Monday, November 21, 2016

یادداشت

یادداشت جناب استاد داکتر روان فرهادی بر کتاب لهجۀ بلخ 

این یادداشت مدتی پیش در هفته نامۀ گرامی امید چاپ شده است. و اکنون به اشارۀ دوستان دراینصفحه نشر می شود.
با تشکر از جناب آقای محمد قوی کوشان مدیر دانشمند امید








Friday, October 07, 2016

نگاهی به کتاب «لهجۀ بلخ و دریافت بهتر سخن مولانا»ـ

میراثِ زبانی بلخ

لهجۀ بلخ و دریافت بهتر سخن مولانا
تألیف محمدآصف فکرت
محمدکاظم کاظمی

تمهید

پیوند محکم و قرابت بسیار میان زبان فارسی امروز افغانستان و متون کهن فارسی برای کسانی که با فارسی افغانستان آشنایند، پدیده‌ای است روشن و در عین حال جذاب و کارآمد. بسیاری از واژگان، ترکیب‌ها و ساختارهای نحوی زبان فارسی که در ایران متروک شده یا تغییر و تحول یافته‌اند، در افغانستان همچنان رواج دارند. چنین است که زبان فارسی این کشور را می‌توان گنجینه‌ای از ذخایر کهن دانست.
هم‌اکنون واژه‌هایی همچون «دیگدان» (اجاق)، «موزه» (چکمه)، «ایزار» (شلوار)، هشتن (گذاشتن)، «بِهِل» (بگذار)، «بیگاه» (دیروقت) و امثال این‌ها که در متون نظم و نثر قدیم همچون شاهنامه فردوسی و تاریخ بیهقی و حتی شعر حافظ و سعدی آمده است، در زبان مردم افغانستان رایج است. هم‌چنین بسیاری از واژگان از نظر آوایی به شکل کهن خود تلفظ می‌شود، مثل «شَش» (عدد ۶) که اکنون در ایران به صورت «شِش» ادا می‌شود. جالب این است که در عصر حافظ این کلمه در نواحی ایران هم «شَش» تلفظ می‌شده و در شعر حافظ با «آتش» و «مشوش» قافیه شده است.
ولی با همۀ ارزش و قدمتی که زبان فارسی افغانستان از این نظر دارد، تحقیقات بسیاری در این زمینه نشده و بیشتر این وجوه اشتراک و پیوند در پردۀ ابهام مانده است. به‌ویژه فارسی‌زبانان ایران که کمتر با فارسی افغانستان آشنایند، از این ذخایر بی‌خبر مانده‌اند. بی‌سبب نیست که اهل ادب و تحقیق ایران گاه در متون کهن فارسی به ابهام‌ها و مشکلاتی برمی‌خورند که به مدد زبان فارسی امروز افغانستان به راحتی قابل حل است. در ادامۀ این نوشته به نمونه‌هایی از این ابهام‌ها در شعر مولانا اشاره خواهیم کرد.
«لهجۀ بلخ و دریافت بهتر سخن مولانا» پژوهشی است از محمدآصف فکرت شاعر، پژوهشگر و مترجم افغانستان دربارۀ مشترکات زبان فارسی رایج در بلخ امروز و شعر مولانا. او با وقوفی که بر متون کهن فارسی و نیز زبان فارسی نقاط گوناگون افغانستان داشته است، در این کتاب ۲۷۰ صفحه‌ای مشابهت‌های زبان شعر مولانا با زبان فارسی افغانستان، به ویژه منطقۀ بلخ را بازنموده و بدین ترتیب بسیاری از مشکلات زبانی این شعر را حل کرده است.
با مطالعۀ این کتاب حقایق بسیاری در مورد زبان شعر مولانا روشن می‌شود. درمی‌یابیم که این شاعر بزرگ فارسی به سبب خاستگاه پدری او که بلخ بوده است، تا حدود زیادی وام‌دار زبان گفتاری این منطقه است است. هم‌چنین دانسته می‌شود که مولانا چقدر به زبان مردم عنایت داشته اصطلاحات، ضرب‌المثل‌ها و تعبیرهای محاورۀ عصر خویش را به شعرش راه داده است، چیزی که در شعر دیگر شاعران آن دوره کمتر دیده می‌شود.
ما در این نوشته به ارزش‌های کتاب «لهجۀ بلخ» می‌پردازیم و می‌بینیم که برای فارسی‌زبانان امروز، به ویژه همزبانان ایرانی ما تا چه حد سودمند و قابل استفاده است.


جناب استاد محمد کاظم کاظمی

رفع ابهام از شعر مولانا

این بیت‌ها از دیوان شمس را ببینید:

گفتی که سلام علیک بگرفت همه عالم

دل سجده درافتاده، جان بسته کمر، جانا

ای خواجه سلام علیک از زحمت ما چونی

ای معدن زیبایی وی کان وفا چونی

ملاحظه می‌کنید که عبارت «سلام علیک» در هر دو بیت با وزن عروضی ناسازگار می‌نماید. یعنی اگر آن را به همین صورت معمول رایج در ایران بخوانیم، به نظر می‌رسد که شاعر وزن شعر را رعایت نکرده است. از همین روی است که برخی به اشتباه می‌پندارند که مولانا در رعایت وزن و قافیه سهل‌انگار بوده است. ولی وقتی به توضیحات مؤلف کتاب «لهجۀ بلخ» مراجعه می‌کنیم، می‌بینیم که مولانا این عبارت را دقیقاً مطابق لهجۀ فارسی بلخ ادا کرده است، یعنی به صورت «سلامالیک». این را کسی می‌تواند دریابد که با فارسی افغانستان آشنا باشد و ببیند که «سلام علیک» هم‌اکنون در این کشور به صورت «سلامالیک» تلفظ می‌شود.
همین طور است کلمۀ «گریزد» که در شعر مولانا با «دوزد» و «سوزد» قافیه شده است و این با توجه به تلفظ امروز این کلمه در بلخ و نواحی آن که نزدیک به «گروزد» است، کاملاً توجیه‌پذیر است.

ز سایۀ خود گریزانم که نور از سایه پنهان است

قرارش از کجا باشد کسی کز سایه بگریزد

سر زلفش همی گوید صلا زوتر رسن‌بازی

رخ شمعش همی‌گوید کجا پروانه تا سوزد

جالب است بدانیم که همین اکنون در بخش‌های وسیعی از افغانستان، «بگریز» به صورت «بگروز» و «بگریزد» به صورت «بگروزد» تلفظ می‌شود.
به همین ترتیب، در بسیار موارد ابهام‌های زبانی در شعر مولانا به چشم می‌آید که باز با مراجعه به لهجۀ بلخ امروز قابل رفع است. مثلاً در این بیت

آن قدح شاد بده، دم مده و باده بده

هین که خروس سحری مانده شد از ناله‌گری

کلمۀ «مانده» را اگر به معنی رایج آن در ایران امروز بگیریم (باقی‌مانده)، «مانده شدن خروس» بی‌معنی به نظر می‌رسد، ولی با توجه به زبان فارسی امروز افغانستان که در آن «مانده» به معنی «خسته» است، معنی بیت به درستی دریافت می‌شود.
در جایی دیگر در شعر مولانا این بیت را می‌بینیم:

ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی

از کار خود افتادی در کار دگر رفتی

در فرهنگ زبانی ایران، «غلط کردی» نوعی دشنام است و گفتنش از سوی مولانا به «یار» قدری ناخوشایند به نظر می‌آید. ولی در فارسی افغانستان «غلط کردی» به معنی «خطا کردی» یا «اشتباه کردی» است و بدین ترتیب، معنی شعر سرراست‌تر و دلپذیرتر می‌شود.
کار دیگری که این کتاب برای ما می‌کند، کمک به دریافت ضبط درست نسخه‌های خطی شعر مولاناست. این بیت را ملاحظه کنید.

گلون خود به رسن زان سپرد خوش منصور

دلا چو بوی بری صد گلو تو بسپاری

ممکن است محقق یا مولاناشناسی که از اصالت کلمۀ ‌«گلون» بی‌خبر است، تصور کنیم که این بیت در دیوان شمس درست ضبط نشده و شکل درست آن «گلوی خود به رسن…» است. ولی به مدد زبان فارسی امروز بلخ می‌توان یقین کرد که همین «گلون» درست است، چون «گلون» همین اکنون نه تنها در نواحی بلخ، که در کابل و اطراف آن هم رایج است.
مثال‌ها از این قبیل بسیار است و من فقط چند واژۀ دیگر در شعر مولانا را نقل می‌کنم که به کمک زبان فارسی امروز حوزۀ بلخ و بخارا قابل دریافت است: «کرایی» (اجاره‌ای)، «مکیس» (چانه‌زدن)، «نسک» (عدس)، «یرغا» (یورتمه).

غنی‌سازی فارسی امروز

ولی کار مهم‌تری که شعر مولانا و فارسی امروز افغانستان می‌تواند بکند، کمک به غنای بیشتر زبان فارسی در ایران و گسترش دایرۀ واژگان آن است. بسیاری از واژگان فارسی کهن که در ایران متروک شده و حتی گاه واژگان بیگانه جای آن‌ها را گرفته است، می‌تواند با تلاش اهل ادب و مطبوعات ایران دوباره احیا شود و به کار گرفته شود. مثلاً اکنون در ایران واژۀ ترکی مغولی «اجاق» رایج است، در حالی که معادل آن در زبان فارسی، «دیگدان» است و این چیزی است که در افغانستان امروز مصطلح است. همین دیگدان را در شعر مولانا هم می‌توان دید.

آب اگر در روغن جوشان کنی

دیگدان و دیگ را ویران کنی

همین طور است کلمۀ «زنگاری» که نوع خاصی از رنگ سبز است (به رنگ زنگار مس) و فعلاً در ایران استفاده ندارد.

من خاک تیره نیستم تا باد بر بادم دهد

من چرخ ازرق نیستم تا خرقه زنگاری کنم

با مراجعه به کتاب «لهجۀ بلخ» واژگان بسیاری از این قبیل می‌توان یافت که در فارسی افغانستان رایج است و سند اصالت و کاربرد کهن آن‌ها، شعر مولاناست. من در اینجا بعضی از این واژگان را نقل می‌کنم و برای شواهد از شعر مولانا، به کتاب ارجاع می‌دهم: «تیزاب» (اسید)، «جوز» (گردو)، «خارپشت» (جوجه‌تیغی)، «دست‌نماز» (وضو)، «دومو» (موی جوگندمی)، «دستارخوان» (سفره)، «کفیدن» (ترکیدن)، «شوربا» (آبگوشت)، «کاریز» (قنات)، «آموخته» (عادت‌گرفته)، «بدرگ» (بدگهر، بداصل)، «بندی» (زندانی)، «بیگاه» (دیروقت). البته باید یادآور شوم که بسیاری از این واژگان همین اکنون در زبان فارسی بعضی مناطق ایران به ویژه خراسان کاربرد دارد ولی به تدریج در اثر سیطرۀ زبان فارسی پایتخت، در حال فراموش شدن است.

کمک به فارسی افغانستان

اما سودمندی کتاب «لهجۀ بلخ» تنها برای فارسی‌زبانان ایران نیست، بلکه مردم افغانستان را هم بسیار به کار می‌آید. به خاطر هجوم و ورود بی‌رویۀ واژگان بیگانۀ فرنگی به افغانستان در سال‌های اخیر، اصالت زبان فارسی این کشور به شدت در معرض تهدید است و بسیاری از اهل مطبوعات و رسانه‌ها، خود را دست و پا بسته در معرض این واژگان بیگانه گذاشته‌اند. شناخت اصالت، فخامت و ارزش‌های زبان فارسی افغانستان می‌تواند برای مردم این کشور نیز نوعی اعتماد به نفس فراهم آورد. وقتی کسی بر این وقوف یابد که وارث چه زبان باشکوهی است، در حفظ این میراث بیشتر می‌کوشد.
هم‌چنین به کمک شعر مولانا اصالت تلفظ بعضی کلمات در افغانستان تأیید می‌شود. مثلاً در افغانستان امروز کلمۀ «بلور» به فتح «ل» و به صورت «بلَوْر» رایج است. شاید این تصور برای بسیاری از اهالی زبان و به ویژه نخبگان پدید آید که این تلفظ نادرست است و الزاماً باید «بلُور» تلفظ کرد. اما وقتی در کتاب «لهجۀ بلخ» این کلمه را در شعر مولانا می‌بینیم و ملاحظه می‌کنیم که با «جَور» قافیه شده است درمی‌یابیم که این هم شکل کهنی از «بلور» است:

از رنگ بلَور تو، شیرین شده جَور تو

هر چند که جور تو بس تند قدم دارد






کاستی‌ها

انتظار می‌رود که در این کتاب ۲۷۰ صفحه‌ای فقط موارد مشابهت‌های خاص زبان شعر مولانا با لهجۀ بلخ امروز ثبت شده باشد. ولی مؤلف در مواردی از این شیوه عدول کرده و مواردی را نقل کرده است که خاص لهجۀ بلخ نیست، بلکه در همه افغانستان و حتی ایران هم کاربرد دارد. به نظر می‌رسد که درج این موارد در کتاب «لهجۀ بلخ و دریافت بهتر سخن مولانا» ضرور نباشد. از این قبیل است کلمات «خراس»، «زرورق»، «سبوس»، «تره»، «سردسیر»، «غوره»، «مسواک»، «منبر»، «قابله» و تعبیرها و ضرب‌المثل‌های «طشت از بام افتادن»، «آب زیر کاه»، «نه سیخ بسوزد نه کباب»، «جواب ابلهان خاموشی»، «جای سوزن انداختن نیست»، «دیوار گوش دارد».
در مواردی نیز چنان که مؤلف به درستی اشاره کرده است، آن واژه یا اصطلاح نه در بلخ، بلکه در دیگر جای‌های افغانستان رایج است، مثل «پیرزال» که در هرات رواج دارد. به نظر می‌رسد که ذکر این موارد هرچند برای نشان دادن قرابت زبان مولانا با زبان فارسی نواحی مختلف افغانستان سودمند است، در راستای این کتاب یعنی اختصاصاً «لهجۀ بلخ» نیست.

پایانه

در مجموع تفحص وسیع و وقوف بسیار نویسنده بر شعر مولانا و زبان فارسی امروز افغانستان ستودنی است. این کتاب می‌تواند گامی بزرگ باشد برای شناخت بهتر زبان شعر مولانا و نیز داد و ستد زبانی بیشتر میان همزبانان. بدین ترتیب هم مردم ایران با فارسی افغانستان بیشتر آشنا می‌شوند و هم مردم افغانستان به ارزش این میراث بیشتر وقوف می‌یابند. از این‌ها گذشته این موضوع به روشنی دانسته می‌شود که مولانا تا چه حد در شعرش به زبان گفتار عصر خویش متکی بوده و حتی تکیه‌کلام‌ها و اصطلاحات عامیانه را هم فرونگذاشته است. این تا حدود زیادی با سنت زبانی آن عصر که شاعران در دایره‌ای بسته سیر می‌کنند، فاصله دارد و برای شاعر امروز که می‌خواهد رجوعی دوباره به زبان مردم داشته باشد، سودمند و الگوبخش است. در این حال این نکته هم به خوبی روشن می‌شود که اگر مولانا در جایی مثلاً «گهواره» را به صورت «گواره» و «توانا» را به صورت «تانا» تلفظ می‌کند، این نه بر اثر سهل‌انگاری یا عدم تسلط بر وزن شعر، بلکه به خاطر اتکای بسیار بر زبان گفتار است، زبانی که اکنون و به همین صورت در ناحیه‌هایی از این قلمرو وسیع زبانی رایج است و زنده.

با تشکر از:ـ

  www.mkkazemi.com


Thursday, September 22, 2016

مختصری در باب پسوند تشبیهی واری



واری در زبان گفتار


از هرات تا بدخشان




در مورد پسوند تشبیهی «وار» تحقیق و پژوهش مکرّر و فراوان شده است و اگر در این تحقیقات به «واری » اشارت رفته، بیشتر منظور از آمدن یای وحدت در آخر «وار » بوده است. مقالات و مطالب در باب پسوند تشبیهی وار آنقدر فراوان است که نیازی به ذکر مجدّد در این مقال نیست و می توانیم به آسانی در سایتهای جست و جوگر به آن دسترس (دسترسی) داشته باشیم. در سطور زیر مختصری در باب پسوند تشبیهی «واری» در زبان گفتار هرات تقدیم می شود با بیان این نکته که همین کاربرد از هرات تا کابل و بلخ و بدخشان گسترش دارد. 

آن دلدادۀ هراتی نوشته بود: 

اگر بیایی گل واری می بویمت و آنچه در دل دارم عندلیب هجران دیده واری می گویمت. اگر نیایی با درد هجران می ستیزم و ابر بهار واری اشک می ریزم. بی تو روزم شب واریست و شبم تن کوه تب واری. دوش بوی جان بخش گل بی تو بر مشام جانم نشترواری می خلید و نسیم نوازشگر بر تن خسته ام تازیانه واری فرود می آمد. مجنون واری سر بصحرا نهادم و باد صرصرواری دشت و در را در نوشتم. غبار کویت سرمه واری دیدگانم را روشن کرد و عطر آستانت یاسمین واری مشام جانم را معطّر ساخت. خواستم شیرواری از آستان فراتر آیم امّا دربان را دیدم که شمر واری ایستاده و کفتارواری به سویم می نگریست خواستم صّیاد واری تیغ برکشم و سرش را کدوواری از تن جداکنم. باز گفتم سری را که توواری سروری دارد آزار نشاید.....

تمام این « واری ها » که در رقعۀ آن دلداده یاد شده است، به همین شیوه در زبان گفتاری شهر من، هرات، به معنای مانند و مثل و همچون و چون به کار می رود و نیز چنین است تا کابل و بلخ و بدخشان. در تاجیکستان واژۀ « واری » به « برین» تبدیل می شود و می گویند گل برین یعنی مانند گل و بهشت برین برین یعنی مانند بهشت برین. مثل اینکه هراتی بگوید: بهشت برین واری. 

در گفت و گوهای جاری در هرات، از پسوند تشبیهی واری بدینگونه استفاده می شود:

(موتر تیرواری تیر شد ( ماشین همچون تیر گذشت

(تم مه واری بگو ( تو هم مانند من بگو 
 (شیر واری میرم ( مانند شیر دلیرانه می روم
(خونر گل واری جارو کردم ( خانه را مانند گل جارو کردم، یعنی پاک و مرتب
 (خون واری سرخه ( خون واری سرخ است. مثلاً در مورد انار گویند
(مرد واری راست خور بگو ( مردانه سخن راست خود را بگو
(مووایو پنبه واری سفید شده ( موهایش همچون پنبه سفید شده
(قیرواری سیا شده ( مانند قیر سیاه شده 
(ناکا قندواری شیرینه ( ناکها یا گلابیها مانند قند شیرین است
(او وم پٍــیَرخو واریه ( او هم به پدر خویش همانند است
(دزواری به کادون زد ( همچون دزد به کهدان زد. مثلی است که دزد نادان به کاهدان می زند
مولوی نیز پسوند واری را به همین شیوۀ زبان گفتار به کار برده است:
ازآن دمی که صراحی عشق تو دیدم 
تهی و پر شده ام دمبدم قدح واری
گفتنی است که قافیه در تمام این غزل با یای معروف است، نه با یای مجهول یا یای وحدت، و نمی توان گفت که (قدح واری)) به معنای یک قدح وار است)
*
نگارونقش چون گلبرگ باشد
گدازیده شود چون آب واری
*
توپرّوبال داری مرغ واری
به پرّو بال مرغان را چه پرواست
(مولوی: کلیّات شمس)
خواجه آصفی هروی از سخنوران نامورسدۀ نهم و اوایل سدۀ دهم هجری، شاعر دورۀ تیموریان هرات که در شعرش توجّه خاصّی به زبان گفتار هرات دارد، غزلی با ردیف واری سروده است و در تمام ابیات این غزل «واری» به معنای 
همچون و مانند و مثل و نظیر است:

دل که در نالۀ زار آمده بلبل واری
وصف روی تو ادا کرده به ما گل واری
سربسر روی تو گل گل شده گلزارصفت
موبمو زلف تو چین چین شده سنبل واری
نشد از حلقۀ زلف تو برآورد سری
دیدم آن سلسله را دوروتسلسل واری
کاروانهای دعا سوی تو هرشب ز دلم
می رود قافلۀ صبرو تحمّل واری
گرچه عشّاق تو در راه خطرها دارند
راه عشق است ولی راه توکّل واری
یار می گفت که در موسم گل باده خوش است
الله الله دو لب اوست گل و مل واری
آصفی پر ز سفال سگ او جرعه منوش
عرض اسباب مکن اهل تجمّل واری

شهر اتاوا اول مهر/ میزان ۱۳۹۵
برابر با ۲۲ سپتامبر ۲۰۱۶

Monday, April 04, 2016

سخن خواجۀ شیراز و زبان گفتار هراتیان

سخن خواجۀ شیراز و زبان گفتار هراتیان

در اواخرسدۀ نهم و دهم، سرایندگان، آهنگسازان و شعردوستان هرات آنقدر اشعار لسان الغیب، حافظ شیرازی را، که بار نخست در همین شهر اورا لسان الغیب خواندند، می سرودند، می نوشتند و ورد زبان داشتند که نسخه های گوناگونی از دیوان حافظ نگاشته شد و تفاوتهای آشکار میان نسخه های مختلف اشعار او به وجود آمد. دوست دانشمند دکتر محمد استعلامی استاد دانشگاه مک گیل، در کتاب حافظ به گفتۀ حافظ می نویسد که « صدها سال پیش از آنکه ما به دست غربیها نگاه کنیم، در نخستین سالهای قرن دهم هجری – دویست و چند سال پس از درگذشت حافظ - یکی از ادیبان روزگار تیموریان، به نام خواجه عبدالله مروارید، می بیند که بسیاری از خنیاگران و قوّالان، شعرحافظ را غلط می خوانند و دستنویسهای دیوان هم غلطهای فاحش دارد. خواجه مروارید به ویرایش دیوان حافظ می نشیند؛ شاعران و خوشنویسان و نوازندگان و خوانندگان دربار سلطان حسین بایقرا را به کمک می گیرد، و تا آنجا که برای او ممکن بوده، دستنویس شسته و رفته یی از دیوان حافظ فراهم می کند و اوست که عنوان لسان الغیب را بر دیوان حافظ نهاده است.»
همان زمان مولانا نورالدّین عبدالرّحمان جامی از حافظ چنین ( به صورتی که در حافظۀ نگارنده مانده است) یاد می کند:
جامی این نظم حسن گر بفرستد سوی فارس
حافظش نام نهد خسرو شیرین دهنان
سخن بالا در باب توجّه خواص به حافظ و زبان شعر حافظ است که در این مطلب مورد بحث ما نیست. موضوع بحث ما زبان گفتار هراتیان در شعر حافظ است. محدود ساختن این بحث به هرات و هراتیان به دلیل احاطه نداشتن نگارنده به زبانهای گفتار همه نقاط خاور سرزمین فارسی زبانان است؛ وگرنه این بحث را می توان به غور، بادغیس، فراه، قندهار، فاریاب، بلخ، تخار، بدخشان، کابل و دیگر مناطق گسترش داد. تقریباً هفتاد سال پیش، شاعر، سیاستمدار و ادیب نامور، استاد خلیل الله خلیلی، در قندهار در گفت و گویی دوستانه این موضوع را با ادیب و سیاستمدار معروف علی اصغر حکمت در میان نهاده  است. استاد خلیلی در یادداشتهایش می گوید:
نماز عصری در هوتل بابای ولی نشسته بودیم و چای صرف می کردیم. بحث بر سر حافظ آمد. من از داکتر علی اصغر حکمت پرسیدم که:
«چه هست که حافظ شما اینقدر شهرت پیدا کرده است؟ حتّی در افغانستان در تمام خانه های ما دیوان حافظ موجود است. کسی نیست پیروجوان و مردو زن که حافظ را نشناسد. حتّی بیسوادها اشعار حافظ را یاد دارند و می خوانندَ وقتی به یک کار متردّد می شوند، به دیوان حافظ تفأّل می کنند، هرچه شیرازی پسر شما می گوید، مردم قبول می کنند؛ اورا لسان الغیب می دانند، و تفأّل هم می کنند به شاخ نباتش سوگند می دهند.
گفت: عین حکایت شاخ نبات اینجا هم آمده؟ گفتم: بلی، دِه به دِه افغانستان. در جاهایی که زبان افغانیست هم دیوان حافظ موجود است. گفت که این عامل بزرگ، شعر حافظ است؛ آن شوری که در شعرش موجود است، و آن زیباییهایی که در الفاظ و معانی دارد...»
نگارنده شصت و چند سال پیش که هنوز در عالم ظاهر نیز باسواد و شعرو سخن آشنا نشده بود، بارها و بارها بانوانی را که برخی از آنان سواد هم نداشتند، می دید که دیوان حافظ را برابر پیشانی بالا برده، چشمان را می بستند و با وضعی روحانی و حالتی که حتّی کودکان نیزازآن خلوص و ارادت و دلبستگی و امیدواری را درمی یافتند، می گفتند « ای خوجه (خواجه) حافظ شیرازی! تو کاشف هررازی. به سر شاخ نبات خو(خود) داری (تورا به سر شاخ نباتت قسم) که اگی مسافرک مه (اگرمسافر عزیز من) به خیر خوشی و سلامتی، به وخت (وقت) معیّن از سفر ورمیگرده (بازمیگردد)، که خوب میایه ( جواب فال من خوب و دلخواه خواهد بود)»
این فال گرفتنها در موضوعات مختلف می توانست باشد. مثلاَ اقدام به کاری، برقراری روابط با شخص دیگر، خرید پارچه و جامه یا چیز دیگر، گرفتن اطلاع از دوست و عزیز غایب از نظرو مانند آنها. 
هنگامی که او خود محلّ فال را در کتاب می گشود، کتاب را همانگونه گشاده به شخص باسواد حاضر می داد و او غزل پایان صفحۀ سمت چپ را می خواند. و گاهی که به پاسخ قانع نمی شدند، غزل صفحۀ بعد را که شاهد می گفتند، هم می خواندند. اگر فال برای اقدام به کاری یا سفری بود و پاسخ خوب و خوشی نداشت، فال گیرنده از برنامه یی که در سر داشت منصرف می شد و اگر منصرف نمی شد، پیوسته از کار خویش بیمناک می بود، زیرا «فالش راه نداده» بود.
درکنار عوامل و دلایل گوناگون این الفت و محبّت هراتیان به خواجه حافظ شیرازی، بلکه مهمترین عامل و دلیل، زبان شیرین و بیان دلنشین او بود و هست. هرکس، عالم یا عامی، باسواد یا بی سواد، دارا و نادار، وقتی سخن حافظ را می شنید، یا می شنَوَد، به گونه یی خاصّ و شاید متفاوت از شخص دیگر، امّا واضح و روشن آن را می فهمید و می فهمد و خوب هم می فهمید ومی فهمد. زبان حافظ برای خواننده و شنوندۀ هراتی نه تنها شیرین و دلنشین است، بلکه بسیاری از واژه ها و ترکیبات آن به گونه یی باورنکردنی درزبان گفتار مردم هرات یا چنانکه خواص می گویند، در زبان عوام  وجود دارد و بکارمی رود.
هراتیان در شهر خویش از اولیاء و پاکان چندین تن را با لقب خواجه دارند و دوستشان نیز دارند. خواجۀ بزرگ هراتیان خواجه عبدالله انصاریست که از دیرباز با الهینامه اش، که به صورت خوش خوانی از گلدسته های مسجد جامع بزرگ شهر هرات  خوانده می شد، آشنا بوده و هستند. دیگر خواجه علی موفّق، خواجه عبدالله تاکی – که مردم خواجه طاق گویند، خواجه عبدالله مروارید، خواجه محمد کنج جهان، و خواجه غلتان، که از روح پر فتوح هریک از این خوجه ها مدد می خواستند. اینک خواجه حافظ شیرازی بیش از همه آشنای هراتیان شد و دیوانش پیام آور و امیدبخش آنان در هرکاری و در هرزمانی شد.حدود بیست سال پیش، نگارنده خلاصه یی از این مطلب را در مرکز خراسان شناسی آستان قدس رضوی، به دعوت رئیس دانشمند وقت، دکتر علی اردلان جوان، به عرض رسانید که مورد عنایت کارکنان گرامی آن مؤسّسه قرار گرفت. اینک، در حالی که به دلیل بیماری صعب و طولانی شش ماه شد که توفیق نوشتن نیافتم، دلم از بیکاری و بیماری به تنگ آمد و گفتم به هررنگی که باشد این مطلب را بازنویسی و تکمیل نمایم.
البته منظور این نیست که بگوییم ترکیبات و اصطلاحاتی که در این سطور مورد بررسی قرار می گیرند، در شیراز دیگر کاربرد ندارند، بلکه عرض می کنیم که میان شیراز و شیرازی زبانان تا هرات و هروی زبانان به لحاظ جغرافیایی چندین زبان گفتارو گویش دیگر، از قبیل اصفهانی، یزدی، تهرانی وجزآنها هست که این عبارات و اصطلاحات در آنها در مقایسه با فارسی گفتار هرات کمتر کاربرد دارد و حتی در برخی از موارد مردم بیرون از شیراز، آشنایی کمتری با آنها دارند.
نگارنده که به اصالت هراتی سرفرازم، می شنوم که در این روزگار برخی هراتیان عزیزازکاربرد زبان گفتار هرات شرم دارند و سخن گفتن به زبان گفتارنیاکان را مایۀ شرمساری و پسماندگی می دانند وگویشهای محلّی دیگررا تقلید می کنند و آن را نشانۀ تمدّن و پیشرفت می دانند.
ازتغییر و تحوّل زبان در طول زمان گزیری نیست؛ چنانکه انگلیسی زبانان امروز زبان مردم دوسه قرن پیش از خود را، هرچند انگلیسی است نمی دانند، ولی حیف است که به صورت داوطلبانه زبان و گویشی را که راهگشای خواندن و دریافتن متون کهن فارسیست ترک کنیم و آن را نشانۀ ناتوانی و درماندگی بدانیم.
به هرروی درسطور آینده شماری از واژه ها وترکیباتی که در شعر حافظ آمده و به عقیدۀ نگارنده با زبان گفتارهرات پیوندی دارد، یا چنانکه برخی امروز می نویسند، پیوندی دارند، تحریر خواهد شد و درصورت لزوم گونۀ کاربرد آنها در محاورۀ هراتیان نیزخواهد آمد. این لغات و ترکیبات به ترتیب الفباست و خواننده موضع آن را دردیوان، با استفاده از قافیه و ردیف ابیات به آسانی تواند یافت:
آب زدن در سرا: رسمی کهن در هرات است که بامدادان در سرا را می روبند، یعنی جارو می کنند و آب می زنند. آب زدن در حدی که گرد و خاک را بنشاند و راه گِل نشود
در سرای مغان رُفته بودو آب زده
نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده
هراتی: در سراشما مدام آو زده یه (در سرای شما همیشه آب زده است)
آشناکردن: شناکردن، آببازی کردن. در زبان گفتار هرات شنا هرگز به کارنمی رود و همیشه آشنا گویند. نیز آوبازی (آببازی)
زدیده ام شده یک چشمه در کنار روان
که آشنا نکند در میان آن ملّاح
هراتی: مگله سی کن ایشتو آشنا میکنه (قورباغه را ببین چطور شنا می کند)، آشنا یاد داری؟ (شنا بلدی؟)
ازبرخواندن > زبرخواندن
از برکردن: حفظ کردن، به خاطر سپردن؛ چنانکه بتوان بدون دیدن متن خواند
صبحدم از عرش می آمد خروشی، عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ ازبر می کنند
پس از ملازمت عیش و عشق مهرویان
ز کارها که کنی، شعر حافظ ازبر کن
از روز ازل: از ابتدای خلقت، در فارسی هروی از آغاز، نیز گویند: از اوّل ازل
درخرابات طریقت ما به هم منزل شویم
کاین چنین رفتست از روز ازل تقدیر ما
هراتی: از روز ازل به همی (همین) فکر بودی
انداختن: ریختن؛ در مصراع اول:
بیا تا گل برافشانیم و می درساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرح نو دراندازیم
خیز و درکاسۀ زر آب طربناک انداز
پیشتر زانکه که شود کاسۀ سر خاک انداز
هراتی: به جای چای بریز گویند: چای بنداز. درکابل نیز گویند: چای پرتو (بینداز، پرتو فعل امر پرتافتن مترادف با انداختن)
باد مصلّی: نسیمی که از جانب مصلّی وزد یا نسیمی که در مصلّی وزد. این ترکیب از آن روی برای هراتی بسیار آشناست که هم هرات شهریست که چهارماه پیوسته در آن باد می وزد و هم مصلّی در شمال شهراست و نسیم نیز از شمال شهر آید
نمی دهند اجازت مرا به سیر و سفر
نسیم باد و مصلّی و آب رکناباد
بارزبان: عارضه یی که بر روی زبان مادّۀ گستردۀ سفید یا زردرنگی پیدا می شود و می گویند" زبانش بار دارد" و غالباً نشانۀ تب است
ای که طبیب خسته ای بار زبان من ببین
کاین دم و دود سینه ام بار دلست برزبان
هراتی: زبون تو بارداره، مثلی که تاو کردی ( زبانت بار دارد، مثل اینکه تب کرده ای)
بازارتیزی: گرم ساختن و رونق دادن بازار. در اصطلاح هرات چیزی را که در دل بدان میل داشته باشند، رد و انکار کردن.
مقصود ازین معامله بازارتیزی است
نه جلوه می فروشم و نه عشوه می خرم
هراتی: می فهمم که کتابر مایی، وردار، بازارتیزی نکو ( می فهمم که کتاب را دوست داری، برش دار و بازارتیزی نکن)
بازخواست: پرسش از بدونیک، پرسش از کار خلاف قانون و اخلاق. واخواست نیزهست
ترسم که صرفه یی نبرد روز بازخواست
نان حلال خویش ز آب حرام ما
حافظ به ادب باش که واخواست نباشد
گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد
هراتی: عجب شهر بی بازخواستی یه (است)
باشه: پرندۀ شکاری. این پرنده همیشه در آسمان هرات در پرواز است و مرغان خانگی هنگام ظاهرشدن باشه نشانه های نگرانی و گریز از خود نشان می دهند. نام آن هم در هرات مکرّر برده می شود
به تاج هدهدم از ره مبر که باز سپید
چو باشه از پی هر صید مختصر نرود
بحل کردن: بخشیدن، عفو کردن
دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن
به ازاین دار نگاهش که مرا می داری
هراتی: مر بحل کنیم (مرا بحل کنید، مرا ببخشید)، از رفیقا خو بحلداشتی بگیر (از رفیقانت بحلداشتی بگیر)، مادری گفت: شیرسینی خور به تو بحل ندارم ( مادرش گفت: شیر سینۀ خود را به تو بحل ندارم)
برجه: برخیز و به سرعت برو
ای گدای خانقه برجه که دردیر مغان
می دهند آبی که دلها را توانگر می کنند
گفتنی است که درزبان گفتار هرات، دو کلمۀ شبیه بهم است که دو معنا دارد؛ نخست ورجه که همین برجه است به معنای جست بزن، خیز بزن، بالا بپر؛ دیگر بجه یعنی بگریز---> جستن
برو به کار خود: یعنی به کار خویش مشغول باش و در کار دیگران دخالت مکن. در هرات این کنایه فراوان به کار می رود.
برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است
مرا فتاد دل از ره ترا چه افتادست
هراتی: تو برو به کار خود خو( خویش) برس
بلاگردان: آنچه مانع بلا شود. چیزی که جلو بلارا بگیرد و شخص را از بلا نگه دارد
بلاگردان جان وتن دعای مستمندان است
که بیند خیر ازآن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد؟
هراتی: مادر به فرزند یا حبیب به محبوب گوید: الهی بلاگردون تو شُم (الهی بلاگردانت شوم). درگویش کابل گویند: بلایته بگیرم (بلایت را بگیرم)
بوی: امید و آرزو
به بوی نافه یی کاخر صبا زان طرّه بگشاید
زتاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
حافظ بداست حال پریشانیت ولی
بربوی زلف یار، پریشانیت نکوست
هراتی: مه به بوی تو اینجیگا شیشتُم، یا شیشته یُم (من به امید تو، به هوای تو، اینجا نشسته ام
به چشم: اطاعت می شود، برسرچشم، به هردودیده
گفتم کیم دهان و لبت کامران کنند؟
گفتا بچشم، هرچه تو گویی، چنان کنند
هراتی: به چیشم، هرچه شما بگیم (به چشم، هرچه شما بگویید)
به حق: قسم به، به حرمتِ. در هرات بیشتر گویند به حق خدا.
حافظ به حقّ قرآن کاز شیدو زرق بازآی
باشد که گوی عیشی دراین جهان توان زد
هراتی: شمار به حق خدا ...(شمارا قسم می دهم به خدا که ...)
به خاک بردن: یعنی در زندگی به آرزو نرسیدن و باحسرت و ناامید ازجهان رفتن.
دل شکستۀ حافظ به خاک خواهد برد
چو لاله داغ هوایی که درجگر دارد
خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد
که تا زخال تو خاکم شود عبیرآمیز
هراتی: ای آرزور به خاک می بری ( این آرزو را به خاک می بری) یعنی هرگز این آرزویت برآورده نخواهد شد؛ آرزو دیدن اور بخاک خا بردم (آرزوی دیدن او را به خاک خواهم برد)
به در رفتن: بیرون شدن، بی اختیار بیرون شدن
بیار باده و اوّل به دست حافظ ده
به شرط آنکه زمجلس سخن بدر نرود
هراتی: مگری نمی گفتم، اززبونم بدر رفت (نباید می گفتم، از زبانم بی اختیار بدر رفت)
به سر تو: سوگند است به سر کسی که دوستش دارند. در این بیت احتمالاً معشوق را به سر خودش قسم می دهد که سایه بر خاک عاشق اندازد
به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم
ناز از سر بنه و سایه براین خاک انداز
به شک افتادن و به شک انداختن: مردد ماندن و مردّد ساختن، به گمان افتادن و به گمان انداختن
بگشا پستۀ خندان و شکرریزی کن
خلق را از دهن خویش مینداز به شک
هراتی: دهن خور وانکرد. مر به شک انداخت که البد یادنداره گپ بزنه ( دهان خود را وا نکرد، یعنی هیچ نگفت. مرا به شک انداخت که گویا بلد نیست سخن بگوید.)
به گرد نرسیدن: کنایه از سرعت سوار یا وسیله یی که امکان تعقیب و رسیدن به او یا به آن دشوار باشد. در هرات افزون براین معنی کنایه از لیاقت بسیار شخصی در کاریست که دیگری نتواند با او رقابت کند؛ در مبالغۀ صفت اشیاء و شهرها نیز گویند. این ترکیب و کنایه در زبان گفتار کاربرد مکرّر دارد
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
بار بربست وبگردش نرسیدیم و برفت
هراتی: همی تو تیز رفت که به گردی نرسیدم ( همین طور سریع رفت که به گردش نرسیدم.
به هرچه دید خرید: متاع با ارزش را با جدال بر سر قیمت از کف نباید داد
بهای وصل تو گرجان بود خریدارم
که جنس خوب مبصّر به هرچه دید خرید
هراتی: به هرچه دیدی بخر، یا به هرچه دادند بخر. یعنی برسر قیمت جدال مکن و متاع را از کف مده.
پرتابی: آنچه انداختنی باشد یا پرتاب شود
به بال و پر مرو از ره که تیرِ پرتابی
هوا گرفت زمانی، ولی به خاک نشست
هراتی: پرتاوی؛ مثلاً: ای کلا پرتاویه؟ (این کلاه دورانداختنیست؟) یعنی به درد نمی خورد؟ همانگونه که دیده می شود، معنی متفاوت است.
تلخ تیز: تلخ کاری و مؤثّر. درهرات تند تیز یا تند و تیز کاربرد فراوان دارد
بادۀ گلرنگ تلخ تیز خوشخوار سبک
نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام
تو چه می گویی: نظر تو چیست. این عبارت درهرات کاربرد فراوان دارد.
می خواه و گل افشان کن، ازدهر چه می جویی
این گفت سحرگه گل، بلبل تو چه می گویی
هراتی:  همه میگم صبا به میله میریم، تو چی می گی؟ ( همه می گویند فردا به پیکنیک می رویم، تو چه می گویی؟)
تیغ زدن مو: کنایه از ترس، خشم یا عصبانیت. در هرات تیغ کشیدن گویند.
از خطا گفتم شبی زلف ترا مشک ختن
می زند هرلحظه تیغی مو براندامم هنوز
هراتی: مووایو(موهایش) تیغ کشیده بود. مو به جونم (جانم) تیغ کشید.
جا نگه دارد: یعنی جایی که دارد رها نکند و از دست ندهد
صبابرآن سر زلف اردل مرا دیدی
زروی لطف بگویش که جا نگه دارد
هراتی: جا خور نگادار (جای خودرا نگاهدار)، جا خور یله نکن (جایت را از کف مده که دیگری خواهد گرفت
جستن: در زبان گفتار هرات به معنای گریختن و فرار کردن که با کاربرد کلمه در این بیت خواجه مطابقت دارد
عشقت به دست توفان خواهد سپرد حافظ
چون برق ازین کشاکش پنداشتی که جستی
هراتی: بجّه که نمجّی ( بگریز که نمی گریزی)، از پیش مه بجِست ( از پیش من فرار کرد)
چرخ فلک: آسمان و گردش آسمان، چرخ گردون. اگرچه مقصود بیت چرخ گردون و آسمان است، ولی چون چرخ فلک که وسیله یی است برای تفریح و بازی، واز قدیم در هرات معروف بوده است، هراتیان با این دو کلمه آشنایی و انس بسیار دارند و بیش از آنکه متوجّه معنی باشند، متوجه لفظ می شوند. البته آشنایی با فلک به صفت نیرویی که معتقدند در آسمان است و همه ستمها و نابسامانیها از فلک می آید باوری قدیمی است
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
چشم دریده: بی حیا، خیره، بی ادب
شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت
چشم دریده ادب نگاه ندارد
در هرات چشم دریده و چشم پاره به کسی گویند که سخن زشتی را بدون شرمساری و رعایت حضور بزرگتر از خویش برزبان آرد.
هراتی: ایشتو چشم پاری یه ( چطور چشم پاره یی است؟)
حالی: حالا، اکنون. درهرات کلمۀ «حالا» در زبان گفتار قطعاً بکار نمی رود و همیشه «حالی» می گویند
حالی درون پرده بسی فتنه می رود
تا آن زمان که پرده برافتد، چها کنند
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
یکچند نیز خدمت معشوق و می کنم
هراتی: هم حالی آمد ( همین حالا آمد)، حالی بری کی میایی؟ ( حالا بروی کی می آیی؟)، حالی فهمیدم (حالا فهمیدم)
حقّ نمک: آنکه برسفرۀ شما نشست یا بر سفره اش نشستید، نمکتان را خورد یا نمکش را خوردید، بر شما حقّی دارد
لب و دندانت را حقوق نمک
هست بر جان و سینه های کباب
ای دل ریش مرا با لب تو حقّ نمک
دل نگهدار که من می روم الله معک
هراتی: وقتی کسی را به اصرار دعوت به صرف غذا کنند، گویند: حقّ نمک شیم (شویم)
حیوان خوش علف: کنایه از کسی که هرخوراکی را که پیشش بنهند، با ولع و اشتها بخورد. در هرات گاو خوش علف گویند
صوفی شهر بین که چون لقمۀ شبهه می خورد
پاردمش دراز باد این حیوان خوش علف
هراتی: گاوکِ خوش علفیه ( گاوک خوش علفی است)
خاک انداز: وسیلۀ دسته داری که خاک یا خاکستر را با آن بردارند یا درآن جمع کنند و در خاکروبه دان اندازند
خیز و درکاسۀ زر آب طربناک انداز
پیشتر زانکه که شود کاسۀ سر خاک انداز
هراتی: جارو و خاک اندازه کجا گذیشتی؟ ( جارو و خاک انداز را کجا گذاشتی؟)
خاک به دهن: هنگام بیان گفته یی ناپسند گویند: خاک به دهن. در هرات هم خاک به دهن گویند و هم خاک به زبان
زشرم آن که به روی تو نسبتش کردند
سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت
مثلا اگر در باب بیماری صحبت کنند و از بدترشدن احوالش بیمناک باشند، گویند: خاک به دهنم (یا خاک به زبانم) اگر احوالش بدتر شود چه کنم.
نیز اگر چیزی را شبیه به چیز مقدّسی کنند همین عبارت را بکار برند.
خاکروب: وسیلۀ روفتن خاک
گر چنین جلوه کند مغبچۀ باده فروش
خاکروب در میخانه کنم مژگان را
هراتی: خاکرووه (خاکروبه) یعنی خاک و گردو غباری که روفته و در جایی جمع شده باشد. اگر این گرد و خاک را باد آورده باشد، بادروف گویند.
خانه برانداز: کسی که در پی ویرانی و از میان بردن خانه باشد
حالیا خانه برانداز دل و دین من است
تا درآغوش که می خسبد و همخانۀ کیست
در هرات خانه برانداز به کسی می گویند که به حفظ اثاث و لوازم خانه بی توجّه باشد و به آسانی همه چیزرا از دست بدهد
خدانگهدارد
چو گفتمش که دلم را نگاهدار، چه گفت
زدست بنده خیزد؟ خدا نگه دارد
هراتی: وقتی هنگام سفر یا عزیمت دیگری خانه یا چیزی را به کسی بسپرند و در نگهداشت آن تاکید کنند، همیشه شخص دوم گوید: خدا نگاه دارد یا به خدا بسپرید.
خُرده: اندکی نقد، به زبان امروز پول خُرد
چو گل گر خُرده یی داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی
هراتی: همی ده روپیه گیر خورده کن ( همین نوت/اسکناس ده روپیه گی را خُرد کن، پول خرد بده)
خشت: آجر. در زبان گفتار هرات، آجر به کار نمی رود و به جای آن خشت پخته می گویند، در برابر خشت خام
به می عمارت دل کن که این جهان خراب
برآن سراست که از خاک ما بسازد خشت
 خودتو بگو: خودت بگو. این عبارت در هرات به همین شکل کاربرد فراوان دارد، و معمولاً هنگامی که گوینده می خواهد حرف دلش را از زبان مخاطب بشنود، می گوید که خود تو بگو(خودت بگو)
ساقیا سایۀ سرو است و بهار لب جوی
من نگویم چه کن اراهل دلی، خود تو بگوی
هراتی: خود تو بگو کدومک بیتره (خودت بگو کدام یک بهتراست)
خوش خبر باشی: خبری را که منتظر شنیدن آن هستند با امیدواری و خوشبینی خبری خوش آرزو می کنند و به حامل خبر گویند خوش خبر باشی. در هرات مژدگانی را خوش خبری و کسی را که خبر خوش بسیار می آورد، به کنایه عکّۀ خوش خبر گویند
خوش خبرباشی ای نسیم شمال
که به ما می رسد زمان وصال
خوشخوار و خوشخور: خوراکی که خوردن آن میل و اشتهارا بیشتر سازد
بادۀ گلرنگ تلخ تیز خوشخوار سبک
نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام
خوشخوانی: ابیات یا جملاتی را با صدای بلند و با لحن خواندن
غزل گفتی و دُر سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که برنظم تو افشاند فلک عِقد ثریّا را
سخندانی و خوشخوانی نمی ورزند درشیراز
بیا حافظ که ما خودرا به شهری دیگر اندازیم
هراتی: تا چندی پیش درمساجد هرات بویژه مسجد جامع بزرگ شهر، که گلدسته های بلندی داشت، قاری خوش صدایی برفراز گلدسته می رفت و الهی نامۀ پیرهرات، یا ابیات و جملات اخلاقی و عرفانی را خوش خوانی می کرد، یعنی با لحنی خوش و صدایی خوش، از فراز گلدسته می خواند و همشهریان تا فاصلۀ دوری می شنیدند و ازآن لذّت می بردند. البتّه این در زمانی بود که هنوز از بلندگو یا لودسپیکر استفاده نمی شد.
خوشه چین: کسی یا کسانی که با صاحب خرمن، یا به قول حافظ دارای خرمن، هیچ پیوندو مناسبتی ندارند، پس از برداشتن خرمن بیایند و خوشه هایی را که بر زمین مانده برای خود بچینند و گردآورند.
بلاگردان جان وتن دعای مستمندان است
که بیند خیر ازآن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد؟
در هرات این رسمی معروف بود و شاید هنوز هم باشد
داو: بخشی یا جلسه یی از قمار یا بازی تفریحی؛ مثلاً داو شطرنج، داو قمار، داو پربازی (کابل: قطعه بازی، تهران: بازی ورق)
اهل نظر دوعالم بریک نظر ببازند
عشق است و داو اوّل برنقد جان توان زد
درگاه و درگه: آستانۀ در، آستان، دم در. در تاجیکستان دمگه گویند.
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند
وز زبان تو تمنّای دعایی دارد
درگرفتن: سوختن، آتش گرفتن. ذکراین نکته لازم است که بدون کلمۀ آتش، درگرفتن یعنی آتش گرفتن و سوختن
روی بنمای و مرا گو که دل ازجان برگیر
پیش شمع آتش پروانه به جان گو درگیر
هراتی: تیمچه در گرفته ( تیمچه آتش گرفته است)
دستار: عمامه. در هرات دستار را می فهمند ولی بیشتر در زبان گفتار «مندیل» گویند. در کابل عموماً دستار گویند. مراسمی هم به نام دستاربندان در مدارس دینی و در میان طلبه هست
ازآن افیون که ساقی در می افکند
حریفان را نه سر ماند و نه دستار
دستاویز: مستمسک، بهانه یی برای کاری یا چیزی دردست داشتن، تحفه و هدیه یی به کسی بردن، که هم در بیت و هم در گفتار هرات همین معنی آخر مطلوب است و بسیارهم کاربرد دارد. دستاویز را که می تواند نقد یا جنس باشد، در مهمانیها و مناسبتها می بردند.
فقیر و خسته به دیدارت آمدم رحمی
که جز ولای توام نیست هیچ دستاویز
هراتی: مهمون شما چی دستاویز آورده بود؟ ( مهمان شما چه دستاویز آویز آورده بود؟)
دعا رساندن: درخواستی و تقاضایی را رساندن .در هرات: سلام و دعا و پیام حسن نیت فرستادن و بردن
به ملازمان سلطان که رساند این دعارا؟
که به شکر پادشاهی زنظر مران گدا را
هراتی: هرگاه شخصی از نزدِ یکی به نزد دیگری رود و از اولی بپرسد که به او کاری نداری؟ گوید: دعا برَسُن ( برسان)، یا داسلام برسون (دعا و سلام برسان)
دل بد مکن: فال بد مزن
این دل غمدیده حالش به شود، دل بد مکن
وین سر شوریده بازآید به سامان، غم مخور
در هرات هنگامی که در موضوعی، یا درحادثه یی، از احتمالات غم انگیز سخن گویند، مخاطبین برای تسلّی و تسکین گویند: دل خور بد نکنیم (دل خود را بد مکنید)
دلبند: آنچه و آنکه به آن دلبستگی باشد، کسی که دل به او سخت وابسته باشد
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است
زان رو سپرده اند به مستی زمام ما
هراتی: دلبند در اصل مجموعۀ بهم پیوستۀ دل و شش و جگر. از آن میان دل خانۀ عزیزترین دوست و جگر نشانۀ عزیزترین دوست. دوست در دل جا دارد و دوست جان و جگر است.  در برخی گویشها به دلبند جگربند نیز گویند. کنایه ییست که: دلبند مه(من) کنده شد یعنی سخت ترسیدم. هراتیان درنامه خطاب به عزیزان کمسال و فرزندان نویسند: فرزند دلبندم!
دماغ دارد، در: یعنی با آنکه مقام منزلتش پایین است، کبرش بسیار است
ز بنفشه تاب دارم که ززلف او زند دم
تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد
هراتی: خیلی دماغ داره (دارد) یعنی متکبر است. غرور دارد.
دورترک: اندکی دورتر. کاف تصغیر درینجا قید یا صفت را که غالباً مقصود متکلم و همراه با خواهش است، آسان تر و بی اهمیت نشان می دهد. این کاف پسینه در گفتار هرات کاربرد فراوان دارد
چون بر حافظ خویشش نگذاری باری
ای رقیب از بر او یک دو قدم دورترک
هراتی: نزدیک ترک بشین، بیشترک بریز، زودترک بیا، دیرترک برو
دیگر: عصر، وقت نماز دیگر یا نماز عصر
دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
گلبانگ زد که چشم بد از روی گل بدور
شاید بعضی نپذیرند که مقصود از دیگر درین بیت عصر و نمازِدیگر است.
رباط: هرچند این واژه که محلّ عبور کاروانها و پیوندگاه راهها بوده، اکنون کاربرد ندارد، چندین موضع از رباطهای قدیمی در هرات باقی مانده و با حفظ نام رباط، دهها و دهکده های معروفی هستند؛ مانند رباط پی،رباط باباخان، رباط سنگی، رباط سرخ، رباط پریان، رباط کریم، رباط میرزا، رباط پیرزاده، رباط چرخه و جزآنها. این است که واژۀ رباط برای هراتیان واژه یی پرکاربرد و بسیارآشناست. بخصوص رباط پی که در آن فسیل بسیاری یافت می شود که گویا بقایای سنگ شدۀ ماهیها و پرندگان است، و این فسیل به علت باوری که مردم به خواص آن دارند در بیشتر خانه های هرات پیدا می شود.
ازاین رباط دودر چون ضرورتست رحیل
رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست
روبستن: روپوشیدن، نقاب بر چهره بستن یا آویختن. در هرات نقاب را هم روبند گویند
شیدا ازآن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرونمود و جلوه گری کرد و رو ببست
زبرخواندن: از حفظ خواندن، متنی را بدون دیدن خواندن
عشقت رسد بفریاد، ورخود بسان حافظ
قرآن زبربخوانی، با چارده روایت
زبر کردن: ازبرکردن، حفظ کردن
حافظ حدیث نغز تو از بس که دلکش است
نشنید کس که ازسر رغبت زبرنکرد
هراتی: نسپ کتابه از بر کردم ( نصف کتاب را حفظ کردم)
زدن: دزدیدن، با حمله مال و متاعی را بردن
شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست
گرساربان تو باشی صد کاروان توان زد
هراتی: کیسی مر بزدَم (جیبم را زدند، پول را از جیبم ربودند)
ساروان: ساربان، آنکه راهنمایی و حفاظت از کاروان را بر عهده دارد
ساروان بار من افتاده خدارا مددی
که امید کرمم همره این محمل کرد
سرمنزل فراغت نتوان زدست دادن
ای ساروان فروکش کین ره کران ندارد
پسوند وان که در خراسان غربی و تهران و فارس امروز بیشتر به صورت بان تلفّظ می شود، و دلالت بر حفظ و حراست دارد، در هرات غالباً به صورت وان تلفّظ می شود؛ مانند ساروون(ساربان)، سراوون(سرابان یا سرایدار)، مزاروون(مزاربان)، گادیوون (درشکه چی)، موتروون (رانندۀ ماشین)، باغوون(باغبان). این نکته نیز قابل ذکراست که درهرات محلّۀ بزرگ و معروفی بود، و شاید هنوز هم باشد، به نام محلّۀ ساروونا (محلّۀ ساربانان)
سپندی برآتش نه: درهرات اسپند نه، بلکه سپنج می گویند. در روزگار جوانی ما خانه یی در هرات نبود که در آن سپند نباشد. همینگونه که در بیت آتی می آید، هرجا که کارو باری خوش می دیدند، به آنکه کاروبارش خوش بود می گفتند: کمی سپنج دود کن
هرآنکس را که درخاطر زعشق دلبری باریست
سپندی گو برآتش نه، که داری کاروباری خوش
سخن به خاک میفکن: سخن دوستان را ارج بنه و به آن توجّه کن و آن را بپذیر
اگر زمردم هشیاری ای نصیحت گو
سخن به خاک میفکن چرا که من مستم
هراتی: مه گپّ شمار به زمین نمندازٌم (من سخن شمارا به خاک نمی افکنم)، آدم گپّ یک کلونیر به زمین نمندازه ( آدم سخن بزرگی را به خاک نمی افکند)
سرا: نام فارسی خانه که امروز در تهران و مشهد به جای آن حیاط و منزل گویند. روزی دوستی از عزیزی که نسبت نزدیک به او داشت، شکوه می کرد و می گفت: این قدر بی سواد است که به خانه و منزل «سرا» می گوید. گفتم اتفاقاً همشهریان من همه باسواد یا بیسواد به خانه و منزل سرا می گویند
درِسرای مغان رفته بودو آب زده
نشسته پیرو صلایی به شیخ و شاب زده
توکاز سرای طبیعت نمی روی بیرون
کجابه کوی طریقت گذر توانی کرد
صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود
کاین گوشه نیست درخور خیل خیال تو
شورشراب عشق تو، آن نفسم رود زسر
کاین سر پرهوس شود، خاک در سرای تو
بیا بریم به سراما ( بیا تا به سرای ما برویم)، در سراشما مدام اوزده یه (درِسرای شما همیشه آب زده است)
سرِآب: لب رودو کنار دریا و جایی که بتوان آب ازآنجابرداشت
دوراست سرِآب ازین بادیه هُشدار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
هراتی: سرَآو و بالا آو(سرآب و بالاآب) در برابر پایین آو(پایین آب) است که پَیناو گویند و در هرات چند روستا به همین نام است. هنگام آبداری که آب بخشی به نوبت است، گویند فلان شخص بر سر آب است یعنی رفته است تا از جریان آب به خانه یا زمین خویش پاسداری کند. در مهمانیها که هنگام گستردن سفره یا چیدن غذا به قسمتی دیرتر رسیدگی شود، به شوخی با صدای بلند گویند: پیناو بسوخت (پایین آب سوخت)
سراچه: حیاط کوچکی با یکی دو اتاق که غالباً جزو سرا یا حیاط بزرگتراست. هم سرا و هم سراچه در زبان گفتار هرات کاربرد عمومی دارد
درین مقام مجازی به جز پیاله مگیر
در این سراچۀ بازیچه غیرعشق مباز
زخون که رفت شب دوش از سراچۀ چشم
شدیم در نظر رهروان خواب خجل
سربه راه آوردن: از گمراهی نجات یافتن، ترک ناشایست کردن
من که شبها ره تقوا زده ام با دف و چنگ
ناگهان سربره آرم چه حکایت باشد؟
هراتی: آخر سری به راه آمد ( سرانجام سرش به راه آمد)، بچی سر براهیه (پسر سربراهیست). در مقابل گویند: سریر از را ببرد (سرش را از راه برد)
سرِ خاک: روی مزار.
به خاک پای تو ای سرو نازپرور من
که روز واقعه پاوامگیرم از سرِ خاک
روز واقعه، مقصود ازسرخاک لب گور است.
هراتی: سبا هفتمه، میرم به سرِ خاک (فردا هفتم است؛ به سر خاک می روند)
سردادن: رها کردن
صبا به لطف بگو آن غزال رعنارا
که سر به کوه و بیابان تو داده ای مارا
هراتی: حیوونه (حیوان را) سر بده یعنی رهاکن، بند از پا یا ازگردنش برگیر، گوسالر(گوساله را) سرده، مالار(مالهارا، دامهارا) سرده که بچرم (بچرند)
شاه نشین: دراصطلاح معماری هرات، رواقی که از اتاقهای بالا ناظر برشبستان باشد و آن محلّ نشستن اعیان است
شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست
جای دعاست شاه من بی تو میاد جای تو
شب نشین و شب نشینی: برای تفریح شبانه دور هم گردآمدن و بیش از حد معمول شب را به سخن و صرف تنقّلات گذراندن رسمی قدیمی است
در وفای حسن تو مشهور خوبانم چوشمع
شب نشین کوی جانبازان و رندانم چوشمع
شفاخانه: بیمارستان. در گذشته و حال در هرات بیمارستان ودارالشّفا را شفاخانه گویند
دل مارا که زمار سر زلف تو بخست
از لب خود به شفاخانۀ تریاک انداز
هرات: ده ساوه و تریاک شفاخونه هم داره؟ (قریۀ ساوه و تریاک – از روستاهای هرات- بیمارستان هم دارد؟)
شناسا: آشنا، صاحب معرفت و آشنایی، کسی که یکی را بشناسد و با او نوعی پیوند داشته باشد
سر زحسرت زدر میکده ها برکردم
چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
هراتی: شما خودی او شناساییم؟ (شما با او شناسا و آشنا هستید؟)
صرفه: فایده و سود در طریق مصرف چیزی با کاربرد بهترکه  مقدارکمترنتیجۀ بیشتردهد
ترسم که صرفه یی نبرد روز بازخواست
نان حلال خویش ز آب حرام ما
هراتی: ای به صرفی شمانه (این به صرفۀ شماست) یعنی مصرف این چیز یا مصرف به این طریق به نفع شماست و مقدار کمتر سود بیشتری دارد؛ صرفه نکنیم (نکنید) آنچه به شما تقدیم شده نوش جان کنید.
طاق و منظر: هرچند دربیت آینده با بیان طاق و منظر اشاره به چشم و ابروی معشوق دارد، خوانندۀ هراتی ضمناً به اندیشۀ طاق و منظر که دو پدیدۀ ساختمانی و معماریست می افتد. منظر بالاخانه ییست که ازآن مناظر بیرون را بتوان دید. منظر طاق و طاقنما نیز دارد
به چشم و ابروی جانان سپرده ام دل و جان
بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن
عماری: خانه گک سیّاری که به وسیلۀ دونفر یا بیشتر از جایی به جایی برده شود. این وسیله تا یک قرن پیش در هرات کاربرد داشت. عماری دار کسی که نقل و انتقال عماری در اختیار اوست. تا چندی پیش عروس را ازخانۀ پدر به عماری به خانۀ شوهر می بردند
عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است
خدارا در دل اندازش که بر مجنون گذارآرد
هراتی: مُردی یور به عماری وردیشتم (مرده اش را به عماری برداشتند) یعنی آنقدر احترام او را به جای آوردند که برای تشییع جنازه اش بجای تابوت از عماری استفاده کردند.
غلط دادن: راهنمایی نادرست، گمراه کردن، به راه خطا بردن. درهرات هم غلط دادن گویند و هم به سرغلط انداختن
چو گل گر خُرده یی داری خدارا صرف عشرت کن
که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی
هرات: مر غلط نده (مرا غلط مده)، مربه سرغلط ننداز( مرا غلط مده)
غنیمت دان: مهم بشمار، از دست مده
غنیمت دان و می خور در گلستان
که گل تا هفتۀ دیگر نباشد
گل دوروزاست غنیمت شمریدش صحبت
که ازاین راه به باغ آمد ازآن خواهد شد
هراتی: دم غنیمته (دم غنیمت است) یعنی همین لحظه را که در آرامش هستیم گرامی بداریم و از کف ندهیم؛ غنیمته از هیچچی بیتره (غنیمت است و از هیچ بهتراست)
غول بیابان: دراین بیت مقصود موجودافسانه یی گمراه کننده و فریبنده ولی در هرات کنایه از آدم بسیار نادان است.
دوراست سرِآب ازین بادیه هُشدار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
هراتی: غول بیابونی به گپ نمی فهمه ( این آدم نادان – غول بیابانی سخن سرش نمی شود)
قال و مقال: بگومگو و گفت و گو با سروصدا. در هرات قال مقال بدون واو می گویند
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمی می کشم از برای تو
هراتی: بچه ها قال مقال نکنیم! ( بچّه ها! قال و مقال نکنید، سروصدا نکنید)
قبا به قد کسی بریدن: در زبان گفتار هرات، برنامه یی برای کسی چیدن
فرخنده باد طلعت حسنت که در ازل
ببریده اند برقد حسنت قبای ناز
هراتی: چی قبا به قـتِّ مه بُریدیم ( چه قبایی به قدّ من بریده اید یعنی چه برنامه یی برای من درست کرده اید؟)
کارستان: . مجموعۀ کارهای اعجاب انگیز. نیز نام کتابی بوده است از اردشیر بابکان.
خم زلفت بلای کفرودین است
ز کارستان او یک شمّه این است
هراتی: هرکار مهمی که مایۀ شگفتی، یا با سروصدا همراه باشد. مثلاً: ای بچه یک کارستونی کرد که نگو ( این بچه کارستانی کرد که مگو – یعنی شلوغ کرد. خیلی سروصدا راه انداخت)
کارگاه: ابزار معمولاً مدوری که زمینۀ گلدوزی را برآن استوار می سازند.
خیال نقش تو برکارگاه دیده کشیدم
به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم
هراتی:  مه بی کارگا نمیتنم گلدوزی کنم (من بدون کارگاه نمی توانم گلدوزی کنم)
کاسه گردان: گدایی که کاسه به دست به در هرخانه به گدایی رود. این نوع گدایی و اصطلاح کاسه گردانی به کنایه در مورد شدّت فقر به کارمی رود
هرکه چون لاله کاسه گردان شد
زین جفا رخ به خون بشوید باز
گفتنی است که اصطلاح کاسه گردان در بدخشان از اصطلاحات آشپزی نیز هست.
کدو و نقش کدو: کدو در بیت زیر ظرف شراب است به جای کوزه و شیشه
ساقی به چندرنگ می اندر پیاله ریخت
این نقشها نگر که چه خوش درکدو ببست
هراتی: تاچندی پیش چنانکه نگارنده به یاد دارد، و شاید هنوزهم، از کدو به جای ظرف کارمی گرفتند؛ به این طریق که کدورا پس از رسیدن از داخل می تراشیدند و آن را خالی می کردند، چنانکه تنها پوست آن می ماند و مواد مختلف را درآن می گنجاندند. کدوی شراب نیز ازآن جمله بود. گاهی هنرمندان براین کدوها نقشهای رنگارنگ زیبا و ظریفی رسم می کردند. این کدوهای تهی، گاه چنان بزرگ بود که مثلاً بیش از یک من ماش یا لوبیا و مانند آنها درآن می گنجید و گاه چنان خٌرد و زیبا و ظریف بود که در جیب جای می گرفت و انفیه دان می شد.
کرا می کند: ارزش دارد، می ارزد، مهمّ است
مکدّراست دل، آتش به خرقه خواهم زد
بیا ببین که کرا می کند تماشایی
هراتی: ای چند قدم را کرا نمی کنه که به موتر بریم ( این چند قدم راه ارزش آن را ندارد که با ماشین برویم) ای ریزه کرایی نمی کنه که نگا داریم ( این مقدار کم، ارزش نگاه داشتن ندارد – معمولاً در مورد غذا گویند)
کشیدن: رسم کردن
خیال نقش تو بر کارگاه دیده کشیدم
به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم
هراتی: ای منظرر کی کشیده، یا ای عکسر کی کشیده ؟ ( این منظره را کی رسم کرده است؟)
که پای توبست؟: به کنایه درپاسخ کسی گویند که وانمود کند که دلش می خواهد برود ولی او را نمی گذارند و مانع رفتنش می شوند
زدست جور تو گفتم زشهر خواهم رفت
به خنده گفت که حافظ برو، که پای توبست؟
هراتی: چری نمی ری؟ کی پاتور بسته؟ ( چرا نمی روی؟ کی پایت را بسته؟) یا چرا نمی روی؟ کسی که پایت را نبسته.
کهگل: آمیختۀ کاه و گل که تا چندی پیش در هرخانه وهر جایی کاربرد داشت. کهگل ضرورت شعریست واصل آن کاهگل است. کاهگل هم روکشی محکم برای دیوار خانه و بیرون بود و هم بام خانه را در برابر باران و برف حفظ می کرد و هنوز این کاربرد و اهمیت در بسیارجایها همچون گذشته است. این شغل را کاهگلکاری و کنندۀ این کار را کاهگلکار گویند.  نیز چون بیماری از حال می رفت یا کسی غش می کرد، قدری کاهگل خشک را از دیوار می کندند و در ظرفی می نهادند و اندکی آب برآن می ریختند. بویی خوش از آن بلند می شد و دل را به حال می آورد و بیمار از هوش رفته را به هوش می آورد.
روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار
چرخ فیروزه طربخانه ازاین کهگل کرد
 گره بند: بندی که گره می بندند؛ مثلاً بند قبا
نقاب گل کشید و زلف سنبل
گره بند قبای غنچه وارکرد
هراتی: این کلمه ازآن روی مورد توجّه است که هراتیان بسته یی کوچک که از ساروق کوچکتراست و بُقچه نیز گویند، گیره بند (با یای مجهول: گرهبند) و گیره بسته ( با یای مجهول: گره بسته) گویند
گلاب به خاک ریختن: در گفتار هرات آب پاشی بردو صورت است. یکی همین آب زدن و آب پاشیدن، دیگر گل آب پاش کردن، یعنی گل گل آب زدن چندانکه خیلی تر و لغزان نشود. یعنی گِل نشود
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی
بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز
مطابق گفتار هرات، یعنی از ته جام اندکی یا جرعه یی مانند گلاب برخاک آدم بریز.
هراتی: بچه جان درسرار آو بزن اما گُلاوپاش کنی. گِل نکنی (بچه جان! در حیاط را آب بزن، ولی گلاب پاش کن، نه آنقدر که گِل شود)
گلبانگ: مطلبی که با صدای بلند و خوش ادا کنند. در هرات بیشتر صدای اذان را که از گلدسته آید گلبانگ گویند و چون کسی مطلبی را که می گوید، بخواهد مؤکّد و معتبر سازد و اتفاقاً وقت اذان باشد و صدای مؤذّن از گلدسته آید، گوید: به همین گلبانگ محمّدی قسم
درآستان جانان گرسر توان نهادن
گلبانگ سربلندی برآسمان توان زد
گوش داشتن: مراقبت و محافظت. در هرات هوش و گوش گویند
ای ملک العرش مرادش بده
وز خطر چشم بدش دار گوش
هراتی: هوش و گوشی یور کی می کنه؟ ( هوش و گوش او را کی می کند؟ که از او مراقبت و نگهداری می کند؟)
گوشه گرفتن: کنارکشیدن و پرهیز کردن
عقل دیوانه شد آن سلسلۀ مشکین کو؟
دل زما گوشه گرفت، ابروی دلدار کجاست؟
در برخی از گویشها گوشه کردن نیز گویند. شخص منزوی را نیز گوشه گیر گویند.
لرزان همچو بید: مبالغه در وصف لرزیدن از سرما یا از ترس و دلهره
دل صنوبریم همچو بید لرزانست
زحسرت قدوبالای چون صنوبر دوست
چو بید برسر ایمان خویش می لرزم
که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش
هراتی: مثل بید می لرزه ( می لرزد )
معلّق زدن: از حرکات تفریح و ورزش است. در هرات ملّاق زدن تلفظ می شود
درهوا چند معلّق زنی و جلوه کنی؟
ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد
هراتی: کفتره سی کو ایشتو ملاّق میزنه (کبوتررا ببین چگونه ملاّق می زند)
من: واحد وزن که در هرات برابر چهارکیلوگرام است
دو یار زیرک و از بادۀ کهن دو منی
فراغتی و کتابی و گوشۀ چمنی
نوش کن جام شراب یک منی
تا بدان بیخ غم از دل برکنی
وضوساختن: وضوگرفتن
من هماندم که وضوساختم از چشمۀ عشق
چارتکبیر زدم یکسره برهرچه که هست
نمازشام: غروب، آفتاب پرش، پایان روشنی روز.
نمازشام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصّه پردازم
هراتی: دیدن شوما نماشوما ( دیدن شومها، نمازشامها. ضرب المثل و کنایه است. یعنی که هنگام غروب نباید به دیدار دوستان رفت)
نمودن: معلوم شدن
الا یا ایهاالساقی ادرکاساً و ناولها
که عشق آسان نمود اوّل، ولی افتاد مشکلها
هراتی، کنایه: شو گربه سمور مینمایه ( شب گربه سمور می نماید)
چیز همسایه، مهتاو منوایه ( می نماید)
نواله: لقمۀ بزرگ، از خوراکی چرب و نرم و خوشمزه، آماده برای نهادن در دهان. در هرات نواله کردن یعنی لقمه های بزرگ با رغبت یکی در پی دیگری خوردن. نواله یعنی لقمۀ بزرگ و خوشمزه، نواله دادن: برای تشویق کسی به کاری غذای خوشمزه دادن، نواله کردن: غذایی را با رغبت وبه سرعت خوردن
زگرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت
که بی ملالت صد غصّه یک نواله برآید
واخواست > بازخواست
هفت آب: مبالغه در شستن برای تطهیر
نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود
آنچه با خرقۀ زاهد می انگوری کرد
هراتی: پاک پاکه به هفت آو بشوشتم (پاکِ پاکست، به هفت آب شستم)
هول: ترس ناگهانی، وحشت از صدایی یا از دیدن چیزهراس انگیزی
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
به می زدل ببرم هول روز رستاخیز
هرات: اور هول وردیشته ( اورا هول برداشته) یعنی ترسیده و وحشت زده شده است. هول کردی؟ یعنی از چیزی ترسیدی؟
17 فروردین/حمل 1395 برابر 5 آوریل 2016
اتاوا- آصف فکرت