یادها: January 2007

Wednesday, January 31, 2007

هیآت تحریر



یادی از چند دوست دانشور

در سال 1352 روزنامه و مجلّۀ تازه یی با نام جمهوریت در کابل تأسیس گردید. رئیس این سازمان نوبنیاد مرحوم دکتر محمد آصف سهیل و معاون آن مرحوم غلام شاه سرشار شمالی روشنی بودند. این بنده یکی از اعضای هیأت تحریر روزنامۀ جمهوریت و در عین حال معاون مجلّۀ جمهوریت بود. مدیریت مجله را شاعر و نویسندۀ معروف، سید محمود فارانی بر عهده داشت.
منظور من از این نوشته یاد از گروه دوستان دانشوری است که دکتر سهیل به دور خویش گرد آورده بود تا روزنامه و نشرات تابعۀ آن را صحت و رونق بخشند. برخی از این دوستان از اساتید هراتی و برخی دیگر از کابل و جاهای دیگر بودند. از هرات چرا؟ به دلیل این که مدیر مسؤول این روزنامه نویسندگی و ادبدوستی خود را مرهون هرات بود. به گفتۀ برخی از دوستان، دکتر سهیل طبیب به هرات رفت و ادیب باز گشت. مرحوم میوندوال هم سالها پیش با نام محمد هاشم پردیس ( اگر اشتباه نکرده باشم) به هرات رفت و مدیر مطبوعات و مدیر مسؤول روزنامۀ اتفاق اسلام شد و سپس میوندوال نام گرفت.
به هر روی، در آن سال (1352) گروهی در ساختمان مطبعۀ دولتی گرد آمده بودند که برای نگارنده که هنوز بسیار جوان بود، آموزگاران مجرّبی می توانستند بود.
غلام شاه سرشار شمالی روشنی، معاون مؤسسهء نشراتی جمهوریت، یکی از روزنامه نگاران باسواد و پرسابقۀ کشور بود که نثر درست می نوشت و شعر نغز می سرود. با آن که از پروان بود، و زبانش فارسی دری، زبان پشتو را خوب می دانست هم به صورت علمی عالم به زبان پشتو بود و هم نغز به آن زبان گپ می زد. اما در زبان و ادب دری بسیار صاحب صلاحیت بود. او سالها در مقامهای مختلف وزارت اطلاعات و کلتور، چه در روزنامه ها و چه در رادیو موفقانه خدمت کرده بود و در هرجا که کار کرده بود، زبردستان و زیردستان، همه از او خاطرات خوشی داشتند و به همین سبب دوستان بسیاری داشت. زبان و ادب را بسیار دوست می داشت و بسیار می خواند و کتابخوانی فهیم و صاحب نظر بود.
دفتر هیأت تحریر در طبقۀ پنجم و دفتر معاون ( مرحوم سرشار شمالی) در طبقۀ چهارم بود. گاهی که برای کارهای روزنامه به دفترش می رفتم، دخترک نوجوان، محجوبه و لاغر اندامی را می دیدم که باجامهء سیاه و چادر (روسری) سپید معارف ، بر چوکی (صندلی) کنار در نشسته بود. بار دوم یا سوم گویا مرحوم سرشار دریافت که می خواهم بدانم که این دختر کیست که بیشتر روزها در همین وقت که مدارس تعطیل می شود، اینجا نشسته است، گفت: دخترم لیلا! و توضیح داد که لیلا بسیار به شعر و ادبیات علاقمند است. بیست و سه یا چهار سال بعد از آن روزها، هنگامی که من در استان خراسان ایران اقامت داشتم روزی در منزل به دیدار تنی چند از ادیبان و شاعران افغانستان توفیق یافتم که یکی از آنان دخترک محجوبهء سال 1352، اما شاعرهء شیرین کلام و نام آور آن روز، لیلا صراحت روشنی، بود. خانم روشنی که در آن روزها شاعره یی بلند آوازه بود، به تن اندکی فربه و به روح اندکی افسرده و خسته می نمود. من آن افسردگی و خستگی را دلیل شاعر بودن و در نتیجه حساس بودنش پنداشتم. از پدر شهید و دانشمندش و از خاطرات شیرینی که ازمرحوم سرشار و از محبتهایش در دوران همکاری روزنامه نگاری داشتم یاد کردم و دریافتم که بسیار از شنیدن یادهای شیرین پدر گرامی اش شادمان شد. دریغا که بعد ها شنیدم که این شاعره بیمار است و اندکی بعد شنیدم که به پدر مهربانش پیوسته است. روح پدر و دختر شاد باد.
گویند که از سخن سخن شکافد. خاطره یی در هنگام نوشتن به یادم آمد و نوشتم بهترشد تا این که نمی نوشتم. منظور که بر آوردن چنین فرزانه فرزندی، نشانه یی از اهتمام مهر آمیز چنان پدری است.
مرحوم سرشار شمالی (روشنی) در کنار این محاسن بسیار خوش سخن و لطیفه گوی نیز بود. یکی از این موارد را یاد آوری می کنم:
یکی از همکاران ما در روزنامۀ جمهوریت آقای نادر جلالی بود که مدیریت بخش پشتوی روزنامه را بر عهده داشت. جلالی روزنامه نگاری لایق، دقیق و پرکار و در عین حال بسیار آرام بود. هنگام صرف نان چاشت ( صرف نهار) دوستان خسته و مانده از کار اخبار، فکاهی می گفتند و می خندیدند. آقای جلالی که همکار بسیار خوب ما بود، بر اثر صرف انتی بیوتیک که برایش هنگام بیماری در روسیه داده بودند، شنوایی اش را از دست داده بود و دریافت سمعی مطالب برایش دشوار بود. یک بار که فکاهیی را می شنید به احترام و اتفاق دیگران می خندید. بعد مرحوم سرشار نزدیکش می نشست و بسیار به نرمی و آهستگی، به گونه یی که ما نمی شنیدیم، آن فکاهی را به آقای جلالی می گفت. آن هنگام بود که جلالی به قهقهه می خندید؛ چنان خنده یی که همکاران یکبار دیگر دل به خنده می سپردند. دوستان می گفتند که آقای سرشار فرِکونسی آقای جلالی را می داند و نیازی ندارد که بلند بگوید.
نمیدانم بر سر آقای جلالی چه آمد. هرجا که هست شاد مان باد. اگر در رفتن به آن سرای هم بر ما پیشی گرفته باشد روانش شاد.
سید محمود فارانی ، مدیر مجلۀ جمهوریت و عضو هیأت تحریرروزنامه ، شاعری گرانمایه و ادیبی نکته دان بود. شعر نو می سرود و شیرین می سرود و در همان حال به ادبیات کهن دری و نیز فلسفهء قدیم و جدید تسلط داشت و شخصی بسیار باسواد و پرمطالعه بود. نگارنده هم در آن سازمان و هم یک سال بعد از آن در روزنامۀ ملی انیس با او همکار بودم. همکاری من و فارانی در روزنامهء جمهوریت بسیار کوتاه بود و هر دو پس از دو سه ماهی ( البته هر یک به تنهایی ) آنجا را ترک کردیم. فارانی به معاونت روزنامهء ملّی انیس انتخاب شد و نگارندۀ این سطور به مدیریت ارتباط عامّۀ آن روزنامه. شاید که روزی بیشتر در باب همکاران روزنامهء انیس بنویسم. در اینجا لازم است که یاد آور شوم که چند سال پیش مقاله یی مختصر در ایران در مورد سابقهء مطبوعات افغانستان نوشتم و در آن به مطالبی که در افواه بود تکیه کردم و مرتکب اشتباه بسیار بزرگی شدم و آن درگذشت و شهادت استاد فارانی بود. در حالی که بعداً در یافتم که ایشان در همان حال که من با اندوه و تأسف از کشته شدن ایشان یاد کرده بودم، خدای را سپاس، حی و حاضر بر کرسی سفارت افغانستان در عاصمهء لیبی تکیه زده بوده اند. خداوند همه را از ارتکاب اشتباه مصون بدارد و به تحقیق و تدقیق مزید در مطالبی که می نویسند توفیق عطا فرماید.
اما ازدفتر هیأت تحریر بگوییم و از آنان که درآن دفتر بودند. بخشی بزرگ در سمت شرقی طبقهء پنجم ساختمان بود که سمت راست دفتر رئیس و مدیر مسؤول، دراتاقک وسط رئیس دفتر، محمد هاشم(؟) ارشادی از فارغان رشتهء ژورنالیزم دانشکدۀ ادبیات، و در سمت راست همین دوستان، با عنوان هیات تحریر بودند. یکی از این همکاران از همان آغاز نهار را با خود از خانه می آورد. دوستان در آغاز به این عادت با نوعی نا آشنایی می نگریستند اما به تدریج چنان شد که همه غذا از خانه می آوردند و چاشت هرکس غذای خویش را گرم می کرد و روی میز می نهاد و همه دوستان با هم به صرف نهار و تناول خورشهای گوناگون می پرداختند و این کار الفتی شیرین به میان آورده بود، چنان که گاهی رئیس نیز خوشش می آمد و با کاسۀ ماستش می آمد و در حلقهء دوستان می نشست ( نهار دکتر سهیل همیشه نان با ماست بود).
از دوستان هراتی این کسان بودند:
استاد عبدالواحد نافذ، دوست قدیمی سهیل، که یکی از هراتیان فاضل و دانشمند و مدیر باسابقهء روزنامهء اتفاق اسلام و آمر اطلاعات و کلتور هرات بود. مرحوم نافذ مرد دانشمند و نکته دان و خوش مشرب بود. هنگامی که نگارندهء این سطور با تنی چند از دوستان شاگرد مکتب بودیم و تازه به جرگۀ شاعران پیوسته بودیم و خیال می کردیم که شعر می گوییم، مرحوم نافذ با چاپ آثار (!) ما در روزنامهء اتفاق اسلام باعث تشویق و دلگرمی ما می شد. وظیفهء استاد نافذ، در روزنامۀ جمهوریت، دشوارتر از دیگران بود، چون در آن سن و سال با بینایی نسبةَ ضعیف به پروفخوانی (نمونه خوانی) گماشته شده بود؛ هرچند که دیگران نیز چنین وظایفی داشتند؛ یا پروف می خواندند و یا مقالات را ادت (ویرایش) و اصلاح می کردند. دو سال بعد که نگارنده در هند به تحصیلات عالی مصروف بود مرحوم نافذ به دهلی نو آمد و چند روزی با هم اینسو و آنسو رفتیم و از هر دری سخنی گفتیم. بسیار خوش سخن بود و به نرمی و آهستگی سخن می گفت. سالها گذشت و 11 سال پس از آن، هنگامی که استاد نافذ در مدینهء منوّره اقامت داشت و با خبر شد که به فیض زیارت نایل شده ایم، با محبت شبی ما را ( شاعر دانشور هروی جناب نورالله وثوق و بنده را) به خانهء خویش، در محلّۀ قـُبا، پذیرایی فرمود. خوش خوردیم و خوش گفتیم و خوش شنیدیم. لذت آن شب، در آن خانه و در آن محله و در آن مقام، تا هنوز که بیست سال از آن می گذرد، باقی است. استاد نافذ هم به رحمت حق پیوست. روانش شاد باد. از استاد فرزندان برومند و لایقی مانده است.
شخصیت دیگر، استاد عبدالحسین توفیق، از دوستان صمیمی و قدیمی سهیل بود. استاد توفیق شاعر شیرین کلام و ادیب دانشور که سروده های دلنشینش دهان به دهان نقل می شد و مجموعه های متعددی از اشعارش به چاپ رسیده بود که همه خریدار و طرفدار داشت. بسیار افسوس می خورم که دیوان این سخنور بزرگ را ندارم تا از خواندن آن بازهم بهره می بردم و هم با گشودن صفحه یی در انترنت دوستان شعر دری را با شعر این شاعر شیرین سخن آشنا و از آن بهره مند می ساختم. از استاد فرزندان برومندی مانده است و امید که به حفظ و نشر بیشتر آثار پدر نامور و خردمند خویش همت گماشته باشند.
از محضر استاد توفیق در روزنامهء جمهوریت و هم در انجمن تاریخ افغانستان استفاده بردم که در آنجا نیزهمکار بودیم. سخنی شیرین، تخیلی نازک و احساسی لطیف داشت. خاطرات بسیار شیرینی از گذشته حکایت می کرد؛ مخصوصاً خاطراتی که از پدرم داشت برایم همیشه نو و شنیدنی بود. مجموعۀ اشعار خویش به نام قطرات اشک را برایم بخشیده بود که با دیگر کتب کتابخانه ام و با همه هستی و یادهای شیرینم در کابل ماند. توفیق نمونۀ کاملی از یک شاعر دانشور، نازکخیال و در عین حال حســّاس بود. روحش شاد.
دیگر استاد علی اصغر بشیر هروی بود. استاد بشیر دانشمندی بود که هم در علوم قدیمه تسلط و تبحر داشت و هم در روش جدید تحقیق. او در روزگار جوانی مدتی در ایران اقامت گزیده بود و با برخی از نویسندگان و پژوهشگران آن روز ایران مناظراتی داشته است ؛ از نقد و پاسخ نقد کارهای سید احمد کسروی حکایت می کرد و از دیدار برخی از رجال نامور از جمله سید اشرف الدین نسیم شمال.
استاد بشیر انسانی والا ولی بسیار حساس بود. بسیار مناعت نفس داشت و آزاده مرد بود. کارهای ادبی او نمونه های گویایی از نیروی عظیم پژوهشی او می دهد. تصحیح کلیات سنایی از تبحر او در این کار حکایت دارد. شعر هم بسیار نغز می سرود. آهسته و با متانت سخن می گفت.
در طنز نویسی بسیارزبردست بود. چند سال در کابل مدیریت مسؤول روزنامهء فکاهی و طنز آمیز ترجمان را بر عهده داشت. این روزنامه که صاحب امتیاز آن دکتر نوین بود با مدیریت مسؤول استاد بشیر دورۀ موفقی را گذرانید. دکتر نوین کارتون نگار زبردستی بود و کارتون های سیاسی، اجتماعی و انتقادی او در ترجمان، بینندگان و هواداران بسیاری داشت. از سویی نوین پروفسوردر طب بود. نوین، در حکومتی که یادداشتهای نگارنده به آن دوره مربوط می گردد، وزیر اطلاعات و کلتور بود. او همکارش استاد بشیر را بسیار دوست می داشت و بشیر را همه دوست می داشتند.
بشیر در علوم غریبه نیز تسلط داشت. جفر را نیک می دانست و در علم نجوم نیز متبحر بود. پس از آن که مرحوم محمد ابراهیم کندهاری منجم رسمی افغانستان دست از کار تدوین و استخراج تقویم کشید، استاد بشیر به استخراج تقویم همت گماشت و چند سال این کار را با موفقیت انجام داد.
از دیگر کارهای خوب بشیر مجموعۀ شیرین و خواندنی هزار و یک حکایت است که نمیدانم به اتمام و طبع چند مجلد آن موفق گردید. استاد بشیر را بار اول در هرات دیدم زمانی که در یک موسسۀ بازرگانی در بازار ملک با استاد توفیق در امور اداری آن موسسه اشتغال داشت. همان روز بود که دفتر یادبودم را دادم و در آن غزلی نوشت با این مطلع:
غم مخور بلبل بیدل که بهار آمدنیست
لاله بشکفتنی و غنچه به بار آمدنیست..
استاد بشیر در نسخه شناسی نیز دستی قوی داشت و مدتی به فهرست نگاری در آرشیف ملی افغانستان مشغول کار نسخه شناسی و فهرست نگاری بود.
سال 1360 بود که استاد بشیر را، برای آخرین بار، در خیابانی در برابر ساختمان وزارت معارف دیدم. کمی گپ زدیم و خداحافظی کردیم، اما اندکی که از هم دور شدیم استاد صدایم کرد و به آرامی و نجواگونه گفت که او فردا از کابل و از کشور خواهد رفت و در میان نهادن این راز با نگارنده حکایت ازاعتماد و دوستی واقعی او داشت؛ چون در آن روزگار این سخنی نبود که می توانستی با هر کسی در میان بگذاری. من بسیار برآشفتم و به شوخی گفتم که این راز را افشا می کنم که شما نتوانید بروید، اما او گفت که تو هم یک روز خواهی آمد و چنان شد؛ من هم در سال 1361 خانه و کاشانه و شهر و دیار را ترک کردم. اما دریغا که استاد بشیر با آن روح حساس و طبع نازک رنج غربت را برنتابیده و درشهر قم، رخت از این جهان برکشیده بود. روانش شاد.
استاد بشیر به گمانم که چهار فرزند داشت: فرزند بزرگش خانم پروین تایپست (ماشین نویس) بسیار ورزیده و پرکار و تندنگاری بود که در انجمن تاریخ افغانستان مدتی بسیار موفقانه خدمت کرد. فرزند میانی اش آقای مهدی بشیر جوانی بسیار فعال و پرکار بود و در کار چاپ و طباعت مهارتی قابل ستایش داشت. زحمت چاپ روزنامهء ملی انیس، که من در آن موسسه خدمت می کردم و هم اتاق بودیم، سالها بر دوش او بود و این کار را با موفقیت انجام می داد. فرزند دیگر استاد، آقای رضا بشیر بود که به گمانم مؤدب تخلص داشت و تصور می کنم که خرد ترین فرزندش قیوم نام داشت.
دیگر از کسانی که در هیات تحریر روزنامهء جمهوریت بودند، شادروان استاد حبیب الرحمن جدیر بود. جدیر از مردمان پنجشیر بود و دانش و سواد روزنامه نگاریش بسیار خوب بود ازسویی عربی را هم خوب می دانست و به گمانم که در مصر درس خوانده بود و از آن کشور ماستری داشت. استاد جدیر سالها مدیر کـُلّ نشرات وزارت اطلاعات و کلتوربود و مدتی هم در هرات، رئیس اطلاعات و کلتور و مدیر مسؤول روزنامۀ اتفاق اسلام بود. در دیگر ولایات ( استانها) هم در مقام مدیریت کـُل مطبوعات خدمت کرده بود و از خود در همه جا نام نیک بر جایی مانده بود. تصور می کنم که مرحوم استاد جدیر نیز در شمار شهیدان سالهای بعد از ان تاریخ است. روحش شاد باد.
این بود یادی از دفتر هیأت تحریر. اینها کسانی بودند که من از نزدیک می شناختمشان و شاید که بوده اند کسانی که نام شریفشان از قلم افتاده باشد. از آن تاریخ 33 سال می گذرد و من در آن دفتر مدتی کوتاه خدمت کردم بعید نیست که در یادداشت من نام یا نامهایی افتاده باشد.

شهر اتاوا، 8 بهمن (دلو) 1385/ 28 جنوری 2007
آصف فکرت

لطفاً بنویسید

Saturday, January 20, 2007

یاد سمرقند

به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر


چه همانند است این جویبار به کاربار و جوی انجیل هرات؛ نه! میرداود را به یادم می آرد و چشمهء اوبـه را. اگر جنبش امواج نمی بود، می پنداشتی که جویبار تهی است. موجها آب را می نمایانند.
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
ما زنده بدانیم که آرام نداریم
اگر موجها نمی بودند، تنها چیزی که می توانستی دید، ریگهای درشت و ریز کف جوی بود. ریگهایی که بیشتر رنگ تیره و گاهی هم سیاه دارند. برای همین است که اینجا را سیاه آب می گویند. سیاه آب – بیرون شهر سمرقند، همان شهری که هزار و پانصد سال پیش شاعری گفته بود:
سمرقند کند مند – بذینت کی افکند؟ - از چاچ ته بهی – همیشه ته خهی
دوست من صدایم می کند؛ چای آماده است. مانده شده ام. بر روی گلیم نشستن خوشتر است. این گلیم هم هرات را به یادم می آرد و هم بلخ را. هرات را برای آن، که گلیم خیلی به گلیمهای هراتی شبیه است که ما در هرات پلاس می گوییم.
خدا بیامرزد مادر را که چون یکی چیزی می گفت که به موضوع ارتباطی نداشت می گفت:
لیلی سخن از لباس می گفت
مجنون سخن از پلاس می گفت
اما در بلخ و کابل همان گلیم رواج داشت
به آب چشمهء زمزم سفید نتوان کرد
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه
چای آماده است و ریخته. اما نه در گیلاس و به قول هراتیها در استکان – استکان هم کلمهء روسی است اما می بینید که بوی فارسی می دهد. آخر واژه یی داریم که عربی است؛ استکان به معنای آرامش و سکون و این دو استکان هیچ رابطه یی به هم ندارند.
پیاله ها را پـُر نریخته اند؛ نیمه که دو سه قورت (جرعه – یا به گفتهء مردم هرات هـُش) بیشتر ندارد. همین دیروز بود که از استاد امانف پرسیدم که چرا درینجا پیاله را پـُر نمی ریزند؟ گفت: زیرا در گذشته گروهی پیاله را به گونه یی می گرفتند که شستشان داخل پیاله می شد. آب کم بود و چتل ( ناشـُسته) بودن انگشتان ممکن. این خیل (چنین) می ریختند که انگشت داخل چای نرود.
این چایخانه هم آدم را به یاد چایخانه های خراسان می اندازد. خوب به نقش و نگارهای دیوار های خیره می شوم؛ بلی! این بنا کار ابراهیم است؛ نامش بر کنج کاج نوشته شده است ( می بخشید که کاج گفتم . این واژه هراتی است و سقف معنی دارد همان که در گویش کابل چـَت می گویند). به هر روی به سقف می نگرم و نام ابراهیم را می خوانم. خواندن این نام به این صورت کارآسانی نیست. زیرا وارونه است. چـَپه است . آخر اینجا که الفبای فارسی رواج ندارد. راست بپرسی در شهرهای ما هم الفبای فارسی رایج نیست. همان الفبای عربی است که حالا ما فارسی می گوییم. به هر حال خدا بیامرز ابراهیم خان نقاش دلش می خواسته یادگارش در اینجا به خط فارسی نقش گردد. سفارش کرده که بر صفحه نامش را به خط خوش و درشت بنویسند و بعد آن را قطـّاعی کرده، یعنی که بـُر ّش نموده، اما خدا بیامرز آن را از روی دیگر بر کاج نهاده و رنگ زده است. حال برای دیدن نام او به صورت درست، باید آیینه را در برابر نوشته بگیری تا درست بتوانی خواند {عمل ابراهیم }. حال چرا من اینگونه به این موضوع پیچیده ام؟ زیرا خوشم آمده از عشق این نگارگر به زبانش و به فرهنگ نیاکانش.
باید رفت. برنامهء دیدار سمرقند یک روز است و جاهای دیدنی بسیار؛ اما من خوش دارم که بیشتر وقتم صرف دیدار مزار شاه زنده نمایم؛ همانجا که به حج پیاده نیز معروف است.
ساعتی دیگر در زیارت شاه زنده هستیم. این زیارت منسوب است به قـُثم پسر عباس. عباس عمّ پیامبر اسلام بود و به زبان گفتاری ما ایشان بچه کاکا (پسرعمو) ی آن حضرت می شود.
اما پیش از آن باید از رصدخانۀ الغ بیک، گور امیر و مدرسۀ الغ بیک بازدید کنیم. چه همانند است مدرسهء الغ بیک به مسجد جامع هرات و عمارات مصلی، ولی هریک با یک تفاوت و هردو تفاوت کار بشر شریر است. تفاوت آن با مصلی هرات این است که از مصلی تنها ویرانه یی باقی است و مسجد جامع بیشتر رویکار های تاریخی را از کف داده و جای آن را کاشیکاریهای نو گرفته است، ولی این مدرسه به همان زیبایی و نفاست دوران تیموری باقیست.
گور امیر، چنان که از نامش پیداست، آرامگاه امیر تیمور است و خاندان وی. آنچه در اینجا مرا به اندیشه وا می دارد رحل سنگی بسیار بزرگی است که بالای تختی در صحن بیرونی آرامگاه نصب است. این رحل به اندازه یی بزرگ است که برخی خانمها نیت می کنند و از زیر آن می گذرند. اما من در اندیشهء دیگری هستم. اندیشۀ این که این رحل شاید برای همان قرآنی تراشیده شده باشد که بایسنقر نوشته و آن را با چند شتر از جایی به جایی می برده اند. چند برگ این قرآن در کتابخانهء آستان قدس در مشهد است اما متاسفانه آن چند برگ هم با نقاشی های جدیدی که بر روی آن در پنجاه سال اخیر شده از نفاست افتاده است.رصد خانهء الغ بیگ آدم را به اعجاب و تحسین وا میدارد؛ اعجاب از این که آن سلطان دانشمند چه قرینهء عالی علمی داشته است و تحسین بر کاوشگرانی که این بنا را از زیر خاک کشف کرده اند و کاویده اند و خاک برداشته اند و سترده اند و یادگار آن فرمانروای دانشمند را ماندگار ساخته اند.
اما هدف اصلی نوشتن این یادداشت و یاد این بخش پایانی است که اکنون به آن می پردازم و آن خاطره یی تلخ و شیرین از زیارت شاه زنده است.
شاه زنده یا (قدمگاه قثم بن عباس) یکی از زیباترین و با صفاترین بناهای باستانی سمرقند است. بزرگترین خوبیش این است که نه تخریب شده و نه دستکاری. وقتی وارد می شوی، خودرا در عهد تیمور کورگان می یابی. چه خوش است بر آن زینه ها (پلـّه ها) فراز رفتن و فرود آمدن! از زیبایی کاشیکاریهایش نگو که نیازی به گفتن نیست. از گرد و خاک روی زمینش بگو که چون دست می کشم و دستم را می بویم بوی آشنا می دهد. از این راهروها و ازین زینه ها چه کسانی در درازنای چندین سده فراز رفته اند و فرود آمده اند! اینجا نه تنها از نگاه دین مقدس است، که از نگاه فرهنگ انسانی هم ؛ چه می گویم مگردین هم بخشی از فرهنگ نیست و مگر فرهنگ با دین بیگانه است؟؟
از چیزهایی که هوشم را به خود می کشاند، سنگهای مرمر صندوقی است. شما سنگ صندوقی را از من بهترمی شناسید. سنگی است دراز وشش پهلو، که درون آن خالی است و یکی از چهار روی آن باز است. گاهی روزنی نیز در یکی از پهلوهای کم قطر دیگر دارد. من با این سنگها از قدیم انس و الفت دارم از کودکی ؛ که روزهای آدینه، مادرم مرا به سر گور پدر می برد و نخستین جایی که می نشستیم آرامگاه جدّ بزرگ ما حاجی منشی محمد عظیم خان منشی باشی دربار هرات بود. سنگ آرامگاه او مرمر صندوقی بود. من که تازه به مکتبخانه ( که ما مکتب خانگی و مسجد می گفتیم) می رفتم می کوشیدم که آنچه بر پهلو های این سنگ نوشته شده بود، بخوانم.
به هر روی ازین گپها بگذریم و از شاه زنده بگوییم. ناگاه یکی از همین سنگها توجهم را به گونه یی شگفت جلب می کند که به نگریستن ادامه می دهم و نگاهم را از روی آن برنمی دارم. اما نیاز دارم که آن سنگ را از نزدیک ببینم و این کار برای من در آن دم آسان نیست؛ زیرا سه زن جوان سمرقندی پهلوی هم روی آن سنگ نشسته و با هم گرم گفت و گو هستند و به قول تاجیکان "چق چق" می کنند. دوست و راهنمای من عبدالرؤوف به خیال دیگری می رود؛ تصور می کند که سخنان آنها و گپهای شیرین سمرقندی مرا شیفته ساخته است. البته که آن هم جای خود را دارد. کیست که به سمرقند برود و نخواهد که گپ سمرقندی بشنود؟ اما در این لحظه گپ دیگریست. آن جوانبانوان یا دخترکان متوجه سخنان من و عبدالرؤوف می شوند و می بینند که توجه من به آن سوی است. خود را جمع می کنند. من باید بگویم که به چه چیز با چنین دقتی نگاه می کنم. رو به سوی دخترکان می نمایم و می گویم: می خواهید بدانید که بر پهلوهای این سنگی که روی آن نشسته اید چه نوشته است؟ دختران برمی خیزند و شگفتزده به سنگ ( چنان که گویی نخستین بار است که دیده اند) نگاه می کنند و می گویند: مگر اینجا چیزی نوشته می باشد؟ برایشان می گویم: آری بببینید و بشنوید. همانگونه که می خواهم اشعار روی سنگ را بخوانم پیش از خواندن هر واژه روی آن به آهستگی دست می کشم تا آنها ببینند که من کدام بخش را می خوانم:

من نه آنم که ز دیدار تو دل برگیرم
یا به غیر از تو کسی جویم و در بر گیرم
بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری
پاره سازم کفن و زندگی از سر گیرم

قطرات اشک بر گونه های گلگون دخترکان سمرقندی می لغزد و می گویند که ما این را نمی دانستیم. نمی دانستیم که بر روی این سنگها به زبان تاجیکی چنین اشعار نغز نوشته و کنده شده است. دخترکان بر سنگها نوازشگرانه دست می کشند و راهنما و دوست من مرا به آنان می شناساند و توضیح می دهد که من در دانشکدۀ خاورشناسی شهر دوشنبه خط فارسی، یا چنانکه او می گوید: الفبای نیاگان، درس می دهم.

باید برگردیم که آخر شب به سوی دوشنبه پایتخت تاجیکستان پرواز داریم. برویم و در دوشنبه از سخنان شیرین استاد محمد عاصمی و استاد رجب امانف بهره ببریم. راستی که چه شیرین و شمرده گپ می زنند! استاد عاصمی که رئیس اکادمی علوم تاجیکستان است (جایی که از ما میزبانی می شود) چنان ملایم و دلنشین گپ می زند که گویی نشسته یی و گوش به سخنان یکی از وزیران سامانی سپرده ای. من بارها شنیده ام که آن دختر دختر جناب عاصمی است و آن پسر پسر جناب عاصمی است. چون شمار این فرزندان به نگاه من بسیار زیاد می نماید، می پرسم که مگر استاد عاصمی چند بار ازدواج کرده اند که نام خدا اینهمه فرزند دارند؟ تاجی اسرائیلوا که با بهرام شیرمحمدوف و معصومه، در اکادمی هم دفتر ماست می گوید: اینها همه یتیمهایی بی سرپرست بوده اند که استاد عاصمی آنها را گرد آورده و برای آنان شناسنامه به نام فرزندان خود گرفته و به آنان با این مهربانی پدری کرده است. به زبان و در دل به این مرد خدا آفرین می گویم و احترامش نزد من صد برابر می شود.
استاد رجب امانف رئیس بخش فولکلور اکادمی است. با او که سخن می گویم رودکی را به یاد می آورم.
با تاجی اسرائیلوا و معصومه دلارام که گپ می زنم فکر می کنم در هرات هستم و با بانوان خانواده گپ می زنم.
استاد بازار طلایف فکر می کنم مسؤول قسمت امثال در بخش فولکلور است. آقای شوارتز که اصلاً آلمانی تبار است، موسیقی کهن تاجیکی را فراهم آورده است. از او خیلی چیزهای مفید مخصوصاً در باب شش مقام می شنوم.
شوارتز به من یاد می دهد که چگونه از دو قطعه سیم، آنتن تلویزیون بسازم. از کارهای به یاد ماندنی او این است که یک روز رضا ( اگر نامش را درست نوشته باشم) دعوت می کند که برای ما گوروغلی بخواند. گور اوغلی از سرودهای مردمی تاجیک است. این خواننده بدون آنکه بیتی را تکرار کند صدها بیت، در یک وزن مردمی ( فاعلن فاعلن فاعلن ) با آهنگ دلنشینی می خواند و با نواختن دنبوره آن را موزیکال می سازد. عظیم جان امینی و شاهمردانقلوف از همه جوانتر اند. اینان همه به گونهء عجیبی به من محبت دارند. خانم خورشید آتابایوا مرا در تالیف سه اثر به دو خط و الفبا کمک می کند. این آثار با هدف آشنایی بیشتر تاجیکان به خط فارسی تالیف می گردد. استاد کمال عینی، فرزند استاد صدر الدین عینی، رئیس کتابخانهء خطی است، اما بسیار به فولکلور علاقمند است و فولکلور مردم بخارا را گرد آورده و از من می خواهد که یک بار آن را بخوانم و .... می خوانم و لذت می برم. ای بخارا شـــــــــــــــــــــــــــاد باش و دیر زی. خرامف یک کارشناس نسخ خطی است با پیشانی گشاده و دانش فراوان.
هر سؤالی که از این استادان پرسم با گنجینه یی از یادگارهای میراث نیاگان روبرو می گردم. از طلایف می پرسم که چرا شما چون کسی را به مهمانی می خوانید غذا را یکی یکی می آورید و همه را به یکبار نمی آورید؟ می گوید اگر همه را به یکبار بیاوریم مهمان می گوید که میزبان می خواهد که من زود نان بخورم و بروم؛ یکی یکی می آریم که مهمان را دیرتر نگهداریم.
از استاد امانف می پرسم که در این چه حکمت است که شما نان را با دست بخش می کنید و با کارد آن را به بخشهای منظم و برابر بخش نمی کنید؟ استاد می گوید: ما تاجیکان بر روی نان تیغ کشیدن را نیک نمی دانیم و حرمت نان خشک را نگه می داریم.
راستی از یک دوست دیگر چرا یاد نمی کنم؟ دوستی که بیشترین گپهای شعر و ادب را با او می گویم. شاعر بزرگ تاجیک استاد بازار صابر مرد دانا و مهمان نواز. همسرش، گلچهره، که خورشهای خوشمزۀ تاجیکی را میپزد، مرا به یاد خواهرم می اندازد. هر وقت که خداحافظی می نمایم به لهجهء شیرین و با همان صفای تاجیکی می گوید : باز بیایید!
صابر مردی بسیار مبادی آداب و با فرهنگ است. با هم در خیابانهای دوشنبه قدم می زنیم. زمین برف و آب دارد . من پارچه های پتلون (شلوار) را داخل جراب می نمایم که تر نشود. صابر می گوید که اگر این کار را بکنی من با تو نمی روم. هما نگونه بمان خیراست تر شود.!!!
استاد عبدالخالق مانیازوف رئیس انستیتوی زبان و ادبیات است و لطف و محبت عجیبی دارد. خیلی از نابسامانیهای مرا، که از آنجمله سخنان نسنجیده از نگاه سیاسی است، نادیده و ناشنیده می گیرد و بهانۀ خوبی هم برای این کار ساخته است و از روی بزرگواری بر این باور است که گویا فکرت به راستی شاعرانه رفتار می کند. گویی این سخن را گریزگاهی ساخته تا مرا از گزند گپ گیران ( زبانگیران) در امان داشته باشد.
در انستیتوی خاورشناسی هم دوست و هم صحبت مهربانی دارم. مردی با فرهنگ از ایرانیانی که سالها پیش از خانه و خانوادۀ نخستینش به دلایلی دور مانده و چون از دخترش که هنوز در ایران است و اکنون (1360 خورشیدی) در روزنامهء اطلاعات کار می کند یاد می آورد دیدگانش پر اشک می شود. این استاد نامش حسنلی است و اصلاً اهل شیروان خراسان است. مردی بسیار با محبت و صفاست. وقتی در خانه اش با او و خانواده اش می نشینی فکر می کنی در خراسانی. فرزندانش بهروز و فریده و همسرش راضیه هم مانند خودش با صفا و محبت اند. او دوستی سالمند دارد که پزشک است و بارها برایم دارو و ویتامین می آورد. نامش به گمانم که دکتر گودرزی است.
آنچه نوشتم از خاطرات سال 1360 خورشیدی بود. 25 سال می گذرد. بسیاری از عزیزانی را که یاد کردم نمی دانم اکنون کجا هستند. می دانم که استاد عاصمی شهید شد و می دانم که شیرمحمدوف و استاد حسنلی و عثمان جان عابدوف، که دوست تاجیک من در کابل بود به رحمت حق پیوستند. بازار صابر می گویند در ایالت متحده است که اگر چنین باشد: همسایه ایم و خانه های جدید هم را ندیده ایم. اکنون بسیاری از تاجیکان، البته آنان که در جمهوری تاجیکستان اقامت دارند الفبای فارسی را یاد گرفته و یاد می گیرند. و من هم از خواندن الفبای سریلیک چیزهایی می آموزم. هر وقت که در تلفظ واژه یی گمانمند باشم می نگرم که تاجیکان آن را به الفبای سیریلیک چگونه می نویسند.

اتاوا، 30 دی ماه (جدی) 1385/ 20 جنوری 2007
آصف فکرت

لطفاً بنویسید