Saturday, April 20, 2013

دو محمدرضای مهاجر

یادی از دو محمدرضای مهاجر و الواح ماندگار غزنه
گنجینۀ نسخه های خطی، چهل و چند سال پیش، در بالا ترین طبقۀ ساختمان وزارت اطلاعات و کلتور، در مرکز شهر کابل قرارداشت و تالار نسخه ها بیشترین فضای آن طبقه را گرفته و در سراسر تالار، میز- گنجه ها یا قفسه های بلورین پایه دار چیده شده بود.  در هرگنجه یا قفسه چند نسخه به صورت منظم و محفوظ قرار داشت. بیننده در برابر هر میز یا گنجه که می ایستاد، خصوصیات دوصفحۀ گشودۀ هرنسخه را به راحتی می توانست ببیند و بخواند. مدیر گنجینۀ نسخه های خطی درآن زمان محقق و مؤرّخ پرکار و دانشمند شادروان محمد انور نیّر هروی بود که به ما رویی خوش نشان می داد و جرأت می یافتیم که بیشتر آنجا برویم و از تماشای آن گنجینۀ بی نظیر هرچه بیشتر لذّت ببریم. استاد من شادروان استاد فکری سلجوقی نیز آن روزها در همان تالار سرگرم تالیف فهرست نسخه های خطّی بود.  
از میان آثاری که در آن تالار و در آن گنجه ها چیده و به نمایش گذاشته شده بود، چند نسخه، برای نگارنده، جذّاب تر و دیدنی تر می نمود. یکی ازآنها که با موضوع این نگارش پیوندی دارد، نسخه یی کم برگ بود، در معرفی سکه های قدیمی. جذّابیت و گیرایی نسخه ازآن جهت بود که درآن گونه یی ابتکار را می دیدم که تا آن زمان عملی نمی پنداشتم: هر سکّه یی که معرّفی شده بود، نمونۀ آن هم، به صورت زرّین یا سیمین بازسازی شده و به صورت برجسته در همان جایی که معرّفی شده بود، بر صفحه چسپانیده شده بود؛ یعنی اگر مسکوک معرّفی شده از طلا بود، طلایی و اگر از نقره بود، نقره یی، بسیار ظریف و هنرمندانه  به صورت برجسته ساخته شده و برصفحه نهاده و الصاق شده بود. فکر می کردیم که اصل سکه را آنجا گذاشته اند. در برگۀ معرّفی نگارنده و خوشنویس آن به خط نستعلیق نوشته شده بود:  شیخ محمد رضای خراسانی.
چه درآن زمان و چه هنگامی که در انجمن تاریخ خدمت می کردیم از استادان در باب این شیخ محمد رضای خراسانی پرسیدم و پاسخ همین بود که مردی فاضل و هنرمند بوده که از مشهد مقدس خراسان،  به کابل مهاجرت کرده است.
چندی بعد کتاب دیگری از شیخ محمد رضای خراسانی به صورت عکسی یا افست در 1346 خورشیدی چاپ شد، به نام ریاض الالواح، والبته آشنایی مفصل با این کتاب در حدود چهل سال پیش و زمانی میسّر شد که در محافل علمی، از جمله در سمینار تجلیل از مقام حکیم سنایی غزنوی، میان شرکت کنندگان توزیع گردید. حال موقّةً از این موضوع می گذریم و به یک محمد رضای مهاجر دیگر می پردازیم:
خزان سال 1361 خورشیدی بود که پس از مهاجرت به مشهد مقدس، به خدمت آستان قدس رضوی درآمدم و کار فهرست نگاری مخطوطات کتابخانۀ مرکزی آستان قدس را آغاز کردم. در اتاق کار بر جانب مقابل میز کار نگارنده، مردی کهنسال و خوش پوش و خوش مشرب و فروتن نشسته بود که کارش نقاشی گل و برگ روی جلد بود. جلدهایی که در اصطلاح کتاب سازی و صحافت آن را جلد روغنی و گل و برگ یا گل و پرنده می گویند.  در گویش این هنرمند کهنسال گاهی چیزهایی می شنیدم که پژواک صداهای دوردست، و در عین حال بس نزدیک، احساس می شد. آهسته آهسته در یافتم که این هنرمند کهنسال، عبدالعلی بروسان نام دارد که در اصل از کابل است و پدرمرحومش که استاد هنر نقاشی میناتور و تذهیب بوده،  در اواخر روزگار پادشاهی امیر امان الله خان یا اندکی پس از آن از کابل مهاجرت کرده و به خدمت آستان قدس درآمده بوده است. استادان هنرمندی که آن روزها در آستان قدس خدمت می کردند، به آقای عبدالعلی بروسان اظهارحرمت و رعایت خاصی داشتند و کم کم دریافتم که آنان همه شاگردان پدر ایشان یعنی پدر آقای عبدالعلی بروسان بوده اند. سخن در این است که پدر ایشان هم محمد رضا نام داشت: محمد رضای قزلباش کابلی.
مرحوم استاد عبدالعلی بروسان برای نگارنده حکایت می کرد که پاکروان، تولیت وقت آستان قدس رضوی، نام و شهرت پدرش را  پرسیده و او گفته بود: محمد رضا قزلباش. پاکروان گفته بود: از امروز نام فامیلت «بروسان» است. به این ترتیب محمد رضا قزلباش، شد: محمد رضا بروسان! چون فتح الله پاکروان از 1314تا1320 خورشیدی تولیت آستان قدس را برعهده داشته است، این دیدار و تغییر نام فامیل بایست در آن سالها بوده باشد. البته شماری از فرزندان و بازماندگان آن شادروان نام قزلباش را حفظ کردند و در هر سمتی که کار می کردند، شهرت قزلباش داشتند. مرحوم استاد محمد رضا بروسان شاگردان ناموری آموزش داده بود که دوتن از آنان از همه معروفتر بودند: یکی استاد عیسی آلفته و دوم هاشم ظریف تبریزیان. استاد ظریف را مکرّر می دیدم. کارهای نقاشیش استادانه و مانند نامش ظریف بود.  
از استاد محمد رضا بروسان نقاشیهای زیبا و کارهای استادانه یی برجای مانده است که معروفترین آنها تصویر مذَهَّب طاووسی است که برجلد یکی از نسخ خطّی قرآن مجید کشیده است. البته ایشان کاردیگری هم کرده و آن اینکه چند برگ از قرآن قطع بزرگ و نفیس منسوب به خط بایسنقرمیرزا تیموری را تذهیب نموده است.
برای نگارنده نکتۀ جالب این است که درعرض دوسه دهه دو هنرمند، هردو محمد رضا نام، یکی از مشهد مقدس به کابل مهاجرت می کند و یکی به عکس از کابل به مشهد. هردو هم کارشان خوب بالا می گیرد و آثاری از خود برجای می گذارند. و حال چند سطری در باب محمد رضای خراسانی که اول یاد کردیم، و از مشهد به کابل مهاجرت کرد، و در ضمن یکی از کارهایش یاد و الواح کهن قبورغزنه را ماندگار ساخت.
همانگونه که در مقدمه عرض شد، از شیخ محمد رضا خراسانی چیز بسیاری نمی دانستم جزآنکه کتاب معرفی مسکوکات کهن ایشان را در گنجینۀ نسخه های خطی در کابل دیده بودم و ریاض الالواح را هم خوانده بودم و نسخه یی از آن کتاب را داشتم. امّا اخیراً به اطلاعات تازه یی در مورد مؤلّف ریاض الالواح  دست یافتم.
نخست، آنکه به روایت استاد خلیل الله خلیلی، تخلّص یا شهرت شیخ محمد رضا خراسانی « سهیل » بوده و استاد هنگام نام بردن از کتاب ریاض الالواح که نسخۀ دستنویس آن را خوانده بوده است، آن را تألیف شیخ محمد رضا سهیل می داند.
امّا اطلاعات مفصّل تر از کار و زندگی شیخ محمد رضا خراسانی را اخیراً در مجلّد چهارم سراج التّواریخ تألیف ادیب و مؤرّخ نامور، ملاّ فیض محمّد کاتب خواندم. البته این اطلاعات را به انشاء و شیوۀ نگارش خود عرض می نمایم. از کتاب سراج التّواریخ، مجلد چهارم، بخش دوم، صفحۀ 188 این معلومات به دست می آید:
شیخ محمد رضا خراسانی  در دهۀ دوم سدۀ چاردهم قمری به افغانستان آمد. نیاکانش از مردم هزارۀ غزنین بوده و به مشهد کوچیده بودند. محمدرضا ادبیات و خوشنویسی را فراگرفت. دائیش بازرگان بود و دریکی از سفرهایش با او به هرات آمد. از هرات، نمونه هایی از کارهای ادبی و هنریش را به دربار کابل فرستاد و مقبول واقع شد و او را در سال 1318 قمری  به کابل فراخواندند. اوکه به کمالات و هنرهای گوناگون آراسته بود، مأمور خدمت حضور سردار نصرالله خان نائب السلطنه برادر امیرحبیب الله گردید، اما گویا توجهی که انتظار می رفت به وضع و معاش او نشد، چنانکه برخی از مردم هنردوست و فرهنگی کابل، از جمله منشی عبد اللطیف خان منشی دربار به او مساعدت می کردند. امیر حبیب الله خان که از وضع نابسامان او آگهی یافت، او را به حضور فراخواند و سالی هشتصد روپیۀ کابلی تنخواه برایش مقرر شد و کارش رفته رفته بالا گرفت و خدماتش مطبوع و مورد پسند افتاد و حقوقش به سالی هزاروسیصد روپیه رسید. در عهد امان الله خان به خدمت در ریاست دارالتالیف گماشته شد و درآنجا سالی دوهزارو چهارصد روپیه حقوق می گرفت. در پایان کار با مستر فوشۀ فرانسوی مأمور حفریّات ویرانه های باستانی بلخ شد و دراین هنگام افزون برحقوق معیّن، روزانه چهار روپیه خرج سفر می گرفت.  
مرحوم شیخ محمد رضا خراسانی افزون بر هنرهای دیگر به هنر همتاگری یا نظیره سازی بسیار استاد بوده است، چنانکه در اول این نگارش به هنر او در نظیره سازی مسکوکات کهن پرداختیم. امّا کاری که او در ریاض الالواح  انجام داده خدمتی بزرگ به فرهنگ و تاریخ غزنه است.
آثار تاریخی بلخ و غزنه و هرات و بُست و جایهای دیگر آن دیار « زباران و از تابش آفتاب » ویران نشده بلکه از ستم نابخردان و دانش ستیزان و نا آگاهان نابود شده است. کار مرحوم شیخ محمد رضا خراسانی هم که در حدود صدسال پیش یا بیشتر تالیف شده، در برگیرندۀ تصویر و شرح مطالب سنگها یا الواحی است که معلوم نیست دقیقاً چند تا ازآنها از دستبرد حوادث در امان مانده، امّا بی گمان شمارۀ اندکی جان سنگین به سلامت برده است.  
مرحوم محمد رضای خراسانی، به دقت، همه سنگهای قبور را شناسایی کرده و با هنر خویش تصویری از سنگ بر کاغذ کشیده و به همان رسم الخطّ اصلی مطالب را هنرمندانه و با دقت خوشنویسی کرده و آنها را در دفتر تاریخ ثبت کرده و ماندگار ساخته است.
با همت و زحمت مرحوم شیخ محمد رضای خراسانی، اکنون مؤرّخان و پژوهشگران به تمام مطالب سنگهای قبور رجال غزنه که تا صدسال پیش موجود بوده، با آنچه بر آن سنگها نگاشته و نقر شده و با شیوۀ خط و شکل سنگ و محلّی که سنگ قرار داشته که در اغلب موارد آرامگاه بوده است، دسترسی پیدا می کنند.
 شهر اتاوا نوروز سال 1392
برابربا بیست مارچ 2013
آصف فکرت
طاووس کار استاد محمد رضا بروسان
دو صفحه از ریاض الالواح تألیف شیخ محمد رضا خراسانی
دو صفحۀ دیگر از ریاض الالواح
دو صفحه از فهرست ریاض الالواح

Tuesday, March 05, 2013

به پیشواز نوروز

 مصاحبه در مورد فارسی - دری - تاجیکی:

 -=-=-=-=-=-=-=--=-=-=-=
نوروز هرات
باز در ســینه تپد دل به هـوای دگری
دارد آهنـگ ســـر بام ســـرای دگری
می کند زمزمه با خویش نوای دگری
یا که دارد خبـــری باز زجـای دگری
تشنۀ دیدن آن شــاخ نبــــات است دلم
دوستان! گرم تمنّــای هرات است دلم
شهرمن نیمۀ اسفند نه گرمست ونه سرد
مشــکبـو گردد هرجای که بنشـــیند گرد
یاد آن دوست که از تخت ظفر می آورد
دوسه شاخی گل سرخ ودوسه شاخی گل زرد
ارغوان و گل طاووس در آن شهرو دیار
خبر خوش همی آرند ز نوروز و بهـــار
از در و دربچه چون باد بهاران آید
بوی گل برگ شکوفه به شبستان آید
گویی آن باد همی از بر جـــانان آید
گوید «این خانه چه خوشبوست؟» چو مهمان آید
خاک مشک، آب روان آب حیـات است اینجـا
آری ای دوست چنین است، هرات است اینجا
دوستان فصل بهار است ز غیزان چه خبر
وقت ســــیلاب رســید از پل مالان چه خبر
از سیوشان چه حکایت زشکیــبان چه خبر
ای نســیم سحــر از طرف خیـــابان چه خبر
از طراوتکـــــدۀ سیّـــد مختــار بگو
از مصــــلاّ و ز آرامگـــه یــار بگو
از خیابان و ازآن خطّۀ خوشنام بپرس
از صفای سحر، از روشنی شـام بپرس
حال آرامگــــه مولوی جـــــــام بپرس
زان دو دانشـــور نام آور ایّـــام بپرس
سعــد دین عارف ذیمرتبت کاشغـــری
وانکه فخر علما بود ز ری تا به هری
گر میسّــر نشود سیــر و تماشـــای بهـــشت
این توانی که به نوروز روی جانب چِشـــت
هرکه تانِست ودرین وقت خوش این ره ننوشت
بخت بد بین که بهشت هری از دست بهــشت
ای خوشا اوبه و چشت و درودامانشان خوش
بوی گل نغمۀ مرغان نواخوانشـــــــان خوش
پایۀ عزّم اگر بر سر مهــر و ماهست
سر من برخی خاک در کازرگاهـــست
مهر عرفان همه تابنده ازین درگاهست
بینوایی که زند بوسه براین در، شاهست
زان بهاران هری اینهمه دلخواه آید
که نسیمش همه از سوی گذرگاه آید
هرچه مشغول کنم این دل سودایی را
کی فراموش کند گلشن شــــیدایی را
آن درو دامن و آن چشمۀ رؤیایی را
منظر نغــــز و کمرگاه تماشــایی را
یادم از کودکی آرد سخن شـیدایی
یاد بازیگه و دشت و دمن شیدایی
میر داوود خوش و ســـایۀ ناجــویش خوش
چشمۀ نوشش خوش، کیف لب جویش خوش
وان نســیم خوش همچون رَم آهویش خوش
که وزد از کمـر کوه  و هیــــاهویش خوش
بـا همـــه تلـــخی ایّــــام بــوَد کــــام تـــو خـــــوش
شهرمن وقت توخوش، صبح توخوش، شام تو خوش
حوت/اسفند 1391 خورشیدی
آصف فکرت – شهر اتاوا
یادداشت: دربچه در هرات به جای دریچه ـ محلات معروف و تفرجگاههای هرات به ترتیبی که درین اثر آمده است: تخت ظفر، غیزان، پل مالان، سیوشان، شکیبان، خیابان (که آرامگاه جامی، سعدالدین کاشغری، فخررازی و دیگران در آنجاست)، سید مختار، مصلّا، کازرگاه، چشت، اوبه، شیدایی، میرداود


Saturday, February 16, 2013

یادداشتهای استاد خلیلی – بخش سوم

هاشم شایق سفیر دانشمند بخارا که در کابل ماند
هاشم شایق افندی در کابل سفارت می کرد، نمی دانم درست، من در کوهستان بودم، یک سال یا دوسال به حیث سفیر در کابل دوام کرد، که حکومت بخارا سقوط کرد... هاشم شایق افندی در کابل ماند و...امان الله خان قبول کرد به حیث ملتجی سیاسی.
هاشم شایق افندی شخص عالم و دانشمند بود. تحصیلات خود را به ترکیه تمام کرده بود. هژده جزو قرآن را حافظ بود، و ادیب بود، شاعر بود، امّا سخت محقّق بود.تحقیقاتش او را به حیث یک عالم محقق و یک دانشمند تاریخ ادبیات و یک سخن شناس بزرگ بارآورده بود. سه زبان را بسیار خوب می دانست: زبان فارسی، زبان ترکی و زبان عربی.هاشم شایق را بردند در وزارت معارف افغانستان و به حیث رئیس دارالتّألیف مقرّر کردند، و جرأت کردند، یک مجلّه هم برای هاشم شایق داندند؛ تنها مجلّۀ علمی و فرهنگی بود؛ گمان می کنم که نام مجلّه « آئینۀ عرفان » بود. این مصراع را همیشه هاشم شایق در آغاز مجلّه طبع می کرد:
فولاد می فشارم و آیینه می کنم
رفته رفته کار هاشم شایق بالا گرفت و سردار عزیزالله خان پسر سردار نصرالله خان، یعنی پسر کاکای امان الله خان، به اجازۀ امان الله خان، دختر خودرا به هاشم شایق به نکاح صحیح شرعی داد؛ گویا هاشم شایق پیوندی به خانوادۀ سلطنت پیدا کرد.این عزیزالله خان مرد شاعر و دانشمندبود، و در وقت نادرشاه سفیر افغانستان درتهران مقرّر شد، و دیوانش در تهران طبع شده است ، به نام « دیوان قتیل »... هاشم شایق... در کابل ماند و الحمد لله راه و رسمی هم پیدا کرد. در خانۀ خود یک کتابخانۀ بسیار غنی داشت... لب دریای کابل جایی که پل خشتی می گویند، اینجا یک خانگکی داشت... کریم النفس بود و در یک گوشۀ حویلیش یک اتاق برای کتابخانه باز بود، و درِ خانه اش همیشه بروی شاگردان باز می بود. ما هم می رفتیم، شبها با هم می نشستیم.گاهی کریم نزیهی هم می آمد و مرحوم نجیب الله خان هم می آمد، و آنجا کتاب می خواندیم و شعر می خواندیم و بحث می کردیم و نان شب را در خدمت افندی می خوردیم. ...
بخارایم یاد آمد
گاهی در وقت شکوفه مارا به باغ پغمان هم می برد... یک بار در عین حال زمزمه می کردند و آهسته به لهجۀ بخارایی شعر می خواندند، آهسته آهسته که خودشان معنی آن را می فهمیدند و ما می فهمیدیم که «حال» آمد، و می گفتیم که حال آمد. و اشکهای افندی از زیر عینکها می ریخت. می گفتیم چه شد؟ می گفت: بخارایم یادم آمد...
وقت آخر خدمتش رفتم و به بالینش رسیدم. الله! سخت متأثّر شدم. گفت که خلیل، از تو خواهش می کنم که اول لوح قبرم را تو بنویسی... دیگر که مرا ... در طرف شمال کوه آسمایی ... یا قول آب چکان و اینجاها دفن کنند. من گفتم برای چی؟ گفت: برای اینکه آنجا هوای بخارا از طرف شمال زودتر می رسد. این را گفت و به حال غش افتاد...
سردار محمد حسن خان و سفرنامۀ نائب السلطنه
یکی از همراهان سردار نصرالله خان [ در سفر لندن ] سردار محمد حسن خان سیاه نام داشت که نواسۀ وزیر فتح خان مرحوم می شد. سردار حسن خان سیاه مرد دانشمند و عالم و شاعر بوده است. و شاعر بسیار خوب بوده است و خط بسیار زیبا هم داشت، یک رساله نوشته بود، به نام « سفرنامۀ نائب السلطنه » .. به دست مرحوم محمد صدّیق خان وزیری، نواسۀ سردار حسن خان سیاه بود. هرچه سعی کردیم که این رساله طبع شود، در آن وقت نمی دانم چرا مصلحت دولت وقت تقاضا نکرد که طبع شود. حالا نمیدانم رساله به دست کیست. زیبا رساله ییست، هم از حیث نثر خود سردار، هم از حیث روایتهایی که آنجا بود [ در اینجا استاد چند روایت بسیار جالب و تاریخی را بیان فرموده اند] ...

کریم نزیهی
از کریم نزیهی هم یاد کردیم. پسر مرحوم قاضی بابا مراد بود، از مردم میمنه و اندخوی. از مردم ازبک بود. پدرش قاضی بسیار کلان بود و درمزار، پدرش، فوت شد... آقای نزیهی هم علوم عربیه را خوانده بود... انگلیسی هم می دانست... گاهی شعر هم می گفت. تأسّف اینجاست که هیچ کتابی و رساله یی از وی باقی نماند. شاید بعضی مقالاتش در مجلّۀ«آریانا» و «کابل» نشر شده باشد، اما مرد فاضل بود؛ درین جای شک و شبهه نیست. و آدم تحقیقی بود و آدم سختگیر بود.
باز هم یاد استاد بیتاب و خواهر مهربانش

گاهگاه به خدمت استاد بزرگوار خود حضرت بیتاب می رفتم. عبدالحق بیتاب به من نسبت مامایی داشت، یعنی خواهر عبدالحق بیتاب، خانمِ منکوحۀ اوّل پدر من بود، که از آن هیچ اولادی نمانده بود و اسمش «بی بی کو» بود.بعد از مرگ مادر من و بخصوص بعد از شهادت پدرم، آن خانمش زنده بود، و از مادر به من مهربانتر بود. تا وقتی که حیات داشت، چه خدمتها و چه مهربانیها وچه لطفها نبود که در حق من نمی کرد. هرسال که تاریخ کشتن پدر من می آمد، این خانم، با اینکه چشمهایش هم ضعیف شده بود، چهارپنج عرقچین سُچّه [ یعنی ناب و اعلی ] به دست خود می دوخت و آنرا در بازار قبلاً می فروخت، و از پول آن ختم می کرد، و حافظان قرآن را می خواست، و خود در این ختمها شریک می شد. امان الله خان خانۀ اورا هم مصادره کرده بود؛ مال اورا هم مصادره کرده بود؛ یک بیوه زن بیچاره در یک گوشه نشسته بود؛ چندتا جواهری که داشت، از اوایل دورۀ پدر من، آنرا هم، وقتی که طیّارۀ انگلیس می آمد به کابل، در زیر زمین پنهان کرده بود، همه مردم پنهای می کردند. جاسوسی رپورت داد، آمدند و از زیر خاک برداشتند و بردند...مادر بیتاب از مردم لغمان بود، و ازخانوادۀ علمای لغمان...
بیتاب خودش صوفی بود و به طریقۀ چشتیّه کار می کرد...به موسیقی هم نهایت علاقه داشت. یک رسالۀ زیبایی در بارۀ موسیقی نوشته بود... سخت مدقق بود، و در ادبیّات سختگیر بود. به سبک هند شعر می گفت. امّا من همیشه به خودش گفته ام که مقام تحقیقی حضرت استاد عبدالحق بیتاب باربار بالاتر بود از شعری که خودش می سرایید. او استاد بزرگ بود، در مکتب حبیبیه، استاد محبوب همه استادها....
شاه عبدالله، ادیبی از بدخشان
...همچنین یکی از جوانان جرم بدخشان، عبدالله خان بدخشی، مشهور به شاه عبدالله بدخشی، که منشی مرحوم شیرخان نائب الحکومۀ قطغن و بدخشان بود، به کابل خواسته شد، و مصلحت چنان دیده شد که چون این آدم در بدخشان نفوذ و اعتبار دارد باید دیگر نرود، و به صدارت درکنار من بنشیند. این شاه عبدالله خان مرد نازک اندام و سفیدچهره و نهایت فصیح و بلیغ و لطیف زبان بود؛ نکته ها می دانست و نکته ها می گفت، آنقدر شیرین و آنقدر شیرین. گاهگاهی شعری هم می گفت، امّا یک کتابی نوشته است که هنوز مرجع فقه اللّغه نویسان شرق و غرب است،.. در باب لغات پامیری و زبان مردمان شغنان و دیگر لهجه های بدخشان می باشد، و کتابش یکبار در کابل طبع شده است.
حالت این شاه عبدالله خان بجایی کشید که بیچاره مسلول شد، و هرقدر تلاش کرد و ماهم تلاش کردیم که به وی اجازه بدهند، برود تا هندوستان برای معالجۀ خود، کسی به وی اجازه نداد. سرانجام، نمی دانم در کدام سال، در دورۀ مرحوم سردار شاه محمودخان جان به جان آفرین تسلیم کرد، و جنازۀ وی را به جرم بدخشان بردند و دفن کردند. یک دختر کوچکی از او ماند. نسخ مخطوط در کتابخانه اش پیدا می شد و یک جهان انسانیت و آدمیت بود.
آمدن هیأت ایرانی از کابل به قندهار
[حدود سال 1327 خورشیدی، هنگامی که استاد در مأموریّت تبعیدی در قندهار بسر می برد] ... نجیب الله خان [توروایانا] از کابل به من تلفون داد که هیأتی از ایران آمده است در کابل و از کابل می آید به قندهار و شما باید متوجّه باشید و هوش کنید خود را معرّفی نکنید، بلکه باید شما بگویید که من به صورت تفریح آمده ام به قندهار، و شما به حیث مهماندار دولت از آنها پذیرایی کنید. و من به نائب الحکومه هم گفته ام...گفتم: این هیأت کیست؟ [یونس خان نائب الحکومه] گفت :وزیر معارف ایران است، علی اصغر حکمت و دو نفر دیگر آقای راغ و آقای داکتر بیانی...اینها آمدند و من رفتم پذیرایی کردم. اوّل بار بود که آقای حکمت را دیدم... یک هفته ماندند. باغ سرده رفتیم و چهل زینه رفتیم؛ کتیبه های شاهان مغولی را خواندیم؛ خرقۀ مبارک رفتیم؛ به سر قبر احمدشاه رفتیم. دیگر آثاری که در قندهار بود، دیدیم. در لیسۀ احمدشاه رفت و شاگردان مرا امتحان گرفتند. من کتاب کیمیای سعادت را آوردم تا داکتر بیانی کتاب کیمیای سعادت را دید. این بیانی رئیس کتابخانۀ سلطنتی بود- کسی که تذکرۀ خوشنویسان را نوشته است؛ مرد بسیار عالم و وارد بود در کتب، گفت: آقا این اولین کتاب کیمیای سعادت است و نظیر ندارد؛ قدیمترین نسخه است؛ بهترین نسخه است... آنها تصدیقی هم نوشتند، هم مرحوم علی اصغر حکمت و هم بیانی و هم آن آقای راغ. باز آقای راغ پسان استاندار شد در شیراز؛ این تصدیق را دادند برای من.
صحبت حافظ در رستورانت بابای ولی
نماز عصری در هوتل بابای ولی نشسته بودیم و چای صرف می کردیم. بحث بر سر حافظ آمد. من از داکتر علی اصغر حکمت پرسیدم که:
چه هست که حافظ شما اینقدر شهرت پیدا کرده است؟ حتّی در افغانستان در تمام خانه های ما دیوان حافظ موجود است. کسی نیست پیروجوان و مردو زن که حافظ را نشناسد. حتّی بیسوادها اشعار حافظ را یاد دارند و می خوانند. وقتی به یک کار متردد می شوند، به دیوان حافظ تفأّل می کنند، هرچه شیرازی پسر شما می گوید، مردم قبول می کنند؛ اورا لسان الغیب می دانند، و تفأّل هم می کنند به شاخ نباتش سوگند می دهند.
گفت: عین حکایت شاخ نبات اینجا هم آمده؟ گفتم: بلی، دِه به دِه افغانستان. در جاهایی که زبان افغانیست هم دیوان حافظ موجود است. گفت که این عامل بزرگ، شعر حافظ است؛ آن شوری که در شعرش موجود است، و آن زیباییهایی که در الفاظ و معانی دارد. من گفتم: شاید یک چیز دیگر هم باشد...اینکه [حافظ] حافظ قرآن است و الهامی از قرآن گرفته باشد...اشکها از چشمش سرازیر شد، گفت: تصور نمی کردم که این نکته را جوان افغان ملتفت شده باشد...
گفت: آقا من این تفسیری را که در کابل چاپ کرده اند، خواندم...جلد اول بسیار نثر خوب دارد و به شیوۀ نثر قدماء قرن هفت و هشت می ماند. [در جلدهای دیگر] شیوۀ نثر تغییر کرده است، اگرچه شیوۀ بسیار خوبست. علّت چیست؟ گفتم:شاید این جزء اوّل را کسی دیگر نوشته باشد و این نیمۀ دیگر را کسان دیگر نوشته اند. گفت:...شنیده ام که جزء اوّل را شما نوشته اید. من گفتم همین طور است....
[حکمت] گفت: آقا شما این قندهار چه می کنید؟ من گفتم:به تفریح آمده ام. قاه قاه خندید و گفت: همه اطّلاع داریم که شما از زندان برآمده اید و تبعید شده اید به اینجا آمده اید. هیچکس اینکار را نمی کند که در این گرمای قندهار هوای خوش استالف شمارا بگذارد. من استالف رفته ام، من رفته ام کنار نیلاب؛ گلبهار شمارا دیده ام؛ پغمان شمارا دیده ام...
گفت: خوب آقا، من می خواهم تفسیر کشف الاسرار خواجه عبدالله انصاری را چاپ کنم...مع الاسف ما جزء اوّل را نداریم، داریم، بسیار مغشوش است و سقطات دارد. این را در افغانستان هرچه سراغ کردیم پیدا نشد.
من (خلیلی) یک نسخه داشتم. از غور پیداکرده بودم، از قریه یی که مزار خواجگان چشت درآنجاست، خریده بودم... گفتم امّا به دوشرط آنرا به شما می دهم: اول اینکه ...کتاب را چاپ می کنید، دوم در چاپ کتاب از آن نام ببرید و بگویید که این را از افغانستان آورده ام.
[ حکمت ] فوراَ قلم را برداشت، به سرعت نوشت که: جلد اول کتاب تفسیر زهراوین با مقدمه تا آخر و کامل و مکمّل با خطّ ثلث زیبا مال آقای خلیلی و از افغانستان به من سپرده شده است، و من تعهّد می کنم، به همین قرآن سوگند است که من می روم طبع می کنم با دیگر مجلّداتش و نامی از این می برم... و شرط دیگر اینکه به مجرّدی که از طبع خلاص شد، من کتاب خلیلی را واپس برایش می فرستم.
گفتم: خوب، حالا جای دیگر را هم به شما سراغ می دهم.یک قسمت از مجلّدات این در گازرگاه شریف ...نزد جناب میر غلام حیدرخان متولی مزار مبارک خواجه عبدالله انصاریست... گفت: حتماً گازرگاه رفتنی هستم. برای اینکار آمده ام. گفتم: من به شما نامه یی می دهم، به جناب میرصاحب تقدیم کنید....
یک سالی گذشت از میانه. من خیال کردم کتاب من گم شد!آن کتاب مرا، جلد اول تفسیر کشف الاسرار را به من فرستاد و دیدم که در مقدّمه امانت را نگاه کرده بود و نوشته بود که این کتاب از فلان کس است و تمام شرایط را نوشته بود. ...
این بود گزینش مختصر چند نکته از 385 صفحه یادداشتهای شاعر نامدار زبان فارسی دری، ملک الشعراء استاد خلیل الله خلیلی
شهر اتاوا-هفدهم ماه فبروری
2013
آصف فکرت

Monday, February 11, 2013

یادداشتهای استاد خلیلی - بخش دوم

اولین سفر به خاک ایران [ سال 1313 خورشیدی پس از مذاکرات سرحدی که استاد در آن شرکت داشته است]
...ورقها تمام شد که باید به حیث پروتوکول مجلس امضا شود. آقای جم و آقای پاکروان به اسپها سوار شدند و از راه صحرای جیم آباد و بهبهو روانۀ مشهد مبارک شدند، و سفیر ما نیز با آنها روان شد.
حالا ما ماندیم و مسؤولیت. سخن به اینجا رسید؛ قضیّه روشن شد؛ حالا سند امضا نشد. ما هم به اسبها سوار شدیم و دنبال اینها به صحرای بهبهو و جیم آباد، بدون پاسپورت دوان دوان روان شدیم. کس از ما نپرسید کجا می روید؟ این اولین وقتی بود که من به خاک دولت برادر و همسایه، یا به خارج، قدم می گذاشتم؛ آمدیم. من بودم و این مرحوم فضل احمدخان وزیر عدلیه، که واقعاً یکی از مردان وطنخواه، آدم دانشمند، آدم عالم و ادیب بود، و این آقای محمد یونس خان که بعداً والی قندهار شد. هم شاگرد من بود و هم صمیمی ترین دوست من. و این آقای عبدالرّحمن پوپلزی درین هیأت شامل شده بود، اینهم با ما بود. بحدّی هوا سرد بود که هرلحظه بیم آن می رفت که ما با اسپ[ها] یکجا از خنک هلاک شویم. آمدیم و آمدیم و آمدیم؛ تقریباً پس از طی کردن هفت هشت ساعت خود را به مشهد مقدّس رساندیم و چراغهای مشهد از دور معلوم شد و گنبد مبارک حضرت امام را از دور دیدم. و من از سالها اشتیاق داشتم که یکبار چشم من به گنبد مبارک امام روشن شود، و این آثار متبرّک، که همیش شنیده ام، و این آثار فرهنگی و تاریخی و عمرانی اسلام را در شهر زیبای توس ببینم، و کتابخانه های مشهد مقدّس را ببینم. خداوند این نعمت را به من ارزانی کرد. باد برخاست و باران برخاست و خدا به خوشه چین مرادش را داد. آمدیم و شب رسیدیم در خانۀ مرحوم اسدی؛ آنجا مارا بردند. این مرحوم اسدی متولّی روضۀ حضرت امام بود، و یکی از دوستان بسیار بزرگ رضاشاه بود، و یکی از شخصیتهای ملّی ایران محسوب می شد. رفتیم. عمارت بسیار زیبا و قصر بسیار باشکوه داشت، و شاید قصرهم مال موقوفات حضرت امام بود. مارا به گرمی استقبال و پذیرایی کردند و گفتند: شما مهمان ناخوانده نیستید؛ آدم باید به خانۀ خود چنین بیاید که شما آمدید. ما گفتیم پاسپورت ما ویزه نشده است. گفت: هیچ  ضرورت ندارد. چرا پاسپورت باخود آوردید. سفیر ما اندک متأثّر نگاه می کرد که چرا شما بدون اجازه آمدید؟ به دل گفتیم: مسألۀ ملّی افغانستان بود؛ باید می آمدیم.
 شب برای ما در عمارت دیگری جای درست کردند. رفتیم هرسه در سه اتاق گرم خوابیدیم. فردا صبح، وقت برای نماز صبح این آقای وزیر عدلیّه، که بلد بود در مشهد، و این از حضرات مجدّدی هرات بود، پسر عبدالوهاب جان، و هم پدرانشان در خواف و باخرز در ایران [جایداد] داشتند. این مبارک خودش وضو و غسل کرد و پیش شد و من، از دنبالش دوان دوان پای پیاده، بدون آنکه از کسی بپرسیم، خودرا رساندیم به [حرم] حضرت امام و نماز را به جماعت اداکردیم. رفتیم به حضور مبارک حضرت امام و ایستادیم. هی! چه حالی بود! چه کیفیتی! من نمی توانم بگویم چه حالی بود. چه انشراحی به ما دست داد. باور نمی کردیم که این به بیداریست یا به خواب! آن کسی را که در کابل امام ضامن می گفتند و امام ثامن است. آن نورچشم خانوادۀ رسول کریم(ص). شهزادۀ اسلام، عالم، مظلوم، آواره، مسافر.
سید محمود فرّخ
 اینجا مرد جوانی با سربرهنه و لباس شیک...پیداشدو آمدو گفت: آقا من از طرف والی خراسان و از طرف شهر خراسان مهمان شما هستم. گفتیم از این سعادت بیشتر چیزی هست؟ که هستید؟ گفت که من محمود فرّخ هستم. من در مجلۀ آینده، یا در یکی از مجلّات دیگر ایران، گاهگاهی اشعار و مقالاتی از آقای محمود فرّخ خوانده بودم. هی، که خوش شدم! خوش شدم و خوش شدم. گفت: نه آقا، نه شاعر هستم و نه نویسنده هستم، سیّد که هستم. خوب، گفتیم: تو آقا هستی! گفت: تو کی هستی؟ گفتم که من خلیلی هستم و این جناب حضرت صاحب است.  و او هم شاید کدام شعر ناقص مرا خوانده بود، ذوق مارا دانست که به چه علاقه داریم. کتابخانه به کتابخانه و اثر به اثر مارا برد و در مدرسۀ گوهرشاد مارا بردند، آن اثری که برای معلوم کردن حالت استوای آفتاب، در مدرسۀ بهاؤالدّین عاملی تعبیه کرده، به ما نشان داد. و آنجا کسی در حال درس دادن بود، یکی از مجتهدین بسیار بزرگوار، بدبختانه که نامش یادمن رفته است، آقای خراسانی می گفتند. آنجا رفتیم. درس می داد و چه درس می داد! شاگردان دورش نشسته بودند و با چه فصاحت و بلاغت و آداب نحو درس می داد و مردم می شنیدند، امّا نه کتابهایی که ما می خواندیم. کدام متن دیگری بود. خودش ازیاد درس می گفت و کتاب نزد شاگردان هریک گذاشته بود، و درس متّحد بود. از درس که خلاص شد، [مهماندار] مارا معرّفی کرد. گفت: بلی، بلی! من هرات رفته بودم. من با هراتیها علاقه دارم و با افغانها علاقه دارم؛ برادر همیم. روی خودرا به طرف آقای فرّخ کرد، گفت که: این نزاعها را شما حکومتها برپا کرده اید. در مدارس ما و در میان کتابهای ما این نزاعها موجود نیست.
سه روز ماندیم و آن پروتوکول را به امضا رساندیم، به فضل و مرحمت خداوند. و ازآنجا چیزی سامان و اسباب هم من خریدم، و یک کم و تُمی بیشتر از همه، ده پانزده جلد کتاب. یادم می آید که این کتاب «رهبرخرد، در منطق» را از آنجا خریدم و «کشکول بهایی»  را از آنجا خریدم و سه چهار پنج کتاب دیگر پسندیدم و چند کتابی هم به من مفت و رایگان دادند. و از همه مهمتر دوستی من با آقای فرّخ پیدا شد.
آرامگاه نوساختۀ فردوسی
مارا بردند به آرامگاه فردوسی. آرامگاه فردوسی همین چندروز پیش گشایش یافته بود. بسیار باشکوه و عظمت بود. دیدیم و گفتیم: یک روزی او را در قبرستان خود نمی گذاشتند و امروز چه قبر مجلّلی برای او ساخته اند.
آشنایی با محجوبۀ هروی
آشنایی بیشتر درهرات با محجوبه دست داد. محجوبه شاعری بود از دختران ایماق هرات. خط بسیار زیبا داشت. واقعاً طبع شعرش هم نهایت خوب بود و به سبک عراقی شعر می گفت. محجوبه شوهر داشت و شوهرش مرد بسیار متعصّب بود و می خواست همچنانکه جمال زنش را کس نبیند، از جمال شعر خانمش نیز مردم بی بهره باشند و اجازه نمی داد که خانمش شعر خودرا از سرای بیرون کند. بالآخره توسّط خلیفه محمد حسن، مشهور به شیرین سخن، یک شعر وی به من رسید. یک بیتش یادم می آید:
فلک که یوسف صدّیق را غلام نمود – عجب مدار که محجوبه را کنیز کند
من به خواندن این شعر تکان خوردم. شوهرش را خواستم؛ خوشبختانه از عشیرۀ ما، از مردم صافی، بود و میرزا غلام جان نام داشت... بالآخره او قانع شد که اشعار محجوبه را اجازه بدهد که در اخبار و جراید هرات و اگر ممکن باشد به کابل فرستاده چاپ شود. شعری به من فرستاد، یک مثنوی، و یک مثنوی هم من به او فرستادم. دو بیت از مثنویی که به من فرستاده بود به یادم مانده است:
عهد شکن را شکند روزگار – دست ازین عهدشـکنها بدار
زیب زنان غازۀ گلگون بود – غازۀ مردان جهان خون بود
این مشاعرۀ من و محجوبه در جراید هرات نشر شد و در کابل هم نشر شد و هنگامه برپا کرد.
خاطرۀ سفر غزنی
...خواستم که درباب حضرت حکیم سنایی، که تا آن وقت هیچ کس کتاب مستقلّی ننوشته بود، یک تذکره بنویسم... با عثمان خان و نجیب الله خان مرحوم و کسی بود به نام صاحبداد خان عکاس...سفری به غزنی کردیم...اولین سفری بود که ما به این صورت به جانب غزنی می کردیم. هی...! بهار سال بود. گلاب در غزنی شگفته بود. من تاریخ بیهقی را نو خوانده بودم و این کتاب ریاض الالواح مرحوم
شیخ محمد رضا سهیل را، که در وقت امیر حبیب الله خان تألیف کرده، هم خوانده بودم و دو سه کتاب دیگر را خاص در باب غزنی خوانده بودم. و کتب عربی و فارسی را که در باب غزنی بود، مطالعه کرده بودم؛ مثلا تاریخ الکامل ابن اثیر و تاریخ ابوالفدا و تاریخ راوندی از سلاجقه و تاریخ فرشته و تاریخ حبیب السیّر و تاریخ روضة الصّفا و بسیار تاریخها که قسمتهایی در باب غزنی داشت، همه را همه را خوانده و مطالعه کرده بودم. تقریباً خود من غزنی شده بودم.
...در راه هرجا که می رسیدیم، من می خواستم تطبیق کنم و بگویم که این فلان جای است و این فلان جای است. شاید روضه اینجا بوده باشد و شاید کوی سیمگران دراینجا بوده باشد؛ شاید خیابان زرّین کمران، که بیهقی یاد می کند، اینجا بوده باشد؛ شاید نوباغ، که بیهقی یاد می کند، اینجا باشد؛ شاید کاخ محمود اینجا بوده باشد؛ شاید کاخ مسعود اینجا بوده باشد. ازین حرفها می زدیم با هم، من و نجیب الله خان، که در تاریخ خوب مهارت داشت، و او متون فرانسوی را خوانده بود. در باب غزنی تطبیق می کردیم مطالعات خودرا....
رفتیم شب به هوتل، و چه دوسه شب زیبایی تیرکردیم. الله..! چه دوسه شب خوبی گذراندیم. تاکه بیدار بودیم، تاریخ بیهقی را که نزد ما بود، خوانده می رفتیم و حرف زده می رفتیم. قصاید فرّخی را می خواندیم. قصاید عنصری را می خواندیم. باز هرصبح که برمی خاستیم، این شعر فرّخی را می خواندیم:
شهر غزنین نه همانست که من دیدم پار – چه فتادست که امسال دگرگون شده کار
گاهی با اسپ و گاهی با موتر باغ به باغ و خانه به خانه آثار غزنی را می دیدیم.
سیلی درویش غزنوی
روزی به مزار خواجه بلغار در باغ رفتیم، و کباب غزنی هوس کردیم، و رفتند به ما کباب غزنی آوردند، و نشستیم. یک درویش وارستۀ فقیری در میان آمد و آنجا نشست. ریشک کوتاهی داشت، و چشمان بسیار زیبا و گیرا داشت. کسی گفت که این درویش از فقرای صاحب حال غزنیست؛ مجذوب و شوریده حالست، و این به روی هرکس که سیلی بزند، خداوند به او گشایشی نصیب می کند؛ هم گشایش روحانی و هم گشایش اقتصادی. من ساده دل که از هردو محروم بودم، هم محتاج فتوحات روحانی بودم و هم محتاج فتوح اقتصادی، روی خود را پیش کردم و گفتم یا درویش! چشمانت به حکیم سنایی مانند است و ریشت به ریش بهلول دانا می ماند و صورتت به علی لالا مشابهت دارد. چه می شود. چه می شود برای خدا یک سیلی به روی من بزنی؟ یک سیلی آهسته به روی من زد. ... یکی دیگر. گفتم یکی دیگرهم. یکبار به خنده شد. زیبا حرف زد. گفت: برادر من چیستم که تو را بزنم؟ تورا خدا بزند. تو را اولیاء غزنی بزنند....خوب روزی بود و گذشت و سفر به آخر رسید. 
سردار فیض محمدخان زکریا
یکی از دوستان بسیار عزیز ما که به دور او همه جمع بودیم، سردار فیض محمد خان زکریا بود؛ آنوقت وزیر خارجه بود و تقریباً آدم سوم در کابل حساب می شد. این آدم صفات عالی داشت. خط مثل جواهر. خودش تعلیمیافتۀ مکتب حبیبیۀ سراجیۀ امیرحبیب الله خان بود. از صحبتش و از کلماتش هیچ انسان سیر نمی شد؛ خیرخواه، مؤمن، خوش صحبت، خوش سیما. چشمانی چنان مستانه که انسان را از دور جلب می کرد. با تمام حشمت و جاه و جلالی که خداوند نصیبش کرده بود، وزیر خارجه بود. ...[هر] سه چهار هفته بعد یا خودش تشریف می آورد به اتاق درویشی من، یا تلفون می کرد، می گفت: خلیل جان بیا که برویم.
پدر من با پدرش دوستی آشنایی و محبت داشت. از سردارهای کابل بود، یعنی از عم زادگان محمد نادرخان حساب می شد. ... هر صحبتش یک جهان داشت. از شیرین زبان ترین آدمها بود. ...
سید شمس الدین مجروح
متصل آن جوان دیگری از ننگرهار افغانستان از طرفهای کنر آمد به نام سید شمس الدین، برادر مرحوم شال پاچا...پدر شال پاچا که از مجاهدین افغانستان بود، فوت کرده بود، و زندان امیر عبدالرحمن خان را نه سال گذرانده بود... آمدو گفتند: سید شمس الدین پاچاست. به دربار صدراعظم آمد و صدر اعظم او را به عضویت (مجلس ) اعیان مقرر کرد. همینکه چشم ما به روی یکدگر افتاد، دیدیم که سخن از شعر می گوید و سخن از فلسفه می گوید، شوخ است و مطایبه ها یاددارد. مثلی که سالها با هم نشسته [ بوده ] باشیم. پس ما و جناب حضرت صاحب معصوم جان... و سید شمس الدین مجروح و سردار نجیب الله خان و عثمان خان چهارپنج نفر یکجا شدیم، و دیگر منزل ما شبهای جمعه در اتاق مرحوم سرورخان گویا بود.
محمد سرور گویا
از سرورخان گویا باید حرف زد. سرورخان گویا پسر سردارجمعه خان نواسۀ سردار عبدالقدوس خان اعتمادالدوله بود. این سرورخان گویا خودش شاعر نبود، امّا شعرشناس بسیار خوب و نقّاد بسیار خوب در ادبیات بود. جوان بلندبالا و فربه و نهایت زیبا و خوشگل...تا آخر عمر زن نکرد و به تجرّد زندگانی می کرد.  یک اتاقی داشت، گاهی در استیشن برق دهمزنگ و گاهی در بالای دکانهای دهمزنگ. این اتاق فقط برای ما بود. ما چهارپنج نفر هر شب جمعه در منزل گویا صاحب می رفتیم و در را می بستیم و می گفتیم «ماه اگر حلقه به درکوفت جوابش بکنید!» می نشستیم و [گویا] خودش به دست خود طعام تهیه می کرد؛ چه طعام اعلی تهیه می کرد. از هرجا که می توانست میوۀ خوب بدست می آورد. می نشستیم و صحبت می کردیم و بیدل می خواندیم... گاهی چنان می شد که سحر می شد. سپیده می دمید و آفتاب کابل سرمی کشید و ما بیدار می بودیم...
عبدالرحمن پژواک
درین وقت آقای پژواک تجلّی کردند. عبدالرحمن پژواک...پسر مرحوم قاضی عبدالله خان که پدرش در مجلس اعیان رئیس شعبۀ قضایی بود...درس خواند و مدرسۀ حبیبیه را تمام کرد و از مکتب حبیبیه رفت به فاکولتۀ طبی ویکی دوسالی که خواندنبض و قاروره بدش آمد. آن را ترک گفت و دست به قلم زد و به ادبیات شامل شد. به آقای گویا آشنایی پیدا کرد و به شعر گفتن شروع کرد. و گاهی اشعار خود را نزد من می فرستاد و من اشعارش را می خواندم. خودش می گوید که اصلاح می کردم، اما من یادم نیست که اصلاح کرده باشم. اما استعداد بسیار قوی در شعرش دیده می شد.
(ادامه دارد)