاوا مرا به یاد نخستین مکتب (دبستان)ــی که در هرات درس خواندیم و صدها درخت ناجو داشت می ا ندازد. غروب این شهر بسیار شبیه غروب هرات است. از هنگامی که آفتاب می پرد تا هنگامی که تاریکی بر روز چیره می شود بیش از یک ساعت را در بر می گیرد. همانگونه که خورشید در هرات مانند مجمعه یی بزرگ مسین بر مغرب هریرود می نشست اینجا هم به همان بزرگی و با همان شکوه بر مغرب رود شهر می نشیند. برخی از گلها و درختان هم برای من نو اند که تا کنون ندیده ام. برخی گلها به گلهای وحشی شباهت دارند. گلهای خودرو.
گل وحشی سفیده، باشــــه، باشــــه...
اما اینجا دیگر خودرو نیستند. پرورش می یابند. تربیت می شوند و نوازش می بینند. برخی از گلها چنان خُـــرد و ریزند که باید آدم خیلی از نزدیک آنها را تماشا کند تا با دقایق زیبایی آنها آشنا شود. همین گلهای ریز نامهای شاعرانه و جالبی هم دارند نامهایی خیلی بزرگتر از خودشان. "فـــراموشـــم مکن!" گل ریز و زیبایی است، با نامی به این بزرگی. در انگلیسی نام این گل ریز سه کلمه است: مرا فراموش مکن! یا گل ریزی از جنس سوسن که آن هم نامی برساخته از سه واژه دارد: لیلی آف د ولی( سوسن میان کوه) اتفاقاَ این هر دو نام بزرگ به این دو گل ریز بسیار خوش آیند می نماید. از برابر هر خانه که می گذرم گلهای تازه تری می بینم:
هر دم ازین باغ بری می رسد * تازه تر از تازه تری می رسد
بی خبر از اینکه دمی دیگر گلی را خواهم دید که مرا به دنیای پر شور و حال کودکی خواهد برد. خبابان هنوز به نیمه نرسیده است که دیگر می ایستم و یارای اینکه از آنچه می بینم چشم بپوشم و بگذرم، ندارم. آری، گل عشق پیچان را می بینم. گلی که هم در فارسی نامی شاعرانه دارد و هم در انگلیسی. عشق پیچان را به انگلیسی " شکوه بامداد" می نامند. راستی هم هنگامی که نام انگلیسی عشق پیچان را دانستم بهتر دریافتم که چرا این گل را اینقدر دوست می دارم. این گل بامدادان ِ بسیاری از سالهای کودکی مرا باشکوه می ساخت. گلی که برگهایش به نشانهء دل می ماند و از گلش طراوت و صفا و روشنی و زییابی می تراود. از کودکی که به گل عشق پیچان می نگریستم، گل آن را پنجره یی می پنداشتم به دنیایی افسانه یی و خیالی و هنگام چاشت که گل می پژمرد و در هم می پیچید، دیگر آن پنجره را بسته می یافتم و از تماشای گل تا بامداد فردا چشم می پوشیدم. گلی که مشتاقانه به گرد هرچه نزدیکش باشد، می پیچد. تنها زیبایی این گل نیست که چنین محبوب من گشته است. آخر این گل دوست داشتنی ِ مادرم است.
"در خانهء هرات، در سراچه یی می نشستیم که در طبقهء دوم قرار داشت . دو راه ورودی داشت یکی از داخل سرا (= حویلی، حیاط) که بیست پله زینه بود دیگر از داخل هشتی یا کریاس که همانگونه چند پلّه زینه بود و دری داشت که برای این که باز گردد بالا می شد و به همین خاطر آن را "درانداز" می گفتند یعنی چون در را می انداختند، بسته و هم سطح زمین سراچه می شد سطحی که آن را "تخت بام" می گفتند. در سه سوی این سراچه اتاقهای نشیمن ما بود و به یک سوی که آفتاب برآمد بود، دیوار خانهء یکی از خویشاوندان ما بود. خدا بیامرزد مادرم را که گل را دوست می داشت و گل پرور بود. اما در آنجا نمی شد که گل بکاریم، زیرا در زیر آن سراچه دالان و کریاس قرار داشت و در گوشهء سراچه پنجره یی فولادین نهاده شده بود که روشندان راهرو خانهء همسایه در زیر آن تخت بام بود. خانهء خویشاوند ما درخت توتی گشن بیخ و بسیار شاخ داشت که بالا آمده بود و یک شاخهء ان از دیوار سراچه به این سو گذشته بود و ما را هم اندکی از سایه و دانه یی چند از توت بهره می بخشید. و چون درخت توت مأمن گنجشکان و دیگر پرندگان بود هم مرا از تنهایی بدر می آورد و از جیک جیک انفرادی و نیز ترانه سرایی گروهی بامداد و نزدیک غروب، ک می گفتند " چغوکها عروسی دارند" بهره مند می ساخت. گنجشک را در گفتار هرات چغوک گویند. در پای دیوار و درست زیر آن شاخه، مادرم صندوقی بزرگ نهاده و آن را از خاک انباشته بود و در آن گل می کاشت که بخش مهم آن به گل عشق پیچان اختصاص می یافت. از داخل صندوق رشته هایی تا کمر دیوار کشیده شده بود که نهالهای عشق پیچان بر گرد آن رشته ها می پیچید و با لا می رفت و نزدیک می شد که بر شاخ بیاویزد. سالها بعد، هنگامی که قصیده یی از ملک الشعراء بهار را که با این مصراع آغاز می شد:
ضیمرانی در بن بید معلّق جا گرفت ...
خواندم با آنکه اشعار بهار برای فهم من مستلزم اندیشه و دقت بسیار بود، معنای آن قصیده را بدون تأمّل دریافتم که آن را با مشاهدهء عشق پیچان در کودکی آزموده بودم.
عشق پیچان را از کاشتن بذر تا سبز شدن و رشد نمودن و به گل نشستن و پژمردن و بذر دادن و زرد شدن و خشکیدن بارها با دقت کودکانه مطالعه کردم. دیگر به خوبی به یادم مانده بود که چون تخم را می کاریم و سبز می شود. نخست به صورت دو برگ از زمین بر می جهد یا به اصطلاح هرات " تیج می زند" . ساعتها هر بار که به برگها خیره می شدم می اندیشیدم که چه زیبا برگهای عشق پیچان همانند "نار" در اشکال ورق است که ما پَــر می گفتیم و برخی با آنها که 52 برگ بود ( اگر درست یادم باشد) پربازی می کردند و می گفتند گناه دارد.
هر گل عشق پیچان گفتی پنجره یی بود هریک به دنیای صفا و روشنایی و پاکی. دلم می خواست قطره می شدم و در دل یکی از آن گلها می چکیدم و به آن دنیای صفا و طراوت سفر می کردم. "
بانویی میانسال از دور می آید. نزدیک نیمروز است. من مدّتیست در برابر آن خانه به تماشای عشق پیچان ایستاده ام و به دنیای کودکی رفته ام. هوا گرم شده است خورشید آزارم می دهد. باید بروم. روان می شوم. پیراهنی نازک پوشیده ام که لغزان است و کراواتم به هرسوی کج می شود. بانوی کهنسال نگاهی می کند. من بیشتر کجی کراواتم را احساس می کنم. به سوی آیینهء ماشینی که ایستاده است خم می شوم و کراواتم را درست کنم. خانم باز هم نگاهی به سویم می اندازد و دستها را به هم می کوبد. سگهای خانه های نزدیک پارس می کنند. من و خانم از هم دور می شویم. هر دو خورسندیم. خانم به تصور اینکه کاری در جهت حفظ دارایی همشهریان کرده است و من خورسند از اینکه یک چیز دیگر یافته ام که این شهر را به من و زادگاهم نزدیک تر ساخته است. عشق پیچان یا شکوه بامداد.
اتاوا، 4 نوامبر 2006/13 عقرب (آبان) 1385
آصف فکرت

لطفاً بنویسید

Thursday, November 09, 2006

واپســـــــــین یـــــــاد

لطفاً بنویسید

Wednesday, November 01, 2006

محیط فضل و ادب


با استاد محیط طباطبایی در بامیان

جای خالی بوداهای بامیان هرکس را به اندیشه یی فرومی برد. شاید من هم با بسیاری از آن اندیشه های اندوهبار انباز باشم؛ اما من خود اندیشه یی مخصوص به خود در این سخن دارم. یاد روزهایی شیرین که در دامن ان کوهپایه ها با استادی بزرگ سر شد و داستان آن روزها را در اینجا می خوانید.
سالها پیش که کودکی دانش آمور بودم، روزهای پنجشنبه، هنگامی که ساعت 2 بعد از ظهر صدای استاد را در هرات از رادیو می شنیدم، هرگز باور نداشتم که روزی او را ببینم، یا با او همنشین و همسفر و همسخن گردم؛ یا این که استاد در نود و چند سالگی برای من به دست لرزان و پُـر مِـهر خویش چای بیاورد. همین که هر هفته صدایش را می شنیدم و چیزهای نو می آموختم خود نعمتی بزرگ بود و من این نعمت را گرامی می شمردم. با آنکه مانده از مکتب (دبیرستان) می آمدم، و می بایست اندکی بعد به کار بروم، آن اتفاق را که همان دقایق همزمان با سخنرانی استاد بود، دولتی خوش می دانستم. سخن از برنامهء مرزهای دانش است و گفتار شیرین و پرمغز استاد شادروان محیط طباطبایی.
شبها برای شنیدن رادیو وقت کافی داشتم اما برنامه هایی را که من دوست می داشتم غالباً روزها پخش می شد. برنامه های دوست داشتنی ِ شبانه یکی مشاعره بود و دیگری مسابقهء بیست سؤالی. البته بیست سؤالی را برای خاطر دیگران گوش می دادم، اما مشاعره را بسیار دوست می داشتم و می کوشیدم هیچ برنامه یی را از دست ندهم؛ شادروان مهدی سهیلی برای برنامهء مشاعره اجراکنندهء بسیار خوبی بود. هم شاعر بود و هم شعر را خوب می خواند و خوب می شناخت. اشعاری را که شرکت کنندگان درست نمی خواندند تصحیح می نمود و تبصره ها ی خوبی بر اشعار داشت که بر اطلاعات ادبی شنونده می افزود. برنامه های نواب صفا ار جمله کاروانی از شعر و موسیقی را نیز خوش می داشتم.
اما مرزهای دانش چیز دیگری بود. برای من آن برنامه یک کلاس پیشرفتهء ادبیات و تاریخ و فرهنگ بود. استاد محیط که سخن می گفت در ذهن من در آن روزها چنان بود که شاهنشاهی مقتدر در قلمروش فرمان براند و فرمانش بی چون و چرا روان باشد. او هم فرمانروای قلمرو ادب و تاریخ و فرهنگ بود؛ با قدرت سخن می گفت که به آنچه می گفت دانا بود و بر آن تسلط داشت. نام هم نام سنگین و پر صلابتی بود: مـــرزهـــــــای دانــــــش!! در مطبوعات و مجله های اختصاصی نیز گاهی از ایشان مطالبی انتشار می یافت که از آن به حدی که دانش ما اجازه می داد بهره مند می شدیم.
آن روزها گذشت. برای ادامهء تحصیل به کابل و برای کار به ولایات شمال کشور و باز برای تحصیل به هند رفتیم. از هند که باز گشتم سال 1356 خورشیدی بود و من عضو انجمن تاریخ افغانستان بودم. روزی رئیس نشرات وقت مرا به دفتر خود فرا خواند و گفت که استاد محمد محیط طباطبایی دانشمند ایرانی می آید و از وزارت اطلاعات و کلتور تقاضا کرده اند که دو نفر که یکی از آنها آصف فکرت باشد چند روزی که استاد در کابل است همصحبت ایشان باشد. آن شخص اول که فعلاً شغلی ندارد و باید مستقیماً از خودش بخواهند. تو اگر مخالفتی نداری که تو را معرفی کنیم. البته که من نه تنها راضی بلکه مشتاق بودم که در خدمت استادی که دوستش می داشتم و دانشش بر ذهن و ضمیرم مسلط بود، باشم. استاد به کابل رسید. برنامه یی برای دیدن جاهای دیدنی تهیه شد. به پغمان و کاریزمیر و استالف رفتیم و از زیباییهای خداداد طبیعت حظّی تمام حاصل شد. کسانی که شادروان استاد محیط طباطبایی را خوب بشناسند درخواهند یافت که با ایشان در زیباترین جاهای کابل نشستن؛ طبیعت زیبا را نظاره کردن و گوش جان از ته دل به سخنان شیرین و روان پرور و آموزندۀ او سپردن چه معنی دارد و چه پیمانه لذّت ...!
پس از کابل نوبت به غزنی رسید. غــــزنه، پایتخت شعر دری، مرکز فرهنگ و تمدن باشکوه دورۀ درخشان شاهنشاهی غزنوی شهر عنصری و فرخی و منوچهری و جای سرودن شاهنامه و نوشتن تاریخ بیهقی.
در غزنی استاد را چهار تن همراهی می کردیم. دریغا که نام راننده یی که زحمت بردن ما را به غزنی متحمل شد به یادم نیست. جز او دکتر روان فرهادی بود و استاد شادروان دکترحسین خدیوجم و این بنده. خدیو جم ادیب، دانشمند و مترجم نامور خراسانی در آن ایام وابستهء فرهنگی سفارت ایران بود. چه شیرین بود پابه پای استاد محیط به روضه و تربت سلطان محمود و باغ فیروزی رفتن و سخنان پر مغز استاد را به مناسبت دیدار هر موضع شنیدن! مزار سنایی دیگر اکابر و اولیا را در خدمت استاد زیارت کردیم. من که بارها به غزنی رفته بودم چون با استاد محیط به غزنی رفتم چنان بود که پایتخت غزنویان را همان هنگام کشف کرده باشم.
اما قصه به همینجا تمام نمی شد چون استاد محیط هوای بامیان داشت. ولایتی که راهی دشوارگذار داشت و رفتن از راه زمین برای استاد محیط با حالت مزاجی و کسالتی که داشت مناسب نبود. در آن زمان طیاره ها ( هواپیما ) های کوچکی هم در کابل داشتیم که برای پروازهای داخلی از آنها استفاده می کردیم. فکر می کنم آن طیاره "توین آتر" نام داشت. یکی از همان طیاره ها به احترام استاد موظف شد کی به با میان برود. در بامیان که دیدنیهای بسیاری برای همه داشت در آن سال برای ما دو نعمت دیگر هم بود. یکی این که والی (استاندار) بامیان مردی ادیب و با سواد و از ارباب فرهنگ بود که غلام نقشبند خان دشتی نام داشت و دیگر که رئیس توریزم و جهانگردی بامیان هم که خورد و خواب ما در اختیار او بود شاعر و ادیبی جوان و دانشور به نام حسن قسیم بود که هرجا هست خدا یارش باد.
طیارۀ ما کمتر از20 مسافر گنجایش داشت و بسیار سبکبار بود. چون از زمین برخاست طیاره مانند ترازویی که کفه اش به یکسو متمایل گردد، به جانبی که استاد نشسته بود متمایل شد و چوکی (صندلی) استاد هم صدا کرد (البته همانگونه که استاد محیط وزن سنگین علمی داشت به تن خویش نیز تنومند بود ). استاد اندکی نگران شد و گفت : یا باب الحوائج! خدیو جم برای آرامش خاطر استاد خاطرنشان نمود که "جناب استاد این طیارهء خوبی است و بسیار آرام و آسوده مسافر را به مقصد می رساند. و چنان شد. از کوههای پربرف مرکزی افغانستان گذشتیم و به شهر بامیان فرود آمدیم. از کابل به والی بامیان خبر داده شده بود که استاد محیط چه ساعتی به بامیان می رسد. آن مرد ادبدوست و با فرهنگ به تن خویش با چند تن از معاریف بامیان به پیشواز آمدند. نوشتم که آقای قسیم رئیس جهانگردی بود. ایشان در آن دو سه روز که در بامیان بودیم از هیچ گونه مهربانی دریغ نکرد. با آن که فرزندی شیری داشت ( که اگر درست به یادم مانده باشد نامش آرش بود) همسر محترمهء آقای قسیم خود باری غذای خوشمزه یی برای استاد و همراهان پخت. در بامیان برای استاد و همراهان خوش گذشت. هتل و متل بامیان همه گونه وسایل آرامش و آسایش را داشت با مدیری دانشور و بافرهنگ که وصفش را نوشتم همه چیز به کمال بود.
استاد می خواست در بامیان راه برود. با آن که پیاده رفتن و قدم زدن برای ایشان بی زحمت نبود بارها در کوچه ها و گذرها به قدم زدن و تماشای مردم و گپ زدن با مردم پرداخت و نمایان بود که از این کار لذّت می برد. به دیدار بتهای بامیان رفتیم و منظرهء ایستادن استاد محیط و به عصای خویش تکیه دادن و مدت ها بر قد و قامت پیکره های بودا خیره شدن و تبصره (یادداشتها)ی تاریخی را خطاب به آن پیکره ها گفتن و تبسمی طنزآمیز برچهرهء استاد نقش بستن، هنوز پس از گذشت سالها به تمام و کمال پیش نظرم جلوه گر است.
افزون بر پیکره های بودا دیدنیهای دیگری نیز در آنجا بود که سنجش و ارزیابی آنها کار آسانی نبود. از آن جمله سمجها یا خانه گکهایی در داخل مغاره ها در همان نزدیکی بود و بر دیوارهای آنها تصاویر و نقشهای بی همتایی جلوه گری می کرد. دریغ و هزار دریغ اگر آن نقشها هم مانند پیکره های بودا از میان رفته باشد. استاد محیط از دیدن این آثار به وجد می آمد و در هر مورد سخنی بر زبان می آورد.
یک روز هم با استاد به بند امیر رفتیم. آبدانی بزرگ و طبیعی در میان کوهها که از دور به برکه یی لاجوردین همانند بود و ساعاتی با ماشین از مرکز شهر بامیان فاصله داشت و ما با ماشین پژو ی ادارهء جهانگردی به آنجا رفتیم.در آنجا ده ها رستوران بود و ما هنگام چاشت (وقت نهار) به آنجا رسیدیم. رستورانها در حاشیه یا پایین برکه قرار داشتند و از هر کرانهء آن برکهء لاجوردی که گفتم آبشارکی روان بود و با نوای آرامش بخشی سرازیر می شد. باید چیزی می خوردیم. به مهمانخانهء پاکیزه یی که ایوان و دیواره های کاهگلی داشت، وارد شدیم. استاد را از صفای مهمانخانه و مهمانخانه دار خوش آمد. خدیو جم پرسید استاد چه نوش جان می فرمایید؟ استاد رو به مهمانخانه دار نمود و گفت: برادر! هرچه داری بیاور. پلو آورد با چند سیخ کباب؛ هردو خوشنما و خوشبوی. استاد نوش جان کرد و خلاف سابق همچنان به خوردن ادامه داد. خدیو جم نگران شد که مبادا استاد را از غذا آسیبی برسد . فکر می کنم سرانجام سخنی ناتمام برزبان آورد که نوعی احتیاط را نشان می داد. به یاد دارم که استاد محیط گفت: ازین غذا و ازین حال و هوا خوشم آمده بگذار بخورم هرچه باداباد. استاد همه جا را عصا زنان مشاهده کرد و نماز دیگر باز گشتیم. در راه به گروهی از کودکان بامیانی برخوردیم. استاد از راننده خواست لحظه یی توقف کند. کودکان را نزد خود خواند و از آنان خواست چیزی بخوانند و گفت: اگر دوبیتی (که ما چاربیتی می گفتیم) یاد دارید برای من بخوانید. کودکان دوبیتی خوانند و استاد محیط را رقـّتی دست داد و به گریه افتاد و اشک برگونه هایش سرازیر شد. بخششی به کودکان داد و باز گشتیم. آقای دشتی چند بار آمد و ما را به جاهای دیدنی بامیان از جمله درّهء آجر برد، اما با همه زیباییهای آن جایها استاد را دیدن مردم و شنیدن گپ های آنان بیشتر خوش می داشت (تصور می کنم آن سخنان را در ذهن خویش با متون کهن فارسی دری مقایسه می کرد . در غزنی هم همین کار را می کرد).
استاد هنگام خداحافظی در میدان هوایی (فرودگاه) کابل یک جلد واژه نامک ، نألیف دکتر عبدالحسین نوشین با کلمات محبت آمیزی که بر پشت آن نوشته بود به من بخشید که بسیار از آن سود بردم و برکت یافتم.
بازهم روزگار گذشت. ده سال بعد. من مقیم ایران شدم و روزی در سفر به تهران با خدیو جم قرار گذاشتیم که خدمت استاد برویم. من نتوانستم در موقع مقرر بروم و خدا بیامرزد دکتر خدیو جم را بسیار ناراحت و آزرده شد و گفت که استاد محیط در انتظارت بود. آن سال هم گذشت. خدیو جم به مشهد آمد و درگذشت و دوسه سال دیگر هم گذشت. من مقیم تهران شدم، که در دائرة المعارف بزرگ اسلامی مدیر بخش گزینش عناوین، مؤلف و عضو هیأت علمی بودم. باز دوستی گفت استاد محیط می خواستند تو را ببینند. با تلفن قرار گذشتیم و روزی به دیدار استاد در شهر قدیم تهران، اگر درست به یادم باشد، در خیابان ژاله رفتم. وای که چقدر مورد محبت استاد قرار گرفتم. آغوش گشود و مرا بوسید و بویید. بوسیدمش و تعظیمش نمودم و نشستم. چند تن از دوستان و ارادتمندان بودند که هر یک خود پیاله (فنجانــ)ی چای به خود می ریختند و می آوردند و می نشستند. یکی از آنها خواستند برای من چای بیاورند ایشان نگذاشت مرا هم نگذاشت که برایم چای بریزم. آمدم و نشستم. لحظه یی بعد صدای بر هم خوردن فنجان و نعلبکی ، بر اثر لرزش دست آن مرد بزرگ، به گوش رسید. همه برخاستند با شتاب تا پیاله را از استاد بگیرند. استاد اشاره کرد و نام مرا گرفت و گفت که دلش می خواهد خودش آن چای را با دست خود پیشم بنهد و چنان کرد و سخنان محبت آمیزی نیز بر زبان آورد. یکی دوسال گذشت. من دوباره مقیم مشهد شده بودم که شنیدم استاد درگذشت. روانش شاد و یادش بخیر.
1نوامبر 2006 – اتاوا
آصف فکرت

لطفاً بنویسید