<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' version='2.0'><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-27398106</atom:id><lastBuildDate>Mon, 16 Nov 2009 19:48:29 +0000</lastBuildDate><title>یادها</title><description>یادداشتهایی از آصف فکرت</description><link>http://yaadhaa.blogspot.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (Dari Classics)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>62</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-27398106.post-285249334395657533</guid><pubDate>Fri, 13 Nov 2009 04:41:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-11-16T11:48:29.464-08:00</atom:updated><title>حکمت در سویس آسیا-4</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993300;"&gt;یادداشتهای حکمت از سفربه افغانستان -4&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;حــکـــمـــت در هـــرات&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;استقبال در میرداود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;- ساعت هشت از ادرسکن حرکت کردیم. درحدود ساعت ده در رباط میرداود، که در یک منزلی هرات است، جمعی به استقبال آمده بودند، مرکّب از آقای نوائی- سرکنسول ایران- و آقای مجدّدی مدیر امورخارجه، و رئیس معارف هرات محمد یونس خان( &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;معروف به محمد یونس خان متخصص، زیرا متخصص کیمیا بود&lt;/span&gt;) و رئیس مطبوعات. پس ازتبادل تعارفات و تشکّر اززحمت آقایان، حرکت کردیم. از رودخانۀ هریرود گذشتیم. حدساً دانستم که آنجا پل مالان است، که در تواریخ ذکر آن را خوانده بودم. ازرباط میرداود تا شهر خیابان عریضی احداث کرده اند، که از دوطرف کاج (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ناجو=ناژو&lt;/span&gt;) کاشته اند که هنوز پا نگرفته، اگر رشد نماید، بسیار زیبا و قشنگ خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;هوتل پارک&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; – ساعت یازده به هوتل هرات رسیدیم، موسوم به پارک هوتل. بسیار مجلّل و نو و تمیز است، و اثاثیۀ آن، ازقالیها و میزهای سنگ مرمر قابل تعریف، شام را درآنجا صرف کرده، استراحت کردیم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;شهر هرات از کلکین هوتل هرات&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; - &lt;span style="color:#006600;"&gt;(&lt;span style="font-size:85%;"&gt;دوشنبه، بیست و هشتم اردیبهشت1326/نوزدهم می 1947)(هرات):&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; از دریچۀ (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;دربچه = کلکین = پنجره&lt;/span&gt;) به خارج نگاه می کردم؛ جلگۀ هرات از طرف جنوب در مدّ نظر بود، و از طرف شمال گازرگاه و تخت سفر &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;(= تخت ظفر&lt;/span&gt;). هوا بسیار مطلوب و معتدل و آفتاب درخشان و فضا بسیار طرب انگیز و فرحزا. تماشای این شهر تاریخی از آن جهت همیشه جزو آمال و آرزوی من بود که در باب تاریخ قرن نهم هجری تحقیقات بسیارکرده اند (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ظاهراً تحقیقات بسیار کرده ام، زیرا مرحوم حکمت کارها و تحقیقات فراوانی در این باب دارد&lt;/span&gt;) و درسنوات 1320، 1321، 1322، 1325 برای یک گروه از محصلین دانشگاه تهران تاریخ سیاسی و ادبی و تمدن این قرن را درس گفته ام، و در شرح حال استاد مسلّم این عصر، خاتم الشّعراء، عبدالّرحمن جامی- که ساکن و مدفون در این سرزمین است – کتابی نوشته ام. در عالم خیال و تصور در فضای این شهر بوده ام. خدا را شکر که این آرزو به تحقیق پیوست، و در عالم شهود در معاینه نیز به زیارت این شهر تاریخی نایل گشتم. فعلاً شهر هرات هشتادهزار سکنه دارد و ارتفاع آن سه هزار و سی فوت است. مردم آن فارسی زبان مسلمان سنّی و شیعی اند. موقعیت زراعی آن ناحیه ، و همچنین موقعیت نظامی آن، اهمیتی بسیار به آن بخشیده است. شهر قدیم و باروی خرابۀ آن در برابر هتل ما قرار دارد، که در وسط آن قلعۀ اختیارالدین برفراز تپّۀ مرتفعی نموداراست. ولی در قسمت شمال و غرب آن شهر، محلاّت جدیدی احداث شده و عمارات نوین ساخته اند، که آن را شهر جدید و شهر نو می گویند. هتل ما در قسمت شمالی واقع است. در این فصل تمام این ناحیۀ جدید به گلهای طاووسی مزیّن است، که هوا را معطّر و منظره را با رنگ زردفام خود مزیّن کرده است. ازصبح تا ظهر از منزل بیرون نیامده، به اصلاح حال و استحمام و نگارش روزنامه مشفول بودم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;فکری سلجوقی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; – آقای فکری سلجوقی که به ما معرّفی شده است، از فضلای هرات و بسیار مرد محجوب و مؤدّب و باحیاست. به دیدن آمده ابراز مودت می نمود. عموماً تاجیکهای افغانستان، که ازنژاد افغانی نیستند، و از اعقاب قدماء ساکنین این ملک می باشند، به علم و تحقیق و کسب و صنعت و حرفت اشتغال دارند. این شخص نیز علاوه براینکه مؤرّخ و شاعر و ادیب است، نقّاشی و کاشیکاری نیز می داند و مرد با کمالی است؛ پسرعموی صلاح الدین خان سلجوقی است. به اتفاق او و آقای نوائی به خارج ( یعنی بیرون هوتل ) رفته گردش کردیم. ( &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;استاد عبد الرّؤوف فکری سلجوقی دانشمند و هرات شناس بزرگ. در همین صفحه، آن روزها، یادداشتی در بارۀ آن استاد روانشاد که استاد گرامی و مهربان بنده اند، نوشته ام&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;مسجد جامع هرات&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; – مسجد جامع هرات را دیدن نمودیم. این مسجد اصلاً بنای ملک غیاث الدین غوری است، که در قرن ششم آن را بنا کرده وهنوز به نام او کتیبۀ گچبری در رواق مقصوره، نزدیک محراب موجود است. ملوک آل کرت و بعداً در زمان شاهرخ و بالآخره در عصر سلطان حسین بایقرا، به دست امیر علیشیر مرمّتی عظیم نموده اند، و کتیبه و تاریخ موجود است. اززمان غیاث الدین ابوبکر محمد کرت، سنگاب فلزی عظیمی دروسط مسجد موجود است. که تاریخ 776 دارد( این نه سنگاب بلکه دیگ یا شاهساغر بزرگی است که دراعیاد و جشنها در آن شربت ریخته به مردم می داده اند.). فعلاً دولت افغانستان مشغول تعمیر و مرمّت آن مسجد است، و سردر و گلدسته های آن ساخته شده، و [در] اطراف کتیبه ها از اشعار فارسی و منثورات خواجه عبدالله انصاری با کاشی نصب شده است. در سر درب بزرگ، قصیده ای به قافیۀ حرف قاف از خلیل الله خلیلی کتیبه شده و نیزسطری به زبان پشتو کتیبه شده که درآن صریح نوشته شده است: این مسجد در زمان شاه اسماعیل ویرانه شد. تعجب کردم که چگونه دولتی، چنین تهمت و دروغی صریح می نویسد و تخم کینه در دلهای جهّال و عوام می کارد. مقصوره و شبستان ورواق آن خیلی شبیه است به مسجد جامع عتیق شیراز، دو درب به طرف جنوب دارد، که سلطان مراد میرزا حسام السلطنه فاتح هرات باز کرده است. فعلاً آن دو دررا می خواهند مسدود کنند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;معمار هراتی – دیپلمات ایرانی – فرزندان نوایی و بنایی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;- معمار و مهندس این تعمیرات شخصی بود به نام محمد اسماعیل، که بسیار استاد هنرمند و بافهم و باهوشی است. اطلاعات ذیقیمت داشت و سخن به گزاف نمی گفت، جزآنکه مدّعی بود که پدر برپدر درفنّ بنّایی و معماری بوده، تا بنایی شاعر. گفتم، پس خوب است همان شوخیهای قدیم را که جدّش با امیرعلیشیر نوایی نموده است، با آقای نوائی – قونسول صاحب که مدّعی است از اولاد امیر علیشیر می باشد، تجدید کند. گفت: در نتیجۀ همان شوخیهاست که به این روزگار افتاده ام. و ظاهراً هردو دراین ادعا کاذب باشند. زیرا بنایی سنّی متعصبی بوده، رافضیان او را در قَرشی کشته اند و امیر علیشیر نیز به دلیل همان شوخیها به عنن مبتلا بوده و بلاعقب است(&lt;span style="color:#000099;"&gt;یعنی زن و فرزند نداشته است&lt;/span&gt;). چگونه این اشخاص از اولاد او [و بنایی] می توانند باشند؟ (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt; این استدلال درمورد بنایی و مرحوم حاجی محمد اسماعیل بنا قابل تامّل است&lt;/span&gt;).&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;آرامگاه ملکان غور&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; – ازتماشای صحن و مقصوره و ایوان و کاشیکاریهای مقرنس، که همه یادگار هنر و صنعت قرن نهم است، برای من فرح و انبساط بسیار دست می داد. قبر ملکان غور در جنب مسجد است، و سنگهای مزار آنان موجود، و کتیبه های قدیم به انواع خطوط ثلث و کوفی و بنّایی و غیره دیوار را مزیّن کرده ولی سقف آن مقبره خراب شده است ( &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ظاهراً بعداً سقف را آباد، اما دیوارها را ویران کرده اند، و بخش اعظم این خطوط خوش و بی نظیررا از میان برده اند. مرحوم استاد محمد علی عطار از این ویرانکاری همیشه با اندوه یاد می کرد. استاد عطار نمونه های این خطوط ازدست رفته را در مجموعۀ گنجینۀ خطوط به خط خویش نگاشته و با این کار یاد آنها را زنده نگاه داشته است&lt;/span&gt;.)&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;موفقیت حافظ در امتحان&lt;/span&gt; – دررواقی، حافظی نشسته، با صوت خوش قرآن می خواند. او را امتحان کردم. تمام قرآن را حفظ بود. ازسورۀ قصص را که گشودم و کلمۀ اوّل را که گفتم، به روانی شروع به خواندن کرد. وجهی به او نیاز کردم، که محض اجر و ثواب برای من یک قرآن تلاوت نماید. به بالای گلدستۀ شرقی رفته، و ازآنجا دورنمای هرات را تماشا کردیم. قلعۀ اختیارالدین و ارگ هرات و گازرگاه و خیابان و سایر محلاّت به خوبی نمایان بود.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;مدرسۀ مخدومی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; – از مسجد به مدرسۀ منسوب به جامی رفتیم، که آن را «مدرسۀ مخدومی» می گویند. فعلاً در محلّۀ کلیمیها واقع شده، متاسفانه جای کثیفی است. جمعی از ارباب خیر و بلدیۀ هرات، چند خانه [را]، که سابقاً محل مدرسۀ مولوی بوده است و به دست کلیمیها افتاده، خریده، دیوار و رواقی برای آن ساخته اند. چند تن از اهل هرات آنجا بودند و توضیحات می دادند.&lt;br /&gt;چهارسو- درسر چهارسوی هرات که فعلاً سقف آنرا برداشته و خیابان نموده اند و در وسط آن پلیس ایستاده، اتومبیلها را هدایت می کند، لمحه ای ایستاده، و به یاد چهارسوی قدیم بودم. درآنجا از آثار قدیم حوض و برکه ای موجود است، که ظاهراً حسن خان شاملو- والی هرات در عهد شاه عباس تعمیر&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;(= مرمّت&lt;/span&gt;) نموده است.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;مقبرۀ سلطان میرعبدالواحد شهید&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; – ازآنجا به مقبرۀ[ سلطان میرعبدالواحد شهید] ( &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;جای نام مقبره خالی است ولی از توصیف و محل آن معلوم است که همان مقبره است که لوح عصر امیرعلیشیر را نیز دارد&lt;/span&gt;)، که زیارتگاه بزرگی است، خارج دروازۀ قندهار رفتیم. لوحه و میل از مرمر، با کتیبۀ امیر علیشیر دارد که تعمیر نموده است و بنا ازآن زمان باقی است، ولی روبه خرابی و ویرانی می رود، و چون تاریک بود، درست دیده نمی شد. بعد از گردش و دیدن محلّ مدرسۀ نظامیه، که بنای خواجه نظام الملک طوسی بوده، دردامنۀ قلعۀ اختیارالدین واقع است، و فعلاً باغچه و مسجدی بیش نیست، به منزل آمدیم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;گازرگاه شریف&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; – &lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;صبح هفتادوششم( سه شنبه، بیست ونهم اردیبهشت 1326 /بیستم می 1947)(هرات&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;صبح درهتل مانده به نگارش کاغذها و رسیدگی به حسابهای مخارج هیأت اعزامی مشغول بودم. عصر، درساعت پنج، به اتفاق نوائی قونسول ایران و آقای فکری سلجوقی و دکتر صدیقی به گازرگاه شریف رفتیم. آن محل که دردامنۀ کوه، در سمت شمال-شرقی هرات واقع است، آبی و باغاتی دارد، و مقبرۀ خواجه عبدالله انصاری است. متولّی موقوفات آن شخص محترمی است، موسوم به میرغلام حیدرخان، که از نجبا و قدماست، و مرد فاضلی است؛ کتابخانۀ خوبی دارد. در عمارت موسوم به « نمکدان» که از آثار قدیمه است، ازما پذیرایی نمود. دو جلد تفسیر موسوم به خواجه عبدالله انصاری در کتابخانۀ اوست، شنیده بودم؛ آورده، معاینه نمودیم. قرارشد دوسه شب نزد من امانت بماند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;فضای روحانی-&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; بعد ازآن به زیارت مرقد خواجه رفتیم. درابتدا دهلیزی است که قصیدۀ جامی را با خط نستعلیق زیبا کتیبه کرده اند: &lt;span style="color:#000099;"&gt;طوبی لِرَوضَةٍ سَجَدت اَرضَها الجـِباه&lt;/span&gt; ... الخ. و در جنب آن مسجد شاهرخی است، که قبّۀ زرنگار دارد. و سنگ محراب آن از نفایس صنعت است، و در بالای آن با خط ثلث قشنگی این آیه را نقر کرده اند:&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;فَـنادَتهُ المـَلائِــــکَةُ وهُـــوَ قـــــــائِمٌ یُصـَلِـّی فِـی المـِحـرابِ&lt;/span&gt; را نقر کرده اند. انسان را از عالم مادّه و شهود به معنی و غیب متوجّه می سازد. مزار در فضای باز قرار گرفته، لوحه و میله ای از عهد سلطان ابوسعید گورکان دارد، که بسیار زیباست. دراطراف آن به تمام خطوط، ازکوفی و ثلث و نسخ و نستعلیق و خطوط بنّایی، آیات و کلمات کتیبه کرده اند. حسن خان شاملو یک رباعی نوشته به خط خود( &lt;span style="color:#000099;"&gt;درچاپ جای دوبیت سفید مانده است، بنده دوبیت را از یادخویش می نویسم امیدوارم درست بنویسم&lt;/span&gt;):&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;br /&gt;[دهد تا ساقی عرفان دلت را جام هشــــــیاری&lt;br /&gt;درآ دربزمگاه خواجه عبدالله انصـــــــــــاری&lt;br /&gt;بود لوح مزارش نازنین سروی که از خوبی&lt;br /&gt;ملایک را چو قمری کرده گرم ناله وزار ی ]&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بسیاری از قبور سلاطین تیموری درآن اطراف است، و قبر امیر دوست محمد خان محمدزائی مؤسس سلسلۀ فعلی افغانستان نیز در آنجاست.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;سنگ هفت قلم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;– دررواقی سنگ قبر فرزند سلطان حسین میرزا بایقرا را مشاهده کردم، که به «سنگ هفت قلم »مشهور است. در روی یک پارچه سنگ سیاه، به هفت قلم حفر و نقر، نقوش و گل و بتّه انداخته اند، که هرقلم برروی یکدیگر قرار گرفته، و دیده از تماشای آن سیر نمی شود. ازروح پرفتوح پیرهرات استمداد و طلب همت نموده، مراجعت کردیم. بعد از معاینۀ طاق خانقاه زرنگار، که با طلای اشرفی تزئینات و گچبری دارد، و حوض و برکۀ آب، ازپیرگازرگاه وداع کرده، بیرون آمدیم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;تخت سفر ( یا تخت ظفر)&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; – امروز عصر، فرقه مشر(سرتیپ) گل محمد خان که رئیس ساخلوی نظامی هرات و فعلاً کفیل حکومت است، ازهیأت به چای دعوت کرده است، درباغ تخت سفر (یا تخت ظفر). این باغ که ازباغات قدیم و باصفای هرات است، درسمت شمال شهر، دردامنۀ کوه قرار گرفته و محلّ مرتفعی است. نظرانداز زیبایی دارد، و گلکاری و اشجار کاج (درختان ناژو) بسیار دارد. فرقه مشر یک نفر نظامی و سرباز بتمام معنی است. جمعی از اهل هرات، مانند رئیس بلدیّه و نقیب کابل که ازبغداد بازگشته بود، نیزبودند. خیلی مهربانی و ادب کرد. چای و شیرینی و میوۀ فراوان تهیه دیده بودند. ساعتی نشسته صحبتهای رسمی درمیان بود. بعد ازآن وداع کردیم. مدیر امورخارجه مشایعت نمود. درباغ تخت سفر گردش کرده به منزل مراجعت نمودم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;دیدار از آثارتاریخی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;- &lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;صبح هفتادوهشتم (چهارشنبه سی ام اردیبهشت1326/بیست و یکم می 1947)(هرات&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;امروز صبح به زیارت بقاع و آثار تاریخی هرات رفتیم. آقای فکری سلجوقی [هم بودند]، به اتفاق ایشان و رفقا گردش مفصلی کردیم. قبرستان سادات «مصرخ» که درشهرک قدیم قهندز که درخارج هرات واقع است، و مقبرۀ شیعۀ هرات است، این شهرک را امیر تیمور درحمله به هرات، خراب کرده، مقبرۀ ابوالقاسم بن جعفربن ابی طالب درآنجاست. بنا ازقرن هشتم است. آرامگاه امیرحسینی سادات – عارف مشهور خراسان، صاحب نزهة الارواح نیز درآنجا واقع است. (&lt;span style="color:#000099;"&gt;عبدالله بن معاویة بن جعفر طیّار و قاسم بن امام جعفرصادق در این قبرستان در دوگنبد جداگانه مدفونند. آرامگاه میرحسینی غوری دررواق شمالی گنبد عبدالله بن معاویه است. در عرف هراتیان این گورستان به « شاهزاده ها» و نیز به «شاهزاده قاسم» معروف است&lt;/span&gt;). بعد ازآن به جایگاه مسجد و مدرسۀ مهد علیا گوهرشاه آغا و خانقاه امیر علیشیر و مدرسۀ میرزا سلطان حسین بایقرا، که درمصلاّی هرات واقع است، رفتیم. ابنیۀ آنها را امیر عبدالرّحمن خان در سال 1304 هـ. قـ. خراب کرده و ازآنها بجز چند منار بیش باقی نمانده، از مدرسۀ مهد علیا دومنارو از خانقاه امیر علیشیر یک منارو ازمدرسۀ میرزا چهار منار متوازی باقی است، که غالباً کج شده و درشرف سقوط است. و ازنقش و نگار و کتیبه های مرمر و کاشیکاریهای زیبای آنها به روزگار آبادی و رونق آنها پی می توان برد. مقبرۀ بایسنقرومیرزا علاءالدوله نیز موجود است و همچنین مدفن امیر علیشیر نوائی و مدفن سلطان حسین بایقرا، ولی سنگ قبر ندارند. این همه آثار از میر باقی مانده و از گور او سنگی باقی نمانده، از عجایب است. اخیراً بلدیّۀ هرات، به پیشنهاد آقای فکری سلجوقی، بنائی از آجر برروی قبر امیر علیشیر بنا کرده است (&lt;span style="color:#000099;"&gt;و مخارج بنا را، چنانکه شنیده ام، یکی از بازرگانان هرات، مرحوم غلام حیدرخان مختارزاده، پرداخته است &lt;/span&gt;) و اطراف آن را گلکاری و باغچه بندی نموده. بعد از تماشای آثار و تنـَبـّـُه از گردشهای روزگار، به مغرب هرات به محلّ معروف به خیابان رفتیم. مقبرۀ مولانا جامی در جوارسعدالدین کاشغری و فرزندش (&lt;span style="color:#000099;"&gt; یعنی فرزند جامی&lt;/span&gt;) ضیاءالدین یوسف و ملاعبدالغفور لاری آثار قدیمی است، و درباغی از ناژو (کاج) واقع شده، مصطبه ای و میلۀ نسبةً جدیدی دارد که به خط نستعلیق کتیبه شده است. سنگ قبر قدیم از میان رفته؛ ممکن است شیعیان متعصّب آن را از میان برده باشند (چنانکه مرحوم حکمت در کتاب جامی ( صـ 52 و 515) نقل و یادآوری نموده، از سوی لشکر شاه اسماعیل صفوی بر آرامگاه مولانا جامی بسیار ستم رفته است). جای بسیار با روح و ریحان است. فاتحه خوانده، عکس برداشتم. مقبرۀ امام فخر رازی و ملاحسین کاشفی و زین الدین ابوبکر خوافی را نیز زیارت نمودیم. (&lt;span style="color:#000099;"&gt;مرحوم استاد فکری سلجوقی، که براین بنده حق استادی و حقوق فراوان دارد، و در این بازدید همراه مرحوم حکمت بوده، بیست و یک سال پس از این دیدار از دارفنا رحلت نموده و در همین حظیره یعنی جوار زین الدین خوافی به خاک سپرده شده است.)&lt;/span&gt; همه در نزدیک یکدیگر واقع شده؛ برای کاشفی بنای جدید ساخته اند، و قبر خواندمیر، صاحب روضة الصّفا نیز درآنجاست. طاق و منار ندارد. قبور مشایخ سنّت، مانند خواجۀ انصار و شیخ جام و مولانا جامی وغیره همه به یک اسلوب است. قبر در روی مصطبه قرار گرفته، و میله دارد و درهوای آزاد است. و برروی آن درخت پسته کاشته اند، و در سمت شمال آن طاقی رفیع دارد، که در جنب آن مسجدی است، چهار حجرۀ فوقانی و تحتانی دردوطرف طاق بنا شده، که مسکن خادم است. و آن فضا درچهاردیواری قرار دارد. ظاهراً سنّت است که قبر در هوای آزاد و درمعرض باران رحمت الهی باشد. دعای «سقی الله بتربته» از این سنت باقی است، ولی شیعیان قبر را در بنای مسقّف می سازند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;در کتابفروشی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; – تا ساعت یازده در خیابان بودیم. آفتاب بالا آمده و گرم شده، مراجعت به شهر کرده به بازار رفتیم. دردکان حاجی شمس کتابفروش، چند کتاب فارسی، طبع هرات و هند و بخارا و تاشکند، خریدیم؛ از جملۀ نسخۀ تزوک بابری منطبعۀ هند را که مدتها بود در جست و جو بودم، درآنجا یافتم و خریدم. همچنین سه جلد آثار هرات تألیف آقای خلیلی، که چند سال قبل در هرات چاپ سنگی کرده اند، برای آثار هرات اطلاعات نافعی بدست می دهد. (این کتاب در سال 1307 شمسی در هرات چاپ سنگی شده است.) ظهر نهار و استراحت. عصر مجدداً به گردش اطراف هرات رفته، ازسرپل انجیل، که نهر بزرگی است، از هریرود گرفته و به داخل شهر آورده، از مصلّی می گذرد، عبور کردیم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;آزادان و پل مالان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; – ازقریۀ آزادان که نواحی هرات است، و در نیم فرسخی جنوب واقع است، به بقعۀ خواجه ابوالولید رفتیم، که از مشاهیر محدّثین قرن دوم هجری است. بنای آن را از ایوان و گنبد، امیر علیشیر بنا کرده است. کتیبه دارد. در جنب آن مقبره خواجه نظام الملک خوافی است، که به حکم سلطان حسین میرزا در زیرچهارسوی هرات به فجیع ترین طرزی هلاک شد. اینک مسجد خرابه [را] که همان کس بنا کرده و ویران شده، ارباب خیرات با ستون بتون آرمه و آجر تعمیر می کنند. در ایوان خواجه ابوالولید آخوندی نشسته و چند تن آخوند در اطراف او جمع بودند و به درس و بحث و دعا مشغول بودند؛ آخوند فرد بی اطلاعی نبود. ازآنجا برای گردش به سر پل مالان رفتیم، از جادۀ قدیم. از پل مالان عبورکرده، از دروازۀ قندهار عبور کرده، خیابان وسیع پردرخت دارد، در سرپل پیاده شده و گردش کردیم. پل بیست و سه چشمه دارد و آجری است و خیلی قدیمی است. شاید از ابنیۀ تیموریه باشد. در اطراف آن پل، بیشه و درختزار است. ازجادۀ جدید خارج شهر به هتل مراجعت کردیم. شب از روی تفسیر منسوب به خواجه عبدالله انصاری یادداشتهایی برمی داشتم. ( &lt;span style="color:#000099;"&gt;این نسخه ای از تفسیر کشف الاسرار میبدی است که بعداً در ده مجلد به کوشش مرحوم حکمت درتهران چاپ شد و بنده سی و پنج سال پیش در تألیف کتاب مناجات و گفتار پیرهرات، از آن استفادۀ فراوان برده است&lt;/span&gt;).&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;تنها در گازرگاه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; – &lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;صبح هفتاد و هشتم(پنجشنبه، سی ویکم اردیبهشت1326/بیست و دوم می 1947)(هرات&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;امروز صبح تنها به گازرگاه رفته، درجوار مرقد پیر انصار حالت توجه و انقطاعی دست داد. ساعتی درآنجا توقف نموده، مراجعت نمودم. هرات خیلی گرم شده و گرمای امروز بسیار تند و زننده بود.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;در موزۀ هوتل&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; – در هوتل موزه و کتابخانه ای موجود است، که در طبقۀ فوقانی قراردارد. چند جلد کتابهای خطی و چند صفحه آثار قلمی دارد، که ازجمله صورت میناتور منسوب به بهزاد است، که شاه اسماعیل را کشیده در برابر علی بن ابیطالب (ع)زانو زده، و آنحضرت برسر او تاج می گذارد. اگر اصل باشد، شیء نفیسی است. عصر آقای فرقه مشر [کفیل] نائب الحکومه و رئیس ساخلو به بازدید آمده، ساعتی نشسته صحبت می کرد. مرد سرباز سادۀ بسیار گرمی است. به اتفاق او و آقای رام بیرون آمدیم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;شیدایی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; – مهمان آقای نوائی – ویس قونسول – هستم، در باغ باصفایی که درهشت میلی شمال-شرقی هرات واقع است و موسوم است به «شیدایی»؛ درکنار جادۀ مزار شریف قرار دارد. بلدیۀ هرات درآنجا گلکاری می کند. کاریز و استخری دارد. درختان زبان گنجشک بسیار دارد و جای قشنگی است. درآنجا [قونسول] پذیرایی کرده و میزچای و میوه و شیرنی چیده بود. فرقه مشر و میرگازرگاه و رئیس معارف آقای محمد یونس خان و مدیرخارجه و جمعی دیگر بودند. از جمله شاعری از اهل هرات بود، متخلص به رجائی، که غزل باحالتی سروده و برای ما خواند.(&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;مرحوم محمد ابراهیم رجائی ادیب و شاعر و از رجال معروف مطبوعات&lt;/span&gt;). ازامروز عصر باد و طوفان شدیدی شروع شده، ابتدا ضعیف بود، ولی شب به منتهای شدّت بود، و همین باد باعث تلطیف هوا شده بود. عصر درباغ ساعتی مانده، و غروب به شهر هرات مراجعت کردیم. امشب به واسطۀ باد و طوفان، سیم برق خراب شده، چراغ برقها را خاموش کرده بودند. درروشنایی چراغ فقط جامه دانهای خود را پیچیدیم. آقای فکری سلجوقی محبت را به حدّ کمال رسانیده، یک دیوان انوری خطی خیلی خوبی به من اهدا نمود. خیلی ممنون شدم. درس خوانده، فاضل و باکمال و با اخلاق هستند.&lt;br /&gt;مهمانی رئیس معارف – شب، شام را مهمان رئیس معارف بودیم( &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;مرحوم محمد یونس خان معروف به متخصص&lt;/span&gt;). نائب الحکومه و جمعی دیگر بودند. ازجمله شخصی بود به نام سید محمد کریم خان، که ازتجار است و مدتها در امریکا و اروپا بوده و مرد مجرّب و مدیری است. به تازگی از مصر از راه ایران به هرات آمده، ازاوضاع خود و سفر خود حکایت می کرد. جمع مفصّـلی داشتیم و شام مفصلی بر روی میز چیده، در پایان شام بیاناتی کرده، از مهمان نوازی و مهربانی دولت افغانستان تشکر کردم و وداع نمودیم. امروز تلگراف تودیعی به نجیب الله خان وزیر معارف مخابره کردم. همچنین نامۀ مفصلی به او نوشته و ازمساعدتهای افرادی که دربارۀ ما مهربانی کرده بودند، تشکر نمودم و بعضی نکات که طرداً للباب به نظررسیده بود، به او پیشنهاد نمودم. ساعت دوازده بود که مختصراستراحت نموده، برای مسافرت فردا مستعد و آماده گشتیم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;روبه خاک ایران&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; – &lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;صبح هفتاد ونهم(جمعه اول خرداد 1326/بیست و سوم می 1947&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;سه بعد از نصف شب برخاسته، احمال و اثقال خود را فروبسته، حساب هتل را پرداخته، عازم حرکت شدیم. توسط مدیریت خارجۀ هرات، سه عدد اتومبیل سواری که ظاهراً بی عیب بودند، برای مشهد کرایه کرده ایم و هردو نفر از هیأت در اتومبیلی نشسته، ساعت چهارونیم صبح بود که هرات را بدرود گفته، رو به خاک ایران نهادیم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;صبحانه در میفروش&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; – متأسفانه، از سوء اتفاق، یکی از اتومبیلها معیوب درآمده، دردوفرسخ و نیمی هرات، در محلی که موسوم است به «میفروش» به کلّی از کار افتاده، به ناچار در صحرا مقیم شده، آقای رام با اتومبیل دیگری به شهر رفتند که مرکوب دیگری تهیه نمایند. قضارا در نزدیکی ما کاریز گوارایی و آبادی نزدیک بود. آقای آریا نان و کرۀ خوبی فراهم کرده، مقارن طلوع آفتاب درآنجا صبحانه صرف کرده به انتظار نشستیم. ساعت نُه یک استیشن واگون از شهر رسید. مدیر خارجه شخصاً همراه آورده بود. خیلی ممنون شدیم. ساعت ده بود که مجدداً موفق به حرکت شدیم. راه بد نبود. ساعت یک بعد ازظهر به مرز افغانستان نزدیک شده، ساعت دو بود که به اسلام قلعه رسیدیم. درآنجا دولت افغانستان عماراتی ساخته، و محلّ مأمورین مرزی و پُست و تلگراف و گمرک است. سابقاً آنجا موسوم به «کافرقلعه» بوده است. بعد از ساختن آن ابنیه آن را اسلام قلعه نامیده اند. ولی بیابان خاکی کثیفی است.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;آخرین پذیرایی – مرغ پلو فرامرزخان&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; – کلانتر مرز افغان، فرامرزخان، به اصرار مارا نگاه داشته، مرغی کشته، پلوی تهیه کرده بود. هوا به واسطۀ وزیدن باد برودتی د اشت و قابل تحمل بود. بعد از ساعتی عازم حرکت شده، در دوفرسخی اسلام قلعه، ازخاک افغان خارج شده و داخل خاک ایران گشتیم. درموقع مشاهدۀ میلۀ آجری ، که علامت خطّ سرحدّی است، احساسات عجیبی دست داد، و دل مثل کبوتری که به آشیان نزدیک می شود، می تپید. خدا را به حسن خاتمت این سفر شکر گفتیم.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663300;"&gt;&lt;strong&gt;پایان یادداشتهای شادروان استاد علی اصغر حکمت شیرازی از سفر سال 1326 خورشیدی به افغانستان&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;استخراج و تحشیه و توضیح از محمد آصف فکرت – شهر اتاوا – 13 اکتوبر 2009&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/27398106-285249334395657533?l=yaadhaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://yaadhaa.blogspot.com/2009/11/4.html</link><author>noreply@blogger.com (Dari Classics)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-27398106.post-1530329779863325258</guid><pubDate>Mon, 09 Nov 2009 17:03:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-11-09T09:27:46.534-08:00</atom:updated><title>حکمت در سویس آسیا-3</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;color:#990000;"&gt;&lt;strong&gt;یادداشتهای حکمت از سفر به افغانستان(3&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#3333ff;"&gt;غـــزنــــی – قــنــدهــار - فـــــــراه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;غزنین&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;- مسافت فیمابین کابل وغزنین قریباً هفتاد میل است؛ چهارساعت به طول انجامید. مقارن ظهر به منزل رسیدیم. هوای غزنین از کابل سردتر است و بکُلی مانند زمستان می باشد. درختان تازه شکفته اند. بی خوابی دیروز و دیشب و خستگی راه مرا ازپای درآورده، بی اختیار افتادم و دوساعتی خواب رفتم. در هتل محلّی غزنین، به موجب اطّلاع قبلی، طعام مطبوع از گوشت بره و ماست تهیه کرده بودند؛ خیلی گوارا و مطبوع بود.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;دیدار از آثارتاریخی غزنین&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; – ساعت پنج، با وجود کمال کسالت، به عزم دیدن آثار غزنین راه افتاده، نخست به جایگاه شهر قدیم غزنین رفتیم، که دردامنۀ کوه واقع شده و رو به مشرق است. درکنارجاده دو منار رفیع که متجاوز از ده متر ارتفاع دارد، ازآجر، برپاست، که یکی ازمسعودبن ابراهیم غزنوی است و دیگری از بهرامشاه غزنوی است، که اولی زیباتر و دارای کتیبۀ آجری است و به یادگار فتوحات خود نصب کرده اند. مناری که بنای سلطان مسعودبن ابراهیم است، ظاهراً درحدود 500 هجری ساخته شده است.&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt; قبر ناصرالدین سبکتگین&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; نیزدرهمان نزدیکی است، که درزمان امیرحبیب الله خان کشف شده است و برای او ایوان و گنبدی ساخته اند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;مقبرۀ سلطان محمود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; – بعدازآن به تماشاه مقبرۀ سلطان محمود غزنوی رفتیم، درقریه ای که تا شهر فعلی غزنین متجاوزازیک میل مسافت است و موسوم است به« &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;روضۀ سلطان محمود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;» و دیوارهای آن همه از آجرهای کهن ساخته شده است، و مردم آن غالباً فارسی زبان( تاجیک) هستند. درباغچۀ پردرختی که غالباً درخت توت است، آرامگاهی ساخته شده، که سقف و کتیبۀ آن جدید است و کتیبه اززمان امیرحبیب الله خان دارد. ولی سنگ قبرخیلی کهن است و به خط ثلث خوانا، نام سلطان محمود و لقب او منقوش است، و آیات قرآنیه نیز دراطراف آن نقرشده است. ساعتی درآنجا گردش کرده، پیرمرد خادمی که متجاوز از هشتاد سال عمر داشت، و فارسی زبان بود، عبارت نقش را بخوبی می خواند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;دیگرمزارات غزنه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; – بعد ازآن به &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;مقبرۀ میرزا الغ بیگ،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; پسر سلطان ابوسعید، که ازطرف پدرحاکم این شهربوده است، رفتیم. ازآجرچهارطاقی رفیعی است، ولی سنگ قبرندارد. درآنجا درطرف شرقی در دامنۀ صحرا، &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;مزار علی لالا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; که ازمشاهیر صوفیه است قرار دارد، و شرح احوال او در &lt;em&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;تذکرة الاولیاء&lt;/span&gt;&lt;/em&gt; عطار و &lt;em&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;نفحات الانس&lt;/span&gt;&lt;/em&gt; جامی مسطوراست، و قریه ای بنام خواجه علی درجنوب آن موجود است. بعد ازآن به شهر مراجعت و به زیارت &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;مقبرۀ حکیم بزرگ سنائی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; رفتیم. این بنا کاملاً جدید است، با سنگهای مرمر و سمنت و شیروانی آهنی ساخته شده است، که اخیراً محمد نادرشاه، پادشاه اخیرافغان، بنا نموده، و لوحۀ سنگ قدیم نیز موجود است، ولی آن نیز چندان قدمتی ندارد، و به خط ثلث نام حکیم و تاریخ رحلت آن، 525 هـ. قـ. نقش شده. ازآنجا پیاده به منزل مراجعت کردیم. دراین گردش و تماشا، که سراسر عصر با عظمت غزنوی که منتهی به حریق و سوختن غزنین درزمان سلطان حسین غوری گردید، دربرابر نظر و در عالم خیال مجسم بود، و ازگذشته داستانها به خاطرمی آورد. این صحرای پر از طلال و دهاد که جایگاه شهر قدیم غزنه است، محلّ خوبی برای تحقیقات ارکئولوژی می باشد. و اگر آن را حفّاری کنند، بسا آثارو نقوش و مسکوکات و اقمشۀ از قرون چهارم و پنجم و ششم هجری بدست می آید. جوانی از مأمورین محلّی، موسوم به فدایی محمد خان، که گویا مأمور مالیه است، همراه ما بود و مانند یک نفر راهنمای مطّلع صاحب رشته بما توضیحات می داد. می گفت، چهارسال است دراینجا مأموریت دارد و وقت صرف تحقیقات تاریخی درمحل نموده است. او را تشویق کردم که یادداشتهای خودرا در باب آثار و خرابه های موجود، در مجلّه منتشر سازد.( &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;قابل یادآوری است که مرحوم شیخ محمد رضا – مؤلّف و خوشنویس خراسانی – تمام قبور و مزارات غزنه را از نزدیک دیده و کتیبه ها و سنگنبشته های آن را برطبق اصل به خط خوش بازنویس و نقش و شرح کرده و از مجموع آن کتابی به نام ریاض الالواح غزنه تألیف کرده. این کتاب با خط مؤلف به سال 1353 شمسی به صورت عکسی (افست) با یک سلسله آثار حکیم سنائی و کتابهایی دراحوال و آثارحکیم غزنوی در کابل به چاپ رسید.&lt;/span&gt;) شب را در غزنین اقامت کردیم. باد و توفان شدیدی می وزید. &lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;u&gt;دراین شهر سرد که دائماً مهب ریاح است، و هیچ گونه موقعیت اقتصادی یا زراعتی ندارد، معلوم نیست چگونه دو قرن و نیم تختگاه امپراتوری عظیمی بوده است که از اصفهان تا لاهور و قنّوج و بخارا توسعه داشته است. ظاهراً موقعیت نظامی آن مهم بوده است که سبکتگین آن را انتخاب نموده است&lt;/u&gt;&lt;/span&gt;. شب درهای اطاق مهمانخانه را بسته و ازشدت سرما و باد بیرون نرفتیم. بعد ازصرف شام استراحتی نمودم. غزنین مرکز فروش پوستین است. گرچه دراین فصل به واسطۀ تابستان پوستین خوب پیدا نمی شود، معذالک پوستین فروشی آمده، چند قطعه پوستین آورد، و آقای عباس آریا دو دانه خریداری نمود، به مبلغ یکصد روپیۀ هندی.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;مقر و کلات&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; – &lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;صبح هفتادویکم (پنجشنبه، بیست وچهارم اردیبهشت 1326/ پانزدهم می 1947)( غزنین-قندهار&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;صبح زود عازم راه شدیم. ساعت هشت بود که از دشت شاهبهار درجنوب-غربی غزنین حرکت کردیم. این همان دشت است که به همان اسم درتاریخ بیهقی بدان اشاره می کند که سلطان درآنجا سانِ سپاه می دیده است. هوا بسیار سرد بود و باد خنکی می وزید. ازآن دشت عبور کرده ساعت ده به منزلگاه معتبری به نام «مُقُر» رسیدیم، که قصبۀ معتبری است و در نیمه راه بین کابل و قندهار قرار گرفته، صحرای سردی است؛ از اشعار محلّی است که می گویند:&lt;br /&gt;مرد بی پوستین و دشت مُقُر--- ناله ها می کند که خر نکند&lt;br /&gt;درآنجا هتل مرتفع و آبرومندی ساخته اند، که مسافرین قندهار به کابل درآنجا اقامت می کنند. درمقر مدرسۀ علوم شرعیه وجود دارد، که طلّاب با لباس سفید نزد مدرّس محلّی که شخص معروفی است درس می خوانند. چند نفر ازآنها آمده و به زبان افغانی (پشتو) از ما توقع خیرات می کردند. ظاهراً رسم است که روزهای پنجشنبه از مأمورین و اشخاص متمکّن خیرات می گیرند. دبستانی نیز درآن نزدیکی بود، دوکلاسه، که در روی زمین نشسته، نزد آخوند درس می خواندند، به فارسی. چون به وقت ظهر خیلی مانده بود، چای صرف کرده، نان و گوشتی از مهمانخانه برداشته روبه راه نهادیم. ساعت دوونیم بعد از ظهر، بعد از طیّ تقریباً هفتاد میل مسافت، به «کلات غلزایی» رسیدیم(&lt;span style="color:#3333ff;"&gt; درچاپ غلیزایی آمده، غلزایی و غلجایی نام مجموعه ای از قبایل منطقه است&lt;/span&gt;). دراینجا درۀ بسیار سبز قشنگی است، در کنار رودخانه که همه جا زراعت است و مخصوصاً بادام زیادی غرس کرده اند و ازآنجا بادام به هندوستان صادرمی کنند. مهمانخانه ندارد ولی در مرکزفروش بنزین که در بیرون قصبه واقع است، تهیّۀ محلّی دیده بودند. &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;قلعۀ کلات&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; را درقلّۀ کوه که تل مرتفعی است و مکان مسطّحی دارد ساخته اند و در دامنه آبادی و دکاکین قرار دارد. ساعتی درآنجا اقامت کرده نهار صرف کردیم و بلافاصله حرکت کردیم. در بین راه بعد از یک فقره [گرفتن] پنچری اتومبیل، که مدّتی بطول انجامید، بالاخره ساعت شش بعد از ظهر به شهر قندهار رسیدیم. به فاصلۀ تقریباً هفتاد میل است، که جمعاً یکصدوهشتاد میل طی کرده بودیم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;قنـــدهــــار&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;تمام خطّ سیرما روبه جنوب- غربی است و هوا دم بدم گرمتر می شود. ازقندهار تا «چمن» یعنی سرحدّ بلوچستان انگلیس، هفتاد و پنج میل مسافت دارد. (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;چون پاکستان هنوزبه دنیا نیامده بود و بلوچستان جزو هند بریتانیایی بود، بلوچستان انگلیس می گفتند – در برابر بلوچستان ایران&lt;/span&gt;) و ازآنجا راه آهن به کویته می رود. بنابراین وسیله، قندهار به کراچی خیلی نزدیک می شود و مرکزیت تجارتی دارد. در قندهار هوتل خوبی است به نام «هوتل قندهار» به زبان پشتو « &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;دقندهار هوتل&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;» موسوم است. به جای کسرۀ اضافه و نسبت «دِ» می گذارند. آقای حبیبی و آقای خلیلی از ما پذیرایی کردند. رئیس مطبوعات نیز بود. اول شب استراحت و استحمام و صرف شام کرده خوابیدم. آقای خلیلی مرد دانشمندیست. یک کتاب &lt;em&gt;&lt;strong&gt;کیمیای سعادت&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; خطی قلمی داردکه تاریخ 595 یعنی نود سال بعد از وفات غزّالی - مؤلّف – تحریر شده و بسیار نسخۀ ذیقیمتی است.( &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;آقای حبیبی: استاد عبدالحی حبیبی (- 1363ش) دانشمند، ادیب و مؤرّخ بزرگ و نامور افغانستان استاد دانشگاه و رئیس انجمن تاریخ افغانستان که آثارش در افغانستان و ایران مکرر به چاپ رسیده و بی نیاز از تعریف و توصیف است. آقای خلیلی: استاد خلیل الله خلیلی ملک الشعراء افغانستان، یکی از بزرگترین سخنسرایان معاصر مکتب خراسانی، که شادروان استاد حبیب یغمایی در بارۀ او گفته است: پرسند گرامروز که استاد سخن کیست؟ -- گوییم هماواز که استاد خلیلی. یادهایی از هردو استاد روانشاد و دانشمند در همین صفحۀ آن روزها نگاشته شده که عناوین آنها در فهرست کنار صفحه آمده است&lt;/span&gt;.)&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;برنامۀ دلپسند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; – &lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;صبح هفتادودوم( جمعه بیست وپنجم اردیبهشت 1326/ شانزدهم می 1947)(قندهار&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;امروز را ناگزیر در قندهار متوقف هستیم. رفقای افغانی برنامۀ دلپسند مطبوعی برای ما تنظیم کرده بودند که برطبق آن خیلی خوش گذشت. قبل ازظهر نخست گردشی در شهر کرده، از چهار بازار آن که به چهار خیابان وسیع تبدیل شده به نامهای بازار شاه و[بازار] هرات و[بازار] کابل و [بازار شکارپور] عبورکرده، در محلّی که به نام« &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;خرقۀ مبارک&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;» موسوم است به زیارت رفتیم. خرقه منسوب به حضرت رسالت(ص) می باشد، که &lt;span style="color:#000099;"&gt;سابقاً درفیض آباد بدخشان بوده و احمدشاه درّانی به قندهار آورده&lt;/span&gt; و گنبدی رفیع و ایوانی بلند برای آن ساخته است. آن خرقه که ظاهراً از پشم شتر است، درصندوقی است و گشودن آن سالی یک مرتبه با تشریفات خاص انجام می گیرد. آیات قرآنی را در دیوار آن [ایوان] مقصوره کتیبه کرده اند. ملاّ فقیرالله شکارپوری که از علماء حنفیه و شخص دانشمندی در مائۀ دوازده بوده است، شرح تاریخ این خرقه را نگاشته است.( &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ملا فقیرالله شکارپوری یا شاه فقیرالله جلال آبادی (-1195ق) عالم دینی و عارف نقشبندی افغان. شرح احوال و آثار او درجلد سوم دانشنامۀ ادب فارسی زیر عنوان فقیرالله جلال آبادی آمده است&lt;/span&gt;.) و احمد شاه را درمقبرۀ مخصوصی در نزدیکی آن بنا دفن کرده اند. ظاهراً نظر داشته است که درجوار خرقه مدفون شود، ولی علمای وقت اجازه نداده اند که هرپادشاهی به نقل و انتقال آن نپردازد. ازینرو خرقه ازآن تاریخ در قندهار مانده است. امیرحبیب الله خان آنجا را تعمیری بسزا کرده، و با خطوط ثلث و نستعلیق کتیبه های قرآنی نگاشته اند. بعد از زیارت آن خرقه که هرچه باشد و در صحت انتساب آن تردیدی باشد یا نباشد، علی التحقیق مورد احترام میلیونها نفوس مسلمان است، به سر &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;قبر احمدشاه درانی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; رفتیم. این پادشاه که از سرداران نادرشاه بوده است و بعد از قتل او به قندهار آمده و سلطنتی تشکیل داده، و افغانها او را «&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;احمدشاه بابا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;» نامیده اند، و به واقعی پدر افغانستان حالیه است، در 1186 وفات یافته و در قندهار مدفون است. &lt;span style="color:#000099;"&gt;وسعت ملک او از نیشابور تا پشاور بوده است&lt;/span&gt;. بعد ازاو پسرش تیمورشاه و بعد ازاو شاه شجاع و بعداً، امارت از اولاد درانی به خانوادۀ محمدزایی منتقل گردیده، امیر دوست محمد خان امارت افغانستان را تشکیل داده که بعد ها در سال 1297شمسی به صورت سلطنت درآمد(&lt;span style="color:#3333ff;"&gt; تیمور پسر احمد شاه بود و پس از تیمور پسرانش زمانشاه و همایون و محمود و شجاع الملک – شاه شجاع – سلطنت کردند؛ سپس سلطنت به دست محمدزاییان افتاد. هردو قبیله درانی خوانده می شدند ولی احمدشاه از قبیلۀ سدوزایی و امیردوست محمد خان از قبیلۀ محمد زایی بود. منظور مرحوم حکمت از سلطنت سال 1297 استرداد استقلال افغانستان از سلطۀ بریتانیای کبیر درزمان مرحوم شاه امان الله خان بوده است&lt;/span&gt;).&lt;span style="color:#000066;"&gt; احمدشاه پادشاهی کریم و رؤوف و دانا بوده است. و مانند معاصر خود کریم خان زند، محبوب مردم افغانستان می باشد&lt;/span&gt;. بعد از خواندن فاتحه، از مقبرۀ شاه به بازار رفته، دردوکان کتابفروشی دو جلد کتاب از مصنّفات ملاّ فقیرالله مذکور گرفتم. یک جلد ازآن که درتاریخ تصوف و طبقات صوفیۀ افغان و هند شانی دارد، موسوم به [&lt;span style="color:#3333ff;"&gt; شاید&lt;em&gt; فتوحات الغیبیۀ فی شرح عقاید الصوفیة&lt;/em&gt;&lt;/span&gt; ] است آقای خلیلی برای ما خریداری و هدیه کرد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;مهمانی حبیبی جوان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; – ساعت ده از شهر خارج شده به قریۀ« سرودِه» رفتیم. همه جا ازکنار نهر عظیمی – از رود ارغنداب جدا شده و باغات سبز و خرّم احداث کرده اند، می گذشتیم. بعد از طیّ هفت میل به باغ عمومی رسیدیم، که در نقطۀ انقطاع نهر از رودخانه بنا کرده اند، و به درختهای سرسبز و فوّاره ها و استخرها و گلکاریها مزیّن است. نهار را در آن باغ با صفا مهمان آقای حبیبی رئیس معارف بودیم. جوان فاضل و دانشمند ولی متعصّب در زبان پشتو و افغانیت است. کتاب تاریخ&lt;strong&gt;&lt;em&gt; طبقات ناصری&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; تألیف منهاج السراج را از روی نسخه های خطی و ترجمۀ انگلیسی تصحیح و برای طبع آماده ساخته است. و تعلیقات مفید برآن نگاشته است.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;وصف خلیلی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;- خلیلی که مرد بسیار فاضل و شاعر زبردستی است، از اشعار و قصاید خود برای ما می خواند و ما را وقت خوش می شد. وی مترجم تفسیر محمد هاشم خان صدراعظم است (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;استاد خلیلی تفسیر شیخ الهند محمود الحسن را به فارسی ترجمه کرده و شاید همین ترجمه به سفارش محمد هاشم خان بوده است&lt;/span&gt;)، و پسر مستوفی الممالک افغانستان می باشد، ولی اخیراً مورد بی لطفی واقع شده، چند ماه در حبس انفرادی بسر آورده و بعداً او را به قندهار تبعید کرده اند، و بعد از استعفای صدر اعظم سابق، دولت جدید به او لطف کرده و ریاست بخش اجناس انحصاری مانند قند و شکر را به او واگذار کرده اند و &lt;span style="color:#6600cc;"&gt;&lt;u&gt;اینک به دو معنی شکرفروشی می کند&lt;/u&gt;&lt;/span&gt;. سبک کلام شکرین او به اسلوب شعرای قدیم ترکستانی است و بسیار خوب است. با سرورخان مشاعره، یعنی «بیت جنگی» یا «مضمون جنگی» می کردند و هزارها بیت گوناگون می خواندند. نهار بسیار مجللی در زیر سایۀ درختان – که به فرش بوقلمون آراسته، و منظرۀ دورنمای وسیع رود ارغنداب در مدّ نظر بود – صرف شد و تا ساعت چهار در آنجا به صحبتهای ادبی مشغول بودیم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;چهل زینه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; – چهار بعد از ظهر به تماشای مکان معروف به «چهل زینه» رفتیم. در جنوب-غربی قندهار، در کوهی از سنگ خارا، نیمطاقی تراشیده اند، که از دامنه تا به آن طاق قریب پنجاه پلّه فاصله دارد و هر پلّه درحدود هفتاد سانتی متر، بیش و کم، می شود، و&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;u&gt; بر دو طرف آن پلّه که پرتگاه است، ملکه ثریّا، عیال امان الله خان، نرده از آهن قرار داده است،&lt;/u&gt;&lt;/span&gt; و درآن طاق به خطّ نستعلیق، اززمان اکبر امپراتور گورکانی هند، منقوش است که نام تمام ممالک محروسه که در زیر نگین او بوده اند، نقش کرده و درآنجا می نویسد که از قندهار تا بنگال دوسال راه در تحت او هستند و نام قندهار را بعداً الحاق کرده اند. دورنمای قشنگی دارد و ازآنجا شهر قندهار و باغات و بساتین نواحی بخوبی نمایان است. آقای گویا و آقای خلیلی نیز همراه بودند، و اطلاعات ذیقیمت در باب افغانستان و زبان آن و تاریخ آن می دادند. از روابط افغانستان و ایران صحبت می کردند، و از بعضی روزنامه های ایران که به افغانستان تاخته است، مخصوصاً از قصیدۀ ملک الشعراء بهار در فتح دهلی که ازافغانها بد گفته است، گله و شکایت می نمودند. خلیلی در زمان حکومت پاکروان جزو کمیسیون سرحدّی به مشهد رفته و به او خوش گذشته است.&lt;br /&gt;مجدداً از شهر قندهار به طرف « سرو- ده » (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;اکنون سردِه گویند&lt;/span&gt;) رفتیم. در کوه باباولی، در جنب مزار باباولی، کافۀ مجللی ساخته اند که بر تمام درۀ ارغنداب مشرف است، و منظرۀ بی نظیری دارد. &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;u&gt;امروز که جمعه است، مردم بعد از ادای صلوة جمعه، سر به صحرا گذاشته هزارها نفر دراین دره و دشت مصفّا در زیر درختها پراکنده اند،&lt;/u&gt;&lt;/span&gt; ولی یک نفر زن در میان اینهمه جمعیت دیده نمی شود، و ازلحاظ حجاب نسوان بسیار متعصب هستند. باری شب را در مصطبه و جلومهتابی جلو کافه نشستیم، و مهمان آقای رئیس بلدیّۀ قندهار بودیم. مرد بسیار باهوشی است ازآزادیخواهای قدیم افغانستان است، و مدیر روزنامۀ «صدای افغانستان» بوده است. بعدها چندین سال در حبس افتاده، فعلاً آزاد شده و رئیس بلدیۀ قندهار است. شطرنج بسیار استادانه بازی می کرد. شام بسیار خوبی تهیه کرده بودند. بعد از صرف شام ازمیزبان ودوستان افغانی تشکّر کرده به هوتل مراجعت نمودیم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;راه طولانی هرات&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; – &lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;صبح هفتاد و سوم (شنبه بیست وششم اردیبهشت 1326/هفدهم می 1947)(قندهار-گرشک-دلارام&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;راه فیمابین قندهار به هرات که مسیرماست، بسیار طولانی است، و متجاوز از سیصد میل مسافت دارد، و به مراحل متعدد تقسیم می شود. جاده ابتدا به طرف شمال-غربی و سپس به سوی شمال می رود، تا به هرات برسد. ابتدا از صحراهای سوزان فراه می گذرد، که هم عرض سیستانِ ایران است. بسکه سخن از گرمی و ناراحتی بین راه می کردند، و ازبی آبی بیابانهای سوزان بین راه حکایت می کردند، رفقا بسیار بیم کرده و ازحرکت صبح منصرف بوده به خیال بودند که ساعت چهار بعد از ظهر حرکت کنند؛ ولی اینهمه واهمه بی مورد بود، زیرا اینهمه مبالغه و اغراق از حقیقت دوراست و بعلاوه، این بیابان متروک نیست، بلکه شاهراه بین هرات و قندهار است. بنا براین، خلاف میل رفقا، برحرکت عزم جزم نموده، بعد از ساعتی که معطل شوفرها شدیم، تا پترول و لاستیک یدکی حاصل کردند، درساعت ده و نیم صبح با دوستان قندهار وداع کرده، و آب و آزوقه همراه برداشته، رو به راه نهادیم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;دشت میوند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; – از دشت میوند (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;درچاپ مرمه آمده است، ولی دشت میوند و جنگ میوند بسیار معروف است و محمد ایوب خان هم که درجنگ بر انگلیسها پیروزشد به فاتح میوند ملقب گردید&lt;/span&gt;)، که محلّ جنگ انگلیسیها با &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;محمد ایوب خان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; امیر افغانستان است، گذشته، به سوی گرشک راه می سپردیم. هوا گرم و بیابانها بی آب و علف بود؛ ولی نه چندانکه در قندهار حکایت میکردند. در ساعت یک ونیم بعد ازظهر در نزدیکی یخچال که یک رباط با گرشک فاصله دارد، یکی از اتومبیلها پنچر شد. ناگزیر ساعتی توقف کرده، ضمناً غذایی که همراه بود، صرف شد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;گرشک&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; – ساعت سه بعد ازظهر به گرشک رسیدیم، و ازروی پل بزرگی که دولت افغانستان بر روی رود &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;هیرمند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; زده گذشتیم. قصیدۀ فرّخی به یاد آمد که دررفتن از&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt; بُست&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; به فراه گفته است. &lt;span style="color:#000099;"&gt;فیض محمد خان حاکم گرشک پیرمرد بسیار معقولی است&lt;/span&gt;. ازما در دارالحکومه پذیرایی کرد و نهایت مهربانی نمود. نهار مفصلی تهیه دیده بود، ولی ما چون طعام را قبلاً صرف کرده بودیم، به نوشیدن قدری دوغ اکتفا کرده، و از حاکم صاحب تشکر و وداع کردیم. ساعت پنج بعد ازظهر در پای قلعۀ ارگ گرشک که تاریخی و کهنسال است، از چاه آب گرفته، به طرف منزلگاه بعدی، که دلارام است، رهسپارگشتیم. بیابان پیمایی در شب بسیار خسته کننده است، زیرا که در اتومبیل جز یک نقطۀ سفید، که جاده باشد، دیگر چیزی دیده نمی شود، و راه برمسافر طولانی می نماید و صبر تمام می شود.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;دلارام&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; – باری بعد از قطع فراسخ و امیال، ساعت یازده به دلارام رسیدیم. در هوتل(آسایشگاه) آنجا پیاده شده، شامی تهیه کرده بودند، صرف کرده در ساعت دوازده به بستر استراحت رفتیم. رفقا از اینکه در قندهار نمانده و حرکت کرده اند، هم خوشحال شده از آن توهّمات بی اساس که اینها را فراگرفته بود نادم شدند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;دشت بکوا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;- &lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;صبح هفتاد و چهارم(یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1326/ هجدهم می 1947)(فراه-هرات&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;ساعت چهار بعد از نصف شب از دلارام راه افتادیم و مقصد ما شهر تاریخی فراه است. فاصلۀ فیمابین هشتاد و سه میل است، و معبر ما از صحرای خشک و بی آب و علفی می گذرد- موسو به « دشت بکوا» - ولی چون سحرگاه ازآن دشت می گذشتیم، نمودی نمی نمود.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;فراه – شهر ابونصر فراهی ناظم &lt;em&gt;نصاب الصبیان&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; – ساعت هشت به فراه رسیدیم. درکنار رود فراه درباغی موسوم به «پل باغ» هتلی است که بررودخانه مسلط و درختهای بید و میموزا(&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;گل ابریشم&lt;/span&gt;) بسیار دارد، و گلکاری مصفّایی کرده اند. دراین هتل به واسطۀ تلفن قبلی منتظر ما بودند. چای صرف کردیم و ناشتا خوردیم. همینکه شوفرها حاضر و تیار شدند و پترول گرفتند، ساعت ده و نیم از فراه رهسپار گشتیم. &lt;span style="color:#000099;"&gt;سراغ مقبرۀ ابونصرفراهی ناظم &lt;em&gt;&lt;strong&gt;نصاب الصبیان&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; را گرفتم، معلوم شد فرسخی از راه دوراست، و اتومبیل به آنجا نمی رود. متأسف گشتیم.&lt;/span&gt; تحقیق نمودم، معلوم شد مدرسۀ متوسطه – که دولت درفراه دارد- بی نام است؛ پیشنهاد کردم که آن را به نام آن مؤلّف و معلّم بزرگ بنامند(&lt;span style="color:#3333ff;"&gt; لیسه و موسسات دیگری نیز به نام ابو نصر فراهی مسمی شده است&lt;/span&gt;) . شهر فراه بطوریکه عبوراً مشاهده شد، آباد و تمیز و پاکیزه است، ولی گرم است. قلعۀ قدیم آن دریک طرف واقع شده و شهر جدید در طرف دیگراست.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;اسفزار&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;- ازفراه به سبزار یا اسفزار قدیم نود و چهارمیل است. از رودخانه های فراه (فراه رود) و خاش رود و ادرسکن عبورکردیم و پیوسته روبه بالا می رفتیم، تا ساعت سه بعد ازظهر به اسفزار رسیدیم. جلگۀ سبز وخرّمی دارد. و به همین جهت به این نام مسمی شده است. این شهر 3250 فوت ارتفاع دارد. هوای آن بسیار خنک و مطبوع بود. در آنجا هوتلی بود خوب و راحت، نهار را درآنجا صرف کردیم. افغانها نام این شهر تاریخی را که مولد معین الدین اسفزاری صاحب &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;روضات الجنات،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; تغییر داده و به زبان پشتو نامی جدید به آن گذاشته اند. &lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;u&gt;خیلی شهر زیبا و دلبازی است. کوه سیاه نام یک سلسله کوههای کوتاه ولی سیاهرنگ است که شهر را احاطه کرده اند و منظر دلکشی به آن داده اند&lt;/u&gt;&lt;/span&gt;. ساعت پنج و نیم از اسفزار به سوی هرات عزیمت نمودیم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;ادرسکن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; – بعد از یک ساعت طی مسافت درمرکزحکومت ادرسکن یکی از اتومبیلها را فنر شکسته ناچار متوقف شدیم. گروهی از افغان و تاجیک با عمامه و جبّه در کامیونها مسافرت می کردند. یک ساعت درآنجا ماندیم. معلوم شد مرکز ایلات و طوائف است، که آنها را کوچی می گویند، که به گوسفندداری و شبانی و تربیت مواشی و پشم و قالیبافی اشتغال دارند.&lt;br /&gt;(&lt;span style="color:#3333ff;"&gt; در بخش آینده، همپای شادروان علی اصغر حکمت به دیدار هرات شصت و دوسال پیش خواهیم رفت&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#cc33cc;"&gt;&lt;strong&gt;شهر اتاوا – هشتم اکتوبر 1326 –آصف فکرت&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/27398106-1530329779863325258?l=yaadhaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://yaadhaa.blogspot.com/2009/11/3.html</link><author>noreply@blogger.com (Dari Classics)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-27398106.post-1059118470009753222</guid><pubDate>Wed, 04 Nov 2009 04:53:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-11-03T21:10:45.435-08:00</atom:updated><title>حکمت در سویس آسیا - 2</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;یادداشتهای حکمت ازسفر به افغانستان(2)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;ادامۀ بازدید از کابل&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ضیافت سلجوقی در استالف&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; - &lt;span style="font-size:85%;color:#3366ff;"&gt;صبح شصت و ششم (شنبه نوزدهم اردیبهشت 1326 / دهم می 1947)(کابل&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;امروزصبح باران ایستاده و آفتاب درخشان طالع، و صحرا و دشت سبزکابل جلوه و تلأ لؤ دیگر داشت. ساعت ده ازمنزل بیرون آمدیم. در «استالف» ( &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;درچاپ استانف آمده است. استالف دره و بخش سرسبزیست در شمال کابل که باغهای میوه و تاکستانهای آن معروف است و انگورو کشمش مرغوبی دارد. گویند نام آن دراصل استافیل بوده که در یونانی به معنای انگور است&lt;/span&gt;) که درّۀ بسیار باصفایی است، درشمال کابل مهمان شاقلی( &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;درگذشته به جای آقا کلمۀ شاغلی رسمیت داشت&lt;/span&gt;) صلاح الدین سلجوقی رئیس مستقل مطبوعات هستیم. به اتفاق آقای گویا راه افتاده قریب بیست میل مسافت است؛&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;وصف زیباییها و مناظر طبیعی استالف و پیرامن آن&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;و تمام راه درمیان درۀ بسیار باصفا و سرسبز و خُرّمی عبور می کند و منتهی می شود به جلگۀ مصفّا و وسیعی که ازدو طرف به کوههای مرتفعی احاطه شده است. یک طرف را «کوهستان» (&lt;span style="color:#000099;"&gt;درچاپ کوهسار آمده است. جای ولایت/استان قدیمی کوهستان را دواستان کاپیسا و پروان گرفته است&lt;/span&gt;) و یک طرف را «کوهدامن» می نامند. قلل این دو کوه به برف دائمی آراسته است، زیرا هردو ازشاخه های هندوکش هستند، و قلل هندوکش ازدورنمایان می باشند. این دوکوه به دره های نزهت انگیز و باصفا منشعب می شوند، که دروسط هریک نهری عظیم جاریست، و دردوطرف نهراشجارسردسیری و نارون(&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;پشه خان&lt;/span&gt;) وگردو(&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;چهارمغز، جوز&lt;/span&gt;) ارغوان و دیگر درختان سبز سربرکشیده و حقیقة مفاد قطعۀ معروف است:&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;روضة ماء نهرها سلسال...دوحة سجع طیرها موزون&lt;br /&gt;باد درســــایۀ درختـــانش...گسترانیده فرش بوقلمــون&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;یکی ازآن دره های نزهت انگیزو مصفّا دره ایست که &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;استالف&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; نام دارد و اسم آن چون به عربی و فارسی شباهتی ندارد، می تواند باشد که بسیار قدیم و ازنامهای بودایی قدیم باشد(&lt;span style="color:#6600cc;"&gt;همانگونه که دربالا عرض شد می گویند واژۀ استالف یونانی و دراصل استافیل بوده است. مولانای بلخ و روم نیز این کلمه را درشعر به کاربرده است:&lt;br /&gt;آنکه رومی بود گفت این قیل را ... ترک کن خواهم من استافیل را&lt;/span&gt;). روی تپّه های دوطرف دره [را] که مکان مسطحی است و طبقه به طبقه به ارتفاع کوه بالا می رو د، به درختهای چنار و نهرهای روان و چمنهای زیبا آراسته اند و آن را &lt;span style="color:#000099;"&gt;تخت محمد حسین خان&lt;/span&gt; می نامند. دربرابرچشم ازآن کوهها، ازآن درّه و رودخانه ها وچمنها چشم اندازی جلوه گر می شود که مافوق تعریف و توصیف است و یکی از بهترین دورنماهای زیبا، که درعمر خود دیده ام علی التحقیق همین منظرۀ امروزین است. درزیر درختهای چنار عظیم، که ازقرارمذکور امیرشیرعلی خان ( &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;در چاپ امیر علیشیر خان است. امیر شیرعلی خان(-1296ق) پادشاه افغانستان پسر امیر دوست محمد خان&lt;/span&gt;) قریب به هشتاد سال قبل غرس کرده، ولی به نظرمن کهنسالترازآن می آید.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;صفت میزبانی و میزبانان&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;بساطی آراسته و میزی نهاده و میزبان کریمی ایستاده و جمعی ازمحترمین و رجال و وزرا و نویسندگان و روزنامه نگاران کابل، به عزم دیدار ما، انجمن کرده بودند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;میرزا محمدخان یفتلی:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; درآن میان پیرمردی موسوم به میرزا محمد خان که اهل بدخشان است، و کهنسال ترین رجال این ملک می باشد، ودر دورۀ امیرعبدالرحمن خان وارد خدمت شده، تمام افغانستان را با اسب گشته، و سالها وزارت کرده و به سفارت اروپا و امریکا رفته و هنوز جسماً و روحاً درکمال شادابی و جوانی است.(&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;میرزا محمدخان یفتلی بدخشی(-1296ق) مدتی وزیراقتصاد ملی و چندی هم وزیر مالیه بود&lt;/span&gt;.)&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;عبدالهادی داوی:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; دیگری مردی بود موسوم به عبدالهادی خان داوی که ازرجال با ذوق و متخلص به «پریشان» است، از فرمان امیرحبیب الله خان زمانی انتقاد کرده و بساط آزادیخواهی پهن کرده، و مدتها درحبس بوده و مرد بافهمی است.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;صلاح الدین سلجوقی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;: بالاخره میزبان، آقای سلجوقی، که ازطلاّب قدیم و ازخدمتگزاران در این دولت است، و درعربیت و ادبیت زبردست می باشد. اشعارو حکایات و امثال به فارسی و عربی ازحفظ دارد.&lt;br /&gt;نهار ایستاده: نهار، ایستاده دربرابر میزصرف شد و بسیارمطبوع و گوارا افتاد. ساعتی بعد ازصرف طعام به صجبتهای شیرین ادبی مشغول بودیم. و خیلی خیلی خوش می گذشت. مجلس مؤانست و مؤالفت گرمی داشتیم. درپایان مجلس، میزبان ازکتاب خود موسوم به &lt;em&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;افکار شاعر&lt;/span&gt;&lt;/em&gt; به هریک از ما نسختی هدیت نمود.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;اطلاعات سفیرکبیر:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; ساعت چهاربعد ازظهر، بعد ازآنکه قدری ازطبقات زیبای تخت [استالف] بالا رفته و مقداری راهپیمایی کردیم، از میزبان وداع گفته به شهر مراجعت نمودیم. آقای نصرالملک سفیرکبیربه اتفاق آمده، درهتل ساعتی با یکدیگر صحبت می کردیم. از جریان اوضاع افغانستان و افکار متعصبانه که به صورت احساسات و مبادی تاریخ (؟) و همچنین راجع به جریان امر زبان پشتو اطلاعات خوبی بیان می کردند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;قصردارالامان:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; عصرآقای د کتراون والا بالاخره آمده مارا پیدا کرده بود. به اتفاق گردشی کرده، قصر عالی و رفیعی که امان الله خان درمنتهای خیابان به نام «امانیه» ( &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;دارالامان؟ &lt;/span&gt;) ساخته است. وسنگهای زیبا و احجارکریمه درآن به کاربرده وبسیارمجلّل ورفیع است، [تماشاکردیم]؛ ولی متاسفانه آن را متروک و ناقص انداخته و به تکمیل و تتمیم آن نمی کوشند. و عجبترآن که شاه فعلی در دامنۀ همان تپّه باغی و عمارت جدیدی طرح کرده که دربرابر آن بسیار مسکین و حقیر می نماید.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;شعرخوانی گویا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;-&lt;span style="font-size:85%;color:#3333ff;"&gt;صبح شصت و هفتم (یکشنبه بیستم اردیبهشت 1326/ یازدهم می 1947)(کابل&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;صبح آقای گویا آمده و ازاشعاربسیاری که درحافظه داشت، قطعه ای ازغنیمت لاهوری می خواند، ازمثنوی عزیز و شاهد(نیرنگ عشق) که بسیار جالب بود. همچنین قطعه ای از واهب که درباب معشوق خود زاغی به معشوقه درکوه زرنوشته است(؟) و این مصرع ازآن "درگلستان جهان هردو ندارند نظیر" مثل سایر شده است. هردو قطعه ازمشارالیه یادداشت می شود.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;دیدار با صدراعظم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;ساعت یازده برحسب برنامه به دیدن صدراعظم افغانستان رفتیم. والاحضرت شاه محمود خان که شخص دوم مملکت است، و سابقاً وزیرجنگ بوده و فعلاًٌ هفت یا هشت ماه است که به جای برادرش محمد هاشم صدراعظم شده و منصب سپهسالاری را نیز دارد. دربین راه گرفتار شتربانی شدیم، که پای شتر اورا اتومبیلی شکسته و آن بیچاره مانع حرکت ما شده، خود را درراه چرخ اتومبیل می افکند؛ هم موجب زحمت بود و هم مایۀ تأسّف. ساعت یازده دردفترصدراعظم پذیرایی نمودند. وزیر معارف نیز حضورداشت. بسیار با ادب و مهربانی از سفری که در سال 1313 به طهران آمده، و به اتفاق این جانب دانشگاه و موزه را معاینه نموده یاد کرد. بعد ازآن به مناسبت، ذکراعلیحضرت مرحوم فقید پهلوی به میان آمد و از علاقۀ او به مملکت افغانستان و این خاندان صحبت شد. او نیز بسیار اظهار علاقه می کرد. سپس از باغ باصفای ایشان صحبت کرده و او را به حسن سلیقه تبریک گفتم. از مسجد شاهجهان که درسرقبر بابرساخته و محتاج تعمیر است، یادآوری کردند؛ تذکّردادم که آن را تعمیر و درست نمایند، که بعدها خرابی بیشتری روی ندهد و این مسجد زیبا ازمیان نرود. باری بسیار اظهار صمیمیت و علاقه نسبت به ایران نمود، و پس ارنیم ساعت وداع کردیم و روانه شدیم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;مقبرۀ صحابه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;[به] تماشای مقبرۀ دوتن ازصحابه که درفتح کابل به دست اعراب، کشته شدند، رفتیم؛ آنها موسوم اند به [&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;جابرانصاری و تمیم انصاری&lt;/span&gt;] ( &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;جای نامها درچاپ سفید گذاشته شده، این گورستان شهدای صالحین نام دارد&lt;/span&gt;)، که درجنب یکدیگر مدفون شده اند، واعلیحضرت محمد نادرشاه برمزار آنها قبّۀ زیبا و ظریفی ساخته است. درجوار آنها یکی ازمرشدهای صوفیه نیزکه اخیراً وفات کرده، مدفون است، که برفرازقبراو ازسنگهای رخام وغیره مقبرۀ زیبایی ساخته شده است که بسیار جالب نظر است. به واسطۀ وجود معادن رخام و سنگهای قیمتی و احجار کریمه درافغانستان، صنعت حجّاری دراین مملکت بسیار ترقی دارد.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;مهمانی سفیر&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نهاررا درسفارت ایران مهمان آقای سفیرکبیربودیم. وزیرخارجه و وزیرمعارف و جمعی ازمحترمین و وزرا نیز دعوت داشتند، و محیط گرم و پرمحبتی بود. بعد ازنهار در ایوان نشستیم . صحبت می کردیم. نجیب الله خان و صلاح الدین سلجوقی، که هردو ازفضلا و عضو دولت هستند، صحبت می کردند. اززبان پشتو صحبت شد؛ می گفتند که حدّ وسط و اعتدالی پیش گرفته اند و جدیداً تدریس اجباری را اختیاری کرده اند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;پغـــمـــان&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;چهار بعد ازظهر به تماشای درۀ مصفّای پغمان رفتیم و آن درۀ بسیار نزهت انگیزی است که درشمال کابل، در مسافت بیست میل واقع شده و آبهای برف کوههای اطراف ازدره های آن می گذرد و ایلاق و مصیف شهر کابل است. (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;مصیف و صیفیه یعنی تابستانی، اقامتگاه و تفرجگاه تابستانی. درافغانستان، پغمان را صیفیه و جلال آباد را شتائیه می گفتند&lt;/span&gt;). اعلیحضرت ظاهرشاه باغ ظریف- با گلکاری بدیع و فوّاره ها و خیابانهای بسیار قشنگ آن را زینت داده – و عمارت قشنگی با استیل (سبک) محلی ساخته اند؛ آبشارهای بسیار تماشایی دارد. درآنجا گردشی کرده به منتهای دره رفتیم. درآنجا شاه احمد خان وزیردربار(&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;صـ: احمدشاه&lt;/span&gt;) باغ طبیعی ظریفی ساخته است که تا کنون به این طرز باغ ندیده بودم، زیرا آن را دست صنعت به صورت طبیعت درآورده، همه جا درخلال کوه و سنگها لوله کشی کرده، و فواره ها تعبیه نموده بودند، و آبها به رودخانه که ازوسط باغ جریان دارد، می ریزد. چمنها و گلکاریها و اشجارسایه افکن همه به طور طبیعی درست کرده و گلهای سوسن ونرگس جلوه گری و تماشایی عجیب داشت. این روزها که اواخر اردیبهشت است، درختهای شفتالوو بـِه غرق شکوفه بودند. درآنجا گردش کرده و عکسی برداشته، بعد ازآن درقلۀ یکی از تپّه ها، درمکان مرتفعی که مشرف برتمام درۀ پغمان، و شهر کابل در دورنمای آن واقع است، محمد داود خان وزیرجنگ باغی دردست ساختمان دارد که ازجهت منظر و نظرانداز تالی ندارد.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;مهمانی صدراعظم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;غروب ساعت هفت به شهر مراجعت کردیم. ساعت هشت با لباس شام منزل صدراعظم رفتیم که دعوت کرده بودند. درشام دردست راست خود جای مرا تعیین کرده و احترام مرا به منتها درجه رعایت کرده بود. درروبروی او محمد داودخان، برادرزادۀ او که وزیرجنگ است، جاداشت. (محمد داود خان بعداً به صدارت رسید و در سال 1352، هنگامی که محمد ظاهرشاه در سفربود، محمد داود که درآن زمان خانه نشین بود، کودتاکرد و نخستین رئیس جمهورافغانستان شد). درسرسفره، صحبت ازهواپیماهای خارجی که درایران است به میان آمد، و اورا تشویق نمودم که خط هواپیماهای خارجی را درکابل نیزدائرنمایند. می گفت محارج دارد، نگهداری میدان طیاره و غیره؛ و باید دولتهای مربوطه سهمی و حقی به دولت بپردازند. من گفتم: کابل چون طهران درمعبرشاهراههای بین المللی هوایی واقع نشده، و درکنارافتاده، نمی توان چنین توقعی نمود، بلکه باید اجازه داد بیایند و خرجی هم اگردارد، بنمایند، و بعلاوه دولت ایران درکاروضع قانونی برای این کاراست. همچنین درباب راه ایران [&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ظاهراً راه آهن&lt;/span&gt; ] صحبت شد. قدری مردد به نظرمی آمد و می گفت خرج بسیاردارد؛ ولی اگر اوضاع هندوستان بهمین منوال پیش برود، ناچارباید اقدام نمود. تا ساعت دوازده منزل صدراعظم بودیم؛ بعد ازان به منزل آمدیم. با آنکه ازساعت پنج صبح تا دوازده شب، همه وقت مشغول حرکت و کاربودیم، معذلک لطافت هوا بحدّیست که خستگی احساس نمی شود.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;صبح شصت و هشتم(دوشنبه، بیست و یکم اردیبهشت 1326/ دوازدهم می 1947)(کابل)_ امروز ضعف و فتوری دراعضا و سستی&lt;/span&gt; دراعصاب و کسالت عمومی&lt;/span&gt; دربدن احساس می کنم که ظاهراً درنتیجۀ خستگی و کاراین چندروزاست، یا دراثرسرماخوردگی باشد. بهرحال آرامش محال است و باید برطبق برنامه مرتب درپی انجام کارهای روز باشم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;درمدارس کابل- بازدید از لیسۀ استقلال&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;مقرراست یکی دومدرسه، ازمدارس ابتدایی و متوسطۀ کابل را معاینه نماییم. به اتفاق رفقا و همراهان ما را به «لیسۀ استقلال» بردند. این لیسه که چهارسال ابتدایی و چهارسال اعدادی و چهارسال رشدیه می باشد، بیست و پنج سال است که درکابل تأسیس شده، اززمان امیرحبیب الله خان و ادارۀ آن با فرانسویهاست. رئیس و معلّمین فرانسوی دارد. چندکلاس را معاینه کردیم. درسال ششم ابتدایی شیخی شرعیات درس می داد. کتاب به زبان فارسی بود و تعلیم نیزبه همان زبان است؛ ولی زبان پشتو نیزدرس می دهند. ولیعهد افغانستان موسوم به شاهزاده احمدشاه (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;درچاپ: شیراحمدخان&lt;/span&gt;) درحدود سیزده- چهارده ساله است، درآن کلاس درس می خواند، همچنین فرزند وزیرمعارف. قدری ازمحصلین سوالات کردیم. شاهزاده ولیعهد نیز سطری ازآن کتاب درسی خواند؛ طفل خوش قواره و خوش هیکل و بسیارباهوش به نظرمی آید. شرعیات مختصری مطابق فقه حنفی می آموزند. درکلاس دیگر معلم فرانسوی فیزیک درس می داد. درسال چهارم ابتدایی جغرافیای افغانستان می آموختند؛ کتاب، فارسی بود. رودخانه را تعبیر به «دریا» نموده و ازدریا تعبیر به« بحر»می کنند. دورۀ تحصیلات تازه شروع شده بود، زیرا به واسطۀ سرمای مفرط کابل ازفصل بهارشروع می کنند، تا آخر پاییز سال تحصیلی به اتمام می رسد و زمستان را تعطیل دارند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;مهمانی درسفارت انگلیس&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ظهر را درسفارت انگلیس مهمان وزیرمختاردولت انگلیس سراسکواربودیم. به اتفاق آقای نصرالملک به آنجا رفتیم. خودش وخانمش پذیرایی نمودند. عمارت بسیارزیبای قشنگی(مانند همه جا) ساخته اند. باغ وسیع و انواع گلها دارند. استخرشنا و میدان تنیس و چمنها و درختهای زیبا- خیلی از سفارت انگلیس درتهران زیباتر- و چون دورازآبادی واقع شده آرامترو خاموشتراست. دردامنۀ کوه سنگی قشنگی واقع شده و منظری دلپذیر دارد. مستر اسکوار در سالهای 1320و1321 ودراول تغییرپهلوی و سلطنت محمد رضاشاه درطهران بود، و متصدی رسیدگی به امور خواربار قشون انگلیس و درسفارت سمت مستشارداشت. فارسی را خوب می داند. درآن ایام من نیز درکابینه عضو دولت بودم و سابقۀ شناسایی داشتیم. ازدوستان ایرانی خود ازمن سؤالات و احوالپرسی می کرد. نهارمطبوع و ساده تهیه کرده[بود]؛ تا ساعت سه بعد ازظهرآنجا بودیم. مطلب مضحکی می گفت که وزیرمختار قبل ازاو که به زبان پشتو عالم است، دراولین موقع شرفیابی به حضورپادشاه به زبان پشتو سخن گفته، نه شاه و نه وزرا سخنان او را ملتفت نشده اند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;با کهزاد درموزۀ کابل&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;[در]مراجعت به سفارت آمده، نیم ساعتی استراحت کردم، چون خیلی خسته بودم و استخوانها درد می کرد. ساعت چهار به موزۀ رفتیم. احمدعلی خان کهزاد که ازفضلاء جوان و شخص مؤرخی است، پذیرایی نمود. دارای اطلاعات بسیار خوب است، ولی افسوس که تاریخ را با "شونیزم" وعقاید افراطی آمیخته می کند. درموزه گردش کرده و آثار مکتشفۀ گریکوبودیک [(&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;مربوط به فرهنگ آمیختۀ یونانی و بودایی&lt;/span&gt;)] که هیأت حفاری فرانسوی (گدار، هلن، گیرشمان و غیره)درقصبۀ نزدیک جلال آباد و دیگراماکن کشف کرده اند، جالب توجه بود. صورت سلاطین افغانستان را به دیوارزده بودند. عجیب این است که میرویس و اشرف و محمود را نیزدرعداد آنها قرارداده بودند[؟]. درکتابخانۀ موزه کتابخابهای خطّی و نسخه های خطی را مشاهده می کردم. یک نسخۀ قرآن باترجمۀ آن در خرابه های شهرغلغله- نزدیک بامیان – درزمان امیرحبیب الله خان کشف شده بود، که قسمت عمدۀ آن را ظاهراً موش یا موریانه خورده بود، و چندورقی ازسورۀ« شعراء» باقی مانده، ترجمه و تفسیرمهمّی بود. دیگرنسخه های ادبیات، حدیث و غیره نیز داشتند؛ ولی کتابی که مورد استفاده و توجه باشد، به نظرنرسید. آقای دکترصدیقی نسخۀ «جغرافیای جیهانی» - ترجمه به فارسی – [را ] ملاحظه کردند که نسخۀ کمیابی است. تفسیر منسوب به ابن عباس به نظررسید که معروف و متداول است.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;عصرانۀ رئیس دانشگاه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ساعت پنج و نیم درکافۀ بابر به عصرانه یا به قول افغانها "عصریّه" مهمان آقای دکتر عبدالمجید، وایس چانسلر اونیورسیته یا به قول افغانها «کفیل پوهنتون» بودیم. درآن نقطۀ مرتفع درجوارمرقد بابرشاه، پذیرایی مفصّلی کرده بودند. تمام استادان دانشگاه ازافغان و خارجی و همچنین اعضاء معارف، جمع بودند. عصریّۀ بسیارمفصلی بود، ویک شام حسابی بود. تاساعت شش و نیم درآنجا بوده، با استادان و دانشمندان افغان صحبت می کردیم. درآنجا آخوندی بود که می گفت درالازهر هجده سال به تحصیل فقه مشغول بوده و حالیا معلم فقه حنفی دردردانشکدۀ حقوق است. جوانی را دیدم که معلم طب "پسی آکری" است؛ درعین حال به مطالعۀ مثنوی مولانا جلال الدین رومی مشغول است و افکار تند و تیزی دارد و برخلاف هیأت حاکمه است. آقای نجیب الله خان وزیرمعارف و آقای صلاح الدین سلجوقی رئیس مستقلّ مطبوعات نیز بودن. صحبتهای شیرین و گرم درمیان بود.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;تحفه به دوستان افغان&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;شب به منزل آمده، یک سینی نقره کاراصفهان قلمزده، به عنوان سوونیر به آقای نجیب الله خان، و یک قوطی سیگارت خاتم برای آقای سلجوقی و یک قوطی سیگارت خاتم برای دکترعبدالمجید رئیس دانشگاه و یک قوطی کوچک برای دوست ما آقای سرورخان گویا حاضرکرده و تقدیم نمودم. شب درهتل استراحت نمودم. امروز خیلی خسته و ناسالم بودم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;باریابی به حضورشاه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; - &lt;span style="font-size:85%;color:#3333ff;"&gt;صبح شصت و نهم(سه شنبه، بیست و دوم اردیبهشت 1326/ سیزدهم می 1947)(کابل&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;امروزآخرین روزتوقف درکابل است. ساعت یازده و نیم به حضور اعلیحضرت المتوکل علی الله محمد ظاهرشاه، پادشاه افغانستان باریافتم. ازاین هیأت فقط این جانب و آقای مصطفی قلی رام را /که سمت وزارت داشته ایم، پذیرفته اند. درعمارت موسوم به دلگشا- که ازابنیۀ قدیم افغانستان و ظاهراً درعهد امیرحبیب الله خان ساخته شده است – پذیرایی نمودند. معاون تشریفات، درب ورود، درانتظار محمد عمرخان سرمنشی و معین دربار حضورداشتند و پذیرایی نمودند. بلافاصله در اتاق کوچک، جنب سالون بزرگ، به حضور اعلیحضرت رفتیم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;وصف محمد ظاهرشاه:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; جوان بلندبالای خوش قوارۀ لاغراندام و قیافۀ عصبی و عضلات محکم که کلاه افغانی پوستی قهوه رنگ به سر داشتند و به لباس معمول اروپایی ملبّس بودند. سنّاً گویا ازاعلیحضرت محمدرضاشاه یک سال بزرگتر باشد. بسیار متین و محجوب، به طوری که صوت ایشان را درست نمی شنیدم. بعد ازشرفیابی احوالپرسی کرده ازسفرجویا شدند. بعد ازآن ازاوضاع هندوستان سوال کردند. نگرانی که ازاختلافات داخلی هندوستان حاصل است، گفتم ؛ درقیافۀ شان آثار نگرانی مشهود گردید. معلوم می شود همۀ افغانها متوجّه خطرشده اند. ازپیشرفتهای حاصله درافغانستان و ترقّی و دیگر آثار تمدّن تمجید کردیم، مسرورشدند؛ و صحبت افغانستان شد که به منزلۀ سویس آسیاست، گفتند: با این تفاوت که افغانستان خشک و کم آب است. در پایان مجلس فرمودند خدمت اعلیحضرت شاهنشاه سلام بسیار از طرف ایشان برسانیم. بعد ازده الی پانزده دقیقه مرخص شدیم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;پیمان سعدآباد و آب هیرمند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;آقای علی محمدخان وزیرخارجه نیزحضورداشتند؛ بیرون آمدند، وداع گفته، ضمناً درباب امور جاریه دو مطلب گفتند که به اطلاع آقای قوام السلطنه و وزیرخارجه برسانم: یکی آنکه نظردولت ایران درباب قرارداد موسوم به« پکت سعدآباد» چیست و سیاست افغانستان به بسط و تقویت آن است، و میل ندارند که بدون اطلاع ایران اقدام نمایند؛ و ظاهراً روسها دراین باب خیلی نگران هستند و میل ندارند چنین معاهده ای وجود داشته باشد؛ ثانیاً درباب آب هیرمند، اختلافات موجود قابل حلّ است و انتظاردارند که دولت ایران با اقدام مستقیم دراین باب، قضیه را حل نمایند و دولت ثالثی را مداخله ندهند. یک جلد کتاب از« &lt;em&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;پنج حکایت ازآثار شکسپیر&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;» که همراه داشتیم، گرچه نسخۀ قابلی نبود، به رسم ادب به کتابخانۀ شاهی اهداکردم و به سرمنشی دادم که به نظر اعلیحضرت برسانند. ظهرمنزل مراجعت نموده استراحتی نمودم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;سخنرانی حکمت در لیسۀ استقلال&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;بعد ازظهرمقرراست که درساعت پنج، درسالون خطابۀ لیسۀ استقلال کنفرانس ایراد نمایم. بعضی یادداشتها حاضرمی کردم. اتفاقاً درمجلۀ کابل منطبعۀ افغانستان مقاله ای مشاهده کردم، به قلم «پیرمحمد صدیق»، که ظاهراً ترجمه باشد و درموضوع «فنّ تاریخ نویسی» نوشته شده است. و برای موضوع سخنرانی من که درباب « روش جدید در تعلیم تاریخ» درتعلیم تاریخ است، بسیار مناسب بود. دوقطعه ازآن انتخاب کردم که برای استشهاد و عیناً با استیل فارسی افغانی قرائت نمایم. ساعت پنج به مجلس سخنرانی رفتم. دکترعبدالمجید خان کفیل پوهنتون و وزیر معارف و جمعی دیگرحاضربودند. سالون خطابۀ بزرگی دارد، و تمام آن ازشاگردان جوان مدرسه و غیره پر بود. دکترعبدالمجیدخان نطق افتتاحیه کرده و اینجانب را معرفی نمود. بعد ازاو من شروع به صحبت کردم؛ تاساعت شش خطابه ایراد کردم: درباب تاریخ – پیدایش آن ونظر مؤرخین اسلامی و روم و سبک جدید تاریخ در قرن هجدهم و نوزدهم – و اینکه در تحت نظرمجامع معارفی عالم روشی اتّخاذ شده که می خواهند تاریخ را به منظور صلح و سلم درمیان طبقات آینده تدریس کنند. هرقدر که مقدوربود، مطالب نافع و مفید برای مستمعین بیان کردم و سخنانی که به منظور رفع سوء تفاهم تاریخی بین دو مملکت لازم بود، تلویحاً گفته شد؛ و پایان سخن به تشکّر از وزیر معارف و به نام اعلیحضرت پادشاه افغانستان خاتمه یافت. ظاهراً بسیار حُسنِ اثرنمود و همۀ مستمعین اقبال و تحسین فراوان کردند و من نیز خدا را شکر کردم که با گفتن این کلمات ناقص و زبان الکن چند کلمه به فارسی صحیح به گوش برادران افغانی خود رسانیدم و تا اندازه ای که میسّر بود، نکاتی متضمّن ایجاد روابط قلبی و معنوی دو ملّت بیان نمودم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;گله ازمطبوعات ایران&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;غروب درسفارت ایران ازآقای نصرالملک سفیرکبیردیدن و وداع نموده بعد ازصحبتهای چند که آقای سرورخان گویا ازجراید ایران و دشنام و اشعاربعضی ازشعرا – ازجمله ملک الشعراء بهار درقصیدۀ فتح دهلی – گله می کرد، توضیحاً جواب داده شد. بعدازآن خداحافظی نموده، به هتل مراجعت نمودم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;صحبتهای جانانه در شب وداع&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شب آقای نجیب الله خان کفیل معارف و آقای صلاح الدین خان رئیس مستقلّ مطبوعات و آقای دکتر عبدالمجید به عنوان شب تودیع درهتل آمده، به اتفاق شام صرف کردیم. صحبتهای جانانه ردّوبدل می شد. نجیب الله خان بسیار جوان فهمیده و بااطّلاعی است. صلاح الدین خان مرد ادیبی است. در ادبیات عرب با اطلاع و اشعار بسیار ازحفظ دارد. به مناسبت غزل جامی را خواند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;شتربانا مبند امروز محمل --- مرا باری چنین مپسند بردل&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;یک قوطی زیبا و جای خاکستر زیبا نیز به عنوان سوغات هدیه نمود. شب خوشی سپری شد. تا نیمه شب مجلس ما ازسخنان پرعاطفه و مملو ازاحساسات، گرم بود.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;مطالب محرمانه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; - &lt;span style="font-size:85%;"&gt;صبح هفتادم (چهارشنبه بیست وسوم اردیبهشت/ چهاردهم می 1947)(کابل – غزنین&lt;/span&gt;)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;امروز عازم رحیل ازکابل هستیم. آقای سرورخان گویا اعتمادی با ما همسفر هستند. صبح سفیرکبیر ایران آقای نصرالملک آمده، راجع به اوضاع روابط سیاسی با افغانستان مطالب محرمانه می گفت، که شفاهاً به عرض اولیای دولت برسانم. رویهمرفته ازوضع و مذاکرات خود چندان راضی نیست و می گفت که به قدم صدق و خلوص نیت پیش نمی آیند، و کار هیرمند همانطور مبهم و مجمل مانده است.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;حرکت از کابل&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ساعت هشت و نیم ازکابل روبه راه نهاده عازم غزنین هستیم. یک اتومبیل سفری که به اصطلاح «استیشن واگون» می گویند، دولت افغانستان به اختیارما گذاشته و یک اتومبیل هم ازهمان نوع خودمان کرایه کرده ایم و احمال و اثقال خود را درآن جای داده، اینجانب و آقای دکترصدیقی و آقای گویا دریک اتومبیل می باشیم و آقای دکتر اون والا پارسی نیز دراین سفر مهمان ماست و همراه می باشد.&lt;br /&gt;[&lt;span style="font-size:85%;"&gt;د&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;ربخش آینده با استاد علی اصغرحکمت شیرازی به غزنی می رویم و او را درسفر قندهار و فراه نیز همراهی می کنیم تا به هرات برسیم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;]&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#6600cc;"&gt;سوم اکتوبر 2009 – شهر اتاوا – آصف فکرت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/27398106-1059118470009753222?l=yaadhaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://yaadhaa.blogspot.com/2009/11/2.html</link><author>noreply@blogger.com (Dari Classics)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-27398106.post-1249043837897531481</guid><pubDate>Sat, 31 Oct 2009 02:24:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-31T21:37:55.861-07:00</atom:updated><title>حکمت درسویس آسیا-1</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/Su0PcR_dBgI/AAAAAAAAAWk/EEwvOIdmzCE/s1600-h/Ali_Asghar_Hekmat.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; DISPLAY: block; HEIGHT: 334px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5398988506827392514" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/Su0PcR_dBgI/AAAAAAAAAWk/EEwvOIdmzCE/s400/Ali_Asghar_Hekmat.jpg" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="color:#990000;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;یادداشتهای حکمت ازسفر به افغانستان(1&lt;/span&gt;)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;از پشاور تا کابل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شادروان علی اصغر حکمت در آغازسال 1326 خورشیدی، درپایان سفرهند، آهنگ افغانستان می کند و می خواهد از راه افغانستان به ایران بازگردد.( &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;در اردیبهشت 1326خورشیدی، این بنده که اکنون یادداشتهای سفر حکمت را خدمت شما بازمی نویسد، یکساله بود، اما کشوری به نام پاکستان هنوز به دنیا نیامده بود و کشورهند در آستانۀ تجزیه قرارداشت&lt;/span&gt;.) حکمت در پنجم اردیبهشت(ثور) 1326 / 23 آوریل 1947 به نصرالملک هدایت سفیرایران درکابل نامه می نویسد و اورا از قصد مسافرت به افغانستان و برنامۀ سفر و تاریخ ورود به کابل آگاه می سازد، و ازاو می خواهد که منزلی برایش، درمهمانخانه یا هتل فراهم نماید.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;درپشاور- مسألۀ اتومبیل&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;حکمت سیزدهم اردیبهشت به پشاور می رسد. جمعه خان صدّیقی وکیل التجارافغان و سپس امیرفاروق خان مأمور ویزا – به سفارش ژنرال قونسول افغانستان دردهلی – به دیدن می آیند و قرارمی شود درتدارک اتومبیلی شوند که حکمت را به کابل برساند.(ره آورد، 1/574) اما کرایه گزاف است و حکمت به توافق نمی رسد. اتوبوس دیگری را هم می بینند ولی به توافق نمی رسند یا نمی پسندند. حکمت پریشان است؛ شرایط را سخت گرفته اند. می اندیشد که شاید ازافغانها مشکل آسان نشود:"هرچند درتمام امور خدا حلاّل مشکلات است" به خانۀ اولاف کارو، حاکم استان شمالغرب می رود و نامۀ سفارش مستر کاکس، مستشار سفارت انگلیس را به امید حلّ مشکل به او می سپارد. سرانجام وکیل التجارافغان می آید و می گوید که آنان می توانند با دواتومبیل نظامی متعلق به دولت افغانستان که عازم کابل است بروند؛ اما دورنما را مطلوب نمی بیند وآخرین سطور یادداشتهای حکمت، پیش از عزیمت به سوی افغانستان با نگرانی نوشته شده است.&lt;br /&gt;«مدتی جمعه خان و مأمور ویزا نزد ما نشسته از اوضاع اقتصادی افغان صحبت می کردند. معلوم شد بواسطۀ اختلافات هندوستان، وسایل تبادل خیلی راکد است و اوضاع اقتصادی افغانستان رو به وخامت می رود. خشکسالی فلات ایران درآنجا هم تأثیر خود را کرده و زراعت افغانستان دراین چند سال خوب نبوده، سال گذشته، آرد از امریکا برای قوت اهالی خریده اند.( ره آورد، 1/575-577).&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;چند نکته&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پیش از تحریرمتن سفرنامۀ حکمت به چند نکته درویژگی سفر او به افغانستان می پردازیم:&lt;br /&gt;1. پیش از سفر به افغانستان شادروان علی اصغرحکمت علاقه و دلبستگی خاصّی به افغانان داشته است که درمقدمه به عرض رساندیم.&lt;br /&gt;2. با وجود آنهمه دلبستگی از سخنانش پیداست که انتظار پذیرایی و مهربانی را که دیده نداشته است.&lt;br /&gt;3. تقریباً هرچه در سفر افغانستان دیده، پسندیده است. از رجال نیز برخوردی ندیده است که برطبع نازک او ناگوار افتد. بلکه مشرب نیک رجال و مهمانداران را همیشه می ستاید.&lt;br /&gt;4. در طول بازدید از افغانستان، فقط یکبار، آنهم از خستگی می نالد؛ درحالی که دردیگرسفرهایش، پیوسته از دردها، به خصوص ناراحتیهای گوارشی در آزار بوده است و این موارد را درسرتاسر ره آورد حکمت می توان دید.&lt;br /&gt;5. این خوشایندیها باعث شده است تا نثر حکمت درگزارش سفر افغانستان، بسیار شیرین و روان، با توصیفهای دلنشین، بدون تعقید و درمجموع ممتازاز بقیۀ سفرنامۀ او باشد. این مطالب را خوانندۀ باذوق که هردو مجلد ره آورد حکمت را خوانده باشد، به آسانی دریافته است.&lt;br /&gt;این نکته نیز گفتنی است که دریافت سخن حکمت برای خوانندۀ افغان آسان ترو آشناتراست؛ به این دلیل که اصطلاحات سفرنامه هنوز در میان افغانان معمول و رایج است، درحالی که در ایران اصطلاحات و عبارات دیگری جای آنها را گرفته است، به گونۀ نمونه: ادارۀ فلاحت(دامداری و دامپروری)، استخدام(گزینش)، اسعارخارجی(ارز)، امراض زهروی(بیماریهای غدد داخلی)، برآمدیم( بیرون شدیم)، بلدیّه(شهرداری)، پاسپورت (گذرنامه)، پرگرام (برنامه)، پیلوت (خلبان)، تذکره (گذرنامه)، تربیت اکابر(آموزش بزرگسالان)، تربیت بدنی (ورزش و پرورش اندام)، تصفیه خانه (پالایشگاه)، تعلیمات ولایات (آموزش و پرورش استانها)، حکمران (بخشدار)، دبستان نسوان( دبستان دختران)، راپُرت صحیه و معارف (گزارش بهداری و آموزش و پرورش)، سمنت (سیمان)، طیّاره (هواپیما)، کلاس اکابر(سوادآموزی بزرگسالان)، لاری (کامیون)، مالیه(دارایی)، مأمورصحیّه (کارمند بهداری)، محصّلین ولایات (دانش آموزان استانها)، مدّعی العموم (دادستان)، میدان طیاره( فرودگاه) و امثال این کلمات که مرحوم حکمت به کاربرده و آن کلمات درکابل هنوزبه کارمی رود ولی درتهران به جای آنها کلمات دیگری گزیده اند که به صورت نمونه دربین دوکمان (پرانتز) آوردیم.&lt;br /&gt;گزارش سفرافغانستان بخشی کوتاه از کتاب دوجلدی &lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;ره آورد حکمت&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; است که از سوی انجمن آثار و مفاخر فرهنگی ایران به کوشش دانشمند گرامی جناب &lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;استاد سید محمد دبیر سیاقی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; در تهران چاپ شده است.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;سویس آسیا&lt;/span&gt; لقبی است که درروزگارآبادی، سرسبزی و شادابی افغانستان به آن سرزمین داده اند؛ برای هوای لطیف و پاکیزه و کوههای سربفلک کشیده و پوشیده ازبرف و بیشه، و برای مناظر زیبای طبیعی، باغها و دشت و دامنها و برکه ها و رودخانه هایش. زیباترین گزارش این مناظر طبیعی را در سفرنامۀ شادروان علی اصغرحکمت می خوانیم. نام "&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;سویس آسیا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; "هم در گزارش او آمده است. حکمت هنگام دیدار با محمد ظاهرشاه، افغانستان را سویس آسیا می خواند، اما شاه درپاسخ می گوید که اما افغانستان آب کافی ندارد. هرگاه نگارنده خواسته است مطلبی را توضیح دهد آن مطلب را درپای صفحه ( ودر اینجا در میان دوکمان و غالباً به رنگی دیگر) آورده است. عناوین هم از این بنده است.&lt;br /&gt;مشهد خراسان، خُرداد 1380/ ویرایش مجدد کامپیوتری: اکتوبر 2009 = مهر 1388 -ازاینجا یادداشتهای مرحوم حکمت آغازمی شود:&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;به سوی افغانستان&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;صبح شصت و سوم(چهار شنبه، شانزدهم اردیبهشت 1326 هفدهم می 1947، پشاور- جلال آباد&lt;/span&gt;)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;امروزخاک کشورهندوستان را ترک گفته عازم افغانستان هستیم که ازآنجا به سوی وطن رهسپارشویم. صبح ساعت پنج برخاسته، اثاث و سامان خود را فراهم چیده، منتظراتومبیل بودیم. بعد از صرف چاشت و تصفیۀ محاسبات هتل و غیره، درساعت نُه، آفای جمعه خان رئیس التّجّار و آقای میرفاروق مأمورویزا آمدند. دواتومبیل نظامی هم آوردند که بسیارکهنه و کثیف بود ولی خودشان می گفتند "نو" است. معلوم شد معطّلی برای ویزاها و تذکره است. بالاخره انجام گرفت. درسرراه خودمان نیز به ادارۀ مربوطه رفته و با دادن توضیحات امضا شده تحویل دادند؛ چون تذکرۀ چهارنفر از رفقا که ویزای خدمت است، موجب این تحقیقات می باشد.&lt;br /&gt;سراولاف کاروحاکم ناحیۀ [شمالـ]غربی که دیروز برای او کارت فرستادم امروز دعوت به نهار کرده بود، ولی متأسّفانه امکان قبول نبود و ناچارعذرخواستم. بالاخره ساعت 10 ازپشاور به سوی جلال آباد حرکت کردیم. راه تا آخرسرحدّ هند و افغان، که محلّی است موسوم به ترخام ( Torkhamصـ: &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;تُورخَم &lt;/span&gt;) آسفالت بود و به سهولت رفتیم. درترخام هند، مجدّداً معاینۀ تذکره بعمل آمد. بعد ازآن راه بسیاربد و ناصاف بود. ازگردنۀ خیبر معروف که دروازۀ هندوستانست عبورکردیم، و بطوریکه عبوراً ممکن شد، قلعه های جنگی و استحکامات نظامی و وسایل دفاعیه را تماشا نمودیم؛ زیرا ازآنجاست که همیشه به هندوستان خطروارد شده و قبایل مختلفه و اسکندر و تیمورو نادر وغیره وغیره ازاین راهِ عبوربه داخل هندوستان حمله کرده اند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;سلام واحترام نظامی به حکمت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;درسرحد افغانستان یک نفر سرگرد نظامی با یک عده گارد سرحدّی ایستاده و سلام گفتند. بعد ازآن دردکه Daka که اولین منزل سرحدّی افغانستان است، مجدّداً مراسم احترام نظامی به عمل آوردند و کلانترمرز پذیرایی نمود و بسیاراحترام کردند. معلوم شد ازکابل تلفونهای عدیده شده و سفارش کرده اند. ساعت یازده ازدکه حرکت کرده، بعد ازطیّ هشتاد میل مسافت، درجادۀ سنگلاخ و ناهموار، طیّ مسافت کرده، دوونیم بعد ازظهر به جلال آباد رسیدیم. راه خشک و ناصاف و ناهمواربود، ولی باهمه ناهمواری، چون بوی وطن ارآن می شنیدیم، بسیارمطبوع و دلپسند بود:" خسک درراه مشتاقان بساط پرنیان باشد". ( &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;درچاپ به جای خسک، خنک، آمده است ولی خَسَک هم حشرۀ گزنده ومکنده ایست و هم خاری است که خارخسک نیزگویند&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;جلال آباد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;جلال آباد شهرسرحدّی است. بیست هزار جمعیت دارد. آب و هوای آن گرمسیری است. درختان سرو و مرکبات و اشجارهندی درآنجا به فراوانی می روید. امراء افغانستان درآنجا باغات و ابنیه بنا کرده اند. که درزمان امیرعبدالرّحمن خان وامیرحبیب الله خان بسیار خوب بوده محصوصاً عمارت (دارالسراج[= &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;سراج العمارة&lt;/span&gt;]) که بچّۀ سقّا آنرا سوزانده و فعلاً خراب است (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;حبیب الله کلکانی از مردمان شمال کابل که بسال 1307 ش. دربرابر دولت امیرامان الله خان قیام کرد و به عنوان "خادم دین رسول الله، امیرحبیب الله" به پادشاهی رسید، ولی دولتش مستعجل بود و به دست محمد نادرشاه و برادرانش برافتاد&lt;/span&gt;). درآنجا هتل Rest House خوبی موجود است که دستگاه مرتّبی تهیه کرده و پذیرایی نمودند؛ مخصوصاً ماست و دوغ فراوان بسیارگوارا بود. چون دیروقت بود، اررفتن به کابل منصرف شده، شب را درجلال آباد اقامت کردیم؛ عصردرباغات گردش کرده و پس ازآن درآسایشگاه آسایش گزیدیم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;به سوی کابل&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;صبح شصت و چهارم(کابل پنجشنبه، هفتم اردیبهشت 1326/هشتم می 1947)(جلال آباد-کابل)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ساعت هفت صبح ازجلال آباد حرکت کردیم. جادّه تا کابل بهترازدیروزاست وهمه جا ازکناررودخانۀ بزرکی موسوم به "کُناردریا" (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;دریای کنر- کُنَر ولایتی است درشرق و رود کنر را دریای کنر نامند&lt;/span&gt;) و "کابل دریا" عبورمی کردیم. درّۀ باصفا و نزهت انگیزی است. درّۀ پغمان (صـ:&lt;span style="color:#3333ff;"&gt; لَغمان&lt;/span&gt; ) ومزارع سبز آن را دردست راست گذاشته وارد تنگ مطولی شدیم که به تنگ ابریشم (&lt;span style="color:#000099;"&gt;تنگی ابریشم&lt;/span&gt;) موسوم است. درآنجا درکنار رودخانه مسافت مدیدی پیمودیم، قریب شصت میل تا به قریۀ سوربی ( &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;اولسوالی / بخشداری سروبی )&lt;/span&gt;رسیدیم. درآنجا معلوم شد که اتومبیل دوم حامل آقای عباس آریا و مقتدری نرسیده است. بناچار، ساعات طولانی به انتظار آنها، درکنار جاده و درچایخانه، نشستیم. لاریهای باری و مسافری آمدند؛ خبردادند که اتومبیل معیوب بوده، حرکت نمی کند. درین بین با اتوبوس سرویس که مسافر می آورد آقایان رسیدند. به هرصورت بود دراتومبیل نمره یک چپیده، روبه راه نهادیم. دکتر «اون والا» فارسی زردشتی را هم اتفاقاً درمیان مسافرین دیدیم؛ تعجب کردیم؛ تعارف نمودیم؛ معلوم شده به ایران می رود.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;استقبال گویا اعتمادی با اتومبیل بسیار خوب&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;مجدّداً حرکت کرده، از کُتَل مرتفع لاتابان ( &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;صورت رایج در افغانستان: لته بند&lt;/span&gt;) که متجاوز ازهشت هزار فوت ارتفاع دارد، و پیچهای طولانی دارد، صعود کرده سپس فرود آمدیم. دربین راه در کنارچشمۀ موسوم به "منارۀ ملاعمر" دقیقه ای پیاده شده تنفس کردیم. ناگهان آقای سرورخان گویا با اتومبیل سواری بسیار خوبی رسیده، به استقبال آمده بودند. خیلی بموقع بود. به اتفاق ایشان و رفقا سوارشده، به سوی کابل حرکت کردیم. بالآخره در ساعت یک بعدازظهر، بعد ازطی صدوبیست میل، وارد شهر باصفا وسبزوخُرّم و نزهت انگیزکابل گشتیم. دریک منزلی کابل درباغ باصفایی که موسوم به "بگرامی" است، دکتر درویش خان رئیس تعلیمات ( &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;به گمان اغلب دکتر انس خان است، چنانکه مکرر ذکرشده است&lt;/span&gt;) وبرادر وزیر معارف، به اتفاق آقای نصرالملک هدایت سفیر ایران به استقبال آمده بودند. نهایت مهربانی و لطف کردند. عکاسی هم آمده عکس برداشت. بیش ازحد انتظار ازطرف افغانها ابرازمهربانی و محبت می شد.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;کابل – مثل نگین زمرّد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به اتفاق دکترانس خان و سرورگویا به شهر وارد شده و ازوسط شهر عبورکردیم. &lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;u&gt;همه جا سبز وخرّم، و اطراف کابل مثل نگین زمردی که درحلقه ای ازطلا نصب شده باشد، یک پارچه سبزی باطراوت د ر وسط کاسه ای ازکوههای قشنگ واقع است&lt;/u&gt;&lt;/span&gt;. درهتل دولتی کابل که مخصوص مهمانان است وارد شدیم و منزل گزیدیم. نهارصرف شد.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;دیدار با نجیب الله خان (توروایانا) وزیر معارف&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;عصر، ساعت چهار به اتفاق آقای گویا به دیدن وزیر معارف رفتیم. دراداره و دفترخود ازما پذیرایی نمود. ع.ص. (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt; = عالیقدر صداقتمآب، ولی ظاهراً ع. ج.= عالیشان جلالتمآب&lt;/span&gt;) نجیب الله خان کفیل معارف در باغ &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;بستانسرا،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; که مقبرۀ مرحوم امیرعبدالرحمن خان نیز در وسط آن قرار دارد، و فعلاً وزارت آنجا را کتابخانه کرده است، در این عمارت دفتر وزیر است، درآنجا از ما پذیرایی نمود. درنهایت تواضع و ادب و احترام، بدون تصنّع و ساختگی و رعونت، بطوریکه آثار صداقت و خلوص ازرفتاراو مشهود بود. قریب نیم ساعت نشسته، پس ازصحبت معمولی و تشکرازپذیرایی و غیره مراجعت به منزل نمودیم. نم نم باران می بارید. آقای گویا می گفت: مردم کابل چندی بود انتظارباران داشتند و اینک ازقدوم هیأت اعزامی، باران نعمت الهی می بارد. اتومبیلی که عقب مانده، حامل احمال و اثقال بود، ساعت نُه وارد شد.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;گویا از رفقای قدیم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#006600;"&gt;صبح شصت و پنجم-(جمعه، هجدهم اردیبهشت 1326/نهم می 1947 )(کابل)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;صبح زود آقای گویا که مأمورپذیرایی ماست، آمد. وی ازرفقای قدیم است، و در سال 1313 به ایران آمده، درجشن فردوسی و پس از آن چند ماهی درتهران اقامت داشت، و بسیار در مسائل ادبی و سیاسی ایران وارد است. حافظۀ بسیار قوی دارد و آنقدر اشعار فارسی به یاد دارد و به مناسبت می خواند که باعث تحیر است. قصیدۀ صائب اصفهانی را که درمدح کابل سروده است، برای من آورده بود. صائب متوفی 1081 هجری در 1014درزمان جهانگیر پادشاه از راه هرات به کابل آمده،[چند] قصیده د ر مدح ظفرخان تربتی، پسرخواجه ابوالحسن خان تربتی، حاکم کابل سروده است. درتشبیب یکی ازاین قصاید ازاین شهروصف کرده است، و این ابیات ازآن است:&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;خوشا عشرتسرای کابل و دامان کهسارش&lt;br /&gt;که ناخن بردل گل می زند مژگان هرخارش&lt;br /&gt;خوشا وقتی که چشمم از سوادش سرمه چین گردد&lt;br /&gt;شوم چون عاشقان و عارفان ازجان گرفتارش&lt;br /&gt;حصارمارپیچش اژدهای گنج را ماند&lt;br /&gt;ولی ارزد به گنج شایگان هرخشت دیوارش&lt;br /&gt;به صبح عید می خندد گل رخسارۀ صبحش&lt;br /&gt;به شام عید پهلو می زند زلف شب تارش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;(&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;عاشقان وعارفان ازمزارات معروف کابل است، و مقصود از حصارمارپیچ دیوارکابل است که هنوز بخشی از آن دیوار که برفرازکوه است برجاست&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;عبدالله خان قاری ملک الشعراء که چند سال قبل فوت شد، این تشبیب را تضمین نموده است و بسیار خوب گفته؛ این چند بیت برای نمونه ثبت می شود:&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;وطن را فیض جاری باشد از جوی پل مستان&lt;br /&gt;حیات یک جهان گشت آب دلجوی پل مستان&lt;br /&gt;چمن هم زینتی دار زپهلوی پل مستان&lt;br /&gt;چه موزون است یارب طاق ابروی پل مستان&lt;br /&gt;خدا ازچشم شور زاهدان بادا نگهدارش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;(&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;پُل مستان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt; یکی ازپلهای روی رودخانۀ کابل است. ازاین بیت معلوم می شودکه مرحوم ملک الشعراء قاری مخمسی برقصیده یا بخشی از قصیدۀ صائب یا برقسمت تشبیب یا نسیب آن سروده بوده است.)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;برمزار نادرشاه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ساعت یازده صبح برای ایفاء مراسم ادب و احترام یک طاقه گل که به بیرق ابریشمی ایران مزیّن بود، ازطرف هیأت اعزامی برسرمزار مرحوم محمد نادرشاه پدرپادشاه فعلی، که معروف است به شاه شهید، گذاشته شد. برای قبر او نمای مجللی می سازند که تمام ازمرمر و سنگهای الوان قیمتی است و برسرتلّی درجنوب شرقی کابل قراردارد( &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;این تلّ را تپّۀ مرنجان نامند&lt;/span&gt;). با اتومبیل به آنجا رفته بعد ازخواندن فاتحه، وبعد ازآنکه آیاتی ازقرآن مجید قرائت نمودند، دسته گل را نیازنموده مراجعت کردیم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;منارۀ علم و جهل&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;دروسط شهر[ از] منارۀ موسوم به علم و جهل که یادگارسربازان و اسیران مقتول درجنگ داخلی افغانستان در سال 1304 [ودر] زمان سلطنت امان الله خان برافراشته شده است، دیدن کردیم. بعد ازتأسیس مدارس اناث، بعضی ازطوائف شوریده بودند، و بعد ازآنکه امان الله خان آنها را سرکوبی داده، این مناره را بنا کرده، بسیار خوش وضع و خوش موقع است. درروی تلی ازسنگ دروسط شهربنا شده و اطراف آن گل و گیاهان زیبا کاشته اند. درآنجا چند فقره عکس برداشتیم(&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;درچاپ "علم رحیل" آمده ولی منارۀ علم و جهل معروف است و در دامن کوهی دروسط شهر کابل بناشده است&lt;/span&gt;).&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;گل رعنا زیبا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;دراین هنگام فصل گل زرد کابل است، ولی درهمان حال گل دیگری از همان جنس درباغها و خیابانها شگفته شده که به گل «&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;رعناوزیبا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;» معروف است؛ اوراق آن ازرو سرخ و ازپشت زرد است، و این گونه گل درهیچ جا ندیده بودم. آمیزش این دورنگ حقیقةً رعنایی و زیبایی و منظرۀ باغ داده است. به قول فخری گرگانی:&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;بیا این &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;em&gt;سرخ گل&lt;/em&gt;&lt;/span&gt; بر&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;زرد گل&lt;/span&gt; نه--- که درباغ این دوگل با یکدگربه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;(ظاهراً هنگامی که مرحوم حکمت این یادداشتها را می نوشته اند، هنوز اشعار منجیک ترمذی شاعرسدۀ چهارم، در وصف گل دوروی، یا همان گل رعنا و زیبا یا چنانکه برخی گویند: رعنا-زیبا، هنوزاز پسخانۀ اوراق کهن تاریخ به دست نیامده بوده است. شعر منجیک نشان می دهد که این گل هزارسال پیش نیز در خاورقلمرو زبان فارسی بوده و گلی دوست داشتنی و بقول منجیک نیکو گلی بوده است:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;نیـــکوگل دوروی را نگه کن....دُرّاست به زیر عقیـــق ساده&lt;br /&gt;یا عاشق ومعشوقه روزخلوت....&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;رخساره&lt;/span&gt; به &lt;span style="color:#ff6600;"&gt;رخساره&lt;/span&gt; برنهاده)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;ضیافت درچهل ستون و زیباییهای طبیعی آنجا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ظهر نهاررا مهمان نجیب الله خان کفیل وزارت معارف هستیم. دریکی ازعمارات دولتی به نام &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;چهلستون&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;، که درخارج شهرواقع شده، دردامنۀ تپّۀ مرتفعی و دراطراف آن باغ زیبایی و خیابانهای بسیارمنظّم ازنارون آنها را احاطه کرده و تمام دشت سبزبرآن محیط است و کوههای سنگ الوان برآن دشت احاطه دارند وآسمان کبود برآن کوهها احاطه نموده ورنگ آمیزی بدیعی دست طبیعت ایجاد کرده است.&lt;br /&gt;مهمانان عبارت بودند ازرجال و وزرای افغانستان ورئیس مجلس شورا. بعضی ازاشخاص محترمی که درآنجا بودند عبارت بودند ازعلی محمد خان وزیر امورخارجه (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;علی محمد خان(1893-؟) پسر آدینه محمد بدخشانی که مدتی وزیرمختاررم، وزیر خارجه و وزیر دربار بود. علی محمدخان ازبیدلشناسان معروف بود. سالهایی که ما درفاکولتۀ ادبیات درس می خواندیم، ایشان یکی ازکسانی بود که درجلسات امتحان درس بیدلشناسی حضور می یافت&lt;/span&gt;)، ودکترعبدالمجیدخان وزیراقتصادیات( &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;عبدالمجیدخان زابلی هراتی(حدود 1902-؟)، وزیر اقتصادملّی که اقدامات مهمش درتوسعۀ تجارت، صنعت و اقتصاد افغانستان معروف است در صدارت شاه محمودخان ازوزارت کناره گرفت و بقیۀ عمررا در ایالات متحدۀ امریکا گذرانید&lt;/span&gt;)، وحیدرالحسینی وزیرمالیه(&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;میرحیدرفرزند میرعطامحمد حسینی هروی ازسادات بادمرغان هرات&lt;/span&gt;) که مدت دوسال سفیرافغانستان درایران بود. عبدالحمیدخان معاون وزارت خارجه را شناختم (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ظاهراً عبدالحمیدخان عزیز پسرعبدالعزیزخان پسر سردارعبدالله خان پسرسلطان احمدخان سرکارحکمران هرات&lt;/span&gt;) که در سال 1935م. درروسیه شارژدافربود. وصلاح الدین سلجوقی رئیس مستقلّ مطبوعات؛ او را نیزشناختم، که درسال 1313 درجشن فردوسی به مشهد آمد و مرد فاضلی است(&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;استاد علاٌمه صلاج الدین سلجوقی هروی- متوفی 1349 خورشیدی، پسر مفتی سراج الدین، نویسنده ادیب، عالم، دولتمرد و دیپلمات صاحب تألیفات ارزنده ازجمله: &lt;em&gt;افکارشاعر، جبیره، تجلّی خدا درآفاق و انفس، تقویم انسان، مقدّمۀ علم اخلاق، نقد بیدل، نگاهی به زیبایی، الاسلام فی العلوم والفنون، و غیرها، و ترجمه هایی ازجمله: محمد (ص) درشیرخوارگی&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;em&gt; ازشوکت التونی، تهذیب الاخلاق&lt;/em&gt; ابن مسکویه و جزآنها).&lt;br /&gt;نهار بسیار گوارا و مجللی فراهم ساخته و با نهایت مهربانی پذیرایی نمودند و غالب وقت درصحبت با وزرا، مخصوصاً با وزیرخارجه، دراوضاع امورهندوستان پیشامدهای جهانی و غیره می گذشت. تا ساعت چهاربعد ازظهر درآنجا بودیم؛ بعد وداع کرده برآمدیم. هوا بسیارلطیف وابراست. ازقبل ازظهر شروع به باریدن نموده، تانیمه شب باران مفصلی بارید. بحمدالله رفع کدورت و خفگی ازهوا و دلتنگی و ملال ازمردم کابل شد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;جهان آرا و شهرآرا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;درخارج شهر، درجایگاهی که سابقاً سلاطین بابریۀ مغول دو باغ بنا کرده بودند، به نام «جهان آرا» و« شهرآرا» درمحلی که آب فراوانی دارد، دردامنۀ کوه قشنگی به نام صدراعظم، شاه محمود خان، باغ مدرن و زیبایی شروع کرده و گلکاری مفصّل و اصطخرشنای مدرن و داربستهای ایتالیایی آن را زینت نموده است. قدری درآنجا گردش کردیم، و آقای سرورگویا همه جا توضیحات داده و رهنمایی می کردند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;باغ بابر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ازآن پس، با وجودی که باران می بارید، به تماشای باغ بابر رفتیم، که قدیم ظاهراً به اسلوب مغولی بوده است. و فعلاً کافۀ مفصّلی است و قبر بابر درآنجاست. بابر، ظهیرالدین ین محمد بن عمرشیخ بن ابوسعید گورکان پادشاه کابل و فاتح هندوستان که در 937 وفات یافت، دراینجا مدفون است. لوحۀ سنگی و مادّه تاریخی دارد که گویند ازهمان زمان است. محمد نادرشاه آن قبررا تعمیر(= ترمیم) کرده است و درجنب آن نورالدین جهانگیرپادشاه هند مسجد کوچکی از سنگ مرمربنا کرده است که مادّه تاریخ دارد- 1036- و کتیبۀ فارسی فصیحی دارد و نوشته است که چهل لک روپیه خرج آن کرده است. چون باران به شدت می بارید، ناگزیر به هتل مراجعت کرده، شب را درمنزل آرمیده، با آقای گویا غالباً صحبت می کردیم. آقای سرورگویا حافظۀ عجیبی دارد، و اشعار فارسی بسیار به خاطر دارد، وبرای هرمضمونی، هرچه باشد، علی الفور بیتی به مناسبت می خواند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;در آینده بخشهای دیگری از سفرنامۀ شادروان علی اصغر حکمت را خواهیم خواند&lt;br /&gt;شهر اتاوا – 31 اکتبر 2009- آصف فکرت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/27398106-1249043837897531481?l=yaadhaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://yaadhaa.blogspot.com/2009/10/1.html</link><author>noreply@blogger.com (Dari Classics)</author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/Su0PcR_dBgI/AAAAAAAAAWk/EEwvOIdmzCE/s72-c/Ali_Asghar_Hekmat.jpg' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-27398106.post-1949165960884303772</guid><pubDate>Mon, 19 Oct 2009 01:12:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-26T09:24:47.002-07:00</atom:updated><title>حکمت در سویس آسیا</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;color:#000099;"&gt;یادداشتهای سفر حکمت به افغانستان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993300;"&gt;مقدّمه: حکمت و افغانان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#663366;"&gt;&lt;u&gt;شادروان علی اصغرحکمت 62 سال پیش، سفری به افغانستان داشته و ماجرای سفرش در بخشی از خاطرات او، ره آورد حکمت، آمده است. نگارنده بخش سفرنامۀ افغانستان را با شرح و یادداشتها به صورت کتابی مختصر در 86 صفحه درتهران آمادۀ چاپ نموده بود. مطالعۀ یادداشتهای سفرحکمت و دیگر مطالب او در بارۀ افغانستان و افغانان، بویژه برای جوانانی که دلبستۀ تاریخ و فرهنگ جامعه می باشند، خواندنی و سودمند است. پیش ازپرداختن به سفرنامۀ او روابط حکمت با افغانان را به اختصاربررسی می کنیم.&lt;br /&gt;&lt;/u&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;میرزا علی اصغرخان حکمت شیرازی (1272-1358) ادیب،محقق، سیاستمدار، دیپلمات و شخصیت عالیمقام ایرانی در سدۀ 14ق/20م نخستین رئیس دانشگاه، وزیر در چند کابینه، مجری طرحهای بزرگ عمرانی- فرهنگی، مؤلّف، مصحح و مترجم آثار مهم از جمله تفسیر کشف الاسرار، پارسی نغز، تاریخ ادبیات ایران، مجالس النّفایس، تاریخ جامع ادیان، و نقش پارسی براحجار هند، علاقۀ ویژه ای به افغانان داشت. دانش آموز دبیرستان بودیم که آثارحکمت آشنا شدیم.کتابهای کشف الاسرار میبدی (تفسیرخواجه عبدالله انصاری)، پارسی نغز و مجالس النفایس نوایی هریک به مناسبتی نزد ما اهمیّت داشت. این آشنایی با دیدن تصاویر او در مطبوعات آن روزتقویت می گردید. بزرگان خانواده که علاقۀ ما را به او می دیدند، می گفتند که حکمت چند سال پیش به هرات آمده بود و مردی چنین و چنان بود و می گفت که ما با سادات دشتکی هرات خویشاوندیم ( از زندگینامۀ حکمت برمی آید که مادرش از سادات دشتک شیرازبوده است). چهل و چند سال از آن تاریخ گذشت تا ما سفرنامۀ حکمت را خواندیم. حکمت بار اول به مناسبت واقعه ای در طبس از افغانان نام می برد و آن وقتی است که می شنود که نسخه های کمیاب و گرانبهای کتابخانۀ طبس به دست نائب حسین کاشی طعمۀ آتش شده و می نویسد که کتابخانۀ طبس «از لطمۀ قشون مغول و افغان به سلامت ماند، اما نائب حسین کاشی به آنحا لشکرکشیده و آنرا طعمۀ حریق و آتش کرد»(ره آورد حکمت، 1/112).&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;یاد سردار کابلی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;باری به حکمت به غرب ایران، کرمانشاه، می رود و یک دانشمند افغان مقیم کرمانشاه را می بیند و در این مورد می نویسد: «...آقای انصاری یک جلد کتاب انجیل برنابا، که ازاناجیل مجهوله است، و ازروی نسخۀ عربی، شخصی در کرمانشاه ترجمه کرده و به طبع رسانیده، هدیه داد...انجیلی خواندنی است، و دارای مطالب عالیۀ اخلاقی می باشد، و بشارت ازپیغمبر اسلام نیزداده است. مترجم آن شخصی است به نام سردارکابلی، که ازمهاجرین و جوانان قدیم افغانستان می باشد، و چندین سال است درکرمانشاه متوطن می باشد. امروز عصر به دیدن ما آمد. پیرمرد دقیق و متین و مقدسی است. در فنجان نقره چای نمی خورد(ره آورد،1/163-165)[&lt;span style="color:#000099;"&gt;این بنده، آصف فکرت، عرض می کند که بسیاری از کتابهای علاّمه حیدرقلی خان فرزند سردارنورمحمد خان، معروف به سردارکابلی چاپ شده است. اگردرست به خاطرم باشد کتابی هم در احوال و آثار ایشان به طبع رسیده است. این بنده دستنوشتها و آثارایشان را دربخش مخطوطات کتابخانۀ مرکزی آستان قدس دیده است. تازگیها علاقه به شادروان سردارکابلی درنخستین میهنش نیز افزایش یافته است و گویا یک مرکز تعلیمی را هم در کابل به نام ایشان، سردارکابلی، نامگذاری کرده اند. کسانی که می خواهند در باب احوال و آثار ایشان تحقیق کنند، حتماً باید به کتابخانۀ مرکزی آستان قدس رضوی مراجعه کنند. عزیزانی که درکابل به امورکتاب وکتابخوانی خدمت می کنند، اگرهمت کنند، می توانند مجموعه ای از کتابهای چاپی و تصاویری از کتب خطی ایشان را به صورت میکروفیلم، تهیه کنند و در محلی مناسب به دسترس همگان بگذارند. با پژوهش در مطبوعات چهل- پنجاه سال پیش ایران، عکسهای مرحوم نیز قابل دریافت و به نمایش گذاشتن خواهد بود. دوست فقید و بزرگوارمن شادروان استاد آقا سید عبدالعزیز محقق طباطبایی علاقۀ خاصّی به سردار کابلی داشتند و همیشه با این بنده ازایشان یاد می کردند و بنده برخی ازآثارسردار را هم در کتابخانۀ ایشان دیدم، و ایشان یک نسخه از انجیل برنابا، ترجمۀ سردارمرحوم را نیز به بنده مرحمت فرمودند. خداوند روان هردو بزرگ را شاد داراد.]&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;درخانۀ خانبهادرافغان، لاهور&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;مدتها بعد، حکمت به هند، که آنروزها هنوز مستعمرۀ بریتانیا بود، می رود. درلاهور شخصی به نام مستر احمد، از سوی دولت، مهماندار او تعیین می شود: «...عصر به دیدن وزیر معارف رفتم. مستراحمد مهماندارما بود، که از اهالی لکنهوومسلمان است؛ درلاهوردرخانۀ یکی ازدوستان منزل دارد، و ازما دعوت کرد به خانۀ آن شخص که ملقّب به خان بهادر بود و اهل افغانستان است. جماعتی ازافغانها و انگلیسها جمع بودند. چند دقیقه محض ادای احترام به مستراحمد درآنجا نشستیم.»(ره آورد 1/266)&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;مدرسۀ امیر&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پس از دیدن مدرسۀ اسلامیۀ لاهور می نویسد«این مدرسه را امیرحبیب الله خان امیر افغانستان بانی و باعث شده، و درسنگ بنای آن اسم آن [امیر] منقوش است. رئیس مدرسه دکترعمرحیات خان با مهربانی و احترام بسیارمارا پذیرایی کرد.»(ره آورد،/267)&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;گویا اعتمادی، دوست قدیم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;حکمت به تدریج از میان افغانان دوستانی یافت، که شادروان سرورخان گویا اعتمادی یکی از آنان بود، و چنانکه از خاطرات مرحوم حکمت برمی آید، دوستی میان او و مرحوم گویا از سال 1313ش تا سالیانی دراز ادامه داشت. سرورگویا شاعر، نویسنده، ادیب و مؤرّخ، فرزند سردارعبدالقدّوس خان اعتماد الدوله بود. نگارندۀ این سطور، نخستین بارشادروان گویا اعتمادی را در سمینار ترجمه در کتابخانۀ پوهنتون/ دانشگاه کابل دید. ما که درسال دوم رشتۀ زبان و ادبیات دری درس می خواندیم، اجازه داشتیم به اصطلاح آن روزها به گونۀ سامع در سمینار شرکت کنیم. درآن سمیناراستادان روانشاد خانلری، احمدآرام، منوچهر بزرگمهر و آقای نجف دریابندری ازایران آمده بودند. گویا اعتمادی دریکی ازجلسات به لحنی دوستانه ازاصحاب زبان و ادبیات ایران گله می کرد و می گفت که اینهمه واژه های ناب و خوشاهنگ فارسی درمیان مردمان کابل، بلخ، بدخشان و هرات موجود است، اما دوستان ایرانی بجای استفاده ازآنها واژه هایی می سازند که یا تلفظ آن دشواراست و یا اصلاً فارسی نیست. ازجمله واژۀ «پرزه فروشی» را مثال آورد که یک واژۀ کاملاً فارسی است ولی در ایران به جای آن عبارت طولانی «&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;فروشگاه لوازم یدکی اتومبیل&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;» را ساخته وبکارمی برند که مرکب از پنج کلمه است و&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt; تنها یک کلمۀ آن فارسی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; است. حال ببینیم استاد علی اصغر حکمت دروصف گویا چه می گوید:&lt;br /&gt;27 اسفند 1325/18 مارس 1947 (دهلی) «... ظهررا مهمان داشتم...آقای سرورگویا اعتمادی ازدوستان قدیم ماست و درسال1313 به نمایندگی افغانستان درجشن هزارۀ فردوسی آمده و با هم به طوس رفتیم. بسیارمرد ایراندوست و ایرانشناس و خوش معاشرت و خوش محاوره است و شعربسیاریاد دارد. معلوم شد که راجع به آثارجامی درافغانستان شرح مبسوطی گرد کرده، با عکسهای متعدد ازکتب خطی و غیره برای من به ایران فرستاده است، ولی چون ایام جنگ بوده دچارسانسورشده و به من نرسیده است.» (ره آورد،1/502-503)&lt;br /&gt;جای دیگرمی نویسد:«مسترهدو[ازمستخدمین هندی] می گفت« سرورگویا شاعرافغان به اواظهارداشته که زبان فارسی صحیح و حسابی درافغانستان است و آنچه درایران تکلّم می کنند، فرعی و مغلوط می باشند.» فردای همان روز، حکمت، گویا اعتمادی را درهتل محلّ اقامت خویش در لاهور دعوت نمود.(ره آورد،1/529)&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;درتاشکند&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;در25 اردیبهشت 1327/15می 1948 حکمت، گویا را با چند تن ازدانشیان افغان، درتاشکند مرکزازبکستان، درجشن پانصدمین سال تولّد امیرعلی شیرنوائی می بیند:&lt;br /&gt;«دیروزهیأتی از مدعوین افغان نیزوارد شده، درباغ منزلگاه ما، درهمان عمارت، با ما هم منزل شده اند؛ آن آقایان عبارتند از سرورخان گویا اعتمادی، میرغلام [محمد] غبارکابلی(درچاپ میرغلام علی غبارکابلی آمده است) و احمد علی خان کهزاد، که هرسه ازفضلاء افغانستان هستند و آنها را سال گذشته در افغانستان دیده بودم. آقای گویا از رفقای قدیم است؛ درهندوستان هم بود.»(ره آورد،2/53)&lt;br /&gt;درمراسم گشایش جلسات، حکمت به نمایندگی هیأت ایرانی و گویا به نمایندگی هیأت افغانی سخن گفتند:«...بعد ازآن، آقای سرورگویا ازطرف هیأت نمایندگی افغان نطقی ایراد کرد و تبریک گفت و علاقۀ دولت و ملّت افغانستان را به امیرعلیشیر نوائی اظهارنمود.»(ره آورد، 2/52).&lt;br /&gt;گویا اعتمادی، درتاشکند این مطالب را در دفتریادداشت حکمت نوشته است:&lt;br /&gt;«در 26 ماه ثور1326، در باغ سرده قندهار، شرف محضردوست دانشمند، آقای حکمت را داشتم و ازسخنان لطیف و کلمات شیرین پرمعنی ایشان مسروربودم. درست یک سال بعد، درهمان 26ثور1327، درشهرزیبای تاشکند، ملاقات شریفشان دست داد و تجدید شد؛ ولی افسوس که این صحبت مانند عمرگل ناپایداروزودگذربود. تنها چیزی که به خاطرمی ماند، همان خاطرات شیرین و فراموش ناشدنی است. با تجدید احترام – سرورگویا، 30 ثور 1327»&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;میرغلام محمد غبار&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;مطلب زیر راشادروان استاد میرغلام محمد غبار- که معلوم نیست چرا حکمت در همه جا نام او را غلام علی آورده – در دفتر یادداشت او درتاشکند، نگاشته است:&lt;br /&gt;« بسیار مسرّت دارم که سرنوشت مارا درکشورثالثی درخدمت یکی از بزرگان مملکت ایران، یعنی فاضل معظّم و دانشمند محترم آقای میرزا علی اصغرخان حکمت، دام ظلّه، می رساند، و الحق استفادۀ شایانی از محضرشریف حاصل آمد. اینک به یادگارچنین مصاحبتی، بیت ذیل دردفترهذا ثبت گردید:&lt;br /&gt;رنج دنیــا، فکرعقبی، داغ حرمان، درد دل&lt;br /&gt;یک نفس هستی دو عالم را به دوشم بارکرد&lt;br /&gt;تاشکند- 20می 1948»&lt;br /&gt;استاد شادروان میرغلام محمدغبارمؤرّخ نامورافغان و مؤلّف کتاب معتبر افغانستان در مسیر تاریخ است که مکرّردرافغانستان و ایران چاپ شده است. غبار نزد ارباب دانش و فرهنگ مقامی والا دارد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;احمد علی کهزاد و کوشک دشت لکان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;شادروان استاد احمدعلی کهزاد، مؤرّخ و باستانشناس افغان نیزآثار متعددی در تاریخ افغانستان نگاشته و باپژوهشهای عالمانه اش، بسیاری اززوایای تاریخ باستانی را روشن ساخته است. ازجملۀ آثار او افغانستان در شاهنامه و افغانستان درپرتو تاریخ است. کهزاد دردفتریادداشت حکمت مطلبی را نگاشته و درآن یک موضوع مهم تاریخی را گنجانیده است:&lt;br /&gt;« پارسال، در روزهای اوایل بهار، دردهلی، پایتخت هندوستان، باراول، خدمت یکی ازدانشمندان نامی ایران، آقای علی اصغرحکمت رسیدم. سپس درکابل شرف ملاقات ایشان دست داد، و ازمحضرفضل و دانش استاد ادبیات ایران، که نمایندۀ واقعی فرهنگ آن مملکت هستند، استفاده های زیاد نمودم. اینک باردیگر، درین روزها درتاشکند، به دیداراین دوست بزرگ رسیدم. آقای حکمت به بنده امرفرمودند اینجا چند سطری بطور یادگار نوشته شود، ومی خواهند درآن چند سطرمطلب نوی باشد. چون درین روزهای اخیر، دراثریکی ازمسافرتها درحوزۀ هیرمند، اتفاقات، یکی ازبناهای معظم تاریخی را منکشف ساخته است، می خواهم ازآن خدمت استاد تذکّری بدهم:&lt;br /&gt;در نُه کیلومتری شمالشرقی خرابه های بُست، دردامان دشت پهناوری که درمآخد ادبی نظم و نثر، "دشت لکان" معروف است، آبادی نیمه ویران و باعظمتی افتاده، به نام "لشکری بازار" . این لشکری بازار، همان لشکرگاه محمود و مسعود غزنوی است، که دروسط آن کاخ سلطانی هم آباد بود، و بیهقی ازآن به اسم "کوشک دشت لکان" یاد کرده است. چون درغزنه و سایر بلاد افغانستان، آثارعمرانی عصرغزنویان بکلّی ازمیان رفته، کشف خرابه های کوشک سلطنتی دشت لکان ازنقاط نظر[تاریخی و عمرانی] اهمیت بسزایی دارد. درخاتمه دوام روابط تهذیبی افغانستان و ایران را آرزومندم و ازجناب استاد فاضل دانشمند خواهشمند[م] دراین راه ازهیچگونه مساعدت دریغ نفرمایند. تاشکند- خُرداد 1327، احمد علی کهزاد»&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;دیگردوستان افغان&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;درکنفرانس آسیایی در دهلی(1325/1947) حکمت رییس هیأت ایرانی بود. او دریادداشت چهارشنبه 28 اسفند می نگارد:« ... برای نیم ساعت بعد ازظهر، به اتفاق دکترصدّیقی، به نزد دکترضیاءالدین احمد، رئیس دانشگاه علیگره، به نهارموعود(ظاهراً مدعو) بودیم. چون عضو مجلس شورا می باشد، دررستوران مجلس پذیرایی نمود. جمعی دیگررا نیزدعوت کرده بود. کلّیۀ نمایندگان افغانستان، مانند دکترعبدالمجید خان رئیس دانشگاه، دکترانس خان رئیس تعلیم و تربیه و آقای سرورگویا اعتمادی و کهزاد خان [ ظاهراً احمدعلی کهزاد] که مورخ و نویسنده است، هم آمده بودند.» (ره آورد، 1/504)&lt;br /&gt;فردای همان روز: « ساعت هفت و نیم، به مناسبت جشن نوروز، مجلس جشن و پذیرایی در باغ نمایندگی دولت ترتیب داده و آقای معتمدی و خانم ایشان پذیرایی می کردند... با قونسول افغانستان- غلام احمدخان مدتی صحبت می کردیم. جوان باهوش و خوش صحبتی است.» (ره آورد،1/508)&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نفایس آثارافغانستان در نمایشگاه دهلی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;ساعت شش، مؤسسۀ آثار و صنایع عتیقۀ هندوستان، ما را به تماشای اکسپوزیسیون نمایشگاه صنایع آثارآسیایی دعوت کرده بودند. دکترویلر، رئیس موزه و ادارۀ باستانشناسی هندوستان، این نمایشگاه را فراهم ساخته بود، و ازنمایندگان و اشخاص مختلف دعوت کرده بود. پاندیت نهرو و ابوالکلام آزاد نیز حضورداشتند. از افغانستان بسیار آثارظریفه و نقوش و کتابهای خطی آورده بودند.، که ازجمله کتاب دیوان حافظ بسیارظریفی، به خطّ میرعلی مشهدی، زمان سلطان حسین بایقرا، بود، و همچنین نسخۀ بهارستان بسیار زیبایی با تذهیب بسیاراعلی.&lt;br /&gt;آقای سرورگویا که اشعاردلاویزفارسی زیاد ازحفظ دارد، حکایت می کرد که وقتی این رباعی را برسنگ مزاری دیده:&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;ای نوردودیدۀ جهان افروزم&lt;br /&gt;رفتی و زهجر تو سیه شد روزم&lt;br /&gt;بودیم دودوست هردوروشن چون شمع&lt;br /&gt;تقـدیر ترا بکُشـــــت و من می ســـــــوزم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;و می گفت که درجنگ خطّی دیده است که این رباعی از شمس الدین محمد صاحبدیوان است و در مرثیۀ برادر خود ساخته است.... آقای سرورگویا به من اطلاع دادند که از مصرآقای دکتر عبدالوهاب عزام به نمایندگی مصرآمده است. خیلی مسرورشدم. برای ملاقات او، برحسب تکلیف آقای گویا، به منزل نمایندگان کنفرانس ... رفتیم...شام را با نمایندگان افغان و مصردرسریک میز صرف کردیم.» (ره آورد،1/512-513)&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;درمهمانی والاحضرت&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;[7/1/1326=28/3/1947] « نهاررا مهمان والاحضرت شاه احمدخان عمو و پدرزن پادشاه افغانستان بودم (والاحضرت سرداراحمدشاه پدرملکه حمیرا، و پسرعموی محمد نادرشاه – پدر محمد ظاهرشاه بود. احمدشاه پسرسردار محمدآصف خان و نادرشاه پسر سردار یوسف خان بودند که هردو یعنی آصف خان و یوسف خان پسران سردار یحیی خان بودند و او پسر سلطان احمدخان طلایی بود.)، به اتفاق آقای رام؛ معلوم شد جماعت مصریها نیزهستند، در هتل سیسیل که ازهتلهای درجه اول دهلی، والاحضرت نهاری داده، قونسولهای افغانستان و ایران نیزحضورداشتند. آقای عبدالوهاب عزام و تقی الدین الصلح و خانمهای مصری نیزبودند. خیلی مهربانی و احترام کردند. درسرنهار، پلاس دنور[صدرمجلس ] را به من دادند. والاحضرت ازخیال عزیمت من که ازراه افغانستان عازم مراجعت هستم، خیلی به مسرّت و مهربانی تشویق نمود. مرد بلندبالا و گشاده پیشانیست و قیافۀ مردانه دارد. فارسی را به لهجۀ افغانی تکلّم می کند. خالی از شخصیت نیست.»(ره آورد،1/523-524)&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;شام روزبعد:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;«شب را با هیأت نمایندگان افغان و آقای عزام نمایندۀ مصرو چند نفردیگر درقونسولگری ایران شام صرف شد. آقا و خانم معتمدی پذیرایی می کردند.»(ره آورد، 1/525)&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نجیب الله خان و انس خان&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;دکترنجیب الله توروایانا و دکترمحمد انس پسران سردارمحمد یونس پسر سردارمحمد یوسف پسرامیردوست محمد خان بودند. سردارنجیب الله خان خوش سیما، خوش سخن، مؤدّب، ادیب، شاعرو داستان نویس؛ درافغانستان به مناصب عالیه ازسفارت تا وزارت رسید. برادرش دکتر محمد انس نیزازمردان فاضل و دانشمند افغانستان، دکتردرریاضیات بود و درکابینه وزارت داشت؛ ازجمله وزیرمعارف و مطبوعات بود. حکمت انس خان را درفلورانس دیده(25خرداد 1329/15ژوئن 1950) و درین مورد می نویسد: «نهارازدکترجمالی وزیرخارجۀ عراق که سال گذشته چنین موقعی درتهران نزد ما بود، دعوت کرده بودم. آقای انس خان نمایندۀ افغانستان، برادرنجیب الله خان، که با او نیزسابقۀ دوستی درکابل دارم، وامروزوارد شده، ازاو نیزدعوت کردم.»(ره آورد، 2/147)&lt;br /&gt;بیست و یک روز بعد درایتالیا: در قصرسریستوری به اتفاق آقای انس خان نمایندۀ افغانستان، به پلاس پیتی رفتیم. درآنجا نمایش معروف اپرای امرچینی را درهوای آزاد می دادند، که بسیاراز حیث تزئین و صفا و موسیقی و رقص تماشایی بود. آقای انس خان ازمن دعوت کرده بلیط خرید و تماشا کردیم.(ره آورد، 2/171)&lt;br /&gt;سال 1332ش/1954م که حکمت سفیرایران دردهلی بود، نجیب الله خان نیز سفیر افغانستان درآنجا بود و ازدیدار های مکرر آن دو یاد شده و حکمت درجایی می نویسد که سالهاست با نجیب الله خان دوستی دارد:&lt;br /&gt;&lt;u&gt;2 دیماه /10 ژانویه، دهلی، کنفرانس یونسکو&lt;/u&gt;&lt;br /&gt;«... درساعت شش ضیافتی به چای درهتل امپریال ازطرف آقای پروفسورهمایون کبیر معاون وزارت فرهنگ داده شده بود... با آقای نجیب الله خان سفیرکبیر افغانستان درباب جشن هزارۀ ابن سینا صحبت کردم. و وعده نمود که به کابل بنویسد که افغانستان نیز دراین جشن شرکت نماید.»(ره آورد، 2/471)&lt;br /&gt;&lt;u&gt;3بهمن/23ژانويه، دهلی&lt;br /&gt;&lt;/u&gt;«ساعت چهارونیم به دیدن آقای نجیب الله خان سفیر افغانستان رفتم. دردفترسفارت خود پذیرایی نمود. مرد بسیارمتین ومهربان است و با من سالهاست دوستی دارد. ولی امروزاطلاع می داد که متأسفانه به کابل فراخوانده شده است و تا یک ماه دیگر دهلی را ترک می کند. ظاهراً مأمور سفارت انگلستان شده است. اگرچه برای او و خانواده اش پیشامد خوبیست، ولی من ازاین حیث که دوست دانای قدیم خود را ترک می کنم، بسیار متأسف گشتم. اطلاع بسیار راجع به هندوستان و علمای قدیم و جدید هند و اوضاع دیپلوماسی دارد. فعلاً نیزشیخ السفرا می باشد. بیش ازپنج سال است که درهندوستان به سفارت مأموراست.»(ره آورد،2/488)&lt;br /&gt;&lt;u&gt;8بهمن/28 ژانویه، دهلی&lt;br /&gt;&lt;/u&gt;«ساعت 10 آقای نجیب الله خان سفیرافغانستان به بازدید آمده بود. بعد کتاب شرح احوال لاهوتی را از تهران فرستاده بودند، به ایشان دادم بخوانند و نظرخود را دراین باب بگویند؛ چون ازقرارمعلوم به شرحی که درآخرکتاب نوشته است، به افغانستان رفته است.»(ره آورد، 2/494)&lt;br /&gt;&lt;u&gt;15بهمن/4فوریه، دهلی&lt;br /&gt;&lt;/u&gt;«...اول شب به کلوب جیمخانه رفتیم. اتفاقاً دم دربود که با نجیب الله خان مصادف شدیم؛ مهربانی کرد و بازگشت و مارا به جرعۀ شربتی پذیرایی نمود. چون شخص ادیب و باکمالیست، غالباً مجلس ما با ایشان به صحبتهای ادبی و شعرمی گذرد. این شعررا ازفیضی دکنی می خواند که حاکی از استعمال قدیم اصطلاح «شراب شوربدمستی می آورد» بود.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;دراین دیار گروهی شکرلبان هستند&lt;br /&gt;که باده با نمک آمیختند و بدمـــستند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;u&gt;13 بهمن/2 فوریه، دهلی&lt;/u&gt;&lt;br /&gt;«امروز ساعت ده سفیرکبیر ژاپن آقای نیشایاما به بازدید آمده ساعتی نشست...چون به مناسبت مسافرت و مراجعت نجیب الله خان سفیرافغانستان، درجیمخانه مجلس مهمانی درروزسه شنبه فراهم کرده ایم، از او نیز دعوت شده است که برای نهار به سفارت ایران بیاید.»(ره آورد، 2/499)&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;هیأت فرهنگی افغان&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;u&gt;16 بهمن/5 فوریه، دهلی&lt;/u&gt;&lt;br /&gt;«امروزعصرآقای نجیب الله خان به مناسبت ورودهیأت نمایندگی فرهنگی افغانستان دعوتی کرده بودند و تمام هیات دیپلوماتیک نیز بودند...شب را نیز به شام درعمارت حیدرآباد هوس، از طرف شورای فرهنگی هندوستان دعوت داشتیم...بعد ازصرف شام چند تن ازموزیکدانان هندی با اسبابها و آلات موسیقی هندی، نغمات هندی می نواختند. ازجمله دختری که خواهرزادۀ دکترتاراجند است طنبورمی نواخت. وبعد ازآنها ضیاء قاریزاده قطعه ای به فارسی امروز ساخته بود، به مناسبت ورود به هند، قرائت کردونیزآقای برشنا که نمایندۀ فرهنگی افغانستان درتهران است، اشعاری به آواز خواند.معلوم شد آواز و صوت خوبی دارد. شب خوبی گذشت»[(شادروان عبدالغفوربرشنا، شاعر، نویسنده، مترجم، روزنامه نگار، دیپلمات وهنرمند افغان)]&lt;br /&gt;&lt;u&gt;20 بهمن/ 9 فوریه، دهلی&lt;/u&gt;&lt;br /&gt;« امروزدرسفارت به نهارضیافتی برای وداع با نجیب الله خان سفیرافغانستان ترتیب داده بودم و ازساعت یک و ربع مدعوین آمدند. 23 نفربودند، ازاینقرار: نجیب الله خان و خانم... نهارآبرومند بود. مقدمه درسالون و صرف نهاردرسفره خانه و صرف قهوه درباغ انجام گرفت و مهمانان خیلی خوش بودند. درخاتمۀ نهار نطق مختصری به زبان انگلیسی نموده با نجیب الله خان وداع کردم، و به رسم سرراهی یک جلد رباعیات خیّام مذهّب چاپ جدید به او هدیه نمودم. او نیزدرجواب نطق بسیارگرم و پرمحبتی نمود و اشاره به سوابق عهد و مسافرت او که در ایران مهمان ما بوده، نمود. آقای آلن [سفیرامریکا] نیز چند کلمه درابراز محبت به ما هردو سخن گفت. ساعت 4 مهمانان متفرق شدند.»(ره آورد،2/507-508)&lt;br /&gt;&lt;u&gt;21 بهمن/10 فوریه&lt;/u&gt;&lt;br /&gt;«درساعت یک وربع بعد از ظهر در کلوب جیمخانه مجلس ضیافت نهار درتودیع نجیب الله خان سفیرافغانستان ازطرف دکتربطامی [وزیرمختارسوریه] تشکیل شده بود. این جانب نیز دعوت داشتم...بعد ازظهر به اتفاق نجیب الله خان به منزل آمدیم...»(ره آورد، 2/510)&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;علی احمد پوپل و هیأت فرهنگی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;حکمت در 13 بهمن 1332/ 2 فوریۀ 1954 از سفرهیات فرهنگی افغانستان به دهلی خبر می دهد.واآ&lt;br /&gt;گرچه نام رئیس هیأت درچاپ علی احمد پویان آمده است، ولی شک نیست که علی احمدپوپل است که بعداً سالها وزیرمعارف بود. «ساعت هشت ونیم ازطرف نهرو معاون وزارت خارجه دعوتی به شام بعمل آمده بود، به افتخار میسیون فرهنگی افغانستان، که امروز به کابل آمده بودند. هفت نفرهستند و ریاست آنها با علی احمد پویان [(پوپل)] معاون وزارت فرهنگ است. جمع کثیری از کوردیپلماتیک و رجال هندوستان درآنجا جمع بودند.»(ره آورد، 2/500)&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;ضیاء قاریزاده&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;u&gt;14 بهمن/3 فوریه، دهلی&lt;/u&gt;&lt;br /&gt;« درساعت یک و نیم بعد ازظهر، به مناسبت ورود هیأت نمایندگی افغانستان، در عمارت سفارت به صرف نهاردعوت داشتم...امشب مسترکدوایی، رئیس خاورمیانه دروزارت خارجه دعوت به شام خصوصی کرده است(درحیدرآباد هوس). باهیأت فرهنگی افغانستان مدعوین خیلی خودمانی بودند. دوسه نفری از روزنامه نویسان هند، ازجمله مدیر تایمزآف اندیا، نیز دعوت داشتند. درسرشام اینجانب نطقی کرده و تبریکی به زبان انگلیسی گفته، سپس فارسی با آنها صحبت نمودم و غزلی را که به مناسبت ورود این هیأت، دروصف شاهد افغان، امروز عصرارتجالاً سروده بودم، برای ایشان خواندم، خیلی مسرورشدند.&lt;br /&gt;یکی ازافراد مذکور جوانیست بسیارخُرد و ضعیف و کوتاه، ولی با قریحۀ بسیاربزرگ و ذوق سرشار شاعرانه، موسوم به ضیاء الدین قاریزاده؛ اشعارلطیف می سازد. بعضی ازاشعار زیبای خود را درمجلس خواند. این بیت ازاوست که پریشب ارتجالاً سروده بود:&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;بنــــازم آبـــلۀ پـــــای همــــّت خــود را&lt;br /&gt;که رفته رفته شد آخربه کاروان نزدیک»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;(ره آورد،2/501-502)&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;[( استاد ضیاء قاریزاده ادیب و شاعر نامورافغانستان که شعرنووکهن را زیبا می سرود و صدای گرمی نیز داشت و با نام مستعارکبوترقطعات زیبایی خوانده است. مرحوم ضیاء قاریزاده حدود دو سال پیش درشهر تورانتوی کانادا پدرود حیات گفت&lt;/span&gt;. )]&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;بت افغان&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;درصفحات 138و139 سخن حکمت – اشعارشادروان علی اصغرحکمت، غزلی که دروصف شاهد افغان سروده بوده، به عنوان بت افغان چاپ شده است. حکمت این غزل را جزوهندیات، یعنی اشعاری که درهند سروده، آورده است:&lt;br /&gt;« دراین ایام، ازطرف افغانستان هیأتی به نام "وفد فرهنگی" برای دیدارهندوستان به دهلی آمده اند. جوانان فاضل درمیان آنها هستند، که دارای ذوق لطیف و طبع ظریف می باشند. سفیر کبیر افغانستان آقای سردار نجیب الله خان- مرد فاضل و باکمال و دانشمند، با حقیردوستی قدیم دارد. برای تبریک قدوم آن هیأت غزلی مرتجلاً سروده شد&lt;br /&gt;چو باد ازجانب کابل برآید.....به دهلی بین که بوی گل برآید&lt;br /&gt;بت افغان چوبگشاید سرزلف.....به هندستان همه سنبل برآید&lt;br /&gt;چو بنماید بکلّی روی خودرا.....فغان ازجان جزووکل برآید&lt;br /&gt;به شاباشش به بستان شلیمار.....زجـان بلبــلان قلقــــل برآید&lt;br /&gt;به جای برف درکوه همالی.....گل سـوری برنگ مُــل برآید&lt;br /&gt;ثناخوانش نه ازلاهورولکنو.....که ازشــیرازوازآمُـــل برآید&lt;br /&gt;................برآمد نوگل من چون به گلزار&lt;br /&gt;................چو حکــمت درنوا بلــبل برآید&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;دفاع ازفرهنگ مشترک&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;درمراسم گشایش کتابخانۀ نوایی در تاشکند، 27 اردیبهشت 1327«سولمان وهاب اف که ازمعاونین شخص عثمان یوسف اف می باشد، نطقی ایراد و نوار را مقراض نمود...یوسف اف اشاره به این نکته کرد که این کتابخانه را خلق بنا نموده و چنین و چنان است. سایرممالک که حکومت دست خلق نیست، مانند عربستان و ایران و افغانستان وغیره، چنین کتابخانه ها نمی توانند به این زودی داشته باشند. ازین سخن آزرده خاطرشدم و مقصود را نفهمیدم. لازم دانستم که جوابی بگویم. بلافاصله بعد ازمراسم کتابخانه به اتفاق رفقای افغانی و آقای عمراُف به "انستیتوی علمی مطالعات شرقیه" رفتیم؛ رئیس آن جوانی به نام زاهداُف است که دردانشگاه معلم فلسفه نیزمی باشد و کتابخانه درتحت نظر مستشرق وکتابشناس کهنسال روس است، موسوم به الکساندر سیمانوف، که موهای سفید سروسبلت او برجلالت قدر او افزوده است؛ وی نیزحاضر بود و جمعی دیگر نیز آمدند. ازجمله وهاب اف نیزآمد. من موقع را برای جواب مناسب دانسته برخاستم. و نطقی ایراد کرده، چند جلد کتاب نوایی و جامی را به آن مؤسسه اهدا کردم، و درضمن راجع به ایران و افغانستان گفتم:"آقای وهاب اُف دراشتباهند که تصورمی کنند درسایر ممالک کتابخانه ها دایرنشده، من خواهش می کنیم ایشان سفری به تهران و کابل نمایند وکتابخانه های مارا ببینند که همۀ آنها در نتیجۀ کوشش و مساعی ملت و خلق آن ممالک تأسیس شده است" و سپس ازکتابهایی که چاپ شده توضیح داده مطلب را خاتمه دادم. این بیانات موجب تحسین همه، حتّی سلطان عمراُف گردید؛ مخصوصاً افغانها خیلی متشکّرشدند و بسیار بموقع و لازم بود.»(ره آورد، 2/58)&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;درمشهد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;هنگامی که حکمت پس ازسفرافغانستان، به مشهد می رسد کارت دعوت سرقونسول افغانستان را دریافت می کند که او را به شرکت در "سالگرۀ" استقلال آن کشوردعوت کرده است.&lt;br /&gt;&lt;u&gt;چهارشنبه ششم خرداد 1326/28مه 1947&lt;/u&gt;&lt;br /&gt;«سرقونسول افغانستان امروز دعوت کرده است به مناسبت جشن سالیانۀ استقلال افغانستان که آنرا سالگره نامیده و به Aniversaireترجمه کرده ، درقونسولخانه [باید] به لباس مشکی برویم. ما نیز به پاس محبتها و مهربانیها دعوت را اجابت کرده، به اتفاق آقای استاندار نآ به آنجا رفتیم. جمعی ازمحترمین و رؤسای ادارات و قونسولهای خارجی نیزبا خانمهای خود دعوت داشتند؛ تا ساعت هفت درآنجا بودیم. با آتشه میلیتر [وابستۀ نظامی] فرانسه، که ازتهران آمده به افغانستان می رود، نیزدرآنجا بود، آشنا شدیم؛ بعد ازآن با میزبان وداع کرده، با آقای اشرفی [استاندارخراسان] نیزوداع کرده باری مسافرت فردا خداحافظی نمودم.»(ره آورد، 1/621-622)&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;ارتباط با افغانستان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;حکمت ازکسانی که ارتباطی با افغانستان داشته اند نیز با علاقمندی یاد می کند؛ مثلاً درسوم خُرداد 1326 در مشهد می نویسد:&lt;br /&gt;« ساعت نُه به بازدید آقای میرزا آقاخان(غلام حسین اشرفی) استاندار و نائب التولیه رفتیم. درهمان باغ کوزه کنانی، که دوازده سال قبل دیده بودم، منزل دارند. مرد مؤدّب و مبادی آداب است. راجع به اوضاع افغانستان اطّلاعات دارند، زیرا بیست و سه سال درآنجا مستخدم دولت افغانستان بوده است و در مدرسۀ امانیّه... تعلیم نموده، و غالب رجال فعلی افغان شاگردان ایشانند.» (ره آورد، 1/617)&lt;br /&gt;&lt;u&gt;4 فروردین 1327، شیراز&lt;/u&gt;:&lt;br /&gt;«...آقای سمیعی زاده چای و میوه تهیه کرده بود. جوان بسیار معقولیست. از طرف مادر به افغان متصل می شود»( ره آورد، 2/15)&lt;br /&gt;25 اسفند 1335، بانکوک (تایلند):&lt;br /&gt;«..عبدالصمد خان سفیر افغانستان در چین و همچنین آقای عزیز پسرعبدالحسین خان ازدهلی آمده بودند. در این هتل (راتانا کوزیر) آنها را تصادفاً ملاقات کردم»(ره آورد، 2/563)&lt;br /&gt;درآینده، به توفیق خداوند، همپای استاد علی اصغرحکمت سیری به افغانستان که او آن را سویس آسیا خوانده است ، خواهیم داشت و آن کشوررا با نگاه او خواهیم دید.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;19 اکتوبر 2009 شهر اتاوا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;آصف فکرت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/27398106-1949165960884303772?l=yaadhaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://yaadhaa.blogspot.com/2009/10/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Dari Classics)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-27398106.post-2450857098699479637</guid><pubDate>Tue, 01 Sep 2009 02:38:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-08-31T20:09:13.384-07:00</atom:updated><title>برگی از تاریخ</title><description>&lt;div align="center"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376324588703368098" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SpyKunrcw6I/AAAAAAAAAVs/zanx4ZzG02E/s400/heratmasjedjame.JPG" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;مسجد جامع هرات&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SpyLiAc8GTI/AAAAAAAAAWE/VaycLkQEcNU/s1600-h/herat2.JPG"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 218px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376325471526721842" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SpyLiAc8GTI/AAAAAAAAAWE/VaycLkQEcNU/s400/herat2.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;شهر هرات&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SpyLYRwh2mI/AAAAAAAAAV8/LrHmZy9WD-g/s1600-h/uruchi1.JPG"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 249px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376325304373598818" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SpyLYRwh2mI/AAAAAAAAAV8/LrHmZy9WD-g/s400/uruchi1.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;شهر ارومچی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SpyK9jqLPeI/AAAAAAAAAV0/NU6NIvszXtQ/s1600-h/urumchi-masjedjamedarshab.JPG"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376324845322321378" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SpyK9jqLPeI/AAAAAAAAAV0/NU6NIvszXtQ/s400/urumchi-masjedjamedarshab.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt; مسجد جامع ارومچی&lt;/span&gt; &lt;div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;هراتیان در ارومچی- هشتصد سال پیش&lt;/span&gt; !&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;فصلی در گونه ای از مهاجرت است؛ البته مهاجرت هم مانند دیگر امور انواع مختلف دارد؛ مثلاًََ:&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نیست در شهرنگاری که دل ما ببرد&lt;br /&gt;بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;این یکی از دلایل مهاجرت است، و اگر از رمز و کنایۀ بیت بگذریم و آن را همین طور ساده تفسیر کنیم، بنا بر ضرب المثل هراتی که می گوید: یکی از نیستی و یکی از مستی، با عرض پوزش به پیشگاه شاعر، اینگونه مهاجرتهای قدیم بایست از مستی بوده باشد و اما از همان شاعر والا مقام لسان الغیب بیتی دیگر گویای ضرورت مهاجرت از روی نیستی و ناچاریست:&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;ما آزموده ایم درین شهر بخت خویش&lt;br /&gt;بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;صاحب تاریخ &lt;strong&gt;&lt;em&gt;بدایع الوقایع&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; هم وقتی با گروهی دیگر از هراتیان در اوایل سدۀ دهم از هرات آهنگ مهاجرت داشته اینگونه درماندگی &lt;span style="color:#000000;"&gt;خویش و ضرورت مهاجرت را بیان می کند&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;الفرار ممّا لایطاق من سنن المرسلین&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;فرار از آنچه توانایی بردباری آن نباشد از سنتهای پیامبران است&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;با پدیده ای به نام مهاجرت از اوایل زندگی آشنا شدیم. اول پرستوها یا فرشتروکها (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;غُچّی ها&lt;/span&gt;) ما را به مهاجرت آشنا ساختند. فرشتروک نام کهن فارسی این پرندگان خوشخوان و زیباست. هراتیان غُچی را &lt;span style="color:#000099;"&gt;فرشتروک&lt;/span&gt; می گویند. پرستوها نخستین مسافران بهاری بودند که با زیبایی و ترانه سرایی بهار را به خانه ها می آوردند و در پایان تابستان آهنگ شهر و دیار دیگری می کردند. در همان ایام آسمان هرات گذرگاه مرغان کوچی بود که در هرات به آن مرغان نوروزی می گفتند. گاهی توفان این مرغان را به فرود اضطراری و مجبور می ساخت و برخی را به سقوط می کشانید. البته اگر اهل تاریخ و مطالعه می بودیم شاید با تاریخ هجری و علل و اسباب هجرت پیامبر بزرگوار اسلام درحدود چهارده و نیم قرن پیش هم آشنا می شدیم و هرگاه به مطالعۀ تاریخ شهر و دیار خویش دلبسته می بودیم و امکانات مطالعه می داشتیم شاید از مهاجرتهای متعدد هراتیان از بیم جنگها و دیگر آفات و بلیات ارضی و سماوی بیشتربا خبر می شدیم. تا اینکه روزها و ماهها و سالها گذشت و شرایطی پیش آمد که هم با لغت مهاجرت آشنا شدیم و هم معنای آن را دانستیم و هم خود آن را آزمودیم و اکنون سی سال است که تلخیها و شیرینیهای آن را می چشیم.&lt;br /&gt;به هرحال در این یادداشت به یک حادثۀ مهم تاریخی &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;هرات&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; که تا حدّی بی ارتباط به شهر &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ارومچی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; امروز،پایتخت منطقۀ &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;سینکیانگ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; چین که خراسانیان آن منطقه را به نام &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;کاشغر و ختن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; می شناختند، نیست، می پردازیم. این رخداد نیز گونه ای مهاجرت است - مهاجرت در اسارت که پایانی نسبةَ خوش داشته است.&lt;br /&gt;در اوایل سدۀ هفتم هجری، سپاهیان چنگیزی چنان به کشتار و ویرانگری هرات پرداختند که دیّاری در آن شهر بزرگ نماند. از همۀ جمعیت آن شهربزرگ تنها هفده نفرکه معلوم نیست چگونه هنگام قتل عام شهررا ترک کرده و پناه به کوهی در نزدیکی شهر برده بودند زنده ماندند و در حقیقت همین هفده نفر، که سیفی نام و شهرت آنان را نیز بیان می کند، موسسان مدنیت مجدد در هرات پس از ویرانگری و کشتار چنگیزیان به شمار می روند. هرچند که حدود یک سده بعد آنچه را که هراتیان درآن مدت بافته بودند، جناب &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;تیمور&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;صاحبقران پنبه کرد و به قتل عام مضاعف در شهر هرات پرداخت؛ مضاعف به این معنی که پس از قتل عام اول شهر هرات را ترک گفت و پس ازطیّ منزل یا منازلی، چنانکه گفتی امانتی را در هرات فراموش کرده، شتابان باز گشت و آن نگونبختانی را که از قتل عام اول گریخته به سنب و سوراخها خزیده بودند، پیداکرد و ازدم تیغ گذرانید. با اینهمه خوشا حال تیمور عاقبت به خیر که فرزندی صالح چون&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt; شاهرخ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; از او ماند که احیاگر مدنیت خراسان یا به قول فرنگیها &lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#6600cc;"&gt;رنسانس شرق&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; گردید و نام &lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;تیمور و تیموریان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; را تا ابد الآباد ثبت دفترتاریخ تمدن و هنر ساخت. و اما این مسایل به هرات و رابطۀ آن با ارومچی چه مناسبتی دارد؟ عرض می شود.&lt;br /&gt;بار اول &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;تولی خان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; پسر چنگیز در 618 به هرات لشکر کشید و با آنکه شهر را به صلح فتح کرد، دستور داد تا مردم هرات را چهار بخش کردند و هر بخش را به دروازه ای بیرون برده کشتند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;سیفی هروی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; به نقل از تاریخ &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;منهاج سراج&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; می نویسد که بر هر طرف شهر ششصدهزارآدمی را کشتند پس از نمازخفتن تولی خان فرمود که بیش کسی را به قتل نرسانند. هنوز ازمردم هرات دویست هزار نفر باقی مانده بودند. به روایت دیگر پس از هفت روز کشتار که از طرفین مردان بیشمار کشته شدند. تولی خان با دویست سوار پیش راند و چون برلب خندق رسید، خود ازسربرگرفت و گفت:ای هرویان! اگرمی خواهید امان یابید دست از محاربت بازدارید ... و برآنچه گفت سوگندهای سخت یاد کرد. چون هراتیان ازتولی خان آن پیمان بشنیدند، همه خواهان صلح شدند.&lt;br /&gt;اول، &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;امیر عزّالدین مقدّم هروی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; – والی جامه بافان هرات – با صد جامه باف، هریک با نُه تا، یا ده تا، جامۀ قیمتی پیش تولی خان رفت و پس از وی تمامت اعیان و سروران هرات بیرون رفتند. شاهزاده دوازده هزارتن را که از متعلقان سلطان جلال الدین [ خوارزمشاه] بودند کشت و باقی خلق را به هیچ زحمتی متألّم نگردانید!... بعد از هشت روزبا غنیمت بی قیاس بازگشت.&lt;br /&gt;بار دوم در ماه شوال همان سال (ششصدوهژده) سردار مغول به نام ایلجیکدای نوئین به فرمان &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;چنگیز&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; مأمور قتل عام هراتیان شد که نفسکشی زنده نگذاشت.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;هزار خانوار جامه باف هراتی در بیش بالغ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;تاریخ نگاران می نویسند که یکی از فرزندان &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;چنگیز&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; به نام &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;اکتای&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;، که او را &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;قاآن بزرگ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; خوانند، مسلمانان را دوست می داشت و در باب عنایت و رعایت او در حق مسلمانان کتابها نوشته اند. (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;البته مقصود این تاریخنگاران از مسلمانان درآن وقت خراسانیان غیر مغول است&lt;/span&gt;) اکتای در سال ششصد و سی و چهار خواست تا گروهی را بفرستند تا شهر هرات را به حال آبادانی بازآرند، یا به اصطلاح امروزبازسازی کنند. ازمشاوران و کارشناسان او هرکسی چیزی گفت؛ بعضی مخالف این کاربودند و گروهی موافق. سرانجام آنانکه موافق بازسازی هرات بودند به جناب اکتای قاآن بزرگ عرض کردند که:&lt;br /&gt;ازجامه بافان هرات هزار خانوار مردم در بیش بالغ ساکن اند. ایشان را بفرستیم. گفتند کی را بفرستیم قرعۀ فال به نام امیر &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;عزّالدین مقدم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; والی جامه بافان (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;به زبان امروز مردم هرات وکیل شالبافان&lt;/span&gt;) زدند و گفتند که او را می فرستیم. این همان عزالدین مقدم است که پیش از فتح هرات، بار اول، با دویست جامه باف، با جامه های گرانبها، به خدمت شاهزاده تولی خان رسید و از تولی خان امان خواست. ازان هنگام ساکن بیش بالغ است؛ مصلحت آن است که این جامه باف باوفا را به امارت هرات بفرستیم. امیر عزالدین مقدم را به دربار حاضر ساختند و قاآن به او دستور داد که با صد بنه وار مردم هروی به هرات رود. به این ترتیب امیر عزالدین مقدم والی جامه بافان به سمت والی جدید هرات ِ جنگزده از طرف قاآن بزرگ مغول برگزیده شد.&lt;br /&gt;سیفی هروی در تاریخنامۀ هرات روایت دیگری از این داستان را نیز می آورد که بسیار شیرین و خواندنی است و درآن نکته ای دلپذیرو روانشناسانه نیز نهفته است:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;تاثیرآب و هوای هرات بر دلپذیری جامه ها و نقش و نگارها&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;خاتونی بود از خاتونان چنگیزخان به نام &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;قتلغ ایشی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;(یا قتلغ الشی). روزی این خاتون چند دست جامۀ زربفت مصور شاهانه نزد پادشاه اکتای آورد. &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;اکتای&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; را خوش آمد و پرسید جامه های به این نفاست و زیبایی و با چنین نقش و نگار دلپذیر کار کیست؟ قتلغ خاتون گفت : در آن وقت که تولی خان اسیران شهر هرات را به آقایان و اینیان (&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;یعنی مهتران و کهتران شاهزادگان مغول&lt;/span&gt;) بخش می کرد، جامه بافان را به من بخشیدند. پادشاه اکتای قاآن به خاتون گفت که این جامه بافان را به من ببخش و در عوض هرچه دلخواه تو باشد به تو می دهم. قتلغ خاتون جامه بافان را به اکتای بخشید و در عوض پنج ده معمور در ترکستان بستاند. پادشاه جامه بافان را بنواخت و به تربیت مخصوص گردانید. چند سال گذشت. روزی در همین سال که ششصد و سی و پنج باشد، امیر عزّالدین مقدّم هروی والی جامه بافان چند تا جامۀ مطرّز زرنگار به خدمت پادشاه اکتای آورد. پادشاه فرمود که همه چیز این جامه ها از تار و پود احسن و محمود است (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;یعنی بافت و رنگ و نقش و نگار همه زیبا ست&lt;/span&gt;) الاّ آنکه طراوتی و نضارتی ندارد (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt; یعنی حال ندارد و آ دم را به سوی خود نمی کشد&lt;/span&gt;). امیر عزالدین گفت که این کمبود بر اثر دوری از فضا و آب و هوای شهر من، هرات، است. &lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;در آب و هوای هرات کمترین جامه لطیف و دلپذیرمی آید. اجازه بدهید با طایفۀ اوران ( یکی از اقوام جامه باف هروی ) به هرات بروم و هرسال دو برابر آنچه اکنون به خزانه می پردازم خواهم پرداخت.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; شاه این پیشنهاد را پذیرفت و دستور داد که عزالدین مقدم با پنجاه تن از جامه بافان هروی به هرات رود و پس از آنکه کفایت او ظاهر شود اقارب و فرزندان خود را از شهر &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;بیش بالغ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; به هرات ببرد.&lt;br /&gt;به این ترتیب در سال ششصد و سی و پنج هجری به فرمان پادشاه اکتای قاآن، امیر عزالدین مقدم با عبدالملک بزدوئی و محمود حسن فرّاش و محمد دایه و پهلوان شاه وره ای و فخرالدین عمادی و مبارز نفّاط خنبه ای و سعید بادغیسی به هرات رفت.&lt;br /&gt;ماجرای کارنامۀ یکسالۀ امیر &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;عزالدین مقدم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; در هرات به تفصیل در تاریخنامۀ سیفی و دیگر تواریخ هرات آمده است. امیر مقدم سال دیگر، یعنی ششصدو سی و شش، به ترکستان رفت تا خانواده و اقوام خود را به هرات بیاورد؛ در بازگشت از ترکستان به راه هرات در &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;فاریاب&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; بیمار شد و درگذشت و مقامش به پسرش امیر &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;محمد عزالدین&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; رسید.&lt;br /&gt;سخن ما در همینجا به پایان می رسد و دوستانی که علاقه مند معلومات بیشتر در این مورد باشند می توانند به تاریخ هرات ذیل وقایع این سالها مراجعه فرمایند؛ اما شاید خواننده گرامی بپرسد این مطالب به &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ارومچی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; چه ارتباط و مناسبتی دارد؟&lt;br /&gt;عرض می شود که همین &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;بیش بالغ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; که به اتفاق مؤرّخان کم از کم هزار خانوار جامه باف هراتی مدت هیجده سال درآنجا ساکن بوده اند، نام قدیم شهر &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;ارومچی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; است. که قرنها مرکز سیاسی و فرهنگی منطقۀ سینکیانگ (&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;ترکستان چین&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;) بوده و امروز نیز پایتخت &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;سینکیانگ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; است و کسانی که به اخبار جهان علاقه مندند اخیراً همه با نام &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;ارومچی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; آشنا شده اند و نگارنده هم از همین فرصت استفاده کرد و ارتباط تاریخی آن با &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;هرات&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; باستانی را به عرض رسانید.&lt;br /&gt;نمی دانیم که افزون بر هزار خانوار جامه باف هراتی که در مدت هیجده سال گسترش و افزایش یافته بودند، دیگر چه شماری از هراتیان از دیگر پیشه ها و هنرها در شهر بیش بالیغ آن روز یا ارومچی امروز سکونت داشته اند. چه شماری به هرات باز گشته اند و چه عدّه ای از همان شهر خوششان آمده و در آن برای همیشه مانده اند و امروز فرزندان همان هراتیان سدۀ هفتم شاید هنوزدر ارومچی باشند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;&lt;strong&gt;بیش بالغ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; در لغت پنج شهر معنی می دهد و &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;بالیغ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; بخشی از نام دیگر شهرها نیز بوده است، مانند &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;خانبالغ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; که نام قدیم &lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;&lt;strong&gt;بیجنگ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; یا &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;پکن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; پایتخت چین است. امروز این شهر زیبا یعنی &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;بیش بالغ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; به نام &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;ارومچی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; و &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;ارومقی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; معروف است.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc66cc;"&gt;شهر اتاوا- بیست و چهارم آگست 2009&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;آصف فکرت&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/27398106-2450857098699479637?l=yaadhaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://yaadhaa.blogspot.com/2009/08/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Dari Classics)</author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SpyKunrcw6I/AAAAAAAAAVs/zanx4ZzG02E/s72-c/heratmasjedjame.JPG' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-27398106.post-3206380359092956653</guid><pubDate>Wed, 01 Jul 2009 02:14:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-07-02T09:53:41.533-07:00</atom:updated><title>چند روزی در جنیوا(ژنو)</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;سبزه اندر سبزه بینی چون بهشت اندر بهشت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نوجوان که بودیم می شنیدیم که جاهای زیبا و دیدنی را به سویس تشبیه می کردند. آهسته آهسته این تشبیه محدودتر و خاص تر شد، یعنی که زیباییهای پغمان کابل و خوست جنوبی و چشت و اوبه هرات را می گفتند به سویس می ماند. شصت و دوسال پیش از امروز هنگامی که ادیب و دیپلمات معروف ایران، شادروان علی اصغرخان حکمت به افغانستان آمد و به حضورمرحوم محمد ظاهر شاه پادشاه افغانستان رسید، به شاه گفت که کشورشما بسیار به سویس شباهت دارد و شاه در جواب گفت که سویس آب فراوان دارد و ما آب کافی نداریم.&lt;br /&gt;ساعت ما به وقت کانادا 11 شب بود که بر فراز اروپا رسیدیم و نخستین پرتو مهر گویا از کرانه های دریای مانش بر بال هواپیمای ما می تابید؛ به قول منوچهری دامغانی:&lt;br /&gt;سر از البرز برزد قرص خورشید&lt;br /&gt;چو خون آلوده دزدی سر ز مکمن&lt;br /&gt;اما گویا در آن بامداد خورشید سر از اسکاتلند یا ولز برزده بود&lt;br /&gt;و دریافتیم که باید خارکهای ساعت را اقلاًّ شش بار به پیش بچرخانیم.&lt;br /&gt;ساعتی بعد طیاره به زمین نزدیک ترشد و می توانستیم زمینهای فرانسه و بعد سویس را ببینیم. زمین سبز و کوه سبز و آب سبز.&lt;br /&gt;جنیوا شهری است بر لب دریاچۀ جنیوا یا لمن (لک لمن) که کشور فرانسه آن را به آغوش گرفته است یعنی بیش از نود و شش درصد اطراف آن با فرانسه هم مرز است.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;درشهر جنیوا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;جنیوا از زیباترین ونامورترین شهرهای تاریخی اروپاست. در 1864 هانری دونانت صلیب سرخ جهانی را درین شهر بنیاد نهاد و در 1919 این شهر مقرّ اتحادیۀ ملل شد و امروز بزرگترین مرکز دیپلماسی چندجانبه در جهان است. جنیوا پناهگاه مصلحان مذهبی مانند جان ناکس و جان کلوین وخانۀ نویسندگانی چون ولتر، ویکتورهوگو، انوره دو بالزاک، الکساندر دوما و لرد بایرن گردید. نویسندۀ نامور فارسی زبان استاد محمد علی جمال زاده نیز آثار معروفش را در همین شهر نوشت. باری هم این شهر به شهر وند خویش ژان ژاک روسو نامهربان شد و در 1762 به تبعیدش فرستاد و کتابهایش را طعمۀ آتش ساخت.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;گردشگاهها&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;میزبان مهربانی که از او یادخواهم کرد، با محبت هر روز مرا به گردشگاهی می برد یا به عبارت دیگر هرروز به کوهی بالا می رفتیم، زیرا از وادی جنیوا به هر گردشگاهی بروی باید بر کوهی فراز روی؛ اما کوه داریم تا کوه! این کوهها نشانه های همت و غیرت و سختکوشی مردم جنیوا هستند. اگر قرار باشد آدم سر به کوه بگذارد برای شاعر مشربان و اهل دل، خدا همین کوههای جنیوا را نصیب کند. (البته در سویس آسیا هم کوهها و تپّه های فراوان پوشیده ازبیشه ها و درختستانهای خداداد بود که محصولات پسته و تخم صنوبر (جلغوزۀ) آن به سراسر دنیا راه یافته و نام کشیده بود اما مردمان غیور آن مرز و بوم هر جا تیشه یی یافتند بر ریشۀ این درختان زدند و امروز پیدا نیست که از آنهمه درختستانها چند در صد برجای مانده است.) تقریباً همه تفریحگاههای جنیوا کوهستانیست. دوست من حکایت می کرد که در روزگار قدیم هنگامی که برف آب می شد، سیل، بسیاری از خانه ها را می برد یا تخریب می کرد و هرسال آسیب فراوان بر مردم وارد می آورد. آهسته آهسته مردم به فکر درختکاری بر کوهها با هدف پیشگیری از سیل شدند و چون این شیوه را مؤثّر یافتند ادامه دادند و امروز کمتر نقطه ای را در سویس می بینیم که بیشه و درختستان نباشد.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;در دهکده های جنیوا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;گردش در کوچه پسکوچه های دهکده ها بسیار خاطره انگیز بود. درو دیوارها، کلکینها و پنجره ها، کتاره های چوبی و سنگکاریها، حتّی زنجیرو زورفینها داستانها و فیلمهای زندگی اروپاییان سده های 18 و 19 را در ذهنم جان می بخشیدند. هرگاه که فرصتی می یافتم آهنگ یکی از دهکده های مجاور می نمودم. کوچه هایی که قربانی سروصدای انبوه مراکب پولادین نشده اند و پدیدۀ شومی به نام عقب نشینی مردمان بومی و مسافران را از زیباییهای کهن که میراث نیاکانشان است بی نصیب نساخته است. راهگذران از پیاده روی درآنها لذّت می برند. آنان حتی از تغییر نام کوچه ها و محلّه های قدیمی پرهیز کرده اند. ناحیه ای که محلّۀ کار دوست من در آن بود، لووا انسیه نام داشت که ترجمۀ آن به فارسی «گازرگاه کهن» می شود. نام دهکده «انیه» بود که خرگرد جام را به یاد می آورد. انیه را هم می توان مکاری یا چاروادار ترجمه نمود. دهکدۀ دیگری در همان نزدیکی کورسیه نام داشت. در هرقدم برگی از دفتر مردمشناسی سویسیها را می توانستی خواند، همان برگهایی که ما همانند آنها را با دستان گنهکار خویش از دفتر کهن بوم و بر خویش در هرات و بلخ و کابل و کجا و کجا کندیم و برباد دادیم. بر سر برخی از کوچه ها آبدانی یا فواره ای می دیدی و جامی برای نوشیدن و نیمکتی یا کرسیچه ای برای دمی نشستن و استراحت. بر پیشانی برخی از این آبدانها نوشته شده بود که این آب نوشیدنی است از این آب بنوشید. برخی از دیوارها بسیار ساده ولی بسیار زیبا از سنگهای ساییدۀ دریاچه ساخته شده بود. در یکی از خانه ها کهدان قدیمی را با همان ساختار کهن برپا نگهداشته بودند که چنگ آهنی بیده گیر از پیشانی آن آویزان بود.&lt;br /&gt;یک روز آنقدر راه رفتم که به رستورانی بنام رستوران مرز(کافه دو فرونتیه) رسیدم. کنار آن مرزداری قدیم میان سویس و فرانسه قرار داشت. وارد فرانسه شدم و لختی در آن سرزمین هم راه پیمودم تا مانده شدم و در بازگشت در آن کافه قهوه ای نوشیدم. هنگامی که از انیه راه طولانی کورسیه را می پیمودم، چنان حال و هوای کوچه باغها بر جان و دلم اثر نهاد که ناگهان خود را در راه شادمانه به خواجه سرمه و باغ رازۀ هرات یافتم راهی که چهل-پنجاه سال پیش آدینه ها در هرات می پیمودیم. با این تفاوت که این باغها که بیشتر تاکستان بود دیوار نداشت. اما آبی آسمان با دورنمای دریاچه و خش خش درختان و نوای مرغان بخصوص کوکوی فاخته ها و نوای بلبلان و دیگر مرغان خوشخوان شور و حال کودکی و گردش در روستاهای سرسبز هرات را به یادم می آورد.&lt;br /&gt;حفظ ساختار تاریخی منحصر به خانه های قدیمی نبود. چند مهمانخانه (رستوران) دیدیم که بناهای آنها از سدۀ پیش و سده های پیشتر بود. به رستورانی در یکی از گردشگاههای کوهستانی رفتیم که می گفتند در اصل کاخ شاهزاده خانمی بوده که در زیرزمین آن زندان خصوصی آن علیا مخدّره قرار داشته است. دیوارهای سنگی اتاقها، ستونها و شمعهایی از ساقه های درختان تناور، زینه های چوبی، پنجره های فولادی و سقفهای چوب پوش، میخ طویله های کوبیده بر دیوار چراغهای قدیمی نهاده بر رفچه ها  و آویخته از کاج (سقف، چت) هریک به زبانی روایتگر تاریخ بود. در تفرجگاهی به نام کولین وازو، که ترجمۀ فارسی آن را مرغان تپّه می توان گفت، سخت به یاد شیدایی هرات چهل سال پیش افتادم. همان آب و همان هوا و همان صفا.&lt;br /&gt;یک روز به سر کوچه ای رسیدم که نوشته بود: خیابان گورستان. رفتم و رفتم تا به گورستانی رسیدم. دیوارهای گلی یا سنگی کوتاه، درختی در میان قبرستان، سنگهای نا تمام، بخشهای خانوادگی. چقدر شبیه گورستانهای هرات در سالهای کودکی نگارنده بود؟ دمی چند ایستادم و نشستم و فاتحه ای خواندم و یاد کردم از آدینه هایی که در هرات به دیدار وادی خاموشان می رفتیم.&lt;br /&gt;دو سه بار به دهکدۀ هرمانس رفتم. آنقدر از حال و هوای آن دهکده لذت بردم که هربار سر به کوی و برزن نهادم و با اهل ده اوغور به خیرمی گفتم. باری از یکی از آنها خواستم که در برابر برجی کهن از من عکس بگیرد که با محبت پذیرفت.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;جهاب جنیوا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ژدو که نزدیک ترین ترجمۀ آن جِهاب است ( ژی = جه + اَو= آب) فوّاره ایست که از دل دریاچۀ جنیوا (لک لمن) برخاسته است؛ ژدو یا فواره نشانۀ مشخّصه یا شناسۀ شهر جنیوا ست. در سدۀ 19 در محل این فواره کارخانۀ برق آبی قرار داشته و دهانۀ این فوّاره سوفاف ایمنی کارخانه بوده است. پس از آنکه عمر کارخانه بسر رسیده است سوفاف را فوّاره ساخته اند که اکنون با زندگی روزانۀ جنیوا و جنیواییان گره خورده است. این فوّاره یا جهاب 130 گیلن/گالن آب را تا بلندای 130 متر بالا می پراند. فوّاره را از هرقسمت شهر و از فاصله های دور می توان دید. نسیم با این فوّاره عاشقانه بازی می کند و هر دم به آن آرایش و شکلی خاص می دهد. این بت عیار هر لحظه به شکلی در می آید و دل می برد ولی نهان نمی شود که مردم جنیوا از پای نشستن و نهان شدن فوّارۀ شهرشان را نمی پذیرند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;شهر کهنه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;از هنرهای مردم جنیوا نگهداری شهر کهنه با همان بافت و حالت اصلی است. گردش در کوچه پسکوچه های شهر کهنه، خرامیدن بر سنگفرش مقابل خانۀ ژان ژاک روسو، دکانهایی که زیورات، ساعتها و ابزار و آلات قدیمی و کهنه می فروشند، کاخ عدلیه، بنای شورا، شهرداری کهن با نقشهای موزاییک بر دیوارها و بنای آرشیف کهن و مهمانخانه های درجه یک کلاسیک همه و همه بیننده را به زوایای تاریخ سده های پیش می برد. جالب است که در برابر خانۀ روسو دکانهایی بود که ساعتهای قدیمی می فروختند و یادم آمد که پدر ژان ژاک روسو هم ساعت ساز بوده است. رهنمای نوجوان و دانشور و با فرهنگی به نام &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;شبنم تائب&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; داشتم که جزئیات هر بنا را با موضوعات تاریخی مربوط به آن با حوصله و بردباری برایم شرح می داد و مرا به دیدار هر بنای دیدنی و تاریخی و جالبی که سراغ داشت می برد و شرح مفصلی از آن را با آداب و فرهنگ سویسی و به لهجۀ هراتی بیان می کرد. او که در شهرخویش به فرانسه سخن می گوید و انگلیسی را در کمبریج انگلستان فراگرفته است ترجیح می دهد با همزبانان به فارسی سخن گوید. از این فرزند گرامی که با وجود داشتن درس و کار، ساعتها بلکه روزهایی را به رهنمایی من صرف نمود از ته دل سپاسگزارم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;با استاد ارمان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;شنیدم که یکی از هنرمندان نامور و باسابقۀ کابل در جنیوا ست و با دوست و میزبان من دوستی و رفت و آمد دارد. روزی دوستم شماره اش را گرفت و به او گفت که دوستی از کانادا آمده می خواهد با شما صحبت کند. گوشی را گرفتم. به سلامم جواب گرمی داد. گفتم که پیش از معرفی خودم اجازه بدهید بیتی بخوانم و ببینم که ازآن چه خاطره ای دارید. این بیت را خواندم:&lt;br /&gt;یار را در بر گرفتم کی فراموشم شود&lt;br /&gt;کی رود از یاد کس شعری که از بر می کند&lt;br /&gt;گفت: چیزهایی به ذهنم می رسد، ولی... گفتم: جناب شما چهل و هشت سال پیش در زیرسایۀ ناجوهای باغ لیسۀ سلطان هرات این بیت را در دفتر خاطرات من، که شاگرد کلاس دهم بودم، نوشتید. از شنیدن نام هرات در چهل و هشت سال پیش شکفته شد و گفت چه خوش روزگاری بود و چه خاطرات شیرینی از آن سفر هرات و مهمان نوازیها و هنرشناسیهای مردم هرات دارم. خاطراتی که هرگز از یادم نمی رود.&lt;br /&gt;استاد محمد حسین ارمان از موسیقیدانان و آوازخوانان نامور و باسابقۀ کابل است که اکنون با خانواده اش در جنیوا زندگی می کند.&lt;br /&gt;دوبار ارمان را دیدم. هردو بار او را از درخانه اش تا فراز کوهی همراهی کردیم و نشستیم و گفتیم و شنیدیم. از کابل گفت و از روزهای خوش گذشته، از هنر و هنرمندان و از شعر و موسیقی. بار دوم از گردش که باز گشتیم به خانۀ استاد ارمان رفتیم و نشستیم و استاد پذیرایی گرمی فرمود، چنان که بنده خود را پس از سالها دوباره در کارتۀ چهار و جمال مینۀ کابل یافتم. خانۀ استاد ارمان به راستی حال و هوای کابل را داشت. پرسشی داشتم در تطبیق کلیدها ی افزار موسیقی که پاسخ آموزنده ای عنایت فرمود. ارمان از کابل گفت. از کنسرتهایش قصه کرد و داستان ربابی را که از برن خریده بود با شیرینی بیان کرد و پنجه ای به رباب برد؛ آهنگی دلنشین نواخت و با ابیاتی با صدای گرمش شور نغمۀ رباب را دوچندان ساخت. خانوادۀ ارمان یک خانوادۀ دانشی و هنری است.استاد ارمان خود در یوگسلاوی درس خوانده است. همسرش استاد زبان است. و دو فرزندش موسیقی را عالمانه می دانند. هردو درس آواز و موسیقی خوانده اند و درس می دهند و در کنسرتهای بین المللی شرکت می کنند. خالد در نوازندگی شهرت جهانی دارد و مشعل اپرا خوانده است. مشعل صدای گرم و دلنشینی دارد و آواز را برابر با اصول علمی موسیقی می خواند و ازین روآوازش بسیار گیرا و مؤثّراست. استاد ارمان خوشبخت است که توانسته است به پایمردی خانواده اش فرهنگ اصیل و کهن بوم و بر خویش را پاس بدارد. فرزندانش با پیروزیهای مکرر پدر پیر را سرگرم و دلشاد می دارند. ارمان اندکی خسته است. بیماریهای سختی را گذرانده و زیر تبغ جرّاح خفته است؛ اما به دل جوان است که نوشداروی هنر جوانش نگه می دارد و موسیقی جانفزای، پیوند عمرش شده است. استاد ارمان با محبت دو سی دی و دیویدی از خود و فرزندان عزیزشا ن مرحمت فرمودند که هر چه بیشتر می شنوم علاقه به شنیدن دوبارۀ آنها افزون می گردد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;هنرمندی جوان و دانشمند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در همین حال جناب دکتر اسد بدیع، پزشک، شاعر، ادیب و موسیقیدان عنایت فرموده در منزل استا د ارمان به احوالپرسی آمد. دکتر بدیع از جانب پدر هراتیست و پدرشان مرحوم جناب محمد مهدی بدیع از جوانان روشنفکر و فعال هرات در نیم قرن پیش بوده است. بنده ار برکت دانش و تکنیک نوین دو سه سالی است که با جناب دکتر بدیع آشنایی و مکاتبه دارم. ایشان استاد کمپیوتر نیز هستند و چند برنامۀ مورد نیاز بنده را با گشاده دستی مرحمت فرموده اند. درجریان سفر بنده به سویس، گویا ایشان سفری به هامبورگ داشتند و دیدار ما بسیار کوتاه بود.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;میزبانان مهربان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;لطیف تائب و بنده بر اساس اوراق و تذکره هم سن و سالیم. آقای تائب ازاقوام مادری من می باشد. پدرش مرحوم میرزا عبدالحسین لالا از میرزایان معروف هرات ، و مادرش از خانوادۀ طبیبی بود؛ مقصود از میرزا در این مورد اهل دفتر و دیوان است. مرحوم لالا به من محبتی پدرانه داشت و سالهای آخر اقامت در کابل بسیار به خدمت ایشان می رسیدم. ایشان حافظه ای بسیارقوی و محفوظاتی فراوان از شعر و داستان و لطایف داشت که از صحبتهای ایشان بهرۀ فراوان بردم. مرحوم لالا تاریخ زنده ای از فرهنگ و ادب و رسم و رواج و آداب زندگی هراتیان بود و با بسیاری از رجال علم و ادب و فرهنگ هرات همنشینی داشت و همه دوستش می داشتند. تائب بیش از آنکه به لحاظ قومی با من نزدیک باشد دوست و رفیق بسیار مهربان و صمیمی من بوده و هست و من همیشه مرهون و شرمندۀ محبتهای بی پایان او بوده ام. تائب دو سال پیش از من کابل را ترک گفت و چندی بعد در سویس جایگزین شد. دیدار دو دوست در پیرانه سری و پس از تقریباً سی سال شیرین بود. این دیدار مخصوصاً برای من بسیار جالب بود. هنگامی که تائب و همسرش کابل را ترک گفتند هنوز نهال زندگانی شان به بر نشسته بود و فرزندی نداشتند. اکنون که پس از حدود سی سال من دو باره وارد خانۀ تائب می شدم، تائب را بس بختیار و سعادتمند یافتم. فرزندان برومندش را دیدم. سه سرو سایه فکن، آراسته به زیور مهر و دانش و فرهنگ. هرسه دانشگاه خوانده و به کارهای مفید پرداخته اند. هرسه افزون بر زبان فرانسه که زبان شهر و محیطشان است، زبان انگلیسی را آموخته و فارسی را نیز از یاد نبرده اند. و طبعاً همچون پدر و مادر به لهجۀ هراتی گپ می زنند. جوانترین فرزند شان شبنم تائب که با راهنمایی اش شهر جنیوا را دیدم، افزون بر دانش و زباندانی بسیار بافرهنگ و مبادی آداب و روانشناس و در ارتباطات و برخوردهای اجتماعی موفق است. فرزند بزرگتر ولید تائب جوانی بسیار متین و جدّی و پرکار که افزون بر کار اداری اش به تربیت جوانان ورزشکار اهتمام دارد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;فرزند فیلسوف&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;حمید تائب، فرزند ارشد خانوادۀ تائب، فلسفه خوانده و همچنان به گسترش دامنۀ مطالعاتش در فلسفه ادامه می دهد. جوانی بسیار پر معلومات و آرام و متین که آرامش دیدارش رهنمون دانش گستردۀ اوست. او در عین حال که به رشتۀ فلسفه علاقه دارد و بسیار جدی مطالعاتش را دنبال می کند، برای گرداندن چرخ زندگی به کار وکالت پرداخته است و شنیدم که وکیل موفقی است. او با وجود گرفتاریهای فراوان درس و کار، شامگاهی با محبت در یکی از رستورانهای شهرجنیوا ساعاتی با ما نشست و من دیدار او و صحبت با او را بسیار آموزنده و آرامش بخش و خوش یافتم. به پرسشهایم با محبت و حوصله پاسخ داد. از ابن سینا، فارابی و ابن رشد گفت و از سارتر و هایدگر و دیگران. از هر چمنی سمنی چیدیم. حمید یک روز دیگر نیز نهاری در رستوران دیگری با ما صرف کرد و در واقع مهمان او بودیم و همچنان دانشورانه ما را از اخلاق حمیده و سخنان نغز و پرمغز خویش مستفید ساخت. من برخود بالیدم و خدا را سپاس گفتم که دوست مهربانم را چنین فرزندانی بخشیده است. خداوند هر سه فرزند را عمر دراز عطا فرماید و همه را خاصه حمید را توفیق مزید گسترش دامنۀ دانش و فرهنگ ببخشد. بانو منصورۀ یوسفی همسرگرامی تائب در مدت اقامت من در جنیوا بیش از دیگران به زحمت من گرفتار بود و همچون خواهری دلسوز و مهربان در آرامش و آسایشم می کوشید.&lt;br /&gt;از چیزهایی که در خانۀ دوست گرامی برای من لذت بخش بود، انبوه کتابهایی بود که هر سو دلفریبی می کردند. بیشتر این کتابها از تائبان جوان بود. اما تائب همسال ما نیز از قدیم اهل کتاب و مطالعه بوده و هست و برای من جالب بود که در سویس نیز شماری از کتب فارسی را فراهم آورده است. کتابهای فرزندان بیشتر به زبان فرانسه است و می دیدم که گاه به گاه تک و توکی از کتابهای فارسی متعلّق به تائب و همسر محترمۀ شان در میان کتابهای فرانسۀ فرزندان، به قول هراتیان کلّه کشک می کنند. اتفاقاً دو نسخه از کتابهایی را که مدتها می خواستم بخوانم در میان این کتابها یافتم و خواندم: کتاب زندگی طوفانی که خاطرات تقی زاده است و کتاب خاطرات و تألّمات دکتر مصدق. خواندن این دو کتاب به صورت همزمان برای من بیشتر از آن جهت جالب بود که آن دو شادروان سخت نسبت به هم نظرات انتقادی داشته اند و اگر کسی وقت و علاقه داشته باشد و خاطرات این دو را، مخصوصاً آن مواضعی را که در باب همدیگر نظر انتقادی دارند به صورت مقایسی بررسی کند تحقیق جالبی خواهد شد. لای کتاب زندگی طوفانی عکسی بود از استاد رضا گنجی (بابا شمل) که استاد ایرج افشار برداشته و بر پشت عکس شرح و تاریخ 1369 را نوشته بود.&lt;br /&gt;گفتنی است که هروقت فضای آرام و الهام بخش جنیوا مرا به هوای نوشتن می انداخت، به یاد مرحوم استاد محمد علی جمال زاده می افتادم که بخش عظیمی از آثارش را در همین شهر نوشت. و بیشتر کتابهایش را در سالهای خدمت در فاریاب و کندز خواندم. مخصوصاً سر و ته یک کرباس در دو مجلّد که من همیشه احساس می کردم که نوعی خودزیست نوشت (اتوبیاگرافی) استاد است.&lt;br /&gt;اقامت من در شهر جنیوا سیزده روز طول کشید ولی زود گذشت. محبت دوستان را هرگز فراموش نمی کنم. اکنون در تابستان زیبای اتاوا هم زیباییهای سویس، مخصوصاً جنیوا، لوزان و کرن دو مونتانا به یاد من است.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#993399;"&gt;شهر اتاوا- 30 جون 2009&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;آصف فکرت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/27398106-3206380359092956653?l=yaadhaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://yaadhaa.blogspot.com/2009/06/blog-post_9161.html</link><author>noreply@blogger.com (Dari Classics)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-27398106.post-4622584466507922588</guid><pubDate>Wed, 01 Jul 2009 01:43:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-06-30T19:41:28.088-07:00</atom:updated><title>عکسهایی از سفر جنیوا</title><description>&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkrEbdxCtYI/AAAAAAAAAVk/8lFbQoCJqcY/s1600-h/In+Geneva.JPG"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkrCvZyae0I/AAAAAAAAAVc/Ff-GIVv4kDA/s1600-h/Morghantappa-Geneva.JPG"&gt;&lt;img style="WIDTH: 399px; HEIGHT: 400px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5353305226715233090" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkrCvZyae0I/AAAAAAAAAVc/Ff-GIVv4kDA/s400/Morghantappa-Geneva.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;با دوست و میزبان گرامی آقای لطیف تائب &lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkrEbdxCtYI/AAAAAAAAAVk/8lFbQoCJqcY/s1600-h/In+Geneva.JPG"&gt;&lt;img style="WIDTH: 300px; HEIGHT: 400px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5353307083209094530" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkrEbdxCtYI/AAAAAAAAAVk/8lFbQoCJqcY/s400/In+Geneva.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;آصف فکرت در برابر ساختمان ولسن و در کنار تابلو مرکز حقوق بشر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkrCUzim4SI/AAAAAAAAAVU/KhHJSMeGmQQ/s1600-h/In+Hermance.JPG"&gt;&lt;img style="WIDTH: 300px; HEIGHT: 400px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5353304769771790626" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkrCUzim4SI/AAAAAAAAAVU/KhHJSMeGmQQ/s400/In+Hermance.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="center"&gt;در دهکدۀ هرمانس&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkrB6VAD6nI/AAAAAAAAAVM/Nc2aOlKOUFI/s1600-h/Hamid+wa+Asef+Fekrat.JPG"&gt;&lt;img style="WIDTH: 400px; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5353304314897230450" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkrB6VAD6nI/AAAAAAAAAVM/Nc2aOlKOUFI/s400/Hamid+wa+Asef+Fekrat.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;با آقای حمید تائب&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkrBTC4C0HI/AAAAAAAAAVE/nvoRZjUkmJg/s1600-h/The+Charter++of+Geneva.JPG"&gt;&lt;img style="WIDTH: 300px; HEIGHT: 400px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5353303640016867442" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkrBTC4C0HI/AAAAAAAAAVE/nvoRZjUkmJg/s400/The+Charter++of+Geneva.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;منشور شهر جنیوا&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkrAgf3ynjI/AAAAAAAAAU8/KOszZrT3TiA/s1600-h/Ruseau%27s+home.JPG"&gt;&lt;img style="WIDTH: 300px; HEIGHT: 400px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5353302771627105842" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkrAgf3ynjI/AAAAAAAAAU8/KOszZrT3TiA/s400/Ruseau%27s+home.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;در خانۀ ژان ژاک روسو&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkrAE5r0HYI/AAAAAAAAAU0/SxY7wIX2FLc/s1600-h/DSC00303.JPG"&gt;&lt;img style="WIDTH: 400px; HEIGHT: 248px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5353302297519857026" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkrAE5r0HYI/AAAAAAAAAU0/SxY7wIX2FLc/s400/DSC00303.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;عکس جالبی از تائب&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/Skq_w3m1PRI/AAAAAAAAAUs/hzMAWS-z750/s1600-h/Calvin%27s+chair.JPG"&gt;&lt;img style="WIDTH: 300px; HEIGHT: 400px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5353301953364704530" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/Skq_w3m1PRI/AAAAAAAAAUs/hzMAWS-z750/s400/Calvin%27s+chair.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;کرسی کالوین در کلیسا&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/Skq_mluDoZI/AAAAAAAAAUk/bsbN29cePFo/s1600-h/by+the+door+of+UN.JPG"&gt;&lt;img style="WIDTH: 400px; HEIGHT: 276px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5353301776764477842" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/Skq_mluDoZI/AAAAAAAAAUk/bsbN29cePFo/s400/by+the+door+of+UN.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/Skq_btrsr9I/AAAAAAAAAUc/m9302iBbhzQ/s1600-h/at+UN.JPG"&gt;&lt;img style="WIDTH: 400px; HEIGHT: 131px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5353301589923508178" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/Skq_btrsr9I/AAAAAAAAAUc/m9302iBbhzQ/s400/at+UN.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;آصف فکرت در برابر تابلو سازمان ملل &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/27398106-4622584466507922588?l=yaadhaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://yaadhaa.blogspot.com/2009/06/blog-post_30.html</link><author>noreply@blogger.com (Dari Classics)</author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkrCvZyae0I/AAAAAAAAAVc/Ff-GIVv4kDA/s72-c/Morghantappa-Geneva.JPG' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-27398106.post-3512529275437278298</guid><pubDate>Tue, 30 Jun 2009 05:37:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-06-29T22:59:35.987-07:00</atom:updated><title>تصاویری از سفر جنیوا</title><description>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/Skmnv0xEMbI/AAAAAAAAAUU/zLlex5QuULg/s1600-h/DSC00312.JPG"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 129px; DISPLAY: block; HEIGHT: 314px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5352994072166674866" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/Skmnv0xEMbI/AAAAAAAAAUU/zLlex5QuULg/s400/DSC00312.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;آصف فکرت برابر تابلو سازمان حقوق بشر&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkmnUdzOsmI/AAAAAAAAAUM/HbI3pLEClWk/s1600-h/Hermance+Geneva.JPG"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 330px; DISPLAY: block; HEIGHT: 400px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5352993602145268322" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkmnUdzOsmI/AAAAAAAAAUM/HbI3pLEClWk/s400/Hermance+Geneva.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;آصف فکرت در دهکدۀ هرمانس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/Skmm_sceXQI/AAAAAAAAAUE/SU-28EIHtxA/s1600-h/With+Hamid+Taieb.JPG"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 267px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5352993245299105026" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/Skmm_sceXQI/AAAAAAAAAUE/SU-28EIHtxA/s400/With+Hamid+Taieb.JPG" /&gt;&lt;/a&gt; با جوان دانشمند حمید تائب&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkmmLpTUrbI/AAAAAAAAAT0/Yg_CooctZd8/s1600-h/khana+ye+roosoo.JPG"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5352992351102217650" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkmmLpTUrbI/AAAAAAAAAT0/Yg_CooctZd8/s400/khana+ye+roosoo.JPG" /&gt;&lt;/a&gt; خانۀ ژان ژاک روسو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/Skml13IuhJI/AAAAAAAAATs/lAKyykGK7AA/s1600-h/DSC00325.JPG"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 269px; DISPLAY: block; HEIGHT: 400px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5352991976858748050" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/Skml13IuhJI/AAAAAAAAATs/lAKyykGK7AA/s400/DSC00325.JPG" /&gt;&lt;/a&gt; با آقای لطیف تائب در کنار فوارۀ جنیوا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/Skmli9cCW2I/AAAAAAAAATk/1tUaxNbPN5Q/s1600-h/Morghantappa-Geneva.JPG"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 399px; DISPLAY: block; HEIGHT: 400px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5352991652132838242" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/Skmli9cCW2I/AAAAAAAAATk/1tUaxNbPN5Q/s400/Morghantappa-Geneva.JPG" /&gt;&lt;/a&gt; با آقای تائب در مرغان تپه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkmlT4nkZ-I/AAAAAAAAATc/s-HxLnXFUm8/s1600-h/fawwara.JPG"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; DISPLAY: block; HEIGHT: 400px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5352991393140991970" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkmlT4nkZ-I/AAAAAAAAATc/s-HxLnXFUm8/s400/fawwara.JPG" /&gt;&lt;/a&gt; فوّارۀ ژنو&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkmlBViBEEI/AAAAAAAAATU/8MdcaoKlJtw/s1600-h/DSC00302.JPG"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 367px; DISPLAY: block; HEIGHT: 400px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5352991074484817986" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SkmlBViBEEI/AAAAAAAAATU/8MdcaoKlJtw/s400/DSC00302.JPG" /&gt;&lt;/a&gt; لطیف تائب و آصف فکرت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/Skmk23tNveI/AAAAAAAAATM/K97S31yVeIc/s1600-h/DSC00293.JPG"&gt;&lt;img style="WIDTH: 400px; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5352990894680030690" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/Skmk23tNveI/AAAAAAAAATM/K97S31yVeIc/s400/DSC00293.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;عکسی که از هواپیما گرفته شده -جنیوا&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/27398106-3512529275437278298?l=yaadhaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://yaadhaa.blogspot.com/2009/06/blog-post_29.html</link><author>noreply@blogger.com (Dari Classics)</author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/Skmnv0xEMbI/AAAAAAAAAUU/zLlex5QuULg/s72-c/DSC00312.JPG' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-27398106.post-3650428378837882653</guid><pubDate>Sun, 05 Apr 2009 03:42:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-04-04T21:11:18.149-07:00</atom:updated><title>یاد ندوشن</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#000099;"&gt;از شمیران تا نوبهار بلخ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;روزهای پایانی اکتبر 2008 بود. نزدیک به پنج ماه پیش از امروز. برابر نخستین هفتۀ آبان ماه. دوستی دیرینه و گرامی که دوستی اش ونامش یادآوربسی روزهای نیکو و یادهای خوش است، به شهرما آمده بود وآن روزسخنرانی داشت. مژدۀ رسیدن آن دوست را همشهری ما، دانشمند بزرگ، جناب پروفسور رضا به من رسانیدند و فرمودند که فردا در دانشگاه کارلتن اتاوا سخنرانی دارد. دریغا که آن روزسرمای توفنده و راه دراز، دیدۀ انتظاررا از دیدارو گوش جان را از شنیدن سخنان روانبخش آن دوست بی نصیب ساخت. دوستی گفت که شما که گاهی چهل و چند درجه زیرصفررا به آسانی تحمّل می کنید، چگونه ازاندک سرمای اکتبرو آبان چنین هراسانید. گفتم که ما اول از سرما گریزان و هراسانیم اما به تدریج کار به جایی می رسد که سرما را از یاد می بریم و همۀ همّت ما بر این تدبیراست که چگونه از زیر برف بدرآییم. اما دوستان بزرگ و دانا محرومیت ارادتمندان را نمی پسندند. شبانه جناب پروفسور مکرراً عنایت فرموده و زنگ زدند که دوستان فردا در خانۀ مایند و خوش است که تو هم باشی. بدین مژده گرجان فشانم رواست.&lt;br /&gt;هنگامی که منتظر ماشین بودم و نسیم آبانماه سربه سرم می گذاشت، یادم آمد که نخستین بارهم که به دیدار این دوست گرامی رفتم، هوا آزاردهنده بود، ولی آن روز گرما بود که بیداد می کرد. آن روز، در چهل سال قبل هوای بلخ بیش از چهل درجه سانتیگراد بالای صفربود. ماه مرداد که از شدّت گرما، در بلخ و مزار شریف اسد آتشبار می گفتند، یعنی مردادی که آتش می بارد.&lt;br /&gt;آن روزها در مزار شریف در کویی که ما کاشانه داشتیم، بیشتر خانه ها در اختیار فرنگیان بود که برای صنایع بلخ کار می کردند و شماری هم کارکنان دولتی خانه داشتند که نگارنده هم از آن جمله بود. در آن آفتاب داغ، آن روز ماهرویی ترسا بی باک و برهنه پای از یک سوی خیابان به سوی دیگر می رفت. چون پای بر ریگها می نهاد جوانی که ناظر احوال بود، صدای جِـزّ را به گوش جان شباب می شنید. جوان که خود را شاعر می شمرد، بی درنگ، دو بیت وصف الحال گفت. جوان این دو بیت را هرگز برکاغذی ننوشت، اما هرگز آن را از یاد نبرد. گویا برای آن از یاد نبرد که می خواست چهل سال بعد در سوی دیگر این گویِ گردان در پیرانه سری به همان دوست خویش برخواند:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;بر ریگهای داغ خرامد برهنه پای&lt;br /&gt;گویی که پای بر زبر پرنیان نهد&lt;br /&gt;صد جان و دل فتاده به راهش که او به ناز&lt;br /&gt;پایی به دل گذارد و پایی به جان نهد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;دیدار دوستان که رخدادها و شرایط زمان روزگاری رشتۀ پیوند میان آنان را می گسلد، بسی شیرین وگرامی است. البته این نه از آن گسستگیهای دوستان پیر معرفت است که فرمود:&lt;br /&gt;دو دوست نیک شناسند قدر صحبت را&lt;br /&gt;که مدتی ببــــریدند و باز پیوســــتند&lt;br /&gt;بلکه این گسستگیها بر اثر هزارو یک پیشامدِ برخاسته از شرایط روزگار پیش می آید. دیداراستاد دکتر &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;محمد علی اسلامی ندوشن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; دوست دیرین و مهربان درخانۀ جناب پروفسور رضا پس از تقریباً ده سال بهین نعمتی بود. این دیدار بسیار شادیبخش بود، زیرا خانوادۀ گرامی ندوشن همه باهم به اتاوا آمده بودند. فرزندان گرامی استاد را مدتها می شد که ندیده بودم.&lt;br /&gt;آنقدر انجمن ما گرم و باحال شد که یکی از فرزندان ندوشن گفت که ای کاش زود تر این دوستان همدیگر را می دیدند. وقتی پرسیدند: چرا؟ جواب این بود که دوسه روز است که پدر، کم سخن می گفت و خورد و نوشش نیز کم شده بود و امروز می بینیم که او را توانی تازه و اشتهایی خوش است. بلی، دکتر ندوشن نیز از بلخ یاد کرد و از دیدار ما با محبت سخن گفت و از دگرگونیها گفت و کار سخن به خواندن ابیاتی از قصیدۀ معزّی کشید که:&lt;br /&gt;ای ساربان منزل مکن، جز در دیار یار من&lt;br /&gt;تا یک زمان زاری کنم، بر ربع و اطلال و دمن&lt;br /&gt;ربع از دلم پرخون کنم، اطلال را جیحون کنم&lt;br /&gt;خاک چمن گلگون کنم، از آب چشم خویشتن&lt;br /&gt;از روی ماه خرگهی، ایوان همی بینم تهی&lt;br /&gt;وز قدّ آن سرو سهی، خالی همی بینم چمن&lt;br /&gt;آنجا که بود آن دلستان، با دوستان... تا آخر&lt;br /&gt;خوانندۀ صاحب حال، و آشنا به دقایق ظرافت سخن فارسی دری، می تواند دریابد که چرا همه دوستان حاضر در آن انجمن در خواندن این ابیات همصدا گشتند و همخوانی نمودند.&lt;br /&gt;یادم آمد که چهل سال آزگار از نخستین دیدار ما در بلخ می گذرد که هنوز گلبرگ شکوفه بر فرق ندوشن برق شبه گون از موی ندوشن نگرفته بود. با آنکه من در آن روزها بیست و چهار سال بیش نداشتم، ندوشن درآن روزها بسیار شادابترو سرحالتر از من می نمود و به راستی رخی گلگون داشت و من وصف طراوت سیمای آن روز او را به فرزندان او و به همسران فرزندان او بیان کردم و پاسخ ندوشن نگاهی پرمعنی آمیخته با لبخندی حکیمانه بود.&lt;br /&gt;در همین حال بلبلی بر شاخ گلبن خانۀ جناب پروفسوررضا با گل دیرخاستۀ اواخر پاییز نکته ای سرودن گرفت. یادم آمد که از دوستی شنیدم که یکی ازاستادان بزرگ دانشگاه تهران (&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;که از روی احتیاط نام او را نمی برم&lt;/span&gt;) روزی هنگام شرح غزلی از حافظ از شاگردان پرسید که در عشق کیست که بلبل چنین ناله های زار دارد؟ هر یک از شاگردان پاسخی داد. یکی گفت که بلبل عاشق سپیدۀ سحری است و دیگری گفت که بلبل عاشق لحظۀ شگفتن گل است و دیگری نکته ای دیگر گفت . استاد با بیان دلنشینش گفت که هیچیک از اینها نیست؛ واقعیت این است که او عاشق بلبل جنس مخالف است. این حکایت را آن روز من باب لطف سخن بیان کردم. دکتر ندوشن بی درنگ گفت: نه چنین نیست و این نوای دلنشین بلبل در واقع ندایی است که او برای نشان دادن گستردگی قلمرو و دفاع از بوم و بر خویش سرمی دهد. البته ندوشن سخن نسنجیده و بی منبع نمی گوید و آموزش همین نکته می تواند بهای پیمودن راهی دراز در هوای دیدار و صحبت استاد باشد.&lt;br /&gt;از توجه و رعایت دقیق پسران ندوشن به پدر بسیار لذت بردم. یادم آمد که سالها پیش هردو فرزند نوباوگانی بودند که در خانۀ پدربزرگ دانشمند شان، شادروان دکتر خانبابا بیانی دیدمشان. آنان که با استاد ندوشن دوست نزدیک می بودند، به نعمت داشتن دوستان گرامی دیگری نیز می رسیدند.&lt;br /&gt;مرحوم دکتر &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;خانبابا بیانی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; صحبتهای شیرین و مفیدی داشت. فکر می کنم یکی از تالیفات ایشان کتابی در تاریخ نظامی افغانستان بود. هر وقت که آن دانشمند شادروان را می دیدم، سخنش درسهایی از دانش و فرهنگ به من می آموخت. شبی هم مهمان آن مرد بزرگ بودیم که صفا و حال و هوای خانۀ قدیمی ایشان حکایتی گویا از تاریخ و فرهنگ تهران قدیم داشت. هردو فرزند مرحوم دکتر خانبابا بیانی اساتید دانشگاه تهران بودند. نخست دکتر &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;شیرین بیانی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; استاد دانشگاه و نویسنده در رشتۀ تاریخ و دکتر &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;سوسن بیانی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; استاد دانشگاه و نویسنده در رشتۀ باستانشناسی. خانم شیرین بیانی همسراسلامی ندوشن است و خانم سوسن بیانی همسر پرفسور دکتر فریدون سمیعی چشم پزشک دانشمند می باشد. با دکتر&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;فریدون سمیعی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; سالها پیش به لطف دکتر ندوشن آشنا شدم و این دوستی و آشنایی تا هنگام اقامت بنده در ایران مانا و پایا ماند. با چشمان حساس و آسیب پذیر خویش سالها از بیماران مورد مرحمت این پزشک مهربان و از برخورداران فیوضات فرهنگ والای ایشان بودم. در دارالشفای مطب ایشان نه تنها دیدۀ کمنور نیرو تازه می کرد، بلکه دل مشتاق نیز از ادب و فرهنگ آن پزشک والا مقام باغ باغ وا می شد. مطب فریدون سمیعی همیشه برای من آموزشگاهی ازادب و فرهنگ و حسن سلیقه و آراستگی وآهستگی بود و همیشه از دانش، و متانت و آهستگی آن طبیب حبیب نواز چیزهای نو و نوتر می آموختم. دکتر فریدون سمیعی افزون بر استادی در طب، از قریحۀ ادبی و ظرافت طبع و حسن خط برخوردار است و نستعلیق خفی را بسیار خوش می نویسد.&lt;br /&gt;دیدار ما در اتاوا ساعتی بیش نبود و دکتر اسلامی ندوشن و خانواده راهی تورانتو شدند و من ماندم و یاد آن روزها.&lt;br /&gt;سال 1349 ، نوشتم که در آن پیشین تموز که گرمای بلخ کوره وار می توفید، من به دیدار استادی می شتافتم که مشتاق دیدنش بودم. شرح این ماجرا در کتاب تک درخت، مجموعۀ مقالات دوستان استاد حدود ده سال پیش در تهران به چاپ رسیده است. این گزارش را، احیاناً با مختصر ویرایشی، از آن کتاب بازمی نویسم: &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;از شمیران تا نوبهار بلخ&lt;/span&gt;- &lt;span style="color:#33ccff;"&gt;به قلم آصف فکرت- نقل از&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;تک درخت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;(مجموعۀ مقالات، هدیۀ دوستان و دوستداران به محمد علی اسلامی ندوشن)، تهران، 1380، انتشارات آثار-انتشارات یزدان، صصـ 518-525&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;با استاد دکتر محمد علی اسلامی ندوشن از طریق آثار و اشعارش از سالها پیش آشنایی داشتم، اما دیدارش در تابستان 1349 خورشیدی در مزار شریف، مرکز بلخ میسر شد.&lt;br /&gt;بامداد که وارد دفترم-ادارۀ اطلاعات و کلتور بلخ- شدم، دیدم نامه ای روی میز است. نامۀ استاد عبدالحی حبیبی، رئیس انجمن تاریخ افغانستان بود و در آن ذکرشده بود که دکتر اسلامی ندوشن، ادیب و دانشمند ایرانی عازم مزار شریف است و از ادارۀ اطلاعات و کلتور خواسته شده بود تا ایشان را، در بازدید آثار تاریخی بلخ، کمک کند. ندوشن بعد از ظهر روز گذشته به مزار شریف رسیده بود و همان روز با آقای کوهیار مدیر موزه به دیدار آثار تاریخی بلخ قدیم رفته بود. من بعد از ظهرها چند ساعت در دارالمعلمین عالی مزارشریف و لیسۀ سلطانه رضیّه زبان و ادب دری و روانشناسی تدریس می کردم و تنها صبحها به ادارۀ اطلاعات و کلتور می آمدم.&lt;br /&gt;اسلامی ندوشن در هتل بزرگ مزار شریف اقامت گزیده بود. بعد از ظهر همان روز به هتل مزار رفتم. مرداد ماه بود و هوا بسیار گرم، چنان گرم که بلخیان مرداد ماه را اسد آتشبار می گفتند. چنان می نمود که ندوشن از رنج گرما سخت در عذاب بود. خود را معرفی کردم و مرا به گرمی پذیرفت. دکتر ندوشن گویا آن روزها چهل و پنج سال داشت، ولی بسیار جوانتر می نمود. خوش روی و خوش دیدار و خوش سخن بود و من شیفتۀ فرهنگ و سخن گفتنش شدم. ساعتی به گفت و گو و سوال و جواب گذشت؛ به شام دعوتش کردم که سرانجام با مهربانی پذیرفت. نماز دیگر به دنبالش رفتم و راه هتل تا خانه را پیاده و گپ زنان طی کردیم. بیست و چهار سال داشتم و در عالم خاص جوانی بیشتر از خودم سخن می گفتم و کلماتی را که بهم بسته بودم و شعرشان می پنداشتم در راه برای وی خواندم و امروز باید اعتراف کنم که سامعه خراشی کردم. با محبت گوش داد و تحسین فرمود و عجب تر آن که بعداً در سفرنامه هم آن کلمات را ستوده بود.&lt;br /&gt;نوخانه بودیم و مسافر. ساده ترین و درویشانه ترین پذیرایی را از دکتر به عمل آوردیم. کف خاکی حویلی رُفته شده بود و آب زده و تکه فرشی انداخته و دسترخوانی برآن گسترده شده بود. ندوشن را بسیار بی تکلّف و خودمانی و مهربان یافتم. شرح این دیدار در مجلۀ &lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;یغما&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;ی همان سال و بعد ازآن در &lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;صفیر سیمرغ&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; (سفرنامۀ دکتر اسلامی) آمده است. (&lt;span style="color:#33ccff;"&gt;شگفتا که امسال در شهر اتاوا ماجرای دیدار آن شب را چنان با مبالغه و مهربانی به فرزندان و حضار وصف می فرمود که چیزی نمانده بود که خودم هم باور کنم&lt;/span&gt;.)&lt;br /&gt;سالهای 1352 و 1353 که من سفرهایی به ایران داشتم، دکتر اسلامی را ندیدم، می گفتند در سفراست؛ اما آثارش را، هرجا که می یافتم، همچنان با دلبستگی خاص می خواندم. تا سال 1356 که باز سعادت دیدار ندوشن، این باردرکابل میسرشد. فراموشم نکرده و هدیه های ارزنده ازجمله کتاب &lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;جام جهان بین&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; و یک حلقه کراوات فاخرارمغان آورده بود. گویا دیدار کابل و ییلاقهای تابستانی پغمان، مخصوصاً درآن سال، برایش گوارا افتاده و پغمان را نغزپسندیده بود و مانند بسیاری از دیگردوستان دانشور ایرانی که درآن سالها هوس اقامت درکابل و خریدن زمین درپغمان داشتند، ایشان نیز چنین هوایی در سر داشت. دریغا که ازآن روزها سالی نگذشت که به یک گردش چرخ نیلوفری اوضاع دگرگون شد. آن کابل در گونه گون آتشها سوخت و آن کابلیان هریک به گوشه ای فرارفتند. نگارنده نیز پنج سال پس ازآن دیدار، به سال 1361 خورشیدی روی به مشهد مقدس طوس نهاد؛ تنها و ناآشنا و همه ازوی گریزان. دکتر ندوشن اطلاع یافت و در نامه ای محبت آمیز به دلداری پرداخت و دو تن از دوستان نزدیک را به ساماندهی کارنا بسامان این مسافرنووارد سفارش فرمود( &lt;span style="color:#33ccff;"&gt;که شرح آن درمقاله ای در همین صفحه آمده است&lt;/span&gt;). سالهای اقامت و خدمت در تهران – از1365 به بعد- پیوسته مورد انواع محبتها و عنایتهای جناب استاد دکتر اسلامی ندوشن و خانوادۀ فرزانه و بافرهنگ ایشان قرارداشتیم و سپاس خدای را برهمان قرار هستیم. قابل یادآوریست که اسلامی ندوشن طبعی بس نازک و حسّاس دارد و سخت نازک طبع و زود رنج و بسیار مبادی آداب است، و نگارنده، به خصوص اوایل که رنج ترک کهن بوم و بر روانم را خسته بود، بسی نامنظّم و بی هنجار و ناملایم شده بودم و شگفتا که وی با چنان طبعی همیشه درآرامش بخشیدن به من کوشیده است و این الفت و بردباری بارها دیگر دوستان را به تعجب وا می داشت.&lt;br /&gt;دی ماه( &lt;span style="color:#00cccc;"&gt;ماه قوس&lt;/span&gt;) 1375 که به عارضۀ پاره شدن پردۀ چشم گرفتار شدم و از مشهد به تهران رفتم، دکترندوشن به محض آگاه شدن با محبت بی پایان با چندین پزشک عالیقدر و متخصّص تماس گرفت تا از طریقی مطمئن تر به درمان و عمل پرداخته شود. و پس از عمل در بستر بیماری بودم که، با وجود سرمای سخت و ناتندرستی خویشتن، با نرگس و گل و میوه و شیرینی به بالین بیمار مسافر و خسته دل شتافت.&lt;br /&gt;همیشه از این استاد عالیقدر و عزیزالوجود که خدایش حفظ فرمایاد و زندگانی درازش عطا کناد، خاطرات خوش داشته و خواهم داشت. بسیاری از رجال سابق کابل – اهل علم و سیاست – و دانشجویان افغان که در دانشگاه در خدمت درس استاد بوده اند ازوی به نیکی یاد کرده اند.&lt;br /&gt;در پایان این مختصر فرازهایی از &lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;صفیر سیمرغ،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; که یکی از سفرنامه های دکتر ندوشن می باشد، تیمناً نقل می شود:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;درجست وجوی زمانهای گمشده:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; گمان می کنم که هرکس به نحوی با گذشتۀ ایران سروکار دارد، دیدار از کشور افغانستان برای او امری واجب است.... می توان گفت که کمتر دوکشوری هستند که مانند ایران و افغانستان به هم شبیه باشند. این شباهت از اشتراک تمدن و فرهنگ و زبان و آیینها آغاز می شود، تا می رسد به تشابه سنگ و کوه و دشت و اقلیم و میوه ها و گیاهها و آداب؛ بدانگونه که من به هیچ گوشه ای از افغانستان پا ننهادم که گوشه ای از ایران به یادم نیاید. گویی خاطره ها چون مرغان مهاجر بین دو کشور در سفرند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;خاطرۀ کابل:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; کابل برای ما گرانبار از خاطره های داستانی است. این همان شهریست که زادگاه عشق &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;رودابه و زال&lt;/span&gt; بوده. آدم بی اختیار از خود می پرسد: کجا هستند آن قصرهای &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;مهراب کابلی&lt;/span&gt; که &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;سیندخت&lt;/span&gt; دربارۀ آنها می گفت: ازاین کاخ آباد و این بوستان... یا ازاین باغ و این خسروانی نشست...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;صفای پغمان:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; نزدیکترین ییلاق کابل پغمان است، مانند شمیران تهران، کم و بیش همان فاصله از شهر؛ قریۀ بسیار مفرّح و باصفاییست و باغهای بزرگی دارد. ... خیابانهای خاکی آن بسیار تمیز و صاف است و عصر تابستان که آب پاشی می شود، بوی گلی ازآنها بلند می شود که بسیار خوشایند تر از آسفالت است.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;بامیان:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; بامیان محلّ برخورد سه تمدن یونانی و بودایی و ساسانی است و از همین رو مهمترین مرکزسیاحی افغانستان به شمار می رود. به سبب موقعیت کوهستانی و قلعه مانند خود، توانسته است قرنها پناهگاه هزاران بودایی باشد که بی آزارترین و کناره جوترین مردمان زمان خود بوده اند. ارزش تاریخی و هنری شهر در دو مجسمۀ کوه پیکر بوده است و تعداد بی شمار غارهای بودایی و خرابه های شهر معروف به «&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;غلغله&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;» و شهر سرخ.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;غزنین:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; شهرغزنین نه همانست که می دیدم پار...گرچه عنوان شهر دارد و مرکز ولایت است، آن را نمی توان بیش از شهرکی خواند. روزی که ما به آنجا رفتیم، به ما گفتند که سه روز پیش(&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;25 مرداد&lt;/span&gt;) سیل آمده بود و چند نفررا کشته و خانه هایی را ویران کرده بود. من به یاد آن سیل تابستانیی افتادم که &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;بیهقی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; حکایتش را در کتاب خود آورده است« باران خُردخُرد می بارید، چنانکه زمین ترگونه می کرد» و همین باران خُردخُرد چنان سیلی ایجاد کرده بود که« پیران کهن برآن جمله یاد نداشتند و درخت بسیار از بیخ بکنده می آورد.»&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;بلخ:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; از بلخ به قول دقیقی «&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;بلخ گزین&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;» که مورّخین قدیم آن را &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;امّ البلاد&lt;/span&gt; می خواندند، امروز جُز خرابه های متراکم چیزی باقی نمانده است، دهی با چند خانوار جمعیت. گمان نمی کنم هیچ یک از آبادی های افغانستان غم انگیزتر از بلخ باشد.... من چون از خرابه ای به خرابه ای دیگر می رفتم، بغض در گلویم بود. ...آخرین جایی که در بلخ دیدم، تو دۀ ویرانه هایی بود که اهل محل آن را بقایای &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;آتشکدۀ&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;نوبهار&lt;/span&gt; می دانند. بر بالای ویرانۀ &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;نوبهار&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; دشت بلخ و خرابه ها پیدا بود. آفتاب خیره کنندۀ سوزانی می تابید. گفتی در هوای سنگین ظهر گاهی گذشته ها چون فوجی از اشباح نامرئی، در همهمه ای گـُنگ و پایان ناپذیر، همۀ آنچه را که برسر این شهر رفته بو د، خاموش خاموش حکایت می کردند: آتش زردشت و جنگهایی که برسر دین کهن درگرفت؛ عماریهای &lt;span style="color:#000099;"&gt;همای و به آفرید،&lt;/span&gt; دختران &lt;span style="color:#000099;"&gt;گشتاسب&lt;/span&gt;، که از اسارت ارجاسب باز می گشتند، و تابوت &lt;span style="color:#000099;"&gt;اسفندیار&lt;/span&gt; که از زابلستان آورده می شد. نشانه هایی از افسانۀ رستم به نام«&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;تپّۀ رستم&lt;/span&gt;» و«&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;تخت&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;رستم&lt;/span&gt; » در کنار بلخ برجای است. خاک زیرپای ما چون گـُنگ خوابدیده ای بود که قرنهاست خوابهای آشفته می بیند و نمی تواند خود را بیدارکند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;هرات:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; هرات در میان شهرهای افغانستان از همه معنون تراست. دوران عزّت و رونقش چندان دور نیست و سایۀ این غرور را که در عصر تیموری یکی از هنری ترین شهرهای مشرق زمین بوده، هنوز در خود نگاهداشته است. خیابانها و باغها پُراند از درخت کاج(&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ناجو&lt;/span&gt;). کاجهای هرات در ظرافت و تازگی خود حالتی به محیط می بخشند که به نظر من عجیب با گذشتۀ هنری شهر هماهنگ آمد. هیأت باریک و ظریف کاجها چیزی از میناتورها و کاشیکاریهای تیموری را در یاد زنده می کنند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;یاد استاد عطّار هروی:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; بقیّۀ دیدنیهای شهر را من به همراه آقای عطّار دیدم، که رئیس موزۀ هرات و یکی از بزرگترین خطاطان کنونی افغانستان است. نمونه های خط او برپیشانی بناهای تاریخی تعمیرشدۀ هرات و از جمله مسجد جامع دیده می شود. نسخ و نستعلیق و شکسته و کوفی و ثلث را به خوبی می نویسد. نحیف و کوتاه و بسیار چابک است، بطوریکه تصوّر رشید وطواط را در ذهن زنده می کرد. با آنکه شصت و پنج و شاید هم نزدیک به هفتاد[سال] دارد، به قدری سبک و تند قدم برمی داشت که من که خودم یکی از مشتاقان پیا ده روی هستم، می بایست تندتر از معمول بروم تا او را همراهی کنم. عطّار یکی از مردانی است که نسلشان چه در افغانستان و چه در ایران رو به انقراض است: معتقد به اصول و قانع، دوستدار اصالت کهن و زنده به هنر خود؛ از آنهایی که لذّت زندگی را در سادگی و ظرافت می بینند و سبکبار راه عمر را می سپرند. نه جسمشان چربی دارد و نه روحشان.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;ویژگی هرات:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; هرات خیلی بیش ازآنچه من دیدم، چیزهای دیدنی دارد؛ شهریست قابل مطالعه و قابل کشف. بین شهرهای مهم افغانستان از همه جا دست نخورده تر مانده است. برای خود سبک و موزونیتی دارد. جاییست که می شود نوع اصیل زندگی به شیوۀ دیروز را یافت. هنوز آنقدرها رادیو زدگی و مطبوعات زدگی و سینمازدگی پیدا نکرده است. به همین علت این شهر برای سیّاحان فرنگی از همه شهرهای افغانستان جذّابتراست. ته مانده ای از روح فرهنگی و هنری قدیم دراو خوب دیده می شود و همین به مردم آن غروری بخشیده که خود را دریافته تروباریک اندیش ترازدیگران ببینند.&lt;br /&gt;افغانستان، برای مسافر، محیط پذیرا و دوستانه ایست. بی جهت نیست که هر سال بر تعداد دیدارکنندگان آن افزوده می شود. به دوستانی که با گذشته ها انس دارند، توصیه می کنم که از این کشور پرلطف و پرخاطره دیدن کنند؛ وقتی برگشتند، خواهند دید که دربارۀ گذشته و تاریخ و زندگی و مرگ دید وسیع ترو بارورتری پیدا کرده اند.[&lt;span style="color:#33ccff;"&gt;پایان برگرفته هایی از سفرنامۀ دکتراسلامی ندوشن&lt;/span&gt;].&lt;br /&gt;سالها می گذرند. پگاهها بیگاه و روزها با سوزها همراه می شوند، و یاد آن روزهاست که می ماند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;5 مارچ 2009 شهر اتاوا- آصف فکرت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/27398106-3650428378837882653?l=yaadhaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://yaadhaa.blogspot.com/2009/04/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Dari Classics)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-27398106.post-409082862473243950</guid><pubDate>Fri, 20 Mar 2009 13:51:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-03-20T06:53:59.181-07:00</atom:updated><title></title><description>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/ScOfnJ9UnaI/AAAAAAAAASs/AFWWBX3ogbs/s1600-h/nawrooz+mobaarak.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5315267480264154530" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 80px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/ScOfnJ9UnaI/AAAAAAAAASs/AFWWBX3ogbs/s400/nawrooz+mobaarak.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/27398106-409082862473243950?l=yaadhaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://yaadhaa.blogspot.com/2009/03/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Dari Classics)</author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/ScOfnJ9UnaI/AAAAAAAAASs/AFWWBX3ogbs/s72-c/nawrooz+mobaarak.JPG' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-27398106.post-573993351413719871</guid><pubDate>Mon, 16 Feb 2009 03:51:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-03-07T20:20:45.085-08:00</atom:updated><title>جام عدل</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;کوزه گری جزیرۀ کرت و بیتی از حافظ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ساقی به جام عــدل بده باده تا گدا&lt;br /&gt;غیرت نیاورد که جهان پربلا کند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;فانوس خیال روشن بود، و جهانگردی جوان و کاوشگر آهنگ جزیرۀ کرت در جنوب یونان داشت. نگارنده را نیز هوای سفر بسر افتاد و در پی او روان شد. این سو سرما و یخبندان و آنسو تپّه های سرسبز و باغها و تاکستانها که در آفتاب تموز می درخشیدند. در این سفر بخصوص چند جای بسیار ما را به سوی خود کشانید، چندانکه دریغم آمد که شما را در خواندن مختصری از داستان این دیدارهای خوشایند انباز نسازم.&lt;br /&gt;نخست به مزرعه یی زنبورداری سر زدیم. کندوها یا صندوقهایی که بلوکهای کارو زندگی هزاران زنبور شهدآفرین بود در ردیفهای منظّمی قرارگرفته بودند. میزبان شهدگیر میخواست نشان دهد که چسان عسل را از داخل خانۀ زنبور برمی دارد. مجمرکی داشت، هیزمی چند درآن نیم افروخته، چندانکه دود بود و آتش نه. مجمر دود آگین را نزدیک روزن صندوق می برد و بر آن، رو بسوی روزن، می دمید. چنانکه خراسانیان گویند پوف می کرد و یا به گفتۀ تهرانیان فوت می کرد. زنبورهای پرورده با بوی خوش گل و گیاه از دود نفسگیر گریزان می شدند و مهماندار تخته ها یا شانه های آگنده از شهد مصفّا را برمیداشت و به جای آن تخته های خالی می نهاد که زنبورها همچنان با پشتکار به شهد بیاگنند. با دیدن این صحنه بی درنگ به یاد این بیت بیدل افتادم که&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#6600cc;"&gt;ازفلک بی ناله کام دل نمی آید به دست&lt;br /&gt;شهــد خواهی آتشی زن خانۀ زنبور را&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;البته آتش نمی زد بلکه به دودی آن زنبورهای ریاحین پسندِ دودگریز را برای دمی چند از دور کندو یا صندوق دور می داشت و این بیت را به خاطر بینندۀ صاحبدل می آورد که&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ای دیر به دست آمده بس زود برفتی&lt;br /&gt;آتش زدی اندر من و چون دود برفتی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;که بقول پیر معرفت&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;مگس پیش صاحبــــــــــدلی پر نزد&lt;br /&gt;که او چون مگس دست بر سر نزد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;البته منظور سعدی در این بیت مگسان آزمند و سمج گرد شیرینی اند، هرچند می دانید که زنبور عسل را مگس انگبین یا مگس نحل نیز می نامند. سپس ما را به خانه یا درستتر بگوییم به کارگاه برد. درآنجا پالایش انگبین و فرآورده های گوناگون را دیدیم که از این عسل ساخته می شد. آن زنبوردار را مامی کهنسال بود که بر کارها نگرانی داشت.&lt;br /&gt;رهنمای ما سپس ما را به تاکستانی برد. نوشتم «ما را» زیرا که دیگر خودم را در اتاوا نه بلکه در جنوب یونان و در جزیرۀ کرت می دیدم. دیدن آن تاکستان مرا به باغهای انگور هرات و پروان می برد. درخشش مشعل وار خوشه های انگور در تابش خورشید این بیت بیدل را به یادمی آورد:&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;می پرست ایجادم، نشـــــأۀ ازل دارم&lt;br /&gt;همچو دانۀ انگور شیشه در بغل دارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;و چون رزبان یا صاحب تاکستان در شرح نشاندن تاک به روش باستانی داد سخن می داد، بی درنگ این بیت ابوالمعانی بیدل به خاطرم آمد:&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;به هرجا باغبان بریاد مستان تاک بنشاند&lt;br /&gt;بگو تا بهر زاهد هم دو تا مسواک بنشاند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;با پیشرفتهای بشر در ساخت ابزار شوینده و پاک کننده عجب نباشد اگر در برخی از مناطق قلمرو زبان فارسی، بخصوص جوانان و کمسالان چیزی از مسواک قدیم ندانند. برای این عزیزان عرض می شود که شستن دهان روزی چند بار به خصوص پیش از عبادت و پس از صرف غذا از یک و نیم هزار سال پیش و پیشتر از آن بین نیاکان ما امری رایج بلکه لازم بوده است و بر طبق آیین و کیش نیز شیوه ای مرضیه یا سنتی مستحب بوده است. دهان را غالباً با مسواک می شسته اند و مسواک چوبی است از درختی که آن را درخت مسواک یا درخت اراک نامند و مسواک را چوب دندانمال نیز گفته اند. چوبی که برای مسواک به کار می بردند به درازای یک بدست یا کمتر و ضخامت یک بند انگشت تهیه می شد. بار نخست، برای آماده شدن مسواک برای شستن دندانها، یک سر آن را ساعاتی در آب می نهند. تارها یا الیاف از هم جدا شده و به شکل یک برس یا شانۀ انبوه در می آید که مدتی دراز قابل استفاده می باشد. بعد آن را به نمک آغشته یا بدون نمک دندانها را می شویند. این چوب بوی مطبوعی نیز به دهان و دندانها می بخشد. برخی از زهاد و سالمندان مسواک را بر دستار یا عمامۀ خویش می خلانده اند و شعر بیدل ناظر بر همین عمل بوده است که می فرماید:&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;حذر از زاهد مسواک به سر&lt;br /&gt;عقرب و نیش چه معنی دارد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;البته منظور از زاهد درینجا زاهد ریایی بوده است، چنانکه لسان الغیب نیز فرماید:&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;اگر به بادۀ مشکین دلم کشد شـــاید&lt;br /&gt;که بوی خیر ز زهد و ریا نمی آید&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ازآنجا به دکانی رفتیم که زیور آلات سنتی، ابزار خانه و چیزهای خُردوریز می فروخت و شبیه خُرده فروشیهای قدیم ما بود، یا بهتر بگوییم همانند دوکانهایی که صنایع دستی مورد پسند مسافران و جهانگردان را می سازند و می فروشند.&lt;br /&gt;چشم بد&lt;br /&gt;درینجا از چیزهایی که بسیار جلب نظر می کرد، آویزهای بود، که بخش اصلی آن را نگارۀ یک چشم تشکیل می داد و چشم بد یا چشم شریر نام داشت. می گفتند که این برای پیشگیری از آسیب چشم بداست. همان چیزی که در خراسان ما پیشینه ای بیش از هزار سال دارد. یار حنظلۀ بادغیسی برای دفع چشم بد سپند بر آتش می افکنده است و او هزارو صد و چند سال پیش از امروز گفته است.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;یارم ســــپند اگرچه بر آتش همی فکند&lt;br /&gt;از بهر چشــــم، تا نرسد مرورا گزند&lt;br /&gt;او را ســــــپند و آتش ناید همی به کار&lt;br /&gt;با روی همچوآتش وبا خال چون سپند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یادم آمد که مادران قدیم نظیر همین چشم شریر جزیرۀ کرت، مهره ای را بر شانۀ لباس یا بر بند قنداق (قماط) کودک می آویختند. غالباً مهره ای فیروزه رنگ بود، همانند یک چشم کبود یا آسیب دیده. بیشترکودکان این مهره را که مهرۀ چشمک نامیده می شد، گاهی حتی تا پنج شش سالگی با خود داشتند. مهرۀ چشمک به همین نام یا با به صورت جژمک در متون قدیم فارسی، از آنجمله در لغت فرس اسدی طوسی نیز یاد شده است. البته چیزهای دیگری نیز در کنار مهرۀ چشمک آویخته می بود. ازآنجمله تعویذی که بر حسب وضع مالی والدین کودک، پوشش چرمی یا مخملی یا محفظۀ نقره یی داشت، یک شاخکی که رنگ آن سیاه یا خاکستری بود و می گفتند شاخ آهوست، یک خریطه بید انجیر، مهره ای که باباقوری نام داشت و به صورت یک چشم بدرآمده بود و مقداری خرت و پرت دیگر که می گفتند همه در دورماندن کودک از چشم بد و دیگر بدیها و بیماریها اثردارد.&lt;br /&gt;البته به خانۀ یک فالبین هم رفتیم و به خیر گذشت. اما چنانکه مثلی عربیست که لقمة الحلوة، آخرالطعام، که امروز هم دسرها که در پایان غذا صرف می شود معمولا شیرین است، بیاییم بر سر اصل مطلب که برای نگارنده بسیار مهم و قابل توجه بود و انگیزۀ نگارش این سطور گردید.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;در کارگه کوزه گری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;کوزه گر و کوزه گری را در کابل کلال و کلالی و درهرات داشگر و سفالفروش گویند&lt;br /&gt;من که پیشتر تحت تاثیر زیبایها و شیرینیهای تاکستانها و گلهای و گیاهان جزیرۀ کرت قرار گرفته بودم همینکه با پای نگاه وارد کارگاه کوزه گری و کوزه فروشی شدم، اشعار شیرین فارسی دری نه همانند زنبورهای عسل که همانند پروانه های خوشرنگ و خوشبال که گفتی تازه از روی گلهای خوشبو برخاسته اند، به ضمیرم هجوم آوردند که چندتا از آنها را با هم می خوانیم:&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;در کارگه کوزه گری رفتــــــم دوش&lt;br /&gt;دیدم دوهــــزار کوزه گویا و خموش&lt;br /&gt;ناگاه یکی کوزه برآورد خـــــــروش&lt;br /&gt;کوکوزه گروکوزه خروکوزه فروش&lt;br /&gt;+=+=+=+&lt;br /&gt;این کوزه چو من عاشق زاری بودست&lt;br /&gt;در بند سر زلف نگــــــــــاری بودست&lt;br /&gt;این دســــــته که در گردن او می بینی&lt;br /&gt;دستیسـت که برگردن یاری بودســـــت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این دو رباعی و بسیاری از رباعیهای همانند را هرکس که سروده، پس از چندی توسط اصحاب تذکره و شرح حال نویسان به خیام اهدا شده و جزو مایملک آن مرحوم قرار گرفته است. در حالی که بعضی زرنگی کرده اند و نام خویش را دررباعی گنجانیده اند؛ مانند این رباعی که سالها پیش از یک آوازخوان هندی یا پاکستانی شنیدم و شاعر آن راهب تخلص می کند و دور از موضوع ما هم نیست:&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;راهب خم باده پــــــیر دیری بودست&lt;br /&gt;پیمانه حریف گرم ســــــیری بودست&lt;br /&gt;این مشت گلی که گشته خشت سرِخُم&lt;br /&gt;میخوارۀ عاقبت بخـــــــیری بودسـت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگر نام راهب نمی بود، این رباعی نیز شاید به پای مرحوم خیام حساب می شد. در حالی که مقام دانشمند و ریاضیدان بزرگ حکیم عمر خیام نیشابوری والا تر و بالاتر از آنست که نیازی به شمار هرچه افزونتر رباعیات میگسارانه داشته باشد و همان معدود ترانه های فلسفی که بیانگر جهانبینی اوست، برای شناساندن پایگاه علمی او بسنده است..لسان الغیب حافظ هم بیت زیبایی دارد که یاد کوزه گری کرده است:&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد&lt;br /&gt;حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به هرروی کوزه گر پس از آنکه مارا و ملیونها بینندۀ دیگر را با چگونگی ساختن ظروف سفالین، از نشان دادن محل برداشتن گل در بیرون شهر، تا ساخت و صیقل دهی و نگارگری و نهادن در داش یا کوره، آشنا ساخت، ما را به مغازه رهنمایی کرد تا اشیاء ساخته شده را ببیینیم. در آنجا انواع ظروف و آلات و ادوات سفالین برای فروش حاضر بود. جهانگرد ظرفی را به سفالفروش نشان داد و پرسید: این چیست؟ سفالفروش آن را برداشت و گفت این نمکدان یا نمکپاش است. ساختمان نمکپاش به گونه ای بود که هوش مرا به خود کشانید. سالها پیش به همان ترکیب دواتهایی داشتیم که سر نداشت اما اگر می غلتید، رنگ را نگه می داشت و نمی ریخت. ناگهان توجه جهانگرد به پیاله یی جلب شد. آن را برداشت و پرسید که این چیست؟ فروشنده گفت که&lt;span style="color:#993399;"&gt; این جام عدل است. جامی بود که در قسمت میانی آن برآمدگی داشت فروشنده تُنگ یا جکِ آب را برداشت و پیاله را تا سه چهارم پر کرد و گفت این اندازۀ طبیعی و مجاز است هرگاه ازین بیشتر بریزیم، جام برنمی تابد و این گونه تهی می شود. دیدیم که تا آن وقت پیاله یا جام آب داشت و چون خواست که آن را پُرتر کند تمام آب از زیر ظرف به روی زمین ریخت و جام کاملاً تهی شد. او نام جام را به انگلیسی گفت: کپ آو جستِس. ناگهان بیت حافظ به یادم آمد که&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303255883438518818" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 329px; CURSOR: hand; HEIGHT: 365px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SZjzIM1aciI/AAAAAAAAASY/KbACy4vuzJA/s400/Jaam-e-adl1.jpg" border="0" /&gt;ساقی به جــام عـدل بده باده تا گدا&lt;br /&gt;غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند&lt;br /&gt;چنان به وجد آمدم که چیزی نمانده بود که در آن سرمای دل شب ارشمیدس وار سر به کوچه و خیابان نهم و فریاد زنم که هــــــــای مردم! ایهالناس! یافتم! جام عدل حافظ را یافتم. باز اندکی برسر عقل آمدم که اولاً این دل شب مزاحم مردم شدن بسی نابخردی است وانگهی این کوی و برزن و این شهر و دیار را به شعر فارسی و جام عدل چه نیاز؟ فکر می کردم که من نخستین شخصی هستم که جام عدل لسان الغیب حافظ را کشف کرده ام و باید به نام خود ثبت کنم. کمپیوتر را روشن کردم و به جست و جو پرداختم دیدم نه! این را پیش ازمن نیز دریافته اند؛ جوانان عزیزی که حتی نام خویش را هم ننوشته اند.&lt;br /&gt;به هر حال اندکی بیشتر در منابع یونانی و اروپایی گشتم و دریافتم که ---&lt;br /&gt;--- جام عدل را فیثاغورث برای شاگردان خویش اختراع کرد و برخی هم ساخت آنرا به هرون اسکندریه نسبت می دهند و برخی می گویند آن را تنتالوس ساخته است. این جام به نامهای جام عدل، جام فیثاغورث، جام هرون و جام تنتالوس یاد می شده است.هرکه ساخته بوده است روانش شا د. معلوم می شود که این جام به نظر مبارک خواجۀ شیراز نیزرسیده بوده است و امروز نیز آن را در کوزه گری های جزیرۀ کرت می سازند و می فروشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;شهر اتاوا- بیست سوم فبروری دوهزار و نه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;آصف فکرت&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/27398106-573993351413719871?l=yaadhaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://yaadhaa.blogspot.com/2009/02/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Dari Classics)</author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SZjzIM1aciI/AAAAAAAAASY/KbACy4vuzJA/s72-c/Jaam-e-adl1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-27398106.post-1070435771291706797</guid><pubDate>Tue, 27 Jan 2009 18:54:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-02-16T14:38:43.391-08:00</atom:updated><title>اخلاص عمل</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;عرض مرام&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;روزهایی که برای تمرین درسهای فاکولتۀ ادبیات، در کابل، به خانۀ دوست و همدرس خویش به کارتۀ پروان می رفتم، در همسایگی آن دوست، تقریباً هر روز شخصی را می دیدم که عینک بر چشم و کتاب در دست، بی حرکت در آستانۀ درایستاده بود. کتاب را با دو دست نزدیک چشم گرفته و نگاهش جز صفحات کتاب جای دیگری را نگران نبود. گاهی می شد که من هنگامی در برابر آن خانه می رسیدم که او به آخر صفحه یی رسیده بود و برگ می گردانید و نگاهی هم به بیرون از مرز کتاب می انداخت. این بود که فرصت را دریافته سلام می گفتم و پاسخی آهسته می شنیدم. این منظره را آن قدر به تکرار دیدم که هنوز یکی از تابلوهایی که درگالری ضمیرم باقی است، تابلو تمام قدی از اوست. قاب، یا به گفتۀ فرنگی مآبها فرِم تابلو، چارچوب در خانه است و این تابلوپس از چهل و سه سال هنوز هم در نهانخانۀ یادم در کنار دیگر چیزهای به یادماندنی باقی است.&lt;br /&gt;گرچه در کابل، در سالهای دهۀ پنجاه، گاهی همدیگر را می دیدیم، اما دیدارهای بیشتری در مشهدِ خراسان داشتیم. ایشان دوست و همنشین شادروان استاد &lt;strong&gt;سید جلال الدین آشتیانی&lt;/strong&gt; بود و گاهی هم برای بنده افتخار همصحبتی و استفاده از محضر ایشان میسر می شد، اما اقامت ایشان در خراسان کوتاه بود و سالها از هم دور ماندیم، تا هفت سال پیش که بنده به کانادا رسیدم و باهم به اصطلاح هم قارّه و همسایه شدیم.&lt;br /&gt;دوست دانشمند، استاد فلسفه و ادبیات عرب، نویسندۀ جامعه شناس &lt;strong&gt;استاد عبدالله سمندر غوریانی هروی&lt;/strong&gt; اکنون در ایالات متحده زندگی می کند و نامی تر از آن است که نیازی به تعریف و شناسایی از سوی من داشته باشد. گاهگاهی با هم سخنی و سخنهایی داریم . گاه که در دریافت اصطلاحی درمیمانم، ازایشان می پرسم و به راستی سود می برم.&lt;br /&gt;دو سه روز پیش از نهج البلاغه یاد شد و گفتم که بنده &lt;strong&gt;صدوده کلام&lt;/strong&gt; حضرت را به سلیقۀ خویش از &lt;strong&gt;&lt;em&gt;نهج البلاغه&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; برگزیده و آن را به نثر ترجمه کرده سپس به نظم فارسی در آورده است. این کتاب با نام اخلاص عمل از سوی بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی در مشهد خراسان چاپ شده است. به جناب &lt;strong&gt;استاد سمندر غوریانی&lt;/strong&gt; عرض کردم که تصاویر صفحات &lt;strong&gt;&lt;em&gt;اخلاص عمل&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; را در این صفحه خواهم نهاد تا به نظر ایشان برسد. نام اخلاص عمل را از حضرت مولوی گرفتم که می فرماید:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;ازعلی آموز اخلاص عمل&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_gZfnVqkI/AAAAAAAAARA/9b_XywQN_24/s1600-h/cover.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296198415398840898" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 274px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_gZfnVqkI/AAAAAAAAARA/9b_XywQN_24/s400/cover.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_gFyOmwfI/AAAAAAAAAQw/cwaV289R4v8/s1600-h/p17.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296198076797993458" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 274px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_gFyOmwfI/AAAAAAAAAQw/cwaV289R4v8/s400/p17.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_gAZr5ZcI/AAAAAAAAAQo/VO9gCDGLi84/s1600-h/p18,19.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296197984310617538" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 287px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_gAZr5ZcI/AAAAAAAAAQo/VO9gCDGLi84/s400/p18,19.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_f33vcsII/AAAAAAAAAQg/oOzE_fKUY9U/s1600-h/p20,21.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296197837759754370" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 284px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_f33vcsII/AAAAAAAAAQg/oOzE_fKUY9U/s400/p20,21.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_fwlwZbcI/AAAAAAAAAQY/jB621dStTis/s1600-h/p22,23.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296197712672812482" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 286px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_fwlwZbcI/AAAAAAAAAQY/jB621dStTis/s400/p22,23.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_fq-GQQOI/AAAAAAAAAQQ/PwSz_djp6zo/s1600-h/p24,25.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296197616127721698" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 285px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_fq-GQQOI/AAAAAAAAAQQ/PwSz_djp6zo/s400/p24,25.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_fl2IBW4I/AAAAAAAAAQI/VdUOotnb-f8/s1600-h/p26,27.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296197528088304514" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 278px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_fl2IBW4I/AAAAAAAAAQI/VdUOotnb-f8/s400/p26,27.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_fhkb2bgI/AAAAAAAAAQA/gIvbF22W47o/s1600-h/p28,29.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296197454620159490" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 278px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_fhkb2bgI/AAAAAAAAAQA/gIvbF22W47o/s400/p28,29.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_fbO8K9XI/AAAAAAAAAP4/267FoWvDRwc/s1600-h/p30,31.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296197345770927474" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 289px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_fbO8K9XI/AAAAAAAAAP4/267FoWvDRwc/s400/p30,31.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_fWNOz44I/AAAAAAAAAPw/bthB2uMtNCI/s1600-h/p32,33.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296197259412890498" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 284px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_fWNOz44I/AAAAAAAAAPw/bthB2uMtNCI/s400/p32,33.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_fPWCySKI/AAAAAAAAAPo/YMMX8dPhEhk/s1600-h/p34,35.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296197141519288482" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 286px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_fPWCySKI/AAAAAAAAAPo/YMMX8dPhEhk/s400/p34,35.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_fKPWlRBI/AAAAAAAAAPg/t-akubZWV_Y/s1600-h/p36,37.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296197053823927314" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 283px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_fKPWlRBI/AAAAAAAAAPg/t-akubZWV_Y/s400/p36,37.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_fEF6onqI/AAAAAAAAAPY/qZe7gRmczg4/s1600-h/p38,39.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296196948211572386" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 272px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_fEF6onqI/AAAAAAAAAPY/qZe7gRmczg4/s400/p38,39.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_e-0sorXI/AAAAAAAAAPQ/yRpnP7h2-pA/s1600-h/p40,41.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296196857690107250" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 282px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_e-0sorXI/AAAAAAAAAPQ/yRpnP7h2-pA/s400/p40,41.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_e5so19MI/AAAAAAAAAPI/QNt_gfg3Vh4/s1600-h/p42,43.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296196769627370690" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 286px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_e5so19MI/AAAAAAAAAPI/QNt_gfg3Vh4/s400/p42,43.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_e09FpPiI/AAAAAAAAAPA/7cGJvVuA_GM/s1600-h/p44,45.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296196688143793698" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 281px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_e09FpPiI/AAAAAAAAAPA/7cGJvVuA_GM/s400/p44,45.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_evVfTm8I/AAAAAAAAAO4/rUp4HDdOoe8/s1600-h/p46,47.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296196591614663618" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 291px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_evVfTm8I/AAAAAAAAAO4/rUp4HDdOoe8/s400/p46,47.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_eqdZ6KxI/AAAAAAAAAOw/MQFzaJa8AXk/s1600-h/p48,49.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296196507840162578" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 276px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_eqdZ6KxI/AAAAAAAAAOw/MQFzaJa8AXk/s400/p48,49.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9iX9qaYvI/AAAAAAAAAOo/VfhKS_6FMJ4/s1600-h/p50,51.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296059850639958770" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 278px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9iX9qaYvI/AAAAAAAAAOo/VfhKS_6FMJ4/s400/p50,51.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9iJji6ErI/AAAAAAAAAOg/tVOEGEzGNi4/s1600-h/p52,53.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296059603110990514" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 279px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9iJji6ErI/AAAAAAAAAOg/tVOEGEzGNi4/s400/p52,53.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9iB8C9FSI/AAAAAAAAAOY/dsAYhRftdsg/s1600-h/p54,55.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296059472248902946" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 281px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9iB8C9FSI/AAAAAAAAAOY/dsAYhRftdsg/s400/p54,55.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9h3771JfI/AAAAAAAAAOQ/btduB_8fbJE/s1600-h/p56,57.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296059300420330994" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 284px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9h3771JfI/AAAAAAAAAOQ/btduB_8fbJE/s400/p56,57.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9hvs8MaLI/AAAAAAAAAOI/rEONGH4sjVw/s1600-h/p58,59.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296059158956370098" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 286px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9hvs8MaLI/AAAAAAAAAOI/rEONGH4sjVw/s400/p58,59.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9hi70BofI/AAAAAAAAAOA/g_v3dC3I0qU/s1600-h/p60,61.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296058939610341874" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 285px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9hi70BofI/AAAAAAAAAOA/g_v3dC3I0qU/s400/p60,61.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9hdVEx4wI/AAAAAAAAAN4/jUbe6lmXc8A/s1600-h/p62,63.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296058843312284418" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 274px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9hdVEx4wI/AAAAAAAAAN4/jUbe6lmXc8A/s400/p62,63.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9hUV7SaRI/AAAAAAAAANw/cbve7fRZN2E/s1600-h/p64,65.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296058688922085650" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 286px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9hUV7SaRI/AAAAAAAAANw/cbve7fRZN2E/s400/p64,65.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9d42NLJTI/AAAAAAAAANo/-BiP9qvZfIQ/s1600-h/p66,67.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296054918015821106" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 281px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9d42NLJTI/AAAAAAAAANo/-BiP9qvZfIQ/s400/p66,67.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9dwcKWeYI/AAAAAAAAANg/2-wBK3Q7UnI/s1600-h/p68,69.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296054773585705346" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 284px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9dwcKWeYI/AAAAAAAAANg/2-wBK3Q7UnI/s400/p68,69.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9doVh7e9I/AAAAAAAAANY/L35SqW4l3U8/s1600-h/p70,71.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296054634366598098" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 294px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9doVh7e9I/AAAAAAAAANY/L35SqW4l3U8/s400/p70,71.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9deb4c2fI/AAAAAAAAANI/bCv2Lsg4eIs/s1600-h/p74,75.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296054464272980466" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 289px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9deb4c2fI/AAAAAAAAANI/bCv2Lsg4eIs/s400/p74,75.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9dUah8u6I/AAAAAAAAANA/plquDXMaTls/s1600-h/p76,77.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296054292111473570" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 281px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9dUah8u6I/AAAAAAAAANA/plquDXMaTls/s400/p76,77.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9dMNiqo1I/AAAAAAAAAM4/BEq2IHO_am8/s1600-h/p78,79.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296054151185867602" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 288px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9dMNiqo1I/AAAAAAAAAM4/BEq2IHO_am8/s400/p78,79.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9dAKQkYJI/AAAAAAAAAMw/brDanSICDt4/s1600-h/p80,81.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296053944146223250" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 293px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9dAKQkYJI/AAAAAAAAAMw/brDanSICDt4/s400/p80,81.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9cw_kWgzI/AAAAAAAAAMo/IBJwbIRfRnw/s1600-h/p82,83.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296053683578372914" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 284px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9cw_kWgzI/AAAAAAAAAMo/IBJwbIRfRnw/s400/p82,83.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9ckWoUgsI/AAAAAAAAAMg/-xD3IkuMBK4/s1600-h/p84,85.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296053466430735042" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 284px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9ckWoUgsI/AAAAAAAAAMg/-xD3IkuMBK4/s400/p84,85.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9cZkEsHII/AAAAAAAAAMY/XK9VQGk2--U/s1600-h/p86,87.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296053281060822146" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 286px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9cZkEsHII/AAAAAAAAAMY/XK9VQGk2--U/s400/p86,87.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296053149791751874" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 296px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9cR7DtDsI/AAAAAAAAAMQ/RaO1Ch0wsOs/s400/p88,89.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296200620691569586" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 286px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_iZ2-GO7I/AAAAAAAAARI/NSZcMD-wtQo/s400/p90,91.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9bmpZOq9I/AAAAAAAAAL4/yoJ88l526aw/s1600-h/p92,93.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296052406315822034" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 295px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9bmpZOq9I/AAAAAAAAAL4/yoJ88l526aw/s400/p92,93.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296201693344937554" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 295px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_jYS6ltlI/AAAAAAAAARQ/VK45LwC9O9w/s400/p94,95.jpg" border="0" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296052140040071778" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 294px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9bXJcJKmI/AAAAAAAAALo/zChCW5qlTRc/s400/p96,97.jpg" border="0" /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296202841057646706" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 278px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_kbGen2HI/AAAAAAAAARY/VcN1avhhtSI/s400/p98,99.jpg" border="0" /&gt; &lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296203220550803186" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 290px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_kxMM13vI/AAAAAAAAARg/NurgY6qa1qE/s400/p100,101.jpg" border="0" /&gt; &lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296203769002216818" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 282px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_lRHV2TXI/AAAAAAAAARo/5H55dMx3XgU/s400/p102,1o3.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296204211811496050" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 287px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_lq47zsHI/AAAAAAAAARw/7xIXzBvwUSc/s400/p104,105.jpg" border="0" /&gt; &lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9ajR5exmI/AAAAAAAAAK4/ncUtrSiOcLU/s1600-h/p106,107.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296051248957408866" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 288px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9ajR5exmI/AAAAAAAAAK4/ncUtrSiOcLU/s400/p106,107.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9adMzt6jI/AAAAAAAAAKw/d7DSTrDBiPI/s1600-h/p108,109.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296051144511842866" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 286px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9adMzt6jI/AAAAAAAAAKw/d7DSTrDBiPI/s400/p108,109.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9aSEJBK2I/AAAAAAAAAKo/Jfbj9hEYn70/s1600-h/p110,111.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296050953206704994" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 284px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9aSEJBK2I/AAAAAAAAAKo/Jfbj9hEYn70/s400/p110,111.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9Z7J2uLuI/AAAAAAAAAKg/Ix2jDRbwMmk/s1600-h/p112,113.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296050559603584738" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 297px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9Z7J2uLuI/AAAAAAAAAKg/Ix2jDRbwMmk/s400/p112,113.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9Zzu_zNRI/AAAAAAAAAKY/zF4qpSgh6yc/s1600-h/p114,115.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296050432134821138" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 281px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9Zzu_zNRI/AAAAAAAAAKY/zF4qpSgh6yc/s400/p114,115.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9Zs60oXKI/AAAAAAAAAKQ/fKrJz_BEozY/s1600-h/p116,117.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296050315050114210" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 284px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9Zs60oXKI/AAAAAAAAAKQ/fKrJz_BEozY/s400/p116,117.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9ZngBAM6I/AAAAAAAAAKI/9RLccBcTOCo/s1600-h/p118,119.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296050221954904994" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 279px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9ZngBAM6I/AAAAAAAAAKI/9RLccBcTOCo/s400/p118,119.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9ZeUUfvlI/AAAAAAAAAKA/2RP3iZ0cXi8/s1600-h/p120,121.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296050064196615762" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 291px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9ZeUUfvlI/AAAAAAAAAKA/2RP3iZ0cXi8/s400/p120,121.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9ZV22IwFI/AAAAAAAAAJ4/VcUZ24p8AhY/s1600-h/p122,123.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296049918845698130" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 282px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9ZV22IwFI/AAAAAAAAAJ4/VcUZ24p8AhY/s400/p122,123.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9ZJRYpoZI/AAAAAAAAAJw/CMIY6OO84aI/s1600-h/p124,125.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296049702631481746" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 279px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9ZJRYpoZI/AAAAAAAAAJw/CMIY6OO84aI/s400/p124,125.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9Y_ujIPWI/AAAAAAAAAJo/-E0fHPBNIAc/s1600-h/p126-end.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5296049538661367138" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 276px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX9Y_ujIPWI/AAAAAAAAAJo/-E0fHPBNIAc/s400/p126-end.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#009900;"&gt;چهارشنبه 28 جنوری 2009&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#000099;"&gt;شهر اتاوا-آصف فکرت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/27398106-1070435771291706797?l=yaadhaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://yaadhaa.blogspot.com/2009/01/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Dari Classics)</author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SX_gZfnVqkI/AAAAAAAAARA/9b_XywQN_24/s72-c/cover.jpg' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-27398106.post-3700343547654848246</guid><pubDate>Wed, 31 Dec 2008 15:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-01-05T16:02:03.003-08:00</atom:updated><title>توروایانا</title><description>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SVuMDlPrU_I/AAAAAAAAAJc/K9rnwcU9Xac/s1600-h/Turwayana.png"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5285972580814771186" style="WIDTH: 171px; CURSOR: hand; HEIGHT: 230px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SVuMDlPrU_I/AAAAAAAAAJc/K9rnwcU9Xac/s320/Turwayana.png" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یادی از سردار نجیب الله خان توروایانا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;در جایی سخن از مرحوم توروایانا به میان آمد. از دلبستگی او به زبان و ادب می گفتند و از پیشینه اش در داستان نویسی. در اندیشه ام گذشت که باری از این بزرگمرد، بیش از این خوانده بودم که می شنوم. به همین مناسبت راهنورد امواج دانش جدید شدم و در کارخانه های جست و جو پی شادروان نجیب الله توروایانا را جستن گرفتم. دیدم که زندگینامۀ توروایانا به خامۀ نگارنده در دانشنامۀ جهان اسلام موجود است و بر صفحۀ کمپیوتر نمودار شد. از تالیف این مقاله چیزی به یادم نبود. این در شمار کارهای بیست سال پیش یا شاید پیشتر ازان است. شرح حال را که خواندم، یادم آمد که از او مطالبی در مجلّۀ پر ارج یغما خوانده بودم. باز به یادم آمد که نکته هایی در این باب در &lt;strong&gt;&lt;em&gt;افغانستان- سویس آسیا&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;(سفرنامۀ علی اصغر حکمت) نیز میتوان یافت. کتابی که به کوشش نگارنده در تهران آمادۀ چاپ شده بود ولی در پیچ و خم حوادث گرفتار ماند. همۀ این موارد، هریک به گونه ای درمیان دوستان به خصوص پژوهشگران جوان خواندنی و مورد استفاده است. این است که مطالب را گردآوردم و آن را در چهار بخش در اینجا تقدیم عزیزان می نمایم. بخش نخست، زندگینامۀ توروایانا دردانشنامۀ جهان اسلام؛ بخش دوم، شام هرات، چکامه ای از توروایانا ؛ بخش سوم، یادداشتهای شادروان علی اصغر حکمت از دیدارهایش با توروایانا؛ بخش چهارم، ابیاتی از شعر استاد خلیلی در سوگ توروایانا.&lt;br /&gt;از دوست گرامی جناب دکتر &lt;strong&gt;سید صادق سجّادی&lt;/strong&gt; معاونت محترم مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی که تصویر مطلب &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;شام هری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; را از مجلّۀ&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt; یغما&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt; به خواهش بنده فرستاده اند سپاسگزارم.&lt;br /&gt;&lt;u&gt;&lt;strong&gt;بخش نخست: زندگینامۀ توروایانا،به قلم آصف فکرت، برگرفته از دانشنامۀ جهان اسلام&lt;/strong&gt;&lt;/u&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;توروایانا ، نجیب اللّه&lt;/strong&gt; ، نویسنده ، شاعر و دولتمرد افغانی&lt;/span&gt; . نجیب اللّه ، متخلص به توروایانا، در 1281 ش /1320 در جلال آباد به دنیا آمد. وی از نوادگان امیر دوست محمدخان ، بنیانگذار سلسلة شاهان و امیرانِ محمدزائی در افغانستان ، بود. پدرش ، محمدیونس ، در روزگار امیرحبیب اللّه ، پادشاه افغانستان ، سرهنگ بود و در عهد سلطنت امیرامان اللّه ، ریاست شهرداری کابل را بر عهده داشت . مادرش ، هاجره ، ملقب به اُخت السّراج ، دختر امیرعبدالرحمان خان و خواهر امیرحبیب اللّه خان بود (فرخ ، ص 156، 159). نجیب اللّه تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در مدرسة امانیّۀ (لیسة امانی ) کابل به پایان رساند. سپس ، برای ادامة تحصیل به انگلستان رفت و در رشتة حقوق و علوم سیاسی دکتری گرفت و به میهن بازگشت . مدتی به تدریس در دانشگاهِ کابل و خدمت در وزارتِ امورخارجه پرداخت . چندی نیز وزیرِ معارف (آموزش و پرورش ) افغانستان بود. در همان دوره به تهران آمد (22 آذر 1327) و از مؤسسات آموزش و علمی دیدار کرد ( یغما ، سال 1، ش 9، ص 432). علی اصغر حکمت * در سفر به افغانستان (1326 ش ) با نجیب اللّه خان در وزارتِ معارف ملاقات داشته و در سفرنامه اش (بخش 1، ص 593) از او به نیکی یاد کرده است .توروایانا از شاعران و نویسندگانِ خوش قریحه ، خوش بیان ، لطیفه گو، پُرکار و بااستعداد بود ( یغما ، همانجا). برخی از آثارش در مطبوعاتِ ایران چاپ شده است ، از جمله مثنوی «شام هری » با تصویری از توروایانا در مجلة یغما ( رجوع کنید به سال 1، ش 9، ص 428ـ 429) و غزل «افسانة عشّاق » در همان مجله ( رجوع کنید به سال 1، ش 10، ص 439). این غزل در حضور توروایانا در انجمنِ ادبیِ فرهنگستان ایران خوانده شده است (همانجا). آثار توروایانا بیانگرِ علاقة او به تاریخ و افتخارات باستانیِ میهنش است .توروایانا پس از پایان خدمتش در وزارت معارف ، سفیرِ افغانستان در چند کشور خارجی ، از جمله هندوستان و ایالات متحدة امریکا، شد. هم زمان با سفارتِ توروایانا در هند، علی اصغر حکمت هم سفیر ایران در هند بود. حکمت ، که با توروایانا دوستی صمیمانه داشت ، وی را مردی بسیار متین و مهربان و ادیب و شعردانی خوش صحبت معرفی کرده و کثرت اطلاعات او را راجع به هندوستان و علمای قدیم و جدیدِ هند و اوضاع سیاسی آنجا ستوده است (حکمت ، بخش 2، ص 488). ضیافتِ باشکوهی که حکمت به مناسبت پایان سفارت توروایانا در هند، برپا داشته بود (همان ، بخش 2، ص 508)، نشانة احترام او به شخصیت علمی و فرهنگی توروایاناست .توروایانا، افزون بر فارسی و پشتو، انگلیسی و فرانسه و عربی و ترکی نیز می دانست . وی در 1344 ش در نیوجرسی درگذشت .توروایانا را در داستان کوتاه نویسی از پیشگامان و نویسندگانِ پُرکار شمرده اند. داستانهای اوشاس ، مرگِ محمود، پسر رویگر، قُبّة خضرا و هیرمند، با چند داستان دیگر، در مجموعه ای به نامِ اوشاس در 1366 ش در کابل چاپ شده است . آثار توروایانا را از نظرِ فنی برتر از آثار معاصرانش دانسته اند. وی از نمایندگان رمانتیسیسم تاریخی در داستان نویسی معاصر افغانستان محسوب می شود.از دیگر آثار اوست : آریانا یا افغانستان (کابل 1324 ش )، سْترابون و آریانا (کابل 1324 ش )، مبارزة ما در راه آزادی (کابل 1330 ش ).منابع : علاوه بر اطلاعات شخصی مؤلف ؛ علی اصغر حکمت ، ره آورد حکمت : شرح مسافرتها و سفرنامه های میرزاعلی اصغرخان حکمت شیرازی ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1379 ش ؛ مهدی فرخ ، کرسی نشینان کابل ، چاپ محمدآصف فکرت ، تهران 1370 ش ؛ یغما ، سال 1، ش 9 (آذر 1327)، ش 10 (دی 1327)./ محمدآصف فکرت /&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;u&gt;بخش دوم، برگرفته از مجلّۀ یغما، سال نخست، شمارۀ 9&lt;/u&gt;&lt;/strong&gt;:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;شام هری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;[سرودۀ] جناب سردار نجیب الله خان توروایانا، وزیر معارف افغانستان&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;صحرای هری زمرّدین است&lt;br /&gt;اسفند کنون، نه فروردین است&lt;br /&gt;کهسار هری، چو اخگر دل&lt;br /&gt;از پرتو آفتابِ آفـــــــــــــــــــل&lt;br /&gt;گلگونه شود، نظر ربایـــــد&lt;br /&gt;بر حسن هری همی فـــــزایـــــد&lt;br /&gt;دامان فلک شدست گلنــــــار&lt;br /&gt;ناهیـــــد فرازِ آن پدیــــــــــــدار&lt;br /&gt;رقّاصۀ آسمان، چو سیــــماب&lt;br /&gt;بی تاب شدست و در تب و تاب&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#00cccc;"&gt;++++&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در دامن کوه، کوچیی چند&lt;br /&gt;بگسسته ز کوی و شهر، پیوند&lt;br /&gt;افراخته اند چادران را&lt;br /&gt;افروخته اند آذران را&lt;br /&gt;بر پای درخت، طرف جویی&lt;br /&gt;بنشسته بت سیاه مویی&lt;br /&gt;افشانده سلاسل سیه را&lt;br /&gt;در بند سیه فکنده مه را&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33ccff;"&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;ای شام هرات! رشک ایّام&lt;br /&gt;ای ساعت سعد و گاه احلام&lt;br /&gt;سحریست دم فسونگرت را&lt;br /&gt;نور سحراست معجرت را&lt;br /&gt;این کهنه سپهر لاجوردی&lt;br /&gt;کز پرتو مهر گشته وردی&lt;br /&gt;دارد به من فسرده رازی&lt;br /&gt;خاموشی اوست طرفه سازی&lt;br /&gt;ای سرخی نیم رنگ گردون&lt;br /&gt;یاد آور ِ آن عـذار گلگون&lt;br /&gt;ای اختر آسمان زرقا&lt;br /&gt;برق نگهی ز توست پیدا&lt;br /&gt;کاز خویشتنم برون نماید&lt;br /&gt;وین قلب فسرده خون نماید&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33ccff;"&gt;++++&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در خاک هری فسرده رازیست&lt;br /&gt;هرموجۀ رود او گدازیست&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33ccff;"&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;ای رود چنان همی نمایی&lt;br /&gt;کاندر پس سالها جدایی&lt;br /&gt;چون عاشق رسته از سلاسل&lt;br /&gt;پیموده صحاری و منازل&lt;br /&gt;ره برده به کعبۀ امانی&lt;br /&gt;بشکسته فسون لن ترانی&lt;br /&gt;در کوی نگار خود رسیدی&lt;br /&gt;از بند جبال خود رمیدی&lt;br /&gt;آن بند سیاه سر به کیوان&lt;br /&gt;وان حصن حصین قوم افغان&lt;br /&gt;آن قلب ورم نمودۀ خاک&lt;br /&gt;سرچشمۀ رودهای چالاک&lt;br /&gt;کهسار بلند هند کوه است&lt;br /&gt;گهوارۀ عظمت و شکوه است&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33ccff;"&gt;++++&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ای رود به یار خود بیامیز&lt;br /&gt;در زلف سیاه اودر آویز&lt;br /&gt;از خاک سیه بنفشه برکش&lt;br /&gt;وز سبزه پرند سبز در کش&lt;br /&gt;پیرایه به این عروس بربند&lt;br /&gt;دخت هری است سهل مپسند&lt;br /&gt;در نرگس او فتن نهان است&lt;br /&gt;وز سنبل او شکن عیان است&lt;br /&gt;از فتنۀ نرگسش حذر نیست&lt;br /&gt;وز حلقۀ سنبلش گذر نیست&lt;br /&gt;ای رود! تو زادۀ جبالی&lt;br /&gt;دانای دقایق جمالی&lt;br /&gt;برگیر عنان و تند مخرام&lt;br /&gt;در خاک هری دمی بیارام&lt;br /&gt;ای رود! تو را نوای عشق است&lt;br /&gt;در غُرّش تو صدای عشق است&lt;br /&gt;برگوی حدیث عشق برگوی&lt;br /&gt;آسای دمی ازین تکاپوی&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33ccff;"&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;ای شام هرات در بر خویش&lt;br /&gt;پنهان منمای اخگر خویش&lt;br /&gt;وی دخت شفق مپوش رو را&lt;br /&gt;مفشان به عذار خویش مو را &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بخش&lt;u&gt; سوم، یادداشتهای شادروان علی اصغر حکمت از شادروان توروایانا، برگرفته از کتاب افغانستان-سویس آسیا، با مقدّمه، حواشی و ویرایش آصف فکرت&lt;/u&gt;&lt;/strong&gt; (این کتاب منتظر چاپ است)&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;نجیب الله خان و انس خان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;:&lt;br /&gt;دکتور نجیب الله خان توروایانا و دکتر محمد انس خان دوتن از دولتمردان دانا و بافرهنگ افغان، پسران سردار محمد یونس خان پسر سردار محمد یوسف خان پسر امیر دوست محمد خان بودند. سردار نجیب الله خان در کنار تبار اشرافی خویش کمالات و فضائل اخلاقی بسیارداشت؛ خوش سیما، خوش بیان، مؤدّب، ادیب، شاعر و داستان نویس بود. گرایش بزرگمردی چون علی اصغر حکمت یکی از نشانه های شخصیت والای اوست. او در افغانستان به مناصب عالیه از سفارت تا وزارت رسید. برادرش دکتر محمد انس نیز از مردان فاضل و دانشمند افغانستان بود که در فیزیک دکترا داشت. او بارها به وزارت معارف و مطبوعات رسید(نگارندۀ این سطور در سالهای 1352 تا 1357 هر هفته در انجمن فرهنگی وزارت اطلاعات و کلتور ازمصاحبت و لطایف سخنان و بدایع نکات شادروان دکتر انس خان بهره مند بود).&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;در فلورانس - ایتالیا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;شادروان علی اصغر حکمت، انس خان را در 25 خُرداد(جوزا)1329 / 15 ژوئن 1950 در فلورانس دیده است و چنین می نویسد: "... نهار از دکتر جمالی وزیر خارجۀ عراق که سال گذشته چنین موقعی در تهران نزد ما بوده، دعوت کرده بودم. آقای انس خان نمایندۀ افغانستان، برادر نجیب الله خان، که با او نیز سابقۀ دوستی در کابل دارم، و امروز وارد شده، از او نیز دعوت کردم.&lt;br /&gt;بیست و یک روز بعد، نیز در ایتالیا&lt;br /&gt;در قصر سریستوری به اتفاق آقای انس خان، نمایندۀ افغانستان، به پلاس پیتی رفتیم. در آنجا نمایش معروف اپرای امرچینی را در هوای آزاد می دادند که بسیار از حیث تزئین و صفا و موسیقی و رقص تماشایی بود. آقای انس خان از من دعوت کرده بلیط خرید و تماشا کردیم."&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;در هندوستان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;سال 1332ش/1954م که حکمت سفیر ایران در دهلی بود، نجیب الله خان سفارت افغانستان را در هند به عهده داشت. اما حکمت می نویسد که او سالهاست با نجیب الله خان دوستی دارد.(از ان جمله سال 1326ش در کابل دیدارهای مکرر با او داشته است).&lt;br /&gt;2 دیماه (جدی)/10ژانویه، دهلی، کنفرانس یونسکو&lt;br /&gt;"...در ساعت شش ضیافتی به چای در هتل امپریال از طرف آقای پروفسور همایون کبیر معاون وزارت فرهنگ داده شده بود... با آقای نجیب الله خان سفیر کبیرافغانستان در باب جشن هزارۀ ابن سینا صحبت کردم و وعده نمود که به کابل بنویسد که افغانستان نیز در این جشن شرکت نماید". در 22 دیماه حکمت ضیافت نهاری به افتخار مدیر کُلّ یونسکو و رؤسا و نمایندگیها می دهد که نجیب الله خان نیز در شمار مهمانان است. حکمت در 24 و 26 همان ماه نیز با نجیب الله خان دیدار داشته است.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;دوست دانای قدیمی - متاسفانه سفیر انگلستان شده است&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;!&lt;br /&gt;3 بهمن (دلو)/ 23 ژانویه، دهلی: "... ساعت چهار و نیم به دیدن آقای نجیب الله خان سفیر افغانستان رفتم. در دفتر سفارت خود پذیرایی نمود. مرد بسیار متین و مهربان است و با من سالهاست دوستی دارد. ولی امروز اطلاع می داد که متأسفانه به کابل فراخوانده شده است و تا یک ماه دیگر دهلی را ترک می کند. ظاهراً مأمور سفارت انگلستان شده است. اگرچه برای او و خانواده اش پیشامد خوبیست؛ ولی من از این که دوست دانای قدیمی خود را ترک می کنم، بسیار متأسف گشتم. اطّلاع بسیار راجع به هندوستان و علمای قدیم و جدید هند و اوضاع دیپلوماسی دارد. فعلاً نیز شیخ السفرا می باشد. بیش از پنج سال است که در هندوستان به سفارت مأمور است".&lt;br /&gt;8بهمن/28 ژانویه&lt;br /&gt;"...ساعت 10 آقای نجیب الله خان سفیر افغانستان به بازدید آمده بودند. بعد کتاب شرح احوالات لاهوتی را از تهران فرستاده بودند، به ایشان دادم بخوانند و نظر خود را دراین باب بگویند. چون از قرار معلوم، به شرحی که درآخر کتاب نوشته است، به افغانستان رفته است".&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;در جیمخانه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;15 بهمن/4 فوریه&lt;br /&gt;"...اول شب به اتفاق آقای دولتشاهی به کلوب جیمخانه رفتیم. اتفاقاً دم در بود که با آقای نجیب الله خان مصادف شدیم. مهربانی کرد و بازگشت و با ما نشست و ما را به جرعۀ شربتی پذیرایی نمود. چون شخص ادیب و با کمالیست، غالباً مجالس ما با ایشان به صحبتهای ادبی و شعر می گذرد. این شعر را از فیضی دکنی می خواند که حاکی از استعمال قدیم "شراب شور بدمستی می آورد" بود:&lt;br /&gt;درین دیار گروهی شکرلبان هستند&lt;br /&gt;که باده با نمک آمیختند و بدمستند"&lt;br /&gt;13 بهمن/2 فوریه&lt;br /&gt;"... امروز ساعت 10 سفیر کبیر ژاپون آقای نیشایاما به بازدید آمد. چون به مناسبت مسافرت و مراجعت نجیب الله خان سفیر افغانستان مجلس مهمانی در روز سه شنبه آتیه فراهم کرده ایم، از او نیز دعوت شده است که برای نهار به سفارت ایران بیاید".&lt;br /&gt;16 بهمن / 5 فوریه&lt;br /&gt;امروز عصر آقای نجیب الله خان سفیر افغانستان در جیمخانه به مناسبت ورود هیأت نمایندگی فرهنگی افغانستان دعوتی کرده بودند و تمام هیأت دیپلماتیک نیز بودند... شب را نیز به شام در عمارت حیدرآباد هوس از طرف شورای فرهنگی هندوستان دعوت داشتیم... بعد از صرف شام چند تن از موزیکدانان هندی، با اسباب و آلات موسیقی هندی، نغمات هندی می نواختند؛ از جمله دختری که خواهرزادۀ دکتر تاراچند است، طنبور می نواخت و بعد از آنها ضیاء قاریزاده قطعه ای به فارسی امروز ساخته بود، به مناسبت ورود به هند قرائت کرد. و نیز آقای برشنا که نمایندۀ فرهنگی افغانستان در تهران است، اشعاری به آواز خواند. معلوم شد آواز و صوت خوبی دارد. شب خوشی گذشت".&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ضیافت وداع از جانب سفیر ایران&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;"... امروز در سفارت به نهار ضیافتی برای وداع با نجیب الله خان سفیر افغانستان ترتیب داده بودم و از ساعت یک و ربع مدعوین آمدند. 23 نفر بودند، ازین قرار: 1و2 نجیب الله خان و خانم.... نهار آبرومند بود. مقدمه در سالون و صرف نهار در سفره خانه و صرف قهوه در باغ انجام گرفت.و مهمانان خیلی خوش بودند. در خاتمۀ نهار نطق مختصری به زبان انگلیسی نموده با نجیب الله خان وداع کردم و به رسم سر راهی یک جلد رباعیات خیام مذهّب چاپ جدید به او هدیه نمودم. او نیز در جواب نطق بسیار گرم و پر محبتی نمود و اشاره به سوابق عهد و مسافرت او به ایران که مهمان ما بوده، نمود. آقای آلن[سفیر کبیر امریکا] نیز چند کلمه در ابراز محبت به ما هردو سخن گفت. ساعت چهار مهمانان متفرق شدند".&lt;br /&gt;21 بهمن/10 فوریه&lt;br /&gt;"... در ساعت یک و ربع بعد از ظهر در کلوب جیمخانه مجلس ضیافتی نهار در تودیع نجیب الله خان سفیر افغانستان، از طرف دکتر بطامی [وزیر مختار سوریه] تشکیل شده بود. این جانب نیز دعوت داشتم. بعد از ظهر به اتفاق نجیب الله خان به منزل آمدیم..."&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;u&gt;بخش چهارم، ابیاتی از ماتمسرود(مرثیۀ) استاد خلیلی در سوگ توروایانا، برگرفته از دیوان استاد&lt;br /&gt;این ترکیب بند، بزمگاه رفتگان عنوان دارد:&lt;/u&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرحبا ای صدر دانا در وطن باز آمدی&lt;br /&gt;در وطن ای نور چشم مرد و زن باز آمدی&lt;br /&gt;هرکجا بودی دلت در حسرت این خاک بود&lt;br /&gt;خوب شد ای عاشق خاک وطن باز آمدی&lt;br /&gt;بزمگاه رفتگان روشن شد از دیدار تو&lt;br /&gt;تا تو ای چشم و چراغ انجمن باز آمدی&lt;br /&gt;بود طبع روشنت دریای موّاج سخن&lt;br /&gt;لب چرا بربسته از نطق و سخن باز آمدی&lt;br /&gt;روی بنما دوستان جویای دیدار تواند&lt;br /&gt;شایق طبع گهر ریز شکر بار تو اند&lt;br /&gt;ازچه خاموشی کنون؟ آن طبع گوهرزا چه شد؟&lt;br /&gt;طبع گوهربار کو؟ آن منطق گویا چه شد؟&lt;br /&gt;رازها بشکافتی اما به پیش راز مرگ&lt;br /&gt;آن ضمیر رازجو آن دیدۀ بینا چه شد؟&lt;br /&gt;آن لب جانبخش بی شهد تبسم کس ندید&lt;br /&gt;چین بر ابرو بسته ای آن شیوۀ شیوا چه شد؟&lt;br /&gt;اشک گرمت در غم مظلوم بی تقصیر کو؟&lt;br /&gt;آه سردت در پی بیچارۀ شیدا چه شد؟&lt;br /&gt;در صف آزادگان سرو تو واژون شد چرا؟&lt;br /&gt;نقش آمال عزیزانت دگرگون شد چرا؟&lt;br /&gt;گرچه در ظاهر به رنج زندگانی ساختی&lt;br /&gt;خویش را در چشم باطن جاودانی ساختی&lt;br /&gt;گرنداری قصرهای آسمانی عیب نیستی&lt;br /&gt;در زمین فضل قصر آسمانی ساختی&lt;br /&gt;گنج گوهر گر نماند از تو چه غم باشد که تو&lt;br /&gt;خویشتن را خازن گنج معانی ساختی&lt;br /&gt;می نهند اینک جهانی را به خاک غم که تو&lt;br /&gt;از جهانی فکرها خود را جهانی ساختی&lt;br /&gt;درد کشور در دل بیمارت آخر خانه کرد&lt;br /&gt;در دل بیمار با دردی که دانی ساختی&lt;br /&gt;شمع آسا سوختی در خاک غربت ای دریغ&lt;br /&gt;سوختی اما به غمهای نهان ساختی&lt;br /&gt;اشکهای دوستان شمع شب تار تو باد&lt;br /&gt;از دیار دور می آیی خدا یار تو با د...(اسد /مرداد)1344&lt;br /&gt;=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=&lt;br /&gt;در معنای نام دوم یا تخلّص توروایانا جست و جوی من ره به جایی نبرد تا از حسن اتفاق امشب سخنی با دوست گرامی و دانشمند جناب &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;استاد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;واصف باختری&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; داشتم و وجه تسمیۀ توروایانا را از ایشان پرسیدم. معلوم شد که نام یکی از فرمانروایان آریانای باستان بوده است.&lt;br /&gt;تمام شد سخن در احوال سردار ادیب و دانشمند و کارگزار دانا و با فرهنگ روانشاد نجیب الله خان توروایانا.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;چهارشنبه 31 دسمبر 2008&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;شهر اتاوا – آصف فکرت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/27398106-3700343547654848246?l=yaadhaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://yaadhaa.blogspot.com/2008/12/blog-post_31.html</link><author>noreply@blogger.com (Dari Classics)</author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SVuMDlPrU_I/AAAAAAAAAJc/K9rnwcU9Xac/s72-c/Turwayana.png' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-27398106.post-5127639451849269714</guid><pubDate>Sun, 28 Dec 2008 04:25:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-12-28T08:15:11.430-08:00</atom:updated><title>خوش خبر باش ای نسیم شمال</title><description>&lt;p align="right"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SVb_9OpkTKI/AAAAAAAAAJE/bWQ_AZxnowg/s1600-h/324040_1imga%5B1%5D.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5284692640135400610" style="WIDTH: 130px; CURSOR: hand; HEIGHT: 185px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SVb_9OpkTKI/AAAAAAAAAJE/bWQ_AZxnowg/s320/324040_1imga%5B1%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#3333ff;"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;مناجات و گفتار خواجه عبدالله انصاری&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#3333ff;"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#00cccc;"&gt;به بازار كتاب آمد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#6600cc;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;گروه ادب: ويرايش جديدی از گفتارهای عرفانی خواجه عبدالله انصاری پس از 34 سال از چاپ نخست آن در افغانستان، از سوی نشر&lt;/span&gt; «ثالث» به كوشش «فريد &lt;span style="font-size:85%;"&gt;مرادی» به بازار كتاب آمده است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;به گزارش خبرگزاری قرآنی ايران(&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ايكنا&lt;/span&gt;) در حال حاضر اگرچه چاپ‌های متعددی از مناجات (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;الهی‌نامه‌های&lt;/span&gt;) خواجه عبدالله‌ انصاری در دسترس علاقه‌مندان است، اما تاكنون در هيچ رساله‌ای مناجات‌ها و نكات پير هرات كه از كتب قديم اثر خواجه و آنچه مريدان از زبان او نوشته‌اند، در يك مجموعه گردآوری نشده بود.&lt;br /&gt;«فريد مرادی» كه مسئوليت گردآوری اين مجموعه را به عهده دارد، در گفت‌و‌گو با ايكنا گفت: &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;در سال 1354 به مناسبت هزاره خواجه عبدالله انصاری و در كنفرانسی كه به همين بهانه در افغانستان برگزار شد، به پيشنهاد «روان فرهادی»، دبير كنگره، يكی از فضلای آن دوره افغانستان به نام «محمد‌آصف فكرت» در حال جمع‌آوری گفتار و مناجات‌ پير هرات در قالب يك كتاب بود كه در ايام برگزاری آن كنگره به چاپ رسيد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;او ادامه داد: &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;اين كتاب به دليل اين‌كه تمامی سخنان عارفانه خواجه عبدالله را از همه كتاب‌های او اعم از تفسير كشف‌الاسرار كه گفتار دقيق خود اوست، تا طبقات صوفيه و رسائل را شامل می‌شود، بسيار قابل‌اهميت است و در ايران نسخه‌های بسيار كمی ازآن موجود بود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;مرادی افزود: از حدود سه سال پيش نسخه جديدی از اين كتاب را يافته و با ويرايش جديدی كه شامل رعايت فاصله‌گذاری‌ها، اصول ويرايشی امروز و جدا‌سازی كلمات بود، به انضمام توضيحاتی ضروری درباره استنادات خواجه به احاديث، روايات و آيات قرآن كه تعدادی از آنها به زبان هروی بود، را برای انتشار مجدد آماده كردم. به دليل جمع آوری و چاپ توسط «محمد‌آصف فكرت» در 34 سال قبل و نبود نسخه‌های آن، دسترسی به آراء خواجه عبدالله به طور كامل برای مخاطبان امكان‌پذير نبود، بنابراين تلاش ما در جهت احيای مجدد اين كتاب بوده است.&lt;br /&gt;«مناجات و گفتار پير‌ هرات (خواجه عبدالله انصاری)» با گردآوری «محمد‌آصف فكرت» و به كوشش «فريد مرادی» در 346 صفحه و با شمارگان 2000 نسخه و قيمت 7500 تومان به بازار نشر عرضه شده است.&lt;br /&gt;«محمد‌آصف فكرت» در مقدمه كتاب خود در 34 سال قبل آورده است: «تاكنون آنچه به نام مناجات و مقالات خواجه عبدالله انصاری در دسترس بود رساله‌هايی مختصر بود شامل چند برگ معدود، و مجموعه‌ای كه از خواجه، مناجات و گفتار بيشتری داشته باشد ميسر نبود، بنابراين نگارنده كار خويش را به شرح آتی انجام داد، استخراج گفتار پير طريقت از تفسير ده جلدی كشف‌الاسرار استخراج گفتار شيخ‌الاسلام از «طبقات‌الصوفيه» استخراج مناجات و گفتار خواجه از «رسايل». همه مقولات خواجه دراين مجموعه در دو بخش آمده است، بخش نخست، مناجات و الهی‌نامه و بخش دوم، گفتار پيرطريقت» .....&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;منبع: سایت خبرگزاری قرآنی ایران&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#cc33cc;"&gt;&lt;a href="http://www.iqna.ir/fa/news_detail.php?ProdID=324040"&gt;http://www.iqna.ir/fa/news_detail.php?ProdID=324040&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;یادداشت مؤلّف&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;:&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;خدمت جناب آقای &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;فرید مرادی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; و هم کارکنان محترم &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;نشر ثالث&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; که کتاب &lt;strong&gt;&lt;em&gt;مناجات و گفتار پیر هرات&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; را که از نخستین پژوهشهای بنده بوده است دوباره، و البته به گونۀ شایسته تری به زیور طبع آراسته اند، عرض سپاس می نمایم و از خداوند بزرگ برای آنان توفیق مزید در انجام خدمات فرهنگی استدعا دارم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SVcA02n1m7I/AAAAAAAAAJM/h068vMyamWE/s1600-h/Munaajaat+copie.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5284693595758369714" style="WIDTH: 214px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SVcA02n1m7I/AAAAAAAAAJM/h068vMyamWE/s320/Munaajaat+copie.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;آصف فکرت- شهر اتاوا - کانادا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/27398106-5127639451849269714?l=yaadhaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://yaadhaa.blogspot.com/2008/12/blog-post_27.html</link><author>noreply@blogger.com (Dari Classics)</author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SVb_9OpkTKI/AAAAAAAAAJE/bWQ_AZxnowg/s72-c/324040_1imga%5B1%5D.jpg' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-27398106.post-8874642941210291818</guid><pubDate>Tue, 02 Dec 2008 15:40:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-12-07T18:10:34.102-08:00</atom:updated><title>در سوگ امجد رضایی</title><description>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;مجد خاندان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;در سوگ شاعرۀ شیرین کلام و بانوی دانشمند و با فرهنگ،&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خانم امجد رضایی (طبیبی)&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;که روز آدینه 28 نوامبر 2008 در شهــر اتاوا دیده از جهان فروبست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;گرچه هرصبح را ســــرآغازیست&lt;br /&gt;نیـــز هرشـــام را ســـــرانجــامی&lt;br /&gt;بی تو ای دوست دوستان ِتوراست&lt;br /&gt;شامِ غمناک و صبحِ چون شـــامی&lt;br /&gt;=+=+=&lt;br /&gt;تو چه کردی مگر؟ که در چشمم&lt;br /&gt;چهرۀ شهـــــر ما دگرگون شــــــــد&lt;br /&gt;به کجا رفتــــه ای؟ که در پی تـو&lt;br /&gt;دل پرمهــــــر دوسـتان خون شـــــد&lt;br /&gt;=+=+=&lt;br /&gt;بررخ مـا چو می گشــــــودی در&lt;br /&gt;کوی شــــادان و خانه خندان بود&lt;br /&gt;به سخن چون لب تو وا می شــد&lt;br /&gt;برســـر ما شــــکوفه بـــاران بود&lt;br /&gt;=+=+=&lt;br /&gt;اندرین شهــــر از که جویم من؟&lt;br /&gt;چـون تـو دردآشـــــنا سخنـــــدانی&lt;br /&gt;که توان پیــش او بیـــــان کردن&lt;br /&gt;درد پیـــــدا و رنــج پـنهـــــــانی&lt;br /&gt;=+=+=&lt;br /&gt;از کجا وز که بشـــنوم دیگـــــر؟&lt;br /&gt;خوش سخنها به وصف مادرخویش&lt;br /&gt;که بگوید دگر به مــن؟ کـه تـو را&lt;br /&gt;دوسـت داریم چون بــرادر خویش&lt;br /&gt;=+=+=&lt;br /&gt;که بـگویـد بـــــه مـن؟ کـــه آوردم&lt;br /&gt;به تو پیغـــــــامهــــا ز فضــــل الله*&lt;br /&gt;که حکایت کنـــــد؟ چنان شـــیرین&lt;br /&gt;دلنــــشــــین یادهــــــــا ز دانشــــگاه&lt;br /&gt;=+=+=&lt;br /&gt;که بگویــــد دگـــــر؟ حکایتهــــــا&lt;br /&gt;از صــفتــــهای نیـــک عبـــــــدالله*&lt;br /&gt;که بگویـــــد که مثــــل فرزنـــــدم&lt;br /&gt;ندرخــشــد در آســــــمان هم مـــــاه&lt;br /&gt;=+=+=&lt;br /&gt;کـــه بگوید؟ که وژمــه* می آرد&lt;br /&gt;بــوی صبــح و طـراوت بســـــــتان&lt;br /&gt;که بگوید به ما که خانــــۀ مـــــا&lt;br /&gt;مهـــد آرامـش اســــــت با تـوفــان*&lt;br /&gt;=+=+=&lt;br /&gt;کـه بگویــد؟ که فکر نــــان بایــد&lt;br /&gt;همسـرم خســـــته می رسـد از راه&lt;br /&gt;دکتر امروز دیر کــرد چــــرا؟&lt;br /&gt;او گرسنه است و روز شـد بیگاه&lt;br /&gt;=+=+=&lt;br /&gt;خواهرم وای، من چه می گویم&lt;br /&gt;که تو هســتی و نغــــز پیـــدایی&lt;br /&gt;همۀ مــــا تو را همی بـــینــــیم&lt;br /&gt;که تو در جــــان و در دل مــــایی&lt;br /&gt;=+=+=&lt;br /&gt;دوش دیدم چو من حبـیب* تو را&lt;br /&gt;بودی اندر نگـــاه همســر خویش&lt;br /&gt;نیز چون مـــاه می درخشـــــیدی&lt;br /&gt;در میان سرشک خواهــر خویش&lt;br /&gt;=+=+=&lt;br /&gt;چون شــــنیدم حــــدیث دامادت&lt;br /&gt;نکته ها از ادبســـــرای تو داشت&lt;br /&gt;با عروست اگر سخن گفتـــــــم&lt;br /&gt;همچنان لطف آشــــنای تو داشت&lt;br /&gt;=+=+=&lt;br /&gt;دخترانت دو سرو ســــایه فکن&lt;br /&gt;صـــفت باغبــــان عیـــــان دارند&lt;br /&gt;به وفا و صفا و دانـــــــــــــایی&lt;br /&gt;نام نیــــک تو جـــــــاودان دارند&lt;br /&gt;=+=+=&lt;br /&gt;پسری این چنین رشید و دلــــیر&lt;br /&gt;هســــت بازوی پرتوان پـــــــــدر&lt;br /&gt;از چنان مادری چنین پســــری&lt;br /&gt;خوش نشان دارد از صدف گوهر&lt;br /&gt;=+=+=&lt;br /&gt;امجــــد ای مجد خانــــدان از تو&lt;br /&gt;گرچه از خان و مان جدا شده ای&lt;br /&gt;شهــــربانوی شهـــــر ما بودی&lt;br /&gt;شاهبانوی شعر مــــــا شــــده ای&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;----------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;* وژمه، توفان و عبدالله فرزندان، فضل الله رضایی برادر و دکتر سید حبیب طبیبی همسرشادروان امجد رضایی.&lt;br /&gt;جملاتی که در پی عبارات استفهامیه آمده از سخنان آن شادروان است که به مناسبتهای مختلف می گفت&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;شهر اتاوا- اول دسمبر 2008 – آصف فکرت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;Asef Fekrat&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/27398106-8874642941210291818?l=yaadhaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://yaadhaa.blogspot.com/2008/12/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Dari Classics)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-27398106.post-3504217018246136106</guid><pubDate>Sun, 23 Nov 2008 07:45:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-12-07T18:07:09.115-08:00</atom:updated><title>خلیلی و سخنوران ایران</title><description>&lt;p align="right"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/STx_eNCJ6GI/AAAAAAAAAIM/SKcizxQUFsc/s1600-h/Ghazna1.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5277233020242880610" style="WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 224px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/STx_eNCJ6GI/AAAAAAAAAIM/SKcizxQUFsc/s320/Ghazna1.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#000099;"&gt;غزنه با شیراز دارد ربطهای معنوی&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گزاف نیست که بگوییم هیچ شاعر وسخنور، و در کُلّ هیچ شهروند بیرون از مرزهای سیاسی، به اندازۀ استاد خلیل الله خلیلی مورد استقبال، توجه و گرامیداشت شاعران و ادیبان زبردست ایرانی نبوده است. در این یادداشت کوتاه، نگاهی مختصر داریم بر پیوندهای فرهنگی میان روانشاد استاد خلیل الله خلیلی ملک الشعراء وقت افغانستان و چند تن از استادان مسلّم شعر و ادب ایران. سالهاست که خلیلی دیده از جهان پوشیده است و دوستان ایرانیش نیز. اما نشانه های درخشنده و جاویدان آن دوستیها همچنان خوش می درخشند و خوشتر اینکه این درخشش جاودانه است نه مستعجل و دوام آنها بر جریدۀ عالم ثبت.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;حبیب یغمایی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نوجوان بودیم و در هرات، که با دیدن دیوان نوین استاد روانشاد ملک الشعراء خلیلی، با وجد و شگفتی ایام شباب، دریافتیم که بزرگان شعر و ادب ایران برای استاد خلیلی «شعر گفته اند»! این دیوان به همت کتابفروش با فرهنگ هراتی، حاج محمد هاشم امیدوار، انتشار یافته بود. در آغاز دیوان، غزلی از شادروان استاد حبیب یغمایی، ادیب سخنور و مدیر دانشمند مجلّۀ یغما، در یک صفحۀ مخصوص، با حروف درشت چاپ شده بود:&lt;br /&gt;در شعرو ادب داد هنر داد خلیلی&lt;br /&gt;از پیشروان پیشتر افتاد خلیلی&lt;br /&gt;همواره سخنگو بوَد و شاد که فرمود&lt;br /&gt;ارباب سخن را به سخن شاد خلیلی&lt;br /&gt;بنهاد می نشأه فزا باده کشان را&lt;br /&gt;بر خوان ادب ، خانه اش آباد، خلیلی&lt;br /&gt;در عرصهء گیتی به نوی ولوله افکند&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SSmUf0sR0QI/AAAAAAAAAHU/yxQUGUe24Z8/s1600-h/habib_yaghmai.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5271908113255092482" style="WIDTH: 176px; CURSOR: hand; HEIGHT: 186px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SSmUf0sR0QI/AAAAAAAAAHU/yxQUGUe24Z8/s320/habib_yaghmai.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حافظ صفت از طبع خداداد خلیلی&lt;br /&gt;پرسند گر امروز که استاد سخن کیست&lt;br /&gt;گوییم هم آهنگ که استاد خلیلی&lt;br /&gt;تا نام ز افغان و ز ایران به جهان است&lt;br /&gt;نام تو به تاریخ بماناد خلیلی&lt;br /&gt;شاید این دریافت آسان ما برای آن بود که این غزل زیبا آسانتر و زودتر به نظر می آمد وبه تفحّص و تصفّح مزید نیازی نداشت، که ما دران سنین یک سر داشتیم و هزار شور. البته در همان روزها کتابچه ای هم به نام پیوند دلها چاپ شده بود که آن را هم مرحوم امیدوار در کتابفروشی خود داشت و در آن سروده هایی از شاعران ایران در ارتباط با خلیلی و پیوند میان کابل و تهران چاپ شده بود.&lt;br /&gt;در ادامۀ این یادداشت، فشرده ای از مکاتبات و مراسلات منظوم میان استاد خلیلی و اساتید سخنور ایران را ملاحظه خواهید فرمود. موضوعی که در گذشته به آن اخوانیات، یعنی برادرانه سرودها، می گفته اند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;ملک الشّعراء بهار&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SSmVC-emjbI/AAAAAAAAAHc/aHEyuOLQLZs/s1600-h/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5271908717177507250" style="WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 238px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SSmVC-emjbI/AAAAAAAAAHc/aHEyuOLQLZs/s320/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;ملک الشعرا خلیلی ماتمسرود یا مرثیه ای در مرگ ملک الشعرا بهار دارد. در دیوان یاد شده است که این مرثیه را مرحوم گویا اعتمادی، روز پنجم ثور/اردیبهشت در مجلس یادبود ملک الشعرا بهار در سفارت ایران در کابل قرائت نموده است. چند بیت از این مرثیه را با هم می خوانیم:&lt;br /&gt;دریغا که آن ماه تابان نشسته&lt;br /&gt;بلند آفتاب خراسان نشسته&lt;br /&gt;دریغا که ملک سخن بی ملک شد&lt;br /&gt;که از تخت معنی سلیمان نشسته&lt;br /&gt;وزید از کجا تندباد خزانی&lt;br /&gt;که از پا درخت گل افشان نشسته&lt;br /&gt;مهین اوستاد سخنگوی طوسی&lt;br /&gt;چرا این چنین زار و نالان نشسته&lt;br /&gt;مگر لب فروبسته از گفت و گو شیخ&lt;br /&gt;که افسرده اندر گلستان نشسته&lt;br /&gt;مگر خشک شد زنده رودش که صائب&lt;br /&gt;چنین خشک لب در صفاهان نشسته&lt;br /&gt;سیه پوش گشته سخنگوی سرخاب&lt;br /&gt;مگر در غم مرگ خاقان نشسته&lt;br /&gt;بهاری فروچید زین باغ دامن&lt;br /&gt;که از نغمه مرغ سحرخوان نشسته&lt;br /&gt;بزرگ اوستادی که در ماتم او&lt;br /&gt;قلم تا دم حشر گریان نشسته&lt;br /&gt;نه در ماتمش مویه ایران کند سر&lt;br /&gt;که افغان هم از غم در افغان نشسته&lt;br /&gt;ز آغاز تاریخ، ایران و افغان&lt;br /&gt;سر خوان دانش چو اخوان نشسته&lt;br /&gt;سخنور نباشد به یک مرز منسوب&lt;br /&gt;چو تاجیست بر فرق کیهان نشسته&lt;br /&gt;ملک رخ به تهران نهفت و من اینجا&lt;br /&gt;ستایشگر وی به پروان نشسته &lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;دنیا طاهری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در اوایل دیوان خلیلی، قصیده ای از دنیا طاهری می خوانیم. دریغا که با وجود اقامت 19 ساله درمشهد مقدس، و استفاده از محضر قاطبۀ سخنوران خراسانی، با نام و یاد این سخنور گرامی آشنا نشدم.&lt;br /&gt;دنیا طاهری، با حضور ملک الشعراء، در مشهد شور و صفای دیگری می بیند:&lt;br /&gt;شهر مشهد را کنون شور و صفای دیگر است&lt;br /&gt;چونکه اینک میزبان شـــــاعر دانشـــور است &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SSmVZR-ONzI/AAAAAAAAAHk/mUskRid_A7w/s1600-h/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%B1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5271909100367525682" style="WIDTH: 150px; CURSOR: hand; HEIGHT: 160px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SSmVZR-ONzI/AAAAAAAAAHk/mUskRid_A7w/s320/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%B1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;بدیع الزّمان فروزانفر&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اوستاد اوستادان زمانه، فروزانفر، نیازی به تعریف ندارد. سال1345 خورشیدی خلیلی در جدّه است اندوهگین از اینکه نامۀ بدیع الزمان فروزانفر بدو نرسیده است:&lt;br /&gt;نکردی به نامه مرا یاد استاد&lt;br /&gt;دل شادت انده مبینــاد، استــاد&lt;br /&gt;او خطاب به فروزانفر می گوید:&lt;br /&gt;تو باشی در آنجا که روید ز خاکش&lt;br /&gt;گل و لاله و سرو و شمشاد، استاد&lt;br /&gt;کهن بوستانی که سرو بلندش&lt;br /&gt;ز باد خزانیست آزاد، استاد&lt;br /&gt;به هر سنگ آن داستانها نوشتست&lt;br /&gt;ز پرویز و شیرین و فرهاد، استاد&lt;br /&gt;من اینجا که هر خار در پهنه دشتش&lt;br /&gt;براین روزگاری دهد یاد، استاد&lt;br /&gt;او پس از آنکه از جدّه و آن سرزمین سخن می گوید، به یاد کهن بوم و بر خویش می سراید:&lt;br /&gt;مرا زادگه بود آنجا که خاکش&lt;br /&gt;دهد از بهشت برین یاد، استاد&lt;br /&gt;چمنها گل و لاله و نرگس آرد&lt;br /&gt;چو هر بامدادان دمد باد، استاد&lt;br /&gt;ازآن گونه گون باغهای نگارین&lt;br /&gt;به لب مانده انگشت بهزاد، استاد&lt;br /&gt;همه تودۀ سیم، هنگام بهمن&lt;br /&gt;همه خرمن زر به خُرداد، استاد&lt;br /&gt;تناور درختان ورزنده بر کوه&lt;br /&gt;چو گیو و چو گودرز و گشواد، استاد&lt;br /&gt;خلیلی در جده از بی همزبانی شکوه سر می دهد و ازین درد می نالد و آرزو می کند که کاش همزبانی او را به نامه یی و پیامی یاد کند و دل نازکش را شادی بخشد.&lt;br /&gt;دریغا که از همزبانان جدایم&lt;br /&gt;ازین درد نالم به فریاد، استاد&lt;br /&gt;دلم شاد گردد اگر همزبانی&lt;br /&gt;در این گوشه آرد مرا یاد، استاد&lt;br /&gt;او که دل در گرو مهر فروزانفر دارد، این چامۀ دُرّ دری را به نام او رقم زده ودر پایان آرزومند دوام سرسبزی باغ سخن از خامه و سخن اوست:&lt;br /&gt;من این دُرّ درّی به نام تو کردم&lt;br /&gt;که تو دُرشناسی و استاد، استاد&lt;br /&gt;مرا مهر تو کرد گستاخ، ورنه&lt;br /&gt;که زیره به کرمان فرستاد؟ استاد&lt;br /&gt;عجم تا زمین را به زا برنگارد&lt;br /&gt;به ارض عرب تا بود ضاد، استاد&lt;br /&gt;زمین سخن باد سرسبز از تو&lt;br /&gt;گل آرزویت مریزاد، استاد&lt;br /&gt;فروزانفر جوهری و سخن شناس است. او نیز دیده به راه پیک آشنا داشته، که خلیلی را سلیمان ملک سخن می شناسد. سخن خلیلی چنان نزد او ارجمند است که آن را صلۀ پیش پرداختۀ مدیحۀ خود می داند:&lt;br /&gt;اوستادا زبعد عهد دراز&lt;br /&gt;نامه ای سوی ما فرستادی&lt;br /&gt;آشنایان عهد دیرین را&lt;br /&gt;پیک نوآشنا فرستادی&lt;br /&gt;هُدهُد مژده ور سلیمان وار&lt;br /&gt;تا به شهر سبا فرستادی&lt;br /&gt;پیش تا من کنم مدیح تو ساز&lt;br /&gt;صلتم از سخا فرستادی&lt;br /&gt;نعمت بیکرانه بخشیدی&lt;br /&gt;گنج بی منتها فرستادی&lt;br /&gt;فروزانفر که هجر خلیلی را کشنده و سوزنده دیده اکنون قصیدۀ او را خونبها و کوثر خویش می یابد:&lt;br /&gt;ریختی خون من به دشنۀ هجر&lt;br /&gt;هم مرا خونبها فرستادی&lt;br /&gt;سوختی جانم از فراق و مرا&lt;br /&gt;کوثر جانفزا فرستادی&lt;br /&gt;فروزانفر با دلبستگی به تفنّن در این قصیدۀ جوابیّه پرداخته و پنداری فرصت را برای سیر و گشت در باغچه های رنگارنگ بوستان دانش خویش مغتنم می شمارد. گاه آهنگ موسیقی دارد و می گوید:&lt;br /&gt;زخمه راندی تو بر ستای ضمیر&lt;br /&gt;گوش دل را نوا فرستادی&lt;br /&gt;باربد وش نوای جان آهنگ&lt;br /&gt;به نوآیین ادا فرستادی&lt;br /&gt;پرده برساختی به راه عراق&lt;br /&gt;در صماخ هوا فرستادی&lt;br /&gt;برکشیدی ز چنگ دل آواز&lt;br /&gt;نغمۀ دلربا فرستادی&lt;br /&gt;و گاه اصطلاحات و عباراتی از تاریخ، جغرافیا، و مناسک می آورد. پنجاه و شش بیت این قصیده در دیوان خلیلی موجود است و ما، پرهیز از درازشدن سخن را، به یاد چند بیت بسنده کردیم. فروزانفر توسن اندیشه را چنان نغز جولان می دهد که خود در حسن مقطع به دشواری کار انشاد این چکامۀ دلنشین اشاره دارد:&lt;br /&gt;از بر من خیال غم بگریخت&lt;br /&gt;این طربنامه تا فرستادی&lt;br /&gt;لیک طبع مرا به پاسخ شعر&lt;br /&gt;در دم اژدها فرستادی&lt;br /&gt;استاد بدیع الزمان فروزانفر به نثر نیز خلیلی و سخن خلیلی را ستوده است. این چند سطر را از خامۀ فروزانفر، که در پایانۀ دیوان استاد خلیلی آمده و ظاهراً در تابستان 1341 نوشته شده است، نقل می کنیم:&lt;br /&gt;"... با اینکه خلیلی اسلوب و روش پیشینیان را در ترکیب الفاظ و جمل روایت می کند، ولی در ابتکار مضامین و ابداع معانی، فکری توانا و معنی آفرین دارد و ازاین رو قوت معنی را با فصاحت و جزالت و حسن ترکیب توأم ساخته است... خلیلی علاوه بر مقام شاعری نویسنده و محقق است و فنون ادبی را نیک می داند و چیره زبان و سخنور نیز هست و مجالس خطابه را به بیان شیوای خود آرایش می بخشد. وفا و حسن عهد و جوانمردی و ظریف طبعی و نکته سنجی از صفات خاصۀ اوست..."&lt;br /&gt;و برای خلیلی چه دردآوربوده است خبر درگذشت چنین دانشی مرد و دانا دوستی را شنیدن. او در بغداد این خبررا شنید و این ابیات را در رثای استاد بدیع الزّمان فروزانفر سرود:&lt;br /&gt;در صف اهل دل آن مرد که یکتا باشد&lt;br /&gt;لاجرم مردن وی ماتم دلها باشد&lt;br /&gt;فری آن مرد که گرید قلم ازفرقت وی&lt;br /&gt;تا قلم باشد و دل باشد و دنیا باشد&lt;br /&gt;اوستاد فضلا رفت فروزانفر و حیف&lt;br /&gt;که جهان خالی ازآن عارف والا باشد&lt;br /&gt;آسمانی گهری داشت زمان، سخت بدیع&lt;br /&gt;نابجا یافت که در تودۀ غبرا باشد&lt;br /&gt;کاخ حکمت که وی افکند پی از پا نفتد&lt;br /&gt;تا بپا پایۀ این طارم خضرا باشد&lt;br /&gt;کاروانها شد و آن قافله سالار ادب&lt;br /&gt;حیفش آمد که در این مرحله تنها باشد&lt;br /&gt;رفت در بزم سنائی که در آن محفل قدس&lt;br /&gt;بلخی و سعدی و عطّار هم آوا باشد&lt;br /&gt;بلخ تا قونیه بر مرگ کسی می نالد&lt;br /&gt;که به راز دل این طایفه بینا باشد&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;سعید نفیسی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SSmV7P8yeAI/AAAAAAAAAHs/mWmCInsgMzA/s1600-h/nafisisaid.gif"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5271909683940194306" style="WIDTH: 150px; CURSOR: hand; HEIGHT: 185px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SSmV7P8yeAI/AAAAAAAAAHs/mWmCInsgMzA/s320/nafisisaid.gif" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;ادیب نامور، زباندان، محقق و مؤرخ بزرگ معاصر شادروان استاد سعید نفیسی در گزارش دلنشینی که از سفر چهار ونیم ماهۀ خویش به افغانستان ، در تابستان و خزان 1330، نوشته است، دیدار خلیلی را چنین وصف می نماید:&lt;br /&gt;"...چیزی که در سفر کام مرا بیش از همه شیرین کرد، مصاحبت شبانروزی با شاعر معروف خلیل الله خلیلی بود. پیش از انکه به دیدار وی نایل شوم، و رابطۀ ناگسستنی با او بهم زنم، سه مجلّد کتاب آثار هرات که احاطۀ سرشار وی را در تاریخ می رساند، نصیب من شده بود و می دانستم با دانشمندی متبحر روبرو خواهم شد.&lt;br /&gt;از نخستین روزی که با او روبرو شدم، لطف طبع و سیمای جاذب و مردمی و مردانگی و کرامت نفس و قریحۀ سرشار و روی گشادۀ وی چنان مرا فریفت که وی را در عداد مردان نادری که درین سوی و آنسوی جهان دیده ام می شمارم، و یقین دارم کسانی که ازاین نعمت دیدار برخوردار شده اند، با من از هر حیث هم داستانند.&lt;br /&gt;مصاحبتهای طولانی، چه درکابل و چه در گردشها و سفرهای پی درپی در نزهتگاههای فراموش ناکردنی افغانستان، چه در هندوستان و چه در تهران، چنان در میان خاطرات گوناگونم جای خاص دارد، که بدین اختصار نمی توانم وصف کرد.&lt;br /&gt;کسی که با تراوشهای رشیق و شیوای طبع این شاعر بزرگ کمترین آشنایی را بهم زند، در همان نظر اول می بیند که امروز وی در میان همۀ سرایندگان افغانستان، که بیش و کم شاهکارهای دلنواز در شعر فارسی دارند، به محیط ادب ایران نزدیک تر و آشناتر از هر آشناییست...."&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;صادق سرمد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سخنسرای نامور، صادق سرمد ، قصیده ای با عنوان کعبۀ دلها، در ستایش مولوی جلال الدین محمد بلخی، و قصیده ای دیگربه نام جرگۀ شیران سروده و هردو را به دست مرحوم سرور گویا اعتمادی به خلیلی فرستاده بود. خلیلی غزلی با این مطلع به سرمد فرستاد:&lt;br /&gt;خُرّم آن باغ که این سنبل بویا دارد&lt;br /&gt;فرّخ آن بحر که این گوهر والا دارد&lt;br /&gt;از این غزل یا منظومه، هفت بیت در دیوان استاد آمده است که وی در آن سخنسرایی سرمد را می ستاید و در دو بیت از قصاید کعبۀ دلها و جرگۀ شیران چنین یاد می کند:&lt;br /&gt;خاصه شعری که درآن سوزِ نَی مولانا&lt;br /&gt;جرس قافلۀ کعبۀ دلها دارد&lt;br /&gt;چامۀ جرگۀ شیران دل من پرخون کرد&lt;br /&gt;آه ازآن شیر که صد سلسله برپا دارد&lt;br /&gt;و اشارۀ زیبایی به کوشش گویا در پیوند ادبی میان دو ملک الشعرا شده است:&lt;br /&gt;دل من با دل سرمد شده پیوند به شعر&lt;br /&gt;سر این رشته به کف سرور گویا دارد&lt;br /&gt;و سرمد قصیده ای به همین وزن و قافیه در خوشامدگویی خلیلی، هنگام سفر به تهران، سروده است، با این مطلع:&lt;br /&gt;آمد آن دوست که در دیدۀ ما جا دارد&lt;br /&gt;به تماشا شدم او را که تماشا دارد&lt;br /&gt;سرمد در این قصیده یکایک اوصاف خلیلی را، که پیشتر خوانده و شنیده بوده، برمی شمارد و می گوید:&lt;br /&gt;شکر و صد شکر که باز آمد و دریافتمش&lt;br /&gt;که چه شیرین سخن و منطق گویا دارد&lt;br /&gt;سرمد که خلیلی را در خانۀ خویش به مهمانی خواسته است، شعر شیرینتر و زیباتری با این مطلع تقدیم استاد نموده است:&lt;br /&gt;چو بر در زد، صدای در به گوشم آشنا آمد&lt;br /&gt;چو در وا شد، نگه کردم که: یار همصدا آمد&lt;br /&gt;سرمد می گوید با آنکه خلیلی به نام، مهمان اوست اما او خود میزبان و «صاحبسرا» ست، و در مقطع می گوید:&lt;br /&gt;درود سرمد ارزانی به ایرانی و افغانی&lt;br /&gt;که ایرانی و افغانی دو دست یکصدا آمد&lt;br /&gt;زندگانی سرمد کوتاه بود و خلیلی را سوگوار ساخت، چنانکه می گوید:&lt;br /&gt;گریه بریاد یار باید کرد&lt;br /&gt;کار ابر بهار باید کرد&lt;br /&gt;دل زارم به یاد سرمد سوخت&lt;br /&gt;نالۀ زار زار باید کرد&lt;br /&gt;لالۀ داغدار خونین را&lt;br /&gt;برمزارش نثار بایدکرد&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;محمود فرّخ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;سید محمود فرّخ شاعر و ادیب نامور خراسان نیز با خلیلی ، چنانکه از مکاتبات منظومشان آشکاراست، پیوندی دوستانه و صمیمی داشته است. در قصیده ای که شادروان فرّخ به سال 1345 خورشیدی سروده، به گرمای عربستان که ملک الشعرا خلیلی در آنجا سفیر کشور خویش بوده است، اشاره می کند و در ضمن اشارات دلنشین و زیبایی به طراوت هوا و فضای کابل آن روزگار دارد:&lt;br /&gt;ای نسیم آذری ازطوس بگذر بر حجاز&lt;br /&gt;کز تف گرما خلیل ماست در سوزو گداز....&lt;br /&gt;او بود پروردۀ آب و هوای خطّه ای&lt;br /&gt;کز برش هردم نسیم خلد دارد اهتزاز&lt;br /&gt;آنکه تا دیدست سروو کاج پغمان دیده است&lt;br /&gt;باشد از خرمابنش اکراه و از خار احتراز...&lt;br /&gt;از برخی ابیات قصیدۀ فرخ برمی آید که او آن را در پاسخ به نامۀ خلیلی انشاد نموده است:&lt;br /&gt;نامۀ زیبای او وان چامۀ شیوای او&lt;br /&gt;چونکه صادر گشت از آن خامۀ معجز طراز&lt;br /&gt;این دل مرده ازآن جان یافت وز نو زنده شد&lt;br /&gt;طبع افسرده ازآن فرصت نمودی انتهاز...&lt;br /&gt;خلیلی نامۀ منظوم فرخ را با قصیده ای که در دیوان او گلبانگ صفاهانی عنوان دارد، پاسخ گفته است. از این نامه برمی آید که آن دو در خراسان شبهایی را هم شبستان شعر و ادب بوده اند. مطالب این قصیده از یک پیوند ژرف و استوار دوستانه میان دو سخنور حکایت دارد. همچنان از این قصیده درمی یابیم که فرخ درآن ایام مرحلۀ هفتادسالگی و خلیلی شصت سالگی را درنوردیده بودند:&lt;br /&gt;سخن کز مشرق دل خاست نور زندگی آرد&lt;br /&gt;پیام آفتاب آرد طلوع صبح نورانی&lt;br /&gt;مرا هر حرف آن نامه به یاد آورد ایّامی&lt;br /&gt;که مرغ دل به کویت داشت اقبال پرافشانی&lt;br /&gt;به یاد آورد آن شبها که با هم روز می کردیم&lt;br /&gt;جدا زاشوب این دنیای وحشتزای ظلمانی&lt;br /&gt;تو بودی شمع آن محفل، همه پروانه وش دورت&lt;br /&gt;رفیقان دبستانی، نواسنجان بستانی&lt;br /&gt;مرا لرزد دل از حسرت در این لحظه چو یاد آرم&lt;br /&gt;از آن موهای تابنده برآن پرنور پیشانی&lt;br /&gt;از آن کلک سخن پرور که چون راند حدیث دل&lt;br /&gt;دل ابر بهاری بشکند زان گوهر افشانی&lt;br /&gt;ز حال من چه می جویی که شرح درد بسیار است&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;مطول را نمودم مختصر دیگر تو خود دانی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;( گویا اشارۀ خلیلی به انجمن ادبی خراسانیان است که هر هفته در خانۀ فرّخ برگزار می شده است. این جلسات تا پایان زندگانی ظاهری استاد سید محمود فرّخ ادامه داشته است. در سالهای اقامت نگارندۀ این سطور در خراسان، جلسۀ ادبی هفته وار در منزل غزلسرای نامور خراسانی، استاد محمد قهرمان، دایر بود که در آن اغلب اساتید سخن مقیم خراسان شرکت می ورزیدند و حتّی سخنوران تهران و شهرهای دیگر که به مناسبتی به مشهد می آمدند، آن جلسه را مغتنم می شمردند. هریک از حاضران شعری می خواند و نکته ای می گفت و می شنید. استاد قهرمان با گرمی و گشاده رویی از میهمانان که دیگر با آن دیدارهای مکرر و چندین ساله، صاحبخانه شده بودند، بزرگمنشانه پذیرایی می نمود. دریغا که بسیاری از آن سخنوران و عزیزان مقیم وادی خاموشان شده ان&lt;/span&gt;د.)&lt;br /&gt;از یک قصیدۀ خلیلی بر می آید که سید محمود فرّخ کتاب معروف خویش- سفینۀ فرّخ را به استاد فرستاده و او این قصیده را انشاد نموده و به دست مرحوم سرور گویا اعتمادی به فرخ گسیل داشته است. این چکامه در بردارندۀ نکات مهم فرهنگی-تاریخی است:&lt;br /&gt;سلام من که رساند به سوی خطّۀ طوس&lt;br /&gt;به خطّه ای که فلک می زند به خاکش بوس&lt;br /&gt;در آن خجسته دیاری که از پی تعظیم&lt;br /&gt;فتد کلاه تبختر ز تارک کاووس&lt;br /&gt;به خوابگاه بلند آفتاب مشرق فیض&lt;br /&gt;که می زنند ملایک برآستانش بوس&lt;br /&gt;به زادگاه مهین اوستاد اهل کمال&lt;br /&gt;که قرنها نشود کاخ رفعتش مطموس&lt;br /&gt;کسی که می رسد از تربتش هنوز به گوش&lt;br /&gt;صدای فتح و نهیب سوار و نعرۀ کوس&lt;br /&gt;سپس درود به فرّخ، سخنسرای بزرگ&lt;br /&gt;که کرد روی سخن را به تازگی چو عروس&lt;br /&gt;سفینۀ غزلی بهر من نمود روان&lt;br /&gt;به خنده صد چمن گل به جلوه صد طاووس&lt;br /&gt;سپس به یکانگی و همدلی و همداستانی اهل ادب و فرهنگ اشاره می کند و استادانه و لطیف، کار اهل دل را از اهل دول و روش رادمرد فرهنگ را از منش جناب سرهنگ جدا و مشخص می دارد:&lt;br /&gt;به اختلاف زمان و مکان جدا نشوند&lt;br /&gt;جماعتی که شدند از ازل بهم مأنوس&lt;br /&gt;یکیست شاعر بلخ و یکیست شاعرروم&lt;br /&gt;چنانکه شاعر غزنه یکی و شاعر طوس&lt;br /&gt;سخنوری و سیاست زهم جدا باشند&lt;br /&gt;چنانکه عالم معنی ز عالم محسوس&lt;br /&gt;ستاره ای که به قلب سنائی و سعدیست&lt;br /&gt;چگونه تابد از زیر مغفر سیروس&lt;br /&gt;او در این بیان گله ای رقیق و دقیق از یکی از نویسندگان سیاستنگار دارد که از تفصیل ماجرا می گذریم، زیرا که اکنون هرسه تن شهروندان شهرخاموشانند.&lt;br /&gt;فرّخ در پاسخ، قصیده ای خطاب به گویا دارد که درآن طبع روان و شعر استادانۀ خلیلی را می ستاید و می گوید که با خواندن این شعر خلیلی دیگر برای او سخنسرایی آسان نیست:&lt;br /&gt;ازین پیش فرخ بدانسان که دانی&lt;br /&gt;گهی طبع با چامه ای آزمودی&lt;br /&gt;از این چامه برمن در طبع بستی&lt;br /&gt;در اشک و حسرت به رویم گشودی&lt;br /&gt;ز آزرم روی خلیلم در آزر&lt;br /&gt;که می سوزم امّا نه پیداست دودی&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;در شیراز&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;خلیلی در 1339 مهمان دانشگاه شیراز بوده و این غزل را که در هواپیما سروده، در مهمانی دانشکدۀ ادبیات آن دانشگاه خوانده است.&lt;br /&gt;مژده ای شیراز، من بوی بهار آورده ام&lt;br /&gt;پیک گلزار دلم، پیغام یار آورده ام&lt;br /&gt;از حدیقه زی گلستان وز سنائی سوی شیخ&lt;br /&gt;رازهای بس نهفته آشکار آورده ام&lt;br /&gt;غزنه با شیراز دارد ربطهای معنوی&lt;br /&gt;حرف بسیاراست من در اختصار آورده ام&lt;br /&gt;ملّت افغان و ایران غمگساران همند&lt;br /&gt;غمگساری را حدیث غمگسار آورده ام&lt;br /&gt;از بدخشان دل شوریده در شیراز حسن&lt;br /&gt;شعر رنگین همچو لعلی آبدار آورده ام&lt;br /&gt;شور درسر، شعر برلب، گل به دامن، جان به کف&lt;br /&gt;در خرابات مغان چندین بهار آورده ام&lt;br /&gt;شادمان ازبخت خویشم کاندرین گلزار شوق&lt;br /&gt;از نهال دوستی صد گل ببار آورده ام&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;نورانی وصال&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;باری، در ایامی که خلیلی در شیراز بود، دکتر نورانی وصال سخنور نامدار شیرازی که رئیس انجمن ادبی شیراز نیزبود، چکامه ای نغز در ستایش خلیلی سرود که چند بیت آن نقل می شود:&lt;br /&gt;ای مهین شاعر ای خلیلی راد&lt;br /&gt;خواندم اشعار آبدار تو را&lt;br /&gt;ای تناور درخت باغ ادب&lt;br /&gt;جاودان باد برگ و بار، تو را&lt;br /&gt;مهر یزدان نگاهبان باشد&lt;br /&gt;از خزان طبع چون بهار تو را&lt;br /&gt;حافظا سر ز خواب خوش بردار&lt;br /&gt;کامد از راه دوستدار، تو را&lt;br /&gt;سینه پرجوش آمد از ره دور&lt;br /&gt;میهمان بزرگوار، تو را&lt;br /&gt;بس دریغ آیدم از آنکه مدام&lt;br /&gt;نیست در شهر ما قرار، تو را&lt;br /&gt;لیک دانم همیشه با شیراز&lt;br /&gt;هست پیوند استوار، تو را&lt;br /&gt;ای مهین اوستاد فضل و ادب&lt;br /&gt;دادم این قطعه یادگار، تو را&lt;br /&gt;گر حقیر است و ذرّه وار، ولی&lt;br /&gt;بخشدش طبع مهر وار تورا&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;علی محمد مژده&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هم در شیراز دکتر علی مژده خطاب به استاد خلیلی می گوید:&lt;br /&gt;تو ای دانشی شخص آزادمرد&lt;br /&gt;که زی ملک دارا شدی رهنورد&lt;br /&gt;تن پاک در رنج انداختی&lt;br /&gt;سوی پارس اورنگ جم تاختی&lt;br /&gt;ز سعدی خداوند و فرهنگ و رای&lt;br /&gt;شنیدی بسی نکتۀ دلگشای&lt;br /&gt;همان حافظ آن اسمانی سروش&lt;br /&gt;سرودت بسی راز در گوش هوش&lt;br /&gt;سخنها که نامحرمان نشنوند&lt;br /&gt;بجز اهل معنی بدان نگروند&lt;br /&gt;تو از کشور آشنا آمدی&lt;br /&gt;بر آشنا با صفا آمدی&lt;br /&gt;ز پیر هرات آن خداوند حال&lt;br /&gt;سنائی که وی را نباشد همال&lt;br /&gt;چه پیغام دادی بدان هردو شاه&lt;br /&gt;که ما را نبوداندران بزم راه&lt;br /&gt;بر دوستان میهمان آمدی&lt;br /&gt;چو جان بلکه بهتر ز جان آمدی&lt;br /&gt;سزد گر به پای چنین میهمان&lt;br /&gt;کند مژدۀ خسته دل بذل جان&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;ناصح&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نوای آشنا قصیده ای زیبا و استادانه است، از شادروان ناصح، رئیس وقت انجمن ادبی تهران، با این مطلع:&lt;br /&gt;رسید، از دم جان پرور سروش به من&lt;br /&gt;نوید دولت دیدار اوستاد سخن&lt;br /&gt;خلیلی آنکه ز اعجاز کلک عیسی دم&lt;br /&gt;دمید فضل و ادب را روان تازه به تن&lt;br /&gt;ناصح قصیده را با این دوبیت پایان می دهد:&lt;br /&gt;گرفته نام تو روی زمین و مانی تو&lt;br /&gt;برآسمان ز فروغ ضمیر نور افگن&lt;br /&gt;چنان که گفت سخن گستر عراق کمال&lt;br /&gt;شب زمانه به روز مرادت آبستن&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;حبیب شیرازی دوست ایام آوارگی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بهار و جوانی عنوان قصیدۀ غرّاییست که خلیلی آن را به نام « حبیب من آن یار شیرازیم» مصدّر ساخته و در حاشیه چنین آمده است:&lt;br /&gt;هدیه به یار عزیز و حبیب سخندان فاضل شیرازی&lt;br /&gt;قصیده با این مطلع آغاز می شود:&lt;br /&gt;فروریخت ابر سیه در چمن&lt;br /&gt;گهرهای روشن چو دُرّ ِ عدن&lt;br /&gt;استاد این قصیده را در بهار سال 1983 در ایالات متّحدۀ امریکا سروده است. قصیده با وصف زییای زیباییهای بهار آغاز می شود. از شکوفه و بنفشه و نسترن و یاسمن و نرگس و لاله و جوی و شب و ستاره سخن می گوید تا به وصف صبحدم می رسد:&lt;br /&gt;گهی نیم شب نور مه در نهان&lt;br /&gt;به گوش گل آهسته گوید سخن&lt;br /&gt;گهی صبحدم پرتو آفتاب&lt;br /&gt;همه رازها را کشد در علن&lt;br /&gt;این جاست که سردی نسیم بامدادی سر آزار شاعر دارد وخلش خار هجران را به یاد سخنور نازکدل می آورد:&lt;br /&gt;سر خار را تیز کرده نسیم&lt;br /&gt;که هردم خلد در دل زار من&lt;br /&gt;خلد در دل من که یاد آورم&lt;br /&gt;به خون تر شده خارخار وطن&lt;br /&gt;مرا خار انبار گشته به دل&lt;br /&gt;چو باری که برشانۀ خارکن&lt;br /&gt;اینجا دیگر شکوائیّۀ استاد آغاز می شود. یادحسرت آمیز ایام جوانی، درد پیری و رنج غربت این شکوائیۀ را، با همه جانسوزی دلنشین می سازد؛ تا به تخلص می رسد و قصیده را چنین پایان می دهد:&lt;br /&gt;سرودم من این چامۀ دلپذیر&lt;br /&gt;نوآیین نوایی به ساز کهن&lt;br /&gt;به یاد مهین دانشی مرد نیک&lt;br /&gt;نوازشگر جان به خلق حسن&lt;br /&gt;حبیب من آن یار شیرازیم&lt;br /&gt;بگویای اسرار جان هموطن&lt;br /&gt;در آوارگیها به من یارشد&lt;br /&gt;چه نیکو بود یاد گار محن&lt;br /&gt;(&lt;span style="color:#000099;"&gt;امروز که این یادداشت را می نویسم، به یاد می آورم بامداد یک روز آدینۀ سال 1365 خورشیدی را که در مشهد مقدس، در خانۀ یکی از اعاظم عالمان آن دیار ، شادروان استاد سعیدی کاشمری، بودیم. در آن روز یکی از بزرگان شیراز، به نام آقای رئیسی، نیز در آنجا بود و چون چکاره بودن و کجایی بودن نگارندۀ این سطور را در یافت، سخن از استاد خلیلی و همنشینی او با یکی از دوستانش، به گمان اغلب همین آقای حبیب فاضل شیرازی، آغاز کرد و روایاتی از او به زبان آورد که نمایانگر رنج غربت و بی همزبانی استاد در آن سالها و درغرب بود. امروز که بیست و سه سال از آن گفت و گو می گذرد، تمام آنچه که آن بازرگان نجیب شیرازی در آن روز گفت کلمه به کلمه در یاد من و چهرۀ او در برابر دیدۀ پندار من است.)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;رهی معیری&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SSmWQNYbp2I/AAAAAAAAAH0/7GcYTbPrGOg/s1600-h/Rahi.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5271910044028086114" style="WIDTH: 212px; CURSOR: hand; HEIGHT: 292px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SSmWQNYbp2I/AAAAAAAAAH0/7GcYTbPrGOg/s320/Rahi.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;می دانستید که رهی آخرین شعرش را به خلیلی سرود؟&lt;br /&gt;خلیلی در سفری که به تهران داشت، از بیماری رهی معیری، غزلسرای نامور معاصر آگاه شد. او با غزلی و دسته گلی به بالین رهی شتافت. این ابیات از آن غزل است.&lt;br /&gt;نوبهار هزار خرمن گل&lt;br /&gt;طبع چون نوبهار توست رهی&lt;br /&gt;ابر نیسان گلزمین سخن&lt;br /&gt;مژۀ اشکبار توست رهی&lt;br /&gt;برشو ازجا که شاهد معنی&lt;br /&gt;سخت در انتظار توست رهی&lt;br /&gt;سرکن آن خامه را که مرغ ادب&lt;br /&gt;پایبند شکار توست رهی&lt;br /&gt;در سپهر سخن چو بدر منیر&lt;br /&gt;غزل آبدار توست رهی&lt;br /&gt;نه غزل بل هزار گنج گهر&lt;br /&gt;در جهان یادگار توست رهی&lt;br /&gt;تو مخور غم که خاطر یاران&lt;br /&gt;همه جا غمگسار توست رهی&lt;br /&gt;در دیوان خلیلی غزلی از رهی معیری نقل شده که گویا در پاسخ غزل خلیلی سروده شده و گفته اند که این غزل واپسین شعر شادروان رهی است ولی غزل نشان می دهد که در پاسخ یک نامه سروده شده است. در این صورت باید پذیرفت که رهی غزل استاد را در نامه ای دریافت نموده بوده است. چند بیت ازغزل جوابیّۀ رهی را می خوانیم:&lt;br /&gt;دردا که نیست جز غم واندوه یار من&lt;br /&gt;ای غافل از حکایت اندوهبار من&lt;br /&gt;رنج است بار خاطر و زاریست کار دل&lt;br /&gt;این است از جفای فلک کار و بار من&lt;br /&gt;عمری چو شمع در تب و تابم، عجب مدار&lt;br /&gt;گر شعله خیزد از جگر داغدار من&lt;br /&gt;ور زانکه همدمیست مرا دلنشین غمیست&lt;br /&gt;پاینده باد غم که بود غمگسار من&lt;br /&gt;پیک مراد، نامۀ جان پرور تو را&lt;br /&gt;آورد و ریخت خرمن گل در کنار من&lt;br /&gt;شعری به تابناکی و نظمی به روشنی&lt;br /&gt;مانند اشک دیدۀ شب زنده دار من&lt;br /&gt;دیگر به سیر باغ و بهارم نیاز نیست&lt;br /&gt;ای بوستان طبع تو باغ و بهار من&lt;br /&gt;بردی گمان که شاهد معنیست ناشکیب&lt;br /&gt;در انتظار خامۀ صورت نگار من&lt;br /&gt;غافل که با شکنجۀ این درد جانگداز&lt;br /&gt;غیر از اجل کسی نکشد انتظار من&lt;br /&gt;فرداست ای رفیق که از پاره های دل&lt;br /&gt;افشان کنی شکوفه و گل بر مزار من&lt;br /&gt;وین شکوه ها که کلک من از خون دل نگاشت&lt;br /&gt;بر لوح روزگار بود یادگار من&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;( خاطره ای دیگر به یادم امد، از روزهای جوانی و درس و دانشگاه و دلبستگی به شعر و غزلهای عاشقانه. شعر رهی را خوش می داشتم. نه تنها من که همۀ یاران و دوستان و همدرسان من. و برای دلبستگی به شعر و غزل رهی، در آن مرحله از زندگی، هزار و یک دلیل داشتیم. چون رهی درگذشت، ما را اندوهی جانکاه فرا گرفت. تصور می کنم درگذشت رهی معیری چهل سال پیش از امروز، به سال 1346 یا 1347 اتفاق افتاد. من سال سوم یا چهارم دانشگاه را می گذراندم. غزلی سرودم در رثای رهی با این مطلع:&lt;br /&gt;رفت از جهان شهنشه ملک سخن رهی&lt;br /&gt;بنهاد عمر شعر دری رو به کوتهی&lt;br /&gt;مقطع نیز به یادم مانده است که چنین بود:&lt;br /&gt;فکرت بگو به مردم ایران که با شما&lt;br /&gt;در ماتم رهی همه داریم همرهی&lt;br /&gt;این غزل در روزنامۀ کاروان، در کابل چاپ شد و چندی بعد گویا کاروان به ادارۀ مجلّۀ یغما رسیده بود، زیرا غزل در آن مجلّه نیز به چاپ رسید. سالها بعد نسخه ای از دیوان رهی در تهران به دستم رسید که همان بیت، یعنی مطلع، یا شاید هم مقطع غزل من، بر صدر رویۀ اول جلد آن کتاب نقش بسته بود. روان رهی و روان خلیلی و همۀ رفتگان شاد باد.)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;جهانگیر تفضلی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;جهانگیر تفضلی شاعر، ادیب و دیپلمات خراسانی، سفیر وقت ایران در کابل بود. گویا از خلیلی چشم آن داشته که چون از محل کار خویش، بغداد، به کابل می آید، او را با خبر سازد؛ مثلاَ او را به خانۀ خویش بخواند یا خود به خانه اش بیاید. که نه چنین شده و نه چنان. تفضلی این قطعه را به خلیلی فرستاده است:&lt;br /&gt;آرزوها داشتم تا ازعراق&lt;br /&gt;باز آید اوستـــــــاد بی بدیل...&lt;br /&gt;گفته بودم تا که او از ره رسد&lt;br /&gt;بیگمان سویم کند پیکی گسیل&lt;br /&gt;می رسم با سر به کویش بی درنگ&lt;br /&gt;کاندرین ره دل بود جان را دلیل...&lt;br /&gt;بوی جوی مولیان جویم از او&lt;br /&gt;بی فغان دجله و غوغای نیل...&lt;br /&gt;آمد استاد و ز من یادی نکرد&lt;br /&gt;دیدم آن، کم بود، اندر مستحیل...&lt;br /&gt;از چه رو استاد با من، ای دریغ&lt;br /&gt;سرد بود، آنسان که آتش بر خلیل...&lt;br /&gt;ای خلیلی ای گرامی اوستاد&lt;br /&gt;ای تو در ملک سخن چون ژنده پیل&lt;br /&gt;بیش ازین بفکن به شاکردی نظر&lt;br /&gt;کز خراسانست و از بومی اصیل...&lt;br /&gt;خلیلی قطعه ای به همان وزن و قافیه در جواب تفضلی گفته است:&lt;br /&gt;بامدادان چامه ای آمد به کف&lt;br /&gt;ازتوانا چامه پرداز نبیل&lt;br /&gt;از جهانگیر، آنکه دارد خامه اش&lt;br /&gt;نغمه از بانگ درای جبرئیل...&lt;br /&gt;از خراسان می دهد این چامه یاد&lt;br /&gt;از تجلّی گاه مردان جلیل&lt;br /&gt;اصل چون ستوار باشد، لاجرم&lt;br /&gt;استوار و سربلند آید نخیل&lt;br /&gt;شاعر طوس آمده در غزنه باز&lt;br /&gt;طوس و غزنه قصّه ها دارد طویل&lt;br /&gt;آمده تا در دیار مولوی&lt;br /&gt;باشد این خواجه، غزالی را وکیل&lt;br /&gt;اوستادا مهربانا سرورا&lt;br /&gt;ای به مهر و فضل و دانش بی بدیل&lt;br /&gt;گر دو روزی شد به دیدارت درنگ&lt;br /&gt;نیست جز هنگامۀ پیری دلیل...&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;علی اصغر حکمت&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SSmWjuzBN7I/AAAAAAAAAH8/gmNOGNV1bqo/s1600-h/200px-Ali_Asghar_Hekmat.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5271910379415484338" style="WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 278px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SSmWjuzBN7I/AAAAAAAAAH8/gmNOGNV1bqo/s320/200px-Ali_Asghar_Hekmat.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;شادروان علی اصغر حکمت، ادیب، پژوهشگر و مترجم دانشمند و سیاستمدار نامور که روزگاری وزیر خارجه و زمانی هم سفیر ایران در هند بود، ترجمۀ فارسی شکانتلای کالیداس را به خلیلی فرستاد. خلیلی این قطعۀ دلنشین را دربیان سپاس به حکمت انشاد نمود:&lt;br /&gt;باز از شهر سخن برخاست آوازی که دل&lt;br /&gt;زنده شد از فیض روح انگیز جان افزای آن&lt;br /&gt;موج زد دریای حکمت، گوهری آمد پدید&lt;br /&gt;آفرین بر گوهر و دریای حکمتزای آن&lt;br /&gt;از سلیمان سخن گم گشته بود انگشتری&lt;br /&gt;در تو پیدا گشت ای آصف کنون مأوای آن&lt;br /&gt;دفتری سویم فرستادی که آید بوی عشق&lt;br /&gt;در مشام جانم از پنهان و از پیدای آن&lt;br /&gt;گر بیفشارم، چکد از حرف حرف آن شراب&lt;br /&gt;بسکه خیزد مستی و شیدایی از معنای آن&lt;br /&gt;طوطیان هند شد شکّرشکن زین شعر نغز&lt;br /&gt;ای خوشا شیراز و این طوطیّ شکّرخای آن&lt;br /&gt;بر کلاه دوشیانتا برنهادی تاج گل&lt;br /&gt;از گلستانی که سعدی گشت گل پیرای آن&lt;br /&gt;هند و شیرازی ندارد داستان اهل عشق&lt;br /&gt;عشق هرجا پا گذارد دل بود دنیای آن&lt;br /&gt;هرکجا حسنیست دلکش، منظر انوار اوست&lt;br /&gt;نرگس بستان این، یا سبزۀ صحرای آن&lt;br /&gt;هرسخن کز دل برآید، قصّۀ عشق است و بس&lt;br /&gt;گرچه باشد اختلاف لفظ در انشای آن&lt;br /&gt;طرفه بنیادی پی افکندی در اقلیم سخن&lt;br /&gt;کز حوادث دور باشد تا ابد مبنای آن&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;حجازی مطیع الدول&lt;/span&gt;ه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;خلیلی این دو بیت را به داستان نویس معروف، حجازی، گفته و در آن سه کتاب داستان اورا نام برده و ستوده است:&lt;br /&gt;ملک معنی شد حجازی را مطیع&lt;br /&gt;لفظ چون موم است اندر چنگ او&lt;br /&gt;مست سازد، حیرت آرد، جان دهد&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;ساغر&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; و آ&lt;em&gt;&lt;strong&gt;یینه&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; و&lt;strong&gt;&lt;em&gt; آهنگ&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; او&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;جلال همائی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;این ابیات را ادیب بزرگ و استاد نامور دانشگاه شادروان جلال همایی به خلیلی نگاشته است:&lt;br /&gt;شادی به دل و جان و تن خستۀ من داد&lt;br /&gt;دیدار روان پرور استاد خلیلی&lt;br /&gt;زی کعبۀ مقصود بخود راه نبردم&lt;br /&gt;نور شفقم کرد درین راه دلیلی&lt;br /&gt;قد اطربنی السمع لذکراک حبیبی&lt;br /&gt;قد برّحنی الشوق بلقیاک خلیلی&lt;br /&gt;طبعش بصفا تازگی عهد جوانیست&lt;br /&gt;کز یاد برد محنت پیری و علیلی&lt;br /&gt;سرسبزی اگر از سخنش وام بگیرد&lt;br /&gt;دیگر نزند جامه فلک در خم نیلی&lt;br /&gt;شعر تر او نوبر انگور خلیلیست&lt;br /&gt;دانی که شیرین بود انگور خلیلی&lt;br /&gt;از قاسم رسا ملک الشعراء آستان قدس&lt;br /&gt;از بادۀ پرشور سخن اهل ادب را&lt;br /&gt;بنموده چو من سرخوش و سرمست خلیلی&lt;br /&gt;از زلف عروسان سخن کرد گره باز&lt;br /&gt;برما در اندوه و محن بست خلیلی&lt;br /&gt;برخاست غبار غم دیرینه ز دلها&lt;br /&gt;در محفل احباب چو بنشست خلیلی&lt;br /&gt;پرکرد ز گل دامن احباب ز گفتار&lt;br /&gt;نرخ گل و سنبل همه بشکست خلیلی&lt;br /&gt;ریزد همه ذوق و هنر و لطف و طراوت&lt;br /&gt;از خامۀ استاد زبردست خلیلی&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;مؤیّد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در دیوان استاد، مثنویی در شصت و پنج بیت، زیرعنوان "پاسخ استاد خلیلی به یکی از دوستان " آمده است. چنانکه در این چکامه می خوانیم، استاد آن را به دوستی به نام مؤیّد در پاسخ شعری یا نامه ای منظوم سروده است. نگارندۀ این سطور بر این گمان است که خلیلی این شعر را در پاسخ یکی از رجال معروف ادب و سیاست خراسان، مرحوم سید علی مؤید ثابتی سروده است. این مثنوی بسیار دردمندانه سروده شده و شاعر در آن از آتشی که در آشیان افتاده و نیز از رنج بی همزبانی و عدم تجانس فرهنگی در باختر حکایت و شکایت دارد. بیتی چند از این چکامۀ دلنشین را می خوانیم:&lt;br /&gt;ای مؤید ای سخندان بزرگ&lt;br /&gt;ای سخندان خراسان بزرگ&lt;br /&gt;بیگمان تأیید حق در کار توست&lt;br /&gt;کاین اثر در گرمی گفتار توست&lt;br /&gt;شعر تو آتش به بنیانم فکند&lt;br /&gt;مهرآسا جلوه بر جانم فکند&lt;br /&gt;«دست من بگرفت و بردم پا بپا»&lt;br /&gt;در گذشته سالها و حالها&lt;br /&gt;با تو بوسیدم در سلطان طوس&lt;br /&gt;شهر آن زیباتر از زیبا عروس&lt;br /&gt;با تو رفتم در هرات باستان&lt;br /&gt;مهد مردان جلوه گاه راستان&lt;br /&gt;با تو دیدم باز گازرگاه را&lt;br /&gt;خوابگاه خواجه عبدالله را&lt;br /&gt;در حریم حضرت جامی شدیم&lt;br /&gt;همکلام عارف نامی شدیم&lt;br /&gt;با تو جستم مرقد محمود را&lt;br /&gt;خانقاه خواجۀ مجدود را&lt;br /&gt;با سنائی گفت وگوها داشتیم&lt;br /&gt;از می وحدت سبوها داشتیم&lt;br /&gt;یاد داری شهر زیبای مرا&lt;br /&gt;بوسه گاه آرزوهای مرا&lt;br /&gt;کابل من آشیان جان من&lt;br /&gt;نوربخش مشعل ایمان من&lt;br /&gt;سپس او با هنرمندی خیال نقش میهن را برکارگاه سخن می کشد و شرح می دهد که چسان از خورشید تابان آن مرز و بوم مهر آموخته و از آسمانش درک جمال اندوخته، از مرغ شب سحرخیزی و از کهسار و رودبارش ناله و شور فراگرفته است. پس می گوید:&lt;br /&gt;ذرّه ذرّه هستیم از خاک اوست&lt;br /&gt;شور مستی در میم از تاک اوست&lt;br /&gt;از غزالانش غزل آموختم&lt;br /&gt;از پلنگانش جدل آموختم&lt;br /&gt;این غزلها یار شبهای منست&lt;br /&gt;مونس آوارگیهای منست&lt;br /&gt;استاد، شعر و سخن مؤید را خوش پسندیده و به تکرار آن را ستوده است:&lt;br /&gt;ای مؤید، ای سخنگوی مهین&lt;br /&gt;شاعر معجزگر سحر آفرین&lt;br /&gt;شعر شیوای تو آواز دلست&lt;br /&gt;خامۀ تو زخمه بر ساز دلست&lt;br /&gt;سپس به دگرگونیها و رخدادهای غم انگیز میهن اشاره می کند و نغز داد سخن می دهد تا آنجا که می گوید:&lt;br /&gt;برزمین پاک ما یک سنگ نیست&lt;br /&gt;کاندران خون شهیدی رنگ نیست&lt;br /&gt;بر گل و ریحان ما یک برگ نیست&lt;br /&gt;کاندران منقوش نام مرگ نیست&lt;br /&gt;شهرها درشهرها ویران شده&lt;br /&gt;کشوری در حکم گورستان شده&lt;br /&gt;گویا شاعر به خاور سفری داشته و پاسخ مؤید را دیر تر سروده و فرستاده است. این را مطلب را از پوزش شاعرانه اش در می توان یافت:&lt;br /&gt;عرض این نامه اگر تأخیر شد&lt;br /&gt;روز من در مرز پاکان دیر شد&lt;br /&gt;آن سوی خیبر بود مأوای من&lt;br /&gt;خانۀ من خانۀ آبای من&lt;br /&gt;بی وطن را هیچ جا آرام نیست&lt;br /&gt;صبح او چون صبح و شامش شام نیست&lt;br /&gt;من دراینجا از جهان بیگانه ام&lt;br /&gt;بی کسم، بی همدمم، بی خانه ام&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;ابراهیم صهبا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از مکاتبات جالب و آموزنده، نامۀ کذائی مرحوم ابراهیم صهبا و پاسخ خلیلی به اوست. نامۀ صهبا به گونه ایست که بیان و نقل آن در این سطور دشوار است؛ ولی خلیلی بزرگمنشانه و از سر فرهنگ، پاسخی سنگین و دلنشین به صهبا سروده است:&lt;br /&gt;آفرین بر تو و آن طبع توانا صهبا&lt;br /&gt;شاد کردی دل آشفتۀ شیدا صهبا&lt;br /&gt;دل من راه به خلوتکدۀ جانان داشت&lt;br /&gt;سر پرشور، مرا برد به شورا صهبا&lt;br /&gt;ای خوشا عشق و نظربازی و شبهای شباب&lt;br /&gt;ساقی مهوش و ماه می و مینا صهبا&lt;br /&gt;انجمن معرض آراست نه جولانگه شوق&lt;br /&gt;جای آرا نبود بزم دلارا صهبا&lt;br /&gt;شعر و ذوق است چو آیینه، سیاست خارا&lt;br /&gt;دور باد آینه از صحبت خارا صهبا&lt;br /&gt;گلرخان نیز در این بزم به خشمند و عتاب&lt;br /&gt;می زند خار درینجا گل رعنا صهبا...&lt;br /&gt;تمام شد یاد مختصری از پیوندهای شاعرانه میان استاد خلیل الله خلیلی و بزرگان ادب ایران.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;سوم آذر/قوس 1387برابر با 23 نوامبر 2008&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;شهر اتاوا-آصف فکرت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;Asef Fekrat&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/27398106-3504217018246136106?l=yaadhaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://yaadhaa.blogspot.com/2008/11/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Dari Classics)</author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/STx_eNCJ6GI/AAAAAAAAAIM/SKcizxQUFsc/s72-c/Ghazna1.JPG' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-27398106.post-2206227390822642563</guid><pubDate>Tue, 28 Oct 2008 01:48:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-12-05T11:54:37.417-08:00</atom:updated><title>یاد امیر علیشیر نوایی در بدایع الوقایع</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;وزیر با فرهنگ و امیر با تدبیر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;u&gt;روانشاد استا د علی اصغر حکمت در کتاب جامی، در ارزش خدمات امیر علیشیر نوایی (844-906هـ.قـ.) می نویسد: رواج بازار علم و ادب در آخر قرن نهم و بروز آثار بزرگ ادبی، که در آن میان آثار قلمی جامی ستارۀ فروزان آن آسمان است، بیشترمرهون وجود آن امیر دانش گستر می باشد. این امیر ادیب و دانش پرور به محبت علما و فضلا و به علاقه به اهل فضل و کمال بقدری موصوف است که ادوارد براون او را به ماسیناس سلینیوس Maecenas E. Cilinius ، یکی از بزرگان روم باستان، که حامی ادب و دوست شاعر معروف هراس بود، تشبیه نموده است&lt;/u&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;زین الدین محمود واصفی در جای جای کتاب دو جلدی بدایع الوقایع از امیر علیشیر نوایی وزیر نامور خراسان یاد کرده است که هم گوشه هایی از زندگانی و احوال او را نشان می دهد و هم نمونه ای از یک شخصیت والامقام فرهنگی سدۀ نهم هجری خراسان و به ویژه هرات را توصیف می نماید. نویسنده در نگارش این سطور، تنها به کتاب بدایع الوقایع واصفی نظر داشته و می خواسته است تا برگی از دفتر ادب و فرهنگ خراسان را به دسترس علاقمندان بگذارد؛ به عبارت دیگر، این یک نگارش ادبی- فرهنگی است نه یک کار تحقیقی- تاریخی.&lt;br /&gt;سخن را با بنایی هروی آغاز می کنیم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;ظرافتهای بنایی به امیر علیشیر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;واصفی از مولانا بدخشی نقل می کند که امیر علیشیر مولانا را بسیار معتقد بود...و مولانا بنایی نیز به جناب میر عقیدۀ غریبی داشته، چنانکه از خاتمۀ مجمع الغرایب که به زبان عوام خراسان گفته معلوم است. واصفی مواردی از شوخیهای میان امیر و بنایی را به تفصیل گزارش داده است که چون بسیار تند و تیز است، نقل آنها در این صفحه مقدور نیست، امّا برای آنکه نمونه ای از ارتباط ادبی میان امیر و بنایی را آورده باشیم به ذکر ابیاتی از قصیدۀ مجمع الغرایب می پردازیم. بنایی نخستین بخش این قصیده را به زبان عامیانۀ هراتی سروده که ازان بوی شوخی و هجو می شنویم، اما چون گریزبه مدح می زند، امیرعلیشیر را چنین می ستاید: &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;[در مدح امیر]&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SQp8VH_2LEI/AAAAAAAAAHE/p7oRc6dlDlU/s1600-h/alisher.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5263155816901782594" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 132px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SQp8VH_2LEI/AAAAAAAAAHE/p7oRc6dlDlU/s320/alisher.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;strong&gt;آن ملقب به صاحب الخـــــــیرات&lt;br /&gt;المقـــرّب به حضرت الســـــلطان&lt;br /&gt;آن امیر علی سیــــَر کاین وصف&lt;br /&gt;صورت نام اوســـــت در اذهــان&lt;br /&gt;ذات او پادشــــــاه و میـــــر، لقب&lt;br /&gt;نام او پادشــــــاه و شاه نشــــــــان&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SQZxpqB2ryI/AAAAAAAAAEc/UGnyG-Htz4w/s1600-h/alisher.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;ه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;مچو موسی مقــــــرّب الحضرت&lt;br /&gt;همچو آدم خلیـــــــفةالـــــــــرّحمن&lt;br /&gt;هم بنـــــــاهای او جلیـــــل القـــدر&lt;br /&gt;هم عمـــــارات او رفیــع الشّــــان&lt;br /&gt;.........&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;او از شوخیهای مقدمه به لهجۀ هرات پوزش خواسته و گفته است که آن کلمات را به دستور سلطان به نظم آورده است. سپس در &lt;strong&gt;ستایش&lt;/strong&gt; هرات و هراتیان می گوید&lt;strong&gt;: &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;strong&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;[در وصف هرات]&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;ور نه مثـــل هــــرات می دانـــم&lt;br /&gt;نیست شهری ز شـهرهای جهان&lt;br /&gt;هیچ شـــهری به زیب وزیـنت او&lt;br /&gt;نیسـت در زیر گنبــــــــد گــردان&lt;br /&gt;همه جا روســــتا و او شهراست&lt;br /&gt;همه جا خارزار و او بســــــتان&lt;br /&gt;اعتقــــــادی که با هراتم هســت&lt;br /&gt;ســازم آن را مؤکـد از اَیمــــــان&lt;br /&gt;...............................&lt;br /&gt;که ندانم شــــریف تــر ز هرات&lt;br /&gt;بلدی از معــــــاظـــــــــم بلــدان&lt;br /&gt;همه سُکـّانش اهل فضل و کمال&lt;br /&gt;صَرَف الله عنهم النّقصـــــــــان&lt;br /&gt;علمــــایش وحیـــــد عصر همه&lt;br /&gt;فضــــلایش همـــه فریـد زمـان&lt;br /&gt;هـریکی از طبــــــیعت مـوزون&lt;br /&gt;در طریق سخنــــــوری مـیزان&lt;br /&gt;همه صاحب اصول وخوشلهجه&lt;br /&gt;جمع ایقـــــاع کرده با الحـــــان&lt;br /&gt;فضلایش ز شعر و موســــیقی&lt;br /&gt;اهل تصنــیف و صاحــب دیوان&lt;br /&gt;..............................&lt;br /&gt;هرکسی در طریقه ای بی مثـل&lt;br /&gt;هرکسی در صنــــاعتی پـُردان&lt;br /&gt;همه را دست سعی در حرکــت&lt;br /&gt;همه را پای جود در میـــــــدان&lt;br /&gt;از کرم هیچ کیســـــــه خالی نه&lt;br /&gt;کاسه از آش و خانه از مهمـان&lt;br /&gt;نشکند بی حضـــــور مهمــانی&lt;br /&gt;کاسبی کاورد به کف لــب نـان&lt;br /&gt;بس بود بر بـلاد، فضــل هرات&lt;br /&gt;چه بلــد بلکه بر تمــام جهـــان&lt;br /&gt;که بســان تو مظهــر جامـــــع&lt;br /&gt;کرده از وی ظهــور در دوران&lt;br /&gt;نه به دولت کســی تورا همـــبر&lt;br /&gt;نه به دانش تو را کسی همسان&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;.....&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;شعرشناسی وحرمت جامی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;امیر شاعران خراسان را به تتبع (اقتفا و پاسخگویی) غزل ذوقافیتین جامی، با مطلع:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ای با لب تو طوطی شیرین زبان زبون&lt;br /&gt;کردی عنان ز پنجۀ سیمین بران برون&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;امر فرمود. به جزخواجه آصفی و هلالی بیشتر شاعران جواب گفتند. امیر آن دو تن را که جواب نگفته بودند، صله داد و گفت که معلوم شد که شما شعرشناسید.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;مرمت مسجد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;چون امیر کار مرمت مسجد جامع هرات را به اتمام رسانید، بزرگان هریک تاریخی به آن مناسبت گفته به عرض می رسانیدند. سید اختیارالدین حسن نیز دو تایخ نوشت یکی به عربی که بر جانب شمالی ایوان مقصوره ثبت گردیده و دیگری به فارسی که بر پیش طاق ایوان نگاشته اند. تاریخ عربی این است:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ادَامَ اللهُ ذِکری مَن سَعَی فِیه = و اَبقی ذِکرَهُ فی الدَّهرِ بِالخیرِ&lt;br /&gt;لهُ ذاتٌ بخیـــــراتٍ امیـــــرُ= و اســـمُ مثلَ هذا لیس فی غیر&lt;br /&gt;بنی خیراً بتجـــــدیدِ و جِدٍّ = فسَل تاریخَ هذا بـــانیَ الخــیر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;(از مصراع دوم بیت دوم "علی شیر" به طریق معمّا استخراج می شود)&lt;br /&gt;تاریخ فارسی این است:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شکر کاز همّت صاحب خیری = گشت این صومعه خالی ز خلل&lt;br /&gt;یافت اتمـــــام بخوبــــــــی آری= عمل خیـــــر بود خیــــــر عمل&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ســـــال تاریخ مه و روزش بود= دهم شهــــر ربیـــــــــــع الاوّل&lt;br /&gt;و حضرت مخدومی(&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;جامی&lt;/span&gt;) قطعه ای در تاریخ آن گفته که یک بیت آن چنین است:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لها طاق و فیها صفّتین = بوجه الجدّ صلّ الرّکعتین&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;شاه و وزیر یا پیر و مرید&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;از مولانا محمود بدخشی روایت شده است که چون امیر کتاب خمسۀ ترکی را به نام سلطان حسین میرزا مصدر ساخت، میرزا گفت که روزگاری دراز است که میان ما و شما ماجرایی در میان است و امروز باید که معلوم گردد. و ماجرا آن بود که سلطان حسین میرزا همیشه به امیر علیشیر اظهار ارادت می نمود و او را پیر خود می خواند و میر می گفت: الله الله، چه جای این سخن است؟ ما مریدیم و شما پیرِ همه. چون این گفت و گوی به درازا کشید، سلطان پرسید: مرید کدام است و پیر کدام؟ میر گفت: آنست که هرچه مراد پیر باشد، مراد مرید همان باشد. سلطان فرمان داد که اسب اشهب را بیاورند و گفت: مراد ما آنست که امروز شما بر این اسب سوار شوید و ما در جلو شما رویم (یعنی جلو اسب شما را مهتروار بگیریم). و آن اسب جز به شاه به کسی سواری نمی داد. چون امیر پای در رکاب نهاد، رمیدن آغاز کرد. میرزا بر او هی زد تا برجای خود قرار گرفت و امیر سوارشد. چون سلطان به جلو درآمد، میر بر بالای اسب بیهوش شد، چنانکه او را گرفته فرود آوردند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;استفاده از جاسوس سلطان برای اصلاح کارها&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در این کتاب می خوانیم که سلطان حسین بایقرا یکی از مجلسیان امیر علیشیر را نهانی برگماشته بود تا هر چه در مجلس امیر می گذرد به شاه گزارش دهد، امّا امیر با فراست این نهانگـُماری را دریافته بود و تغافل می فرمود.&lt;br /&gt;از سویی محمد ولی بیگ داروغۀ شهر هرات و توابع ( &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;در اصطلاح کابل قوماندان امنیه و در اصطلاح تهران رئیس شهربانی&lt;/span&gt;) که امیری از مقربان شاه بود، دوست بدکاری داشت به نام خواجه محمد چنار که در فساد دستی دراز داشت، و نابکاری او تا بدانجا رسیده بود که در روز روشن هرکه را می خواست، اختطاف می نمود و به عبارت دیگر گماشتگانی داشت که برایش آدم ربایی می کردند. با وجود این کار، از بیم امیر ولی بیگ، کسی جرأت نداشت اعتراضی بکند. تنها می بینیم که در رسانه های آن روز ازان گپی و خبری شنیده می شد. در یک مورد شاعری به نام محمود تربتی این رباعی را ساخته بود:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ای سروقد ســـمنــبر لالـه عذار&lt;br /&gt;زنهار مباش همنشین با خس و خار&lt;br /&gt;هرچند چنار سرفراز چمن است&lt;br /&gt;توشاخ گلی تورا چه نسبت به چنار&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;واصفی می گوید که "این معنی را هیچ کس زهره نداشت که از ترس امیر محمد ولی بیگ به عرض سلطان برساند." اکنون از این بگذریم و ببینیم که در مجلس امیر علیشیر چه می گذشت.&lt;br /&gt;وزیر با فرهنگ، همچون روزهای دیگر با ندیمان، امیران، هنروران، شاعران، ادیبان، تاریخنگاران، زبانشناسان و چند گروه دیگر نشسته بود. آن نوکر و ملازم کمربستۀ امیرعلیشیر یا مأموراطلاعاتی(استخباراتی) شاه نیز، آهسته گک و پنهانک، کاغذی از آستین بر آورده و به قول واصفی " هرچه در مجلس واقع می شد، مثل کراماً کاتبین آن را در طوماری ثبت کرده، هر روز آن روزنامه را به مطالعۀ پادشاه می رسانید."&lt;br /&gt;" روزی شخصی مصحفی و کمانی و کلّه قندی، به رسم پیشکش، نزد امیرعلیشیر آورد. امیر پرسید که این تحفه ها را به پیش من به چه غرض آوردی؟" گفت: پدر خدابیامرز من ملازم درگاه بود؛ یعنی که عضو مجلس شما بود. حالا بنده هم به صفت یک فرزند خلف می خواهم جانشین پدر شوم. امیر گفت از این کار، تو را در سالی بیش از پانصد خانی به دست نخواهد آمد؛ من کاری به تو نشان می دهم که هر روز دست کم صد تنگه به دست بیاوری(&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;خانی و تنگه واحد پول آن روزها بوده است&lt;/span&gt; ). گفت که هرچه جناب امیر مصلحت دانند. امیر گفت: مصحف تو را به صد تنگه هدیه می کنند. کمان و کلّه قند را هم به بیست تنگه می خرند. اینها را می فروشی و به بیست تنگه قبای برچاکی می گیری و فوطۀ زربفت یزدی به پنجاه تنگه می خری و عربی تکمه داری به ده تنگه می ستانی و کارد یک آویزی به ده تنگه و طاقیۀ برۀ سیاه زنگله موی به بیست تنگه می گیری و چوب ارغوانی به دست گرفته &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;(گویی امیربه او فرموده است که یونیفورم شهربانی/پلیس امنیۀ آن روزگار را تهیه کند و بپوشد)&lt;/span&gt; برسر بازار ملک می ایستی و هر جوان خواجه زاده ای را که می گذرد، می گیری و می گویی باید بامن پیش خواجه محمد چنار بروی. آن قدر اصرار می کنی تا جوان حاضر گردد چکمن و فوطۀ خود را در برابر آزادی خویش به تو ببخشد. پنج تن را که همین طور بگیری، روزی پانصد تنگه درامد خواهی داشت!&lt;br /&gt;واقعه نویس، که همان جاسوس باشد، ماجرا را به سلطان رسانید و از تفصیل ماجرا که بگذریم، خواجه چنار به کمک مربی و دوست خویش از مرز خارج شد و به قول واصفی "به صوب وادی آوارگی شتافت که هیچ کس نام و نشان او را دیگر نیافت" و خوبان هرات از شرّ او رها شدند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نازک مزاجی امیر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;امیرنازک مزاج و حسّاس بود. اما به اشتباه خویش فروتنانه معترف می شد و در پی جبران مافات بر می آمد.&lt;br /&gt;صاحب دارا درین مورد داستانی دارد که خلاصۀ آن چنین است:&lt;br /&gt;روزی امیر در برابر گروهی از فضلا و شعرا و ندما به صاحب دارا فرموده است که حضرت مخدومی، مولانا جامی، بیمار است؛ من نتوانستم به عیادت بروم. می روی و مراسم عذرخواهی به تقدیم می رسانی. پس از بیرون شدن صاحب، طعام می کشند و پس از صرف غذا، حاضران یکی پس از دیگری مجلس را ترک می کنند. امیر برافروخته می شود و اعتراض می کند که " &lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;هرآینه خانۀ علیشیر دکان آشپزیست و علیشیر آشپز است. حریفان می آیند و آش می خورند و می روند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;" در این حال صاحب دارا از خدمت جامی باز می گردد و امیر که یادش رفته او را به مأموریت فرستاده بوده، می گوید:" هله ای صاحب تو را چه شده که یک زمان بعد از آش پیش من نمی باشی؟ تو نیز تقلید آن مردکان پست شکم پرست می کنی."&lt;br /&gt;صاحب دارا که اهل سیاست و مصلحت اندیشی و موقع شناسی نبوده، می گوید که حضرت عالی، خود، بنده را به خانۀ مولانا جامی فرستاده اید. میر از این پاسخ شتابنده بسیار برافروخته شده می گوید که لعنت بر مردکی که با این نوع مردم آشنایی کند و بر می خیزد و مجلس را ترک می کند.&lt;br /&gt;صاحب دارا نماز پیشین، طبق معمول به خدمت امیر می رود. امیر که در بنفشه زاری ایستاده بوده، به گفتۀ صاحب، بنفشه وار گردن را تاب داده، روی از او می گرداند و این کار را چند بار تکرار می کند. گویا به رگ غیرت صاحب برمی خورد و در دل می گوید چنین و چنان باشم اگربرنگردم و دیگر بیایم. اما به گفتۀ معروف که ارباب الدول ملهمون، امیر او را نزدیک خود می خواند و می گوید: مرد حسابی! این کاری بود که تو کردی و در برابر مردم مرا شرمنده ساختی و فراموشکار و مبهوت و فرتوت جلوه دادی؟ که گویی عقل از من رفته است.&lt;br /&gt;صاحب دارا می گوید که به راستی حق به جانب امیر و خطا از سوی ما بوده است.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;داش چینی- داستان دیگری در همین موضوع&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;امیراز همنشینانش انتظار تیز هوشی و نکته دانی داشت. واصفی درین مورد داستان جالبی نقل می کند:&lt;br /&gt;یکی از مقرّبان امیر شیخ بهلول نام داشت و با همه صفات نیک که داشت، به قول واصفی " آثار فضیلت از وی دیردیر به ظهور می آمد" . امیر او را به داش چینی تشبیه کرده بود:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خاک مشرق شنیده ام که کنند&lt;br /&gt;به چهل ســــــــال کاسۀ چینی&lt;br /&gt;صد به روزی زنند در بغـداد&lt;br /&gt;لاجرم قیمتــــش هم بیـــــــــنی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;شیخ بهلول، چنانکه واصفی روایت می کند، مستشار و مؤتمن و معتقد و معتمد امیر بود، و امیر"جزئی و کلی مهمّات سلسلۀ خود را از قلیل و کثیر و نقیر و قطمیر به کف کفایت و ید درایت او مفوّض و موکول گردانیده بود." ناگهان آوازه در افتاد که امیر شیخ بهلول را با خری در خانه انداخته و در آن خانه را قفل کرده و هیچ جهت آن معلوم نیست. غلام شیخ، نزد مولانا صاحب دارا، که از افاضل عهد و نیز از مقرّبان امیر بود، آمد و ماجرای همخانه شدن خر و خواجۀ خویش را بیان کرد و از مولانا کمک خواست. مولانا که این خبر را شنید، چنان مضطرب و سراسیمه شد که به قول خودش " خود را همچنان کسی دیدم که از اسب دولت فرود آورده باشند و از بهر تشهیر بر خر برهنه سوار کرده باشند." مولانا بامداد پگاه به خدمت امیر علیشیر شتافت و امیر، که با فراست دریافت که چرا مولانا آمده و چه می خواهد، گفت:&lt;br /&gt;مولانا صاحب، بیا و میان من و مصاحب خود، شیخ بهلول داوری کن، تا اگرکوتاهی و نامهربانی از سوی من باشد، عذربخواهم. مولانا گفت که فرمان امیر عین حکمت و مصلحت است و بی گمان که شیخ گناهکار است.&lt;br /&gt;امیر گفت: آدم هوشیار اگر ده روز با کسی همنشین باشد، همۀ اخلاق و عادات و خصوصیّات او را درمی یابد. شیخ بهلول دوازده سال است که شب و روز رفیق خانه و گرمابه و گلستان من است. دیشب مطالعه می کردم؛ در پیش من شمعی و دوات و قلم و کاسۀ آبی بود. شیخ بهلول را گفتم: بردار! پرسید که چه چیز را بردارم؟ گفتم: تو را چه شد؟ مگر خر شده ای؟ فی الحال از روی اعراض به زانو درآمد و گفت: مخدوم، من که علم غیب ندارم. پیش روی شما چند چیز است [&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;به گفتۀ امروزیها من کف دستم را که بو نکرده ام&lt;/span&gt;] چه دانم که شما کدام چیز را می گویید؟&lt;br /&gt;اکنون مولانا، خودت انصاف بده! همه می دانند که شمع پیش من تا بامداد می سوزد، و دوات و قلم همیشه پیش من است تا اگر مطلبی به خاطرم می رسد، بی درنگ می نویسم. می ماند کاسۀ آب. من در شب آب نمی خورم. پس برداشتنی چیزی جز همان کاسۀ آب نخواهد بود. دیگر این همه حجّت و عناد و تعرّض به چه کار می آید؟&lt;br /&gt;با این هم امیر شیخ را از مصاحبت و هم اتاقی آن بی زبان رها ساخت و سر و پای مناسب و اسب با زین و لگام به او عنایت فرمود.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;در را از آن سو ببندید&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;مولانا فصیح الدین ابراهیم معلم میر بود. او دامادی داشت به نام امیر صدرالدین یونس. میر را این داماد خوش نمی آمد و با دانش قیافه شناسی که داشت، او را ابله و نادان می شناخت. اما مولوی می کوشید که هر طور شده داماد خویش را به امیر نزدیک سازد یا به گفتۀ واصفی "جناب داماد را مقبول و مطبوع میر گردانند" واصفی می نگارد که روزی میر داماد (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;صدرالدین یونس&lt;/span&gt;) در مجلس میر، پیش در نشسته و اظهار فضایل خویش می نمود. ناگهان باد در را سخت بر هم زد،[&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;میر فرصت را مغتنم شمرده&lt;/span&gt;]، گفت که لطفاً در را زنجیر کنید. صدرالدین یونس بی درنگ برخاسته و دست به زنجیر رسانید. امیر فرمود که در را از بیرون زنجیر کنید...&lt;br /&gt;گویا امیر می خواسته از پراکندگی گویی صدر الدین یونس رها شود و خوش طبعی نموده است. البته واصفی داستان را به درازا کشانیده و به تشهیر صدر بینوا پرداخته است که ما از نقل آن مطالب می گذریم، زیرا بعید می نماید که امیر تا بدان حد شوخی را گسترش داده باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;مجلس ظرافت و مطایبه( شوخی پارتی)&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;باز هم از صاحب دارا روایت می شود که روزی امیر علیشیر، در باغ جهان آرا، به خواجه مجدالدین محمد، مشهور به میر کلان، گفت که توصیف مجلس شما را بسیار شنیده ایم. می گویند که ظرفا و فضلا در آن نشستها با مولانا عبدالواسع منشی شوخی و مطایبه می کنند و منشی بر همه غالب می شود. می خواهیم از نزدیک ببینیم و بشنویم. خواجه دست ادب بر سینه نهاد و گفت:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;زین تفاخر شاید ارسر بر فلک ساید مرا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;و یک هفته برای برگزاری مجلس بعدی مهلت خواست، که می خواست مجلسی بسازد و بیاراید که در خور حضور امیر باشد.این مجالس در باغ پرزه، در نیم فرسنگی هرات، برگزار می شد. گروهی از شاعران، خوانندگان، نوازندگان و ظریفان دعوت شدند، امّا یک روز پیش از موعد مقرّر، مولانا عبدالواسع منشی گفت که من فردا نخواهم آمد. خواجه میرکلان مضطرب و سراسیمه از جای برجست که مرد حسابی، من صدهزار تنگه خرج کرده ام. یعنی چه که تو نخواهی آمد؟( &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;تنگه واحد پول است و خوانندۀ گرامی صدهزار دلار/دالر فرض تواند نمود. البته واصفی به تفصیل در صفت چهار باغ پرزه وهزینۀ تدارکات آن مجلس سخن رانده است که از بیم دراز شدن مطلب از آن می گذریم و محض شیرین شدن دهان مبارک عرض می شود که برکۀ/حوض مرمرین باغ در ان روز به جای آب خالی ، به گفتۀ واصفی، پر از شربت قند شده بود و چهل خورش پخته بودند که مهمانان نام آن را هم نمی دانستند&lt;/span&gt;.)&lt;br /&gt;منشی گفت خبر دارم که مدتی است که روابط شما و امیر آمیخته به کدورت بوده است. امیر هم اهل شوخی و ظرافت است و خود را سرآمد خوش طبعان می گیرد. هرگاه سربسر من گذارد، البته که خاموش نخواهم ماند و آن وقت این همه خرج و برج هباأً منثورا می شود. هم روز من سیاه می گردد و هم امیر از شما آزرده خاطر می گردد. (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt; اما در روز مجلس به خواهش امیر می روند و عبدالواسع منشی را می آورند. رسیدن منشی به مجلس همان و آغاز شوخی و بذله گویی همان. ولی گفت و گوها به گونه ای است که تعرضی به ساحت امیر نمی شود و منشی هم « ده اسپ توپچاق به زین و لجام مغرق و بیست من چکمن سقرلاط عمل نبات و ده هزار تنگه» انعام می گیرد. البته متن این ظرایف در حوصلۀ قلم نگارندۀ این سطور نمی گنجد و برای مطالعۀ آن به اصل بدایع الوقایع بنگرید&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;.&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;با همه شوخی؟ با امیرعلیشیر هم؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;واصفی از مولانا محمد بدخشی نقل می کند که یکی از درباریان سلطان حسین میرزا، معروف به میرحاجی پیر بکاول، بسیار صاحب دم و دستگاه بود و گویا از خودنمایی نیز خوشش می آمد. روزی برتخت روانی نشسته، هنگامی از حرم بیرون می آمد که اتفاقاَ امیر علیشیر وارد حرم می شد. میربکاول به امیر گفت که سلطان در مورد شما سخنان غریبی می گفت. و این درایامی بود که شایع شده بود که " مزاج پادشاه به میر اندک انحرافی پیدا کرده " این بود که میر پریشان شد و از پی تخت روان دوید و گفت که " مخدوم ساعتی توقف فرمایید. بکاول گفت ببخشید که سلطان مرا به کار مهمی فرستاده اند و عجله دارم. امیر علیشیر به حضور سلطان رسید و هنگام بازگشت از برخی از درباریان پرسید که شاه چه گفته بود؟ گفتند سلطان شما به نوعی یاد کرند که هبچ مریدی پیر خویش را به آن تعظبم و تکریم یاد نمی کند. معلوم شد که حاجی بکاول می خواسته پیش مردم خود را نشان دهد که " من به میرعلیشیر همچنین اختلاط می کنم."&lt;br /&gt;واصفی می نویسد که "میر این کینه در دل گرفت، تا ازین واقعه سالی گذشت." روزی، خلاف معمول، وقت نماز به حضور سلطان رسید، شاه پرسید:" از کجا می آیید که غبار بر چهرۀ شما ظاهر شده؟" امیر گفت به دیدن درویش علی شاه رفته بوده و هنگام بازگشت چون به دروازۀ فیروزآباد رسیده، چنان سرو صدا و گیرو داری مشاهده کرده که پنداشته سلطان می گذرد، اما چون نزدیک رسیده دیده که امیر حاجی پیر بکاول بوده است. امیر توصیف شاهانه ای از بکاول و تخت روان و زیب و زیور و جواهراتش و تجمل و شکوه همراهانش بیان می کند که در این جا از تفصیل آن می گذریم و در پایان سخن می گوید: " به غایت خوشحال شدیم و خدای را شکر گفتیم که الحمد لله که ملازمان پادشاه ما را اساس و تجملی دست داده که کیکاوس و افراسیاب و خسرو پرویز و بهرام و سلاطین عظام و خواقین ذوی الاحترام را میسر نبوده."&lt;br /&gt;شاه برخود می پیچد و انگشت به دندان می گیرد، اما صبر می کند تا امیر برود. پس چهار تن از مامورین را که معروف به ملایکۀ عذاب بوده اند، فرا می خواند و فرمان می دهد که بروند و هرچه که می توان نام چیزی بر آن نهاد، می بینند غارت کنند. در نتیجه به قول واصفی " در یک ساعت نجومی سلسلۀ حاجی پیر را به خاک برابر ساختند و او را از اوج سعادت در حضیض مذّلت انداختند."&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;ماجرای والی بدفرجام ترشیز (کاشمر)&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;از صاحب دارا روایت شده است که سلطان حسین میرزا بایقرا امیری داشت به نام جهانگیر برلاس، که در زمان قزاقیها پیوسته در خدمت او بود، امّا چون میرزا به سلطنت رسید، بخت برلاس برگشت و با همه بدبختیها با امیر علیشیر هم بد بود و به قول واصفی "میر را بسیار اهانتها می رسانید." و میر تغافل می فرمود. روزی سلطان از امیر پرسید که مردم در حق من چه می گویند؟ گفت که شما را به عدل و داد می ستایند اما شنیدم که می گویند تنها عیب شما این است که یاران قدیم را فراموش می فرمایید. مثلاً می گویند که امیر جهانگیر برلاس عمرش را وقف خدمت شما کرد و اکنون "احوالی دارد که از آن بدتر نباشد." سلطان فرمود که مخدوم! شما او را نمی شناسید. اگر از من اندک ملایمتی یابد هر روز یکی را خواهد کشت. سر انجام شاه اختیار کاراورا به امیر سپرد. امیر علیشیردنبال امیر جهانگیر برلاس فرستاد که بیا که بختت بیدار شده و برلاس پشیمان ازآنچه در حق امیر کرده بود، ریش خود را گرفته بر روی خویش سیلی می زد که دریغا که ما قدر امیر علیشیر را نمی دانستیم. خلاصۀ سخن آن که امیر، جهانگیر برلاس را والی ترشیز ساخت که اکنون کاشمر نام دارد.&lt;br /&gt;امیر جهانگیر برلاس که به ولایت کاشمر رسید با بدآموزی گروهی از اوباش که در آن ولایت چغول می گفتند، بیداد و فساد آغاز کرد و دست به مال و ناموس مردم دراز نمود. چون مردم از دست او به تنگ آمدند، گروهی را به داد خواهی به پایتخت فرستادند. امیر به آنان گفت که شما با همۀ امیران خود چنین رفتاری دارید. این شما هستید که باید تأدیب و تعذیب شوید. برلاس که دید وزیر از او طرفداری نموده است، قویدل شد و سه آدم معتبر از آن دادخواهان را کشت. ترشیزیان، این بار سیاهپوش شده نزدیک به دویست تن به هرات آمده و در برابر در چهارباغ جهان آرا فریاد و فغان بر آسمان رسانیدند به حدّی که سلطان در درون حرم از غریو آنان ترسیده پرسید که این سرو صدا ها چیست؟ گفتند که مردم ترشیز از دست امیر جهانگیر برلاس به داد خواهی آمده اند. سلطان امیر علیشیر را فراخواند که تو او را بر سر این بینوایان والی ساختی، اکنون جواب اینها را هم خودت بده. امیر فرمود که به مقتضای شرع باید عمل نمود. به این ترتیب جناب والی، در دادگاه کاشمر، پس از ثبوت جرم محکوم به اعدام و به دار آویخته و تیرباران شد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;فراست میر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;از خواجه محمود تایبادی نقل شده است که روزی میر با مشاهدۀ رفتار ناشناسی گمان زده است که نام او یا شمس است، یا احمد و یا تاج الدین. چون از آن شخص پرسیده اند، گفته است که " فقیر را شمس احمد تاج الدین می گویند."&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;شعر شتر مآبانه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;امیر علیشیر شاعران را فرمود که قصیدۀ شترحجرۀ کاتبی را جواب گویند. مولانا احمدی آن قصیده را به مدح امیر علیشیر تمام کرد. چون هنگام خواندن به این بیت رسید:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به پای حجرۀ تو چون شــــــــتر زنم زانو&lt;br /&gt;تو گر ز حجره چو اشتر برون کنی گردن&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;میر فرمود که ای مردک، تو مرا هجو کرده ای! و دستور داد که او را بربسته در حوض آب انداختند. بر لب حوض، گربۀ تری بود، احمدی گفت: ای امیر! این گربه نیز قصیدۀ شترحجره را جواب گفته؟ میر خندان شدو اورا بخشید و چون هوا سرد بود، پوستینی به او بخشید. واصفی می نویسد که احمدی در وصف آن پوستین قصیده ای گفت به این مطلع:&lt;br /&gt;مرا یک پوســــتین انعام ازان میر کلان آمد&lt;br /&gt;که از بوی بدش شهری به فریاد و فغان آمد&lt;br /&gt;چون این مطلع به میر رسید بی درنگ فرمود:&lt;br /&gt;تو را زان پوستین انعام کان بوی گران آمد&lt;br /&gt;تو بودی در میان پوستین، آن بوی از ان آمد&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;مدح دوستان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;امیر که خود ممدوح شاعران زمان بود، گاهی دوستان (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;همنشینان و زیردستان&lt;/span&gt;) را به شعر خویش می ستود. واصفی می نویسد که بیست قطعه و غزل ترکی و فارسی در مدح مولانا صاحب دارا، که ملازم و مصاحب او بود گفته است، از آن جمله غزلی برای کتابۀ حوضخانۀ دارا فرموده که این بیت از آن غزل است:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;این خانه که از خانۀ چشـــــــم است نشانه&lt;br /&gt;چون مردم چشم است در او صاحب خانه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;استفاده جویی از سخاوت و شاعر دوستی امیر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ظاهراً برخی از «ظرفا» گاه و بیگاه در استفاده از ادبدوستی و شاعرپروری امیر زیاده روی می کرده اند. یک نمونۀ آن داستانی ازمولانا حسن شاه شاعر است. واصفی نقل می کند که زمستانی سخت بود. مولانا حسن شاه شاعر، پسر خویش را آموزش داد که دستار کبود بر سر نهد و جامۀ کبود در برکند( &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;که این هر دو نشانۀ ماتم بود&lt;/span&gt;) و برود به مجلس امیر و چنین کند و چنان گوید. فرزند حسن شاه در لباس عزا به خدمت امیر علیشیر نوایی رسید. امیر پرسید که واقعه چیست، چرا جامۀ کبود پوشیده ای؟ پسر حسن شاه که ظاهراً قیافۀ حق به جانب پدر مرد گان را گرفته و قطرات اشک مصلحتی هم فراهم کرده بر رخساره روان ساخته بود، گفت: پدرم سایه از سر ما برگرفت و عمر خود را به شما بخشید. امیر را رقتی دست داد و دلش به مرگ شاعر و بی پدری شاعر زاده سوخت و گفت: دریغ از مولانا که از نوادر روزگار بود. پس مبلغ سیصد خانی ( &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;به پول آن روز&lt;/span&gt;) به فرزند حسن شاه انعام داد و او از روی سیاهه ای که پدرش داده بود، اجناس مورد نیاز آن زمستان را خرید و به خانه آورد. روز دیگر مولانا حسن شاه خود به در خانۀ میر آمد. واصفی می نویسد که "چون چشم میر به وی افتاد، از خنده پشت بر دیوار نهاد و گفت: ای ملاّ شما مرده بودید. این چه حالتی است؟ " حسن شاه گفت: اگر آن انعام نمی رسید، مرده بودم. میر سر و پای مناسب و مبلغ یک هزار دینار کپکی به وی انعام فرمود.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;بهزاد و نگارگری چهرۀ امیر&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;درپایان این گفتار که سخن ازاستاد کمال الدین بهزاد و تصویر امیر علیشیر است نگارنده گزینش مطلب را با حفظ شیوۀ نگارش زین الدین محمود واصفی تقدیم می نماید تا خوانندۀ گرامی، اگر کتاب بدایع الوقایع را ملاحظه ننموده باشد، با روش بیان مؤلّف، اندکی آشنا شود:&lt;br /&gt;...سلاطین روزگارو خواقین عالیمقداراز برای تشحیذ طبع و تفریح خاطر که جمعیت حضور باطن عامّۀ رعایا و رفاهیت وسرور خواطر کافــّۀ برایا بدان منوط و مربوط است، همواره جمعی از مصوّران سحرآفرین و نقاشان بدایع آیین را در پایۀ سریر اعلی بازداشته، نظر التفات به حال ایشان گماشته اند....پادشاه مغفور مبرور(&lt;span style="color:#000099;"&gt;سلطان حسین میرزا بایقرا&lt;/span&gt;) نورالله مرقده از میان هنرمندان این صنعت و سحرآفرینان این حرفت، استاد بهزاد نقاش را، که مصوران هفت اقلیم سرتسلیم پیش او فرود آورده بودند...اختیار فرموده...او را مانی ثانی لقب نموده، هرگاه که این پادشاه عالیجاه را غمی یا المی پیرامون خاطر گردیدی، و غبار قبضی بر مرآت ضمیر منیر رسیدی، استاد مشارالیه صورتی برانگیختی و پیکری برآمیختی، که به مجرد نگاه کردن پادشاه در وی، آیینۀ طبعش از زنگ کدورت و صفحۀ خاطرش از نقوش کلفت فی الحال متجلی گشتی...&lt;br /&gt;مشهوراست که استاد مذکور صحیفه ای مصور به مجلس فردوس آیین سپهر تزیین امیر کبیر امیر علیشیر روح الله روحه آورد، و صورت حال آنچنان که باغچه ای آراسته مشتمل بر درختان گوناگون و بر شاخسارش مرغان خوش صورت بوقلمون (&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;رنگارنگ&lt;/span&gt;) و برهرطرف جویبارها جاری و گلبنهای شکفتۀ زنگاری، و صورت مرغوب میر آنچنانکه تکیه بر عصا زده ایستاده، وبه رسم ساچیق طبقهای پرزر در پیش نهاده.&lt;br /&gt;چون حضرت میر آن صورتها را ملاحظه و مشاهده نمود، آن صحیفۀ لطیف، ریاض باطنش را به گلهای بهجت و سرور و اطراف حیاض خاطرش را به اشجار فرح و حضور بیاراست، و از عندلیب طبعش بر شاخسار شوق و ذوق نوای الاحسن الاحسن برخاست... بعد ار آن روی به حضار مجلس کرد و گفت: عزیزان را در تعریف و توصیف این صحیفۀ لازم التشریف چه می رسد؟&lt;br /&gt;مولانا فصیح الدین که استاد میر و از جملۀ مشاهیر خراسان بود، فرمود که:&lt;br /&gt;مخدوما! این گلهای شکفته را که دیدم، خواستم که دست دراز کنم و گلی [&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;از گلهای تصویر&lt;/span&gt;] برکنم و بر دستار خود مانم.&lt;br /&gt;مولانا صاحب دارا که رفیق و مصاحب میر بود، گفت: مرا نیز این داعیه شده بود، اما اندیشه کردم که مبادا دست دراز کنم و این مرغان از سر درختان [&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;که در تصویر است&lt;/span&gt;] پرواز نمایند.&lt;br /&gt;مولانا برهان که سرآمد ظرفا و قدوۀ اهل خراسان بود، و لاینقطع به جناب میر تعرض و ظرافت می نمود، گفت: من ملاحظه کرده دست و زبان نگاه می دارم که مبادا حضرت میر در اعراض شوند و روی و ابروی خود [&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;را در تصویر&lt;/span&gt;] درهم کشند.&lt;br /&gt;مولانا محمد بدخشی [که] ظرفای خراسان وی را لطیفه تراش لقب کرده بودند، و همیشه مشق خوشامدی می کرد، گفت: ای مولانا برهان، اگر نه بی ادبی و گستاخی شدی، من آن عصا را [&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;که در تصویراست&lt;/span&gt;] از دست حضرت میر گرفته بر سر تو می زدم.&lt;br /&gt;حضرت میر فرمودند که عزیزان سخنان خوب گفتند و درهای معانی مرغوب سفتند. اگر مولانا برهان آن ناخوشی و درشتی نمی کردند، به خاطر رسیده بود که این طبقهای ساچیق [&lt;span style="color:#000099;"&gt;که در تصویر است&lt;/span&gt;] را بر سر یاران نثار کنیم.&lt;br /&gt;بعد ازآن استاد بهزاد را اسب با زین و لجام و جامۀ مناسب، و اهل مجلس را هرکدام لباسهای فاخر انعام فرمودند:&lt;br /&gt;دریغ و درد ازین مردمــــان که خاک شدند&lt;br /&gt;به تیغ مرگ، جگرریش و سینه چاک شدند&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;تمام شد یاد مختصری از امیر علیشیر نوایی با استفاده از بدایع الوقایع زین الدین محمود واصفی هروی&lt;br /&gt;شهر اتاوا – 27 اکتبر 2008&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;آصف فکرت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;Asef Fekrat&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/27398106-2206227390822642563?l=yaadhaa.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://yaadhaa.blogspot.com/2008/10/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Dari Classics)</author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SQp8VH_2LEI/AAAAAAAAAHE/p7oRc6dlDlU/s72-c/alisher.jpg' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-27398106.post-821955757145360671</guid><pubDate>Thu, 18 Sep 2008 22:21:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-12-05T12:03:24.289-08:00</atom:updated><title>پنـــــد پیـــــر دانــــــــا</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پرتوی از اندیشۀ یک استاد دانشمند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;(&lt;strong&gt;پروفسور فضل الله رضا&lt;/strong&gt;)&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند&lt;br /&gt;جوانـان ســـــــعادتمــــند، پنــــد پیـــــر دانـــــا را&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#993300;"&gt;تقدیم به جوانان دانش دوست&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آن روزها که آهنگ خروج از خراسان داشتم، دریافتم که یکی از دانشمندان بزرگ خاورزمین در کانادا و از حسن اتفاق در پایتخت کشور، شهر اتاوا زندگی می کند. با نام این بزرگمرد جهان دانش و ادب و اندیشه از نوجوانی آشنایی داشتم. در دبیرستان / لیسه بودم که با کتاب راز آفرینش آشنا شدم. کتابی که چند سال پیش از تولد من تألیف و چاپ شده بود و آن روزها، یکی از خویشاوندان ما که بازرگانی دانشدوست و کتابخوان بود، این کتاب را با چند مجلّد کتاب خواندنی و مفید دیگر، از جمله مجموعۀ چند جلدی سخننرانیهای راشد و تاریخ اسلام، با خود از سفر آورده بود که با مهربانی و با تشویق و ترغیب به مطالعه، همه را به تدریج، یکی پس از دیگری، در اختیارمن نهاد. برخی از مطالب کتابها را درمی یافتم و حتی مطالبی را از بر می کردم. راز آفرینش را هم با آنکه بیش خواندم و کم اندر یافتم دوست داشتم و بخود می بالیدم که من کتاب راز آفرینش را خوانده ام؛ کسی هم از من نمی پرسید که چه مقدار از آن را در یافته بودم. تازه دریافتم که آن کتاب نخستین تألیف فضل الله رضای جوان دهۀ 1320 و پروفسور و دانشمند جهانی امروز است. چند سال بعد نام پروفسور فضل الله رضا را در مطبوعات و در ارتباط با اخبار دانشگاه تهران می خواندم. سالها بعد که بنده افتخار خدمت در دائرة المعارف بزرگ اسلام را یافتم به خدمت یکی از اعضای دانشمند آن مرکز یعنی دکتر عنایت الله رضا رسیدم که برادر پروفسور رضا هستند و چند سال با ایشان همچون دیگر اعضای آن دائرۀ معارف انیس و جلیس و از صحبت و دانش ایشان بهره مند بودیم. در آستانۀ بستن رخت سفر، از دکتر عنایت الله رضا شمارۀ تلفن چناب استاد، برادر ارشد ایشان را خواستم که با بزرگواری مرحمت نمودند. در اتاوا جناب پروفسور با محبت و بزرگواری احوالپرس من شدند و بارها مشورتهایی به این نوسفر ارشاد فرمودند که چراغ راه من شد.&lt;br /&gt;روزی، نوروز 1381، نگارنده را به دولتخانۀ خویش فرا خواندند و با آنکه مهمانان مختلف الاحوال پروانه وار گرد آن چراغ معرفت را فراگرفته بودند، از محضر ایشان فیض و بهرۀ فراوان بردم. ضمناً در آن روز، دو مجلّد از تألیفات ارزشمند خویش را ظهرنویسی فرموده به نگارنده مرحمت نمودند. یکی کتابی است که در این سطور از آن به اختصار یاد می شود. استاد از نام کتاب ناراضی بودند زیرا بنا به قول ایشان، کتاب دیگری به همین نام در ایران انتشار یافته بود و فرمودند که اگر می دانستند بی گمان نام دیگری بر می گزیدند. این کتاب &lt;em&gt;&lt;strong&gt;برگ بی برگی&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; نام گرفته، هرچند که سزاوار نام برگ معرفت است. کتاب دیگری که به بنده مرحمت نمودند، نگاهی به خیام نام دارد که امیدوارم بتوانم در آینده از آن نیز در این صفحه یادی بنگارم. آن روز استاد اشاره فرمودند که چیزی در باب آن کتابها بنویسم. اما نوسفری و دگرگونیهای فرنگی و فرهنگی در آغاز چنان آدم را، آسیاسنگ وار، می فشارد که همه چیز را اگر فراموش نکند، برای مدّتی گم می کند. این روزها کتابی را که من همچنان برگ معرفت می نامم، مرور کردم که، بسیاربسیار، آن را باب طبع خویش دیدم و لذت فراوان بردم. سزاوار دیدم که از هر چمن ِ این بوستان معرفت، سمنی چیده و تقدیم جوانانی بنمایم که با علاقمندی صفحۀ آن روزها را می خوانند و پیوسته با قدردانی و مهربانی نگارنده را با پیام و نامه می نوازند.&lt;br /&gt;جناب پروفسور رضا از بزرگترین دانشمندان فارسی زبان اند که به جهان علم و دانش، در باختر وخاور، خدمات مهم و باارزشی نموده اند. بسنده است که به دو یادداشت از خاور و باختر، بر رویۀ داخلی جلد این کتاب، درجایگاه و پایگاه استاد بنگریم:&lt;br /&gt;پروفسور کینگ، از دانشگاه امپریال کالج لندن، انگلستان می نویسد:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;پژوهشهای علمی پروفسور رضا ستایش انگیز است. به ویژه که تحقیقاتش بر بنیاد علم خالص و ریاضیات استوار شده، و در گرو بهره برداری صنعتی و بازار مصرف نیست. کتاب تئوری انفورماتیک (1961م.) او را می توان نخستین کتاب جامع علمی در این فن شمرد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;دوست گرامی من دکتر محمد علی اسلامی ندوشن نویسنده و دانشمند معروف و استاد پیشین دانشگاه تهران نوشته اند:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;پروفسور رضا، گرچه سرنوشت او را به جانب علم خالص راند، همواره مانند آفتاب گردان، رویش به جانب ادب و فرهنگ ایران است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;کتاب &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;em&gt;برگ بی برگی&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; استاد، یا &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;برگ معرفت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; برای ما، در چهار دفتر و جمعاً 18 بخش نگاشته شده است.&lt;br /&gt;در سطور زیر از هربخش چند سطری آورده ایم که بحر در کوزه نگنجد و در اینجا به قدر تشنگی جرعه یی پیشکش شده است، تا همین یک جرعه آن تشنگان خاورزمین را که فرصت خواندن آثار این خورشید باخترنشین دانش را نیافته اند، به سرچشمه یعنی آثار و تألیفات گرانبهای استاد رهنمون گردد. از چند بخش پایانی کتاب به دلایلی به عنوان بخشها بسنده شده که همان عنوان نیز خواننده را به سوی خویش خواهد کشانید. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SNLvPY4ilZI/AAAAAAAAADs/i1E39D1WvA8/s1600-h/scan.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5247519563496723858" style="CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_9K6GNAttblA/SNLvPY4ilZI/AAAAAAAAADs/i1E39D1WvA8/s320/scan.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;بخش اول،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; زیر عنوان "&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;از دفتر خاطرات &lt;/span&gt;" یاد روزگار نوجوانی استاد است. سخن با آب و روشنایی و کتاب آغاز می شود، که در آن روزگار چگونه بود، و از دلبستگی فارغ التحصیلان به دانشگاههای خارج و امکانات و فرصتهای میسر، می خوانیم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#6633ff;"&gt;عشق به فرهنگ و ادب&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;"...عشق ورزی من با فرهنگ و ادب و شعر فارسی، هماهنگ با کنجکاوی در اندیشه های علمی، از همان سالهای نخستین دانش آموزی آغاز شد. در دبیرستان، با شوق فراوان، مسائل نسبةً دشوار حساب استدلالی و هندسه را می شکافتم و در کنار آن شعر هم می سرودم. آهسته آهسته، توانایی تشخیص و تمیز من در این دو رشته نیرو گرفت. هرچه بیشتر در ژرفای ادب فارسی فرو رفتم، عیار سخن بزرگان را بیشتر بدست آوردم و کمتر شعر سرودم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;strong&gt;شوق و تنهایی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بیشتر از آنچه که از ادب و فرهنگ فارسی آموخته ام ، مرهون شوق و کوشش آمیخته به تنهایی و زندگانی یکنواخت دوران دانش آموزی در دبیرستان و دانشکده است.... بی شک، اگر تلویزیون رنگارنگ جهان غرب امروز را آن روز در دسترس می داشتم، تا اندازه ای از فرهنگ و ادب فارسی غافل مانده بودم." استاد از دو سال دورۀ انجام نظام وظیفه، پس از دانشگاه ، در اصطلاح کابل: دورۀ احتیاط ، خورسند نیست و می گوید: بعدها دریافتم که بعضی از دوستان سوراخ دعا را بهتر از من می شناختند و دو سال عمرشان را با آموزش نظامی به باد ندادند. استاد به شرح نسبةً مفصل مشاهدات خویش از وضعیت نظامی در آن سالها می پردازد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;بازهم شعر و ادب&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;"...من در ادب فارسی به سخن سنجی گرایش ژرف و پایدار داشته و دارم. اما شاعر نیستم. اگر در جوانی استعداد شاعری داشته ام، آن را نورزیده و نپرورد ه ام. اندکی از مایه های تفکر علمی خود را در ادب فارسی به کار گرفتم تا پروازهای خیال بکلّی از مدار دانش بیرون نروند.بخشی از آفرینند گی شاعری خود را به پژوهشهای علمی انتقال دادم، تا نگرشهای فنّی یکسر خشک و جامد نباشند. شعرهایی که در دورۀ جوانی سروده ام همیشه مستور و پنهان بوده است. در دوران دبیرستان، برای هیچ یک از دبیران، حتّی دبیر ادبیات هم عیان نکردم که مختصر ذوقی داشته ام. مدّعی دانش و ادب نبودم. شرم و آزرم داشتم و مستوری را ترجیح می دادم.(صـ 3-14)&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;نامه ای از کشتی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;بخش دوم،&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; نامه ای از کشتی عنوان دارد؛ کشتیی که دانشپژوه جوان را به سفر دانشی و دانشجویی می برد. این نامه که، از دل اقیانوس کبیر، در سوم مهر (میزان)1323/ سپتامبر 1944به دوستش فرستاده است، بینش ژرف و تحلیل دقیق علمی او را نشان می دهد.&lt;br /&gt;"...در نقطه ای از اقیانوس کبیر هستم که هرگز خواب آن را هم نمی دیدم. من که از جاده های خاکی رشت و تهران پا فراتر ننهاده بودم، اکنون، هزاران فرسنگ دور از آن خطّۀ آرام، در بحبوحۀ جنگ، در دل اقیانوسی بیکران فرومانده ام و اختیاری از خود ندارم، ولی روشن است که ناخدا می کوشد تا کشتی را از دید هواپیماها و زیردریاییهای دشمن پنهان دارد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;[وصف کشتی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;]&lt;br /&gt;... کشتیهای جدید واقعاً یکی از مظاهر بزرگ تمدّن ماست. توربینهای قوی کشتی، شب و روز، الکتریسیتۀ فراوان تولید می کنند که روشنایی، طبخ، حمام، و سایر نیازهای کشتی نشینان را تأمین می کند. و سهم ذخایر نفتی ایران و خلیج فارس را در تأمین این آسایشها نباید فراموش کرد. کشورهایی که خدمتگزاران مدبّر داشتند، انرژی مذاب گرانبها را از چنگ کمدانان و پراکندگان به جان هم افتاده به در آوردند:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;بدر کرد ناگه یکی مشتری – به خرمایی از دستش انگشتری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;...تلفنهای خودکار، رادیو، بلندگوها، فرستنده ها و گیرنده ها، که حکم رشته های اعصاب این مرکب کوه پیکر را دارند، درگوشه و کنار کشتی دیده می شوند.... روزنامۀ کشتی هر روز به ساعت معین در چند صفحه ، به قع کوچک منتشر می شود.&lt;br /&gt;[&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;نمونۀ کوچکی از تمدّن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; ]&lt;br /&gt;می گویند بالزاک نویسندۀ معروف فرانسوی، در نوشته های خود روحیه و اخلاق اشخاص مختلف کشورش را به قدری خوب تشریح کرده است که اگر ملت فرانسه به کلی از بین برود، تنها از روی نوشته های بالزاک می توان به روحیات فرانسویها پی برد و تمدن فرانسه را باز آفرید. خیال می کنم کشتی ما که یکی از شاهکارهای صنعت قرن بیستم است، واقعاً نمونۀ کوچکی از تمدن امروزی باشد.... اگر این کشتی را مثلاً به یکی از دانشمندان کرۀ مریخ نشان بدهند، او زود می تواند بفهمد که مردم کرۀ زمین در کدام مرحله از تمدن سیر می کنند....&lt;br /&gt;[&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ببین تفاوت ره&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;...]&lt;br /&gt;آمریکاییها خیلی بیشتر از ما غذا می خورند و البته غریب هم نیست زیرا زیادتر از ما کار می کنند و نعمت فراوان دارند. ... باقیماندۀ غذای مسافران را، که غالباً یک سوم کل غذاهاست، به دریا می ریزند. من...از میان مردمی می آیم که بیشتر آنها در این روزگار تیره با فقر و گرسنگی به سر می برند، خواه ناخواه از این اسراف متأثر می شوم ...&lt;br /&gt;عقلا و اندیشمندان دنیا که که نظرات فلسفی و اخلاقی و اجتماعی و اقتصادی را پیشنهاد کرده اند، هیچ کدام نتوانستند کاری از پیش ببرند و چارۀ عملی برای بدبختی های فرزندان آدم بیندیشند. . بیم آن می رود که این بدبختیها، به کوشش سیاستمداران آزمند و بی اطلاع از کاربرد علوم و صنایع و مقام آدمیت، ، قرنها ادامه داشته باشد.&lt;br /&gt;[&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;بیم و امید&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;]&lt;br /&gt;... نمیدانم عاقبت کار چیست؟...آتش جنگ هردقیقه زندگانی ما راتهدید می کند. این شعله در میان امواج دریا هم خاموش نمی شود....با این حال باید اقرار کنم که امشب ابداً به فکر مرگ نیستم.. چطور می توانم به فکر مرگ باشم، در حالی که خانم آمریکایی که در دوقدمی من نشسته است، با کمال اطمینان، در چنین وضعی، برای خود یا دیگری، ژاکت زمستانی می بافد. گروهی سرگرم بازی بریج هستند. گروه دیگری از افسران جوان که از میدانهای جنگ به مرخصی می روند، چنان می خندند که گویی زندۀ جاوید خواهند ماند......&lt;br /&gt;وقتی از صحنۀ کشتی به ساحل جزیره های نیزار بنگری، این شعر منسوب به مولانا از خاطر می گذرد:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;کشتی چو به دریای روان می گذرد&lt;br /&gt;می پندارد که نیســـــــتان می گذرد&lt;br /&gt;ما می گذریم از جهان در همه حال&lt;br /&gt;می پنداریم کاین جهــــان می گذر&lt;/span&gt;د&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;(صـ15-22)&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;بخش سوم،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; خاطره ای از نمایندگی ایران در نیویورک&lt;br /&gt;عنوان بخش خواننده را به مطالب مربوط به سیاست و دیپلماسی و روابط بین الملل فرا می خواند، اما با دلبستگی استاد به فرهنگ و ادب، شگفت نیست که این بخش بیش از هر بخش دیگر، فرهنگی-ادبی می شود. ماجرا از این قرار است که سرکنسول ایران دانشپژوه جوان را به نهار دعوت می کند و در گپ و سخن آن روز سرکنسول غزلی از یک سخنور گمنام به نام حکمی می خواند. دانشپژوه جوان خبر دارد که کنسول چند روز پیش بر رئیس خویش که همین سرکنسول و میزبان باشد، گستاخیی، بلکه ستمی، روا داشته است، ولی از ماجرا سخنی به میان نمی آید. میزبان نمی داند که مهمان می داند و مهمان که تغافل می نماید، نزد خویش غزل را با آن گستاخی یا ستم پیوند می دهد. استاد تقریباً تمام این فصل را(صـ23-34) به تحلیل عرفانی و اجتماعی این غزل، که سیلی روزگار خوانده است، اختصاص می دهد. برای شادی روح شاعر، به نقل غزل حکمی می پردازیم و علاقمندان شرح استاد را به اصل کتاب مستطاب فرا می خوانیم:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;زان مردۀ صفـــــات که پهــــــلو به جــان زند&lt;br /&gt;جــــامی به زنده بخــش که بر جــــــاودان زند&lt;br /&gt;می، آتشــــــین بریـز، که از جوش ســـــاتگین&lt;br /&gt;برق از مکــــــان بـرآید و بـــرلامکــــان زند&lt;br /&gt;بشنو زمن که در جگرخُم لطیـــــــــــفه ایست&lt;br /&gt;کز خـــاک ســـــــــر برآرد و برآســـمان زند&lt;br /&gt;عشق ای عجب که در دل دریای هست ونیست&lt;br /&gt;کشتی فکنده است وکران برکران برکران زند&lt;br /&gt;ســـــــاقی بیا که دســــــت توانـــــای روزگار&lt;br /&gt;ســــــیلی اگرزند بـــــــــه رخ ناتـــــــوان زند&lt;br /&gt;عمر عزیز را بدلی نیـــــــست در جهـــــــــان&lt;br /&gt;جز ســــاغری که پیر ز دســـــت جــوان زند&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;بخش چهارم،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; گشایش دانشگاه تهران و جوّ آن زمان&lt;br /&gt;عنوان، بیانگر کیفیت مطالب بخش است، با افزایش این نکته که استاد همچنان خواننده را از نکته های طنزآمیز و پندهای شیرین که گاهی با افسوس و دریغ همراه است، بهره ور می دارد. یکی از مطالب دریغ آمیز، غفلت ارباب امور از فراخوانی و پذیرش استادان، معلمان و دانشوران برجستۀ جهانی است که از فتنۀ جنگ جهانی هر یک از گوشه ای فرارفتند.&lt;br /&gt;"... شناخت بافت اجتماعی، ورای توانایی خواندن و نوشتن و محاوره به زبان خارجی است. هر کشوری که بخواهد مستقل بماند و از مدار کشورهای جهان سوم بدر آید، باید در عرصۀ بین المللی حضور آگاه داشته باشد؛ یعنی مانند کامپیوتر عظیمی تمام رویدادهای جهان را به طور پیوسته و دائم ارزیابی کند.&lt;br /&gt;... آن برهه از زمان فرصت خوبی بود که برنامۀ علمی و صنعتی گسترده ای ...طرح ریزی می شد و دولتمردان ما، چنانکه امروز در صدها کتاب خاطرات می خوانیم، اینقدر دنبال ثبت املاک و حقّ العمل از نفت و از خریدهای دولتی و دسته بندیهای سیاسی و خوش خدمتی به سفیران صاحب نفوذ غربی نمی رفتند.&lt;br /&gt;با تأسف باید گفت که جهان سوم، فرصتهای طلایی را از دست می دهند و با خوابهای اضغاث و احلام، مردم خود را سرگرم می کنند. توانگران و کارداران با یکدیگر در ستیزند. فردگرایی و بت پرستی فرصت نمی دهد که "من" ها و "ما" ها متّحد شوند:&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;ده بود آن، نه دل، که اندر وی&lt;br /&gt;گاو و خر باشد و ضیاع و عقار&lt;br /&gt;عالمت خفته است و تو خفــــته&lt;br /&gt;خفتـــه را خفتـــه کی کند بیدار؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;(سنایی)&lt;br /&gt;... جوانهای ما که اینقدر به خواندن جزئیات رفت وآمد مذاکرات رجال پنجاه و صد سال گذشتۀ ایران روی آورده اند، خوب است کمی تأمّل بفرمایند و از پرخوانی و کمدانی عبرت بگیرند.... ما حساب درهم و دینار روزگار مادی قرن نوزدهم و بیستم و واقعیات تمدّن غرب را یکسر فراموش می کنیم. چون فرهنگ کهن ما گرایش شدیدی به روحانیت و عرفان و انسانیت دارد، می پنداریم که کشورهای دیگر، حتی شرکتهای بازرگانی جهان، باید به همان روند کارها را بچرخانند.گاهی کشورهای غربی را ملامت می کنیم که آنها از روی نادانی، آدمیت و اخلاق را فراموش کرده اند. به آنها پند می دهیم که این تهاجم و جهانخواری سرانجام به زیان خود آنها تمام خواهد شد. روشنفکران ما باید این شبح فرشتۀ نجات را از ذهن بزدایند. ... دنیای غرب دنیای مادّیست و ما باید این نکته را به عنوان یک واقعیت بنیادی بدون مهر یا کین بپذیریم...."&lt;br /&gt;[&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;پندی در دو کلمه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;]&lt;br /&gt;"اگر بخواهم در دو کلمه پند به جوانان عزیز عرض کنم، می گویم باید با هم یگانه و متحد باشیم. و واقعیات جهان را ژرفتر و بهتر بشناسیم. زیربنای معرفت آدمی، شناخت است و همنگاهی و مهر، نیرومندی به