Saturday, April 04, 2009

یاد ندوشن

ازچپ به راست: دکتر شیرین بیانی ندوشن، دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن، پرفسور فضل الله رضا، نگارنده( آصف فکرت ) و دکترعلی مشایی ( عکس در 3 جون 2011گرفته شده )ـ

از شمیران تا نوبهار بلخ
روزهای پایانی اکتبر 2008 بود. نزدیک به پنج ماه پیش از امروز. برابر نخستین هفتۀ آبان ماه. دوستی دیرینه و گرامی که دوستی اش ونامش یادآوربسی روزهای نیکو و یادهای خوش است، به شهرما آمده بود وآن روزسخنرانی داشت. مژدۀ رسیدن آن دوست را همشهری ما، دانشمند بزرگ، جناب پروفسور رضا به من رسانیدند و فرمودند که فردا در دانشگاه کارلتن اتاوا سخنرانی دارد. دریغا که آن روزسرمای توفنده و راه دراز، دیدۀ انتظاررا از دیدارو گوش جان را از شنیدن سخنان روانبخش آن دوست بی نصیب ساخت. دوستی گفت که شما که گاهی چهل و چند درجه زیرصفررا به آسانی تحمّل می کنید، چگونه ازاندک سرمای اکتبرو آبان چنین هراسانید. گفتم که ما اول از سرما گریزان و هراسانیم اما به تدریج کار به جایی می رسد که سرما را از یاد می بریم و همۀ همّت ما بر این تدبیراست که چگونه از زیر برف بدرآییم. اما دوستان بزرگ و دانا محرومیت ارادتمندان را نمی پسندند. شبانه جناب پروفسور مکرراً عنایت فرموده و زنگ زدند که دوستان فردا در خانۀ مایند و خوش است که تو هم باشی. بدین مژده گرجان فشانم رواست.
هنگامی که منتظر ماشین بودم و نسیم آبانماه سربه سرم می گذاشت، یادم آمد که نخستین بارهم که به دیدار این دوست گرامی رفتم، هوا آزاردهنده بود، ولی آن روز گرما بود که بیداد می کرد. آن روز، در چهل سال قبل هوای بلخ بیش از چهل درجه سانتیگراد بالای صفربود. ماه مرداد که از شدّت گرما، در بلخ و مزار شریف اسد آتشبار می گفتند، یعنی مردادی که آتش می بارد.
آن روزها در مزار شریف در کویی که ما کاشانه داشتیم، بیشتر خانه ها در اختیار فرنگیان بود که برای صنایع بلخ کار می کردند و شماری هم کارکنان دولتی خانه داشتند که نگارنده هم از آن جمله بود. در آن آفتاب داغ، آن روز ماهرویی ترسا بی باک و برهنه پای از یک سوی خیابان به سوی دیگر می رفت. چون پای بر ریگها می نهاد جوانی که ناظر احوال بود، صدای جِـزّ را به گوش جان شباب می شنید. جوان که خود را شاعر می شمرد، بی درنگ، دو بیت وصف الحال گفت. جوان این دو بیت را هرگز برکاغذی ننوشت، اما هرگز آن را از یاد نبرد. گویا برای آن از یاد نبرد که می خواست چهل سال بعد در سوی دیگر این گویِ گردان در پیرانه سری به همان دوست خویش برخواند:
بر ریگهای داغ خرامد برهنه پای
گویی که پای بر زبر پرنیان نهد
صد جان و دل فتاده به راهش که او به ناز
پایی به دل گذارد و پایی به جان نهد

دیدار دوستان که رخدادها و شرایط زمان روزگاری رشتۀ پیوند میان آنان را می گسلد، بسی شیرین وگرامی است. البته این نه از آن گسستگیهای دوستان پیر معرفت است که فرمود:
دو دوست نیک شناسند قدر صحبت را
که مدتی ببــــریدند و باز پیوســــتند
بلکه این گسستگیها بر اثر هزارو یک پیشامدِ برخاسته از شرایط روزگار پیش می آید. دیداراستاد دکتر محمد علی اسلامی ندوشن دوست دیرین و مهربان درخانۀ جناب پروفسور رضا پس از تقریباً ده سال بهین نعمتی بود. این دیدار بسیار شادیبخش بود، زیرا خانوادۀ گرامی ندوشن همه باهم به اتاوا آمده بودند. فرزندان گرامی استاد را مدتها می شد که ندیده بودم.
آنقدر انجمن ما گرم و باحال شد که یکی از فرزندان ندوشن گفت که ای کاش زود تر این دوستان همدیگر را می دیدند. وقتی پرسیدند: چرا؟ جواب این بود که دوسه روز است که پدر، کم سخن می گفت و خورد و نوشش نیز کم شده بود و امروز می بینیم که او را توانی تازه و اشتهایی خوش است. بلی، دکتر ندوشن نیز از بلخ یاد کرد و از دیدار ما با محبت سخن گفت و از دگرگونیها گفت و کار سخن به خواندن ابیاتی از قصیدۀ معزّی کشید که:
ای ساربان منزل مکن، جز در دیار یار من
تا یک زمان زاری کنم، بر ربع و اطلال و دمن
ربع از دلم پرخون کنم، اطلال را جیحون کنم
خاک چمن گلگون کنم، از آب چشم خویشتن
از روی ماه خرگهی، ایوان همی بینم تهی
وز قدّ آن سرو سهی، خالی همی بینم چمن
آنجا که بود آن دلستان، با دوستان... تا آخر
خوانندۀ صاحب حال، و آشنا به دقایق ظرافت سخن فارسی دری، می تواند دریابد که چرا همه دوستان حاضر در آن انجمن در خواندن این ابیات همصدا گشتند و همخوانی نمودند.
یادم آمد که چهل سال آزگار از نخستین دیدار ما در بلخ می گذرد که هنوز گلبرگ شکوفه بر فرق ندوشن برق شبه گون از موی ندوشن نگرفته بود. با آنکه من در آن روزها بیست و چهار سال بیش نداشتم، ندوشن درآن روزها بسیار شادابترو سرحالتر از من می نمود و به راستی رخی گلگون داشت و من وصف طراوت سیمای آن روز او را به فرزندان او و به همسران فرزندان او بیان کردم و پاسخ ندوشن نگاهی پرمعنی آمیخته با لبخندی حکیمانه بود.
در همین حال بلبلی بر شاخ گلبن خانۀ جناب پروفسوررضا با گل دیرخاستۀ اواخر پاییز نکته ای سرودن گرفت. یادم آمد که از دوستی شنیدم که یکی ازاستادان بزرگ دانشگاه تهران (که از روی احتیاط نام او را نمی برم) روزی هنگام شرح غزلی از حافظ از شاگردان پرسید که در عشق کیست که بلبل چنین ناله های زار دارد؟ هر یک از شاگردان پاسخی داد. یکی گفت که بلبل عاشق سپیدۀ سحری است و دیگری گفت که بلبل عاشق لحظۀ شگفتن گل است و دیگری نکته ای دیگر گفت . استاد با بیان دلنشینش گفت که هیچیک از اینها نیست؛ واقعیت این است که او عاشق بلبل جنس مخالف است. این حکایت را آن روز من باب لطف سخن بیان کردم. دکتر ندوشن بی درنگ گفت: نه چنین نیست و این نوای دلنشین بلبل در واقع ندایی است که او برای نشان دادن گستردگی قلمرو و دفاع از بوم و بر خویش سرمی دهد. البته ندوشن سخن نسنجیده و بی منبع نمی گوید و آموزش همین نکته می تواند بهای پیمودن راهی دراز در هوای دیدار و صحبت استاد باشد.
از توجه و رعایت دقیق پسران ندوشن به پدر بسیار لذت بردم. یادم آمد که سالها پیش هردو فرزند نوباوگانی بودند که در خانۀ پدربزرگ دانشمند شان، شادروان دکتر خانبابا بیانی دیدمشان. آنان که با استاد ندوشن دوست نزدیک می بودند، به نعمت داشتن دوستان گرامی دیگری نیز می رسیدند.
مرحوم دکتر خانبابا بیانی صحبتهای شیرین و مفیدی داشت. فکر می کنم یکی از تالیفات ایشان کتابی در تاریخ نظامی افغانستان بود. هر وقت که آن دانشمند شادروان را می دیدم، سخنش درسهایی از دانش و فرهنگ به من می آموخت. شبی هم مهمان آن مرد بزرگ بودیم که صفا و حال و هوای خانۀ قدیمی ایشان حکایتی گویا از تاریخ و فرهنگ تهران قدیم داشت. هردو فرزند مرحوم دکتر خانبابا بیانی اساتید دانشگاه تهران بودند. نخست دکتر شیرین بیانی استاد دانشگاه و نویسنده در رشتۀ تاریخ و دکتر سوسن بیانی استاد دانشگاه و نویسنده در رشتۀ باستانشناسی. خانم شیرین بیانی همسراسلامی ندوشن است و خانم سوسن بیانی همسر پرفسور دکتر فریدون سمیعی چشم پزشک دانشمند می باشد. با دکترفریدون سمیعی سالها پیش به لطف دکتر ندوشن آشنا شدم و این دوستی و آشنایی تا هنگام اقامت بنده در ایران مانا و پایا ماند. با چشمان حساس و آسیب پذیر خویش سالها از بیماران مورد مرحمت این پزشک مهربان و از برخورداران فیوضات فرهنگ والای ایشان بودم. در دارالشفای مطب ایشان نه تنها دیدۀ کمنور نیرو تازه می کرد، بلکه دل مشتاق نیز از ادب و فرهنگ آن پزشک والا مقام باغ باغ وا می شد. مطب فریدون سمیعی همیشه برای من آموزشگاهی ازادب و فرهنگ و حسن سلیقه و آراستگی وآهستگی بود و همیشه از دانش، و متانت و آهستگی آن طبیب حبیب نواز چیزهای نو و نوتر می آموختم. دکتر فریدون سمیعی افزون بر استادی در طب، از قریحۀ ادبی و ظرافت طبع و حسن خط برخوردار است و نستعلیق خفی را بسیار خوش می نویسد.
دیدار ما در اتاوا ساعتی بیش نبود و دکتر اسلامی ندوشن و خانواده راهی تورانتو شدند و من ماندم و یاد آن روزها.
سال 1349 ، نوشتم که در آن پیشین تموز که گرمای بلخ کوره وار می توفید، من به دیدار استادی می شتافتم که مشتاق دیدنش بودم. شرح این ماجرا در کتاب تک درخت، مجموعۀ مقالات دوستان استاد حدود ده سال پیش در تهران به چاپ رسیده است. این گزارش را، احیاناً با مختصر ویرایشی، از آن کتاب بازمی نویسم:




از شمیران تا نوبهار بلخ- به قلم آصف فکرت- نقل از تک درخت(مجموعۀ مقالات، هدیۀ دوستان و دوستداران به محمد علی اسلامی ندوشن)، تهران، 1380، انتشارات آثار-انتشارات یزدان، صصـ 518-525
با استاد دکتر محمد علی اسلامی ندوشن از طریق آثار و اشعارش از سالها پیش آشنایی داشتم، اما دیدارش در تابستان 1349 خورشیدی در مزار شریف، مرکز بلخ میسر شد.
بامداد که وارد دفترم-ادارۀ اطلاعات و کلتور بلخ- شدم، دیدم نامه ای روی میز است. نامۀ استاد عبدالحی حبیبی، رئیس انجمن تاریخ افغانستان بود و در آن ذکرشده بود که دکتر اسلامی ندوشن، ادیب و دانشمند ایرانی عازم مزار شریف است و از ادارۀ اطلاعات و کلتور خواسته شده بود تا ایشان را، در بازدید آثار تاریخی بلخ، کمک کند. ندوشن بعد از ظهر روز گذشته به مزار شریف رسیده بود و همان روز با آقای کوهیار مدیر موزه به دیدار آثار تاریخی بلخ قدیم رفته بود. من بعد از ظهرها چند ساعت در دارالمعلمین عالی مزارشریف و لیسۀ سلطانه رضیّه زبان و ادب دری و روانشناسی تدریس می کردم و تنها صبحها به ادارۀ اطلاعات و کلتور می آمدم.
اسلامی ندوشن در هتل بزرگ مزار شریف اقامت گزیده بود. بعد از ظهر همان روز به هتل مزار رفتم. مرداد ماه بود و هوا بسیار گرم، چنان گرم که بلخیان مرداد ماه را اسد آتشبار می گفتند. چنان می نمود که ندوشن از رنج گرما سخت در عذاب بود. خود را معرفی کردم و مرا به گرمی پذیرفت. دکتر ندوشن گویا آن روزها چهل و پنج سال داشت، ولی بسیار جوانتر می نمود. خوش روی و خوش دیدار و خوش سخن بود و من شیفتۀ فرهنگ و سخن گفتنش شدم. ساعتی به گفت و گو و سوال و جواب گذشت؛ به شام دعوتش کردم که سرانجام با مهربانی پذیرفت. نماز دیگر به دنبالش رفتم و راه هتل تا خانه را پیاده و گپ زنان طی کردیم. بیست و چهار سال داشتم و در عالم خاص جوانی بیشتر از خودم سخن می گفتم و کلماتی را که بهم بسته بودم و شعرشان می پنداشتم در راه برای وی خواندم و امروز باید اعتراف کنم که سامعه خراشی کردم. با محبت گوش داد و تحسین فرمود و عجب تر آن که بعداً در سفرنامه هم آن کلمات را ستوده بود.
نوخانه بودیم و مسافر. ساده ترین و درویشانه ترین پذیرایی را از دکتر به عمل آوردیم. کف خاکی حویلی رُفته شده بود و آب زده و تکه فرشی انداخته و دسترخوانی برآن گسترده شده بود. ندوشن را بسیار بی تکلّف و خودمانی و مهربان یافتم. شرح این دیدار در مجلۀ یغمای همان سال و بعد ازآن در صفیر سیمرغ (سفرنامۀ دکتر اسلامی) آمده است. (شگفتا که امسال در شهر اتاوا ماجرای دیدار آن شب را چنان با مبالغه و مهربانی به فرزندان و حضار وصف می فرمود که چیزی نمانده بود که خودم هم باور کنم.)
سالهای 1352 و 1353 که من سفرهایی به ایران داشتم، دکتر اسلامی را ندیدم، می گفتند در سفراست؛ اما آثارش را، هرجا که می یافتم، همچنان با دلبستگی خاص می خواندم. تا سال 1356 که باز سعادت دیدار ندوشن، این باردرکابل میسرشد. فراموشم نکرده و هدیه های ارزنده ازجمله کتاب جام جهان بین و یک حلقه کراوات فاخرارمغان آورده بود. گویا دیدار کابل و ییلاقهای تابستانی پغمان، مخصوصاً درآن سال، برایش گوارا افتاده و پغمان را نغزپسندیده بود و مانند بسیاری از دیگردوستان دانشور ایرانی که درآن سالها هوس اقامت درکابل و خریدن زمین درپغمان داشتند، ایشان نیز چنین هوایی در سر داشت. دریغا که ازآن روزها سالی نگذشت که به یک گردش چرخ نیلوفری اوضاع دگرگون شد. آن کابل در گونه گون آتشها سوخت و آن کابلیان هریک به گوشه ای فرارفتند. نگارنده نیز پنج سال پس ازآن دیدار، به سال 1361 خورشیدی روی به مشهد مقدس طوس نهاد؛ تنها و ناآشنا و همه ازوی گریزان. دکتر ندوشن اطلاع یافت و در نامه ای محبت آمیز به دلداری پرداخت و دو تن از دوستان نزدیک را به ساماندهی کارنا بسامان این مسافرنووارد سفارش فرمود( که شرح آن درمقاله ای در همین صفحه آمده است). سالهای اقامت و خدمت در تهران – از1365 به بعد- پیوسته مورد انواع محبتها و عنایتهای جناب استاد دکتر اسلامی ندوشن و خانوادۀ فرزانه و بافرهنگ ایشان قرارداشتیم و سپاس خدای را برهمان قرار هستیم. قابل یادآوریست که اسلامی ندوشن طبعی بس نازک و حسّاس دارد و سخت نازک طبع و زود رنج و بسیار مبادی آداب است، و نگارنده، به خصوص اوایل که رنج ترک کهن بوم و بر روانم را خسته بود، بسی نامنظّم و بی هنجار و ناملایم شده بودم و شگفتا که وی با چنان طبعی همیشه درآرامش بخشیدن به من کوشیده است و این الفت و بردباری بارها دیگر دوستان را به تعجب وا می داشت.
دی ماه( ماه قوس) 1375 که به عارضۀ پاره شدن پردۀ چشم گرفتار شدم و از مشهد به تهران رفتم، دکترندوشن به محض آگاه شدن با محبت بی پایان با چندین پزشک عالیقدر و متخصّص تماس گرفت تا از طریقی مطمئن تر به درمان و عمل پرداخته شود. و پس از عمل در بستر بیماری بودم که، با وجود سرمای سخت و ناتندرستی خویشتن، با نرگس و گل و میوه و شیرینی به بالین بیمار مسافر و خسته دل شتافت.
همیشه از این استاد عالیقدر و عزیزالوجود که خدایش حفظ فرمایاد و زندگانی درازش عطا کناد، خاطرات خوش داشته و خواهم داشت. بسیاری از رجال سابق کابل – اهل علم و سیاست – و دانشجویان افغان که در دانشگاه در خدمت درس استاد بوده اند ازوی به نیکی یاد کرده اند.
در پایان این مختصر فرازهایی از صفیر سیمرغ، که یکی از سفرنامه های دکتر ندوشن می باشد، تیمناً نقل می شود:
درجست وجوی زمانهای گمشده: گمان می کنم که هرکس به نحوی با گذشتۀ ایران سروکار دارد، دیدار از کشور افغانستان برای او امری واجب است.... می توان گفت که کمتر دوکشوری هستند که مانند ایران و افغانستان به هم شبیه باشند. این شباهت از اشتراک تمدن و فرهنگ و زبان و آیینها آغاز می شود، تا می رسد به تشابه سنگ و کوه و دشت و اقلیم و میوه ها و گیاهها و آداب؛ بدانگونه که من به هیچ گوشه ای از افغانستان پا ننهادم که گوشه ای از ایران به یادم نیاید. گویی خاطره ها چون مرغان مهاجر بین دو کشور در سفرند.
خاطرۀ کابل: کابل برای ما گرانبار از خاطره های داستانی است. این همان شهریست که زادگاه عشق رودابه و زال بوده. آدم بی اختیار از خود می پرسد: کجا هستند آن قصرهای مهراب کابلی که سیندخت دربارۀ آنها می گفت: ازاین کاخ آباد و این بوستان... یا ازاین باغ و این خسروانی نشست...
صفای پغمان: نزدیکترین ییلاق کابل پغمان است، مانند شمیران تهران، کم و بیش همان فاصله از شهر؛ قریۀ بسیار مفرّح و باصفاییست و باغهای بزرگی دارد. ... خیابانهای خاکی آن بسیار تمیز و صاف است و عصر تابستان که آب پاشی می شود، بوی گلی ازآنها بلند می شود که بسیار خوشایند تر از آسفالت است.
بامیان: بامیان محلّ برخورد سه تمدن یونانی و بودایی و ساسانی است و از همین رو مهمترین مرکزسیاحی افغانستان به شمار می رود. به سبب موقعیت کوهستانی و قلعه مانند خود، توانسته است قرنها پناهگاه هزاران بودایی باشد که بی آزارترین و کناره جوترین مردمان زمان خود بوده اند. ارزش تاریخی و هنری شهر در دو مجسمۀ کوه پیکر بوده است و تعداد بی شمار غارهای بودایی و خرابه های شهر معروف به «غلغله» و شهر سرخ.
غزنین: شهرغزنین نه همانست که می دیدم پار...گرچه عنوان شهر دارد و مرکز ولایت است، آن را نمی توان بیش از شهرکی خواند. روزی که ما به آنجا رفتیم، به ما گفتند که سه روز پیش(25 مرداد) سیل آمده بود و چند نفررا کشته و خانه هایی را ویران کرده بود. من به یاد آن سیل تابستانیی افتادم که بیهقی حکایتش را در کتاب خود آورده است« باران خُردخُرد می بارید، چنانکه زمین ترگونه می کرد» و همین باران خُردخُرد چنان سیلی ایجاد کرده بود که« پیران کهن برآن جمله یاد نداشتند و درخت بسیار از بیخ بکنده می آورد.»



بلخ: از بلخ به قول دقیقی «بلخ گزین» که مورّخین قدیم آن را امّ البلاد می خواندند، امروز جُز خرابه های متراکم چیزی باقی نمانده است، دهی با چند خانوار جمعیت. گمان نمی کنم هیچ یک از آبادی های افغانستان غم انگیزتر از بلخ باشد.... من چون از خرابه ای به خرابه ای دیگر می رفتم، بغض در گلویم بود. ...آخرین جایی که در بلخ دیدم، تو دۀ ویرانه هایی بود که اهل محل آن را بقایای آتشکدۀ نوبهار می دانند. بر بالای ویرانۀ نوبهار دشت بلخ و خرابه ها پیدا بود. آفتاب خیره کنندۀ سوزانی می تابید. گفتی در هوای سنگین ظهر گاهی گذشته ها چون فوجی از اشباح نامرئی، در همهمه ای گـُنگ و پایان ناپذیر، همۀ آنچه را که برسر این شهر رفته بو د، خاموش خاموش حکایت می کردند: آتش زردشت و جنگهایی که برسر دین کهن درگرفت؛ عماریهای همای و به آفرید، دختران گشتاسب، که از اسارت ارجاسب باز می گشتند، و تابوت اسفندیار که از زابلستان آورده می شد. نشانه هایی از افسانۀ رستم به نام«تپّۀ رستم» و«تخت رستم » در کنار بلخ برجای است. خاک زیرپای ما چون گـُنگ خوابدیده ای بود که قرنهاست خوابهای آشفته می بیند و نمی تواند خود را بیدارکند.
هرات: هرات در میان شهرهای افغانستان از همه معنون تراست. دوران عزّت و رونقش چندان دور نیست و سایۀ این غرور را که در عصر تیموری یکی از هنری ترین شهرهای مشرق زمین بوده، هنوز در خود نگاهداشته است. خیابانها و باغها پُراند از درخت کاج(ناجو). کاجهای هرات در ظرافت و تازگی خود حالتی به محیط می بخشند که به نظر من عجیب با گذشتۀ هنری شهر هماهنگ آمد. هیأت باریک و ظریف کاجها چیزی از میناتورها و کاشیکاریهای تیموری را در یاد زنده می کنند.
یاد استاد عطّار هروی: بقیّۀ دیدنیهای شهر را من به همراه آقای عطّار دیدم، که رئیس موزۀ هرات و یکی از بزرگترین خطاطان کنونی افغانستان است. نمونه های خط او برپیشانی بناهای تاریخی تعمیرشدۀ هرات و از جمله مسجد جامع دیده می شود. نسخ و نستعلیق و شکسته و کوفی و ثلث را به خوبی می نویسد. نحیف و کوتاه و بسیار چابک است، بطوریکه تصوّر رشید وطواط را در ذهن زنده می کرد. با آنکه شصت و پنج و شاید هم نزدیک به هفتاد[سال] دارد، به قدری سبک و تند قدم برمی داشت که من که خودم یکی از مشتاقان پیا ده روی هستم، می بایست تندتر از معمول بروم تا او را همراهی کنم. عطّار یکی از مردانی است که نسلشان چه در افغانستان و چه در ایران رو به انقراض است: معتقد به اصول و قانع، دوستدار اصالت کهن و زنده به هنر خود؛ از آنهایی که لذّت زندگی را در سادگی و ظرافت می بینند و سبکبار راه عمر را می سپرند. نه جسمشان چربی دارد و نه روحشان.
ویژگی هرات: هرات خیلی بیش ازآنچه من دیدم، چیزهای دیدنی دارد؛ شهریست قابل مطالعه و قابل کشف. بین شهرهای مهم افغانستان از همه جا دست نخورده تر مانده است. برای خود سبک و موزونیتی دارد. جاییست که می شود نوع اصیل زندگی به شیوۀ دیروز را یافت. هنوز آنقدرها رادیو زدگی و مطبوعات زدگی و سینمازدگی پیدا نکرده است. به همین علت این شهر برای سیّاحان فرنگی از همه شهرهای افغانستان جذّابتراست. ته مانده ای از روح فرهنگی و هنری قدیم دراو خوب دیده می شود و همین به مردم آن غروری بخشیده که خود را دریافته تروباریک اندیش ترازدیگران ببینند.
افغانستان، برای مسافر، محیط پذیرا و دوستانه ایست. بی جهت نیست که هر سال بر تعداد دیدارکنندگان آن افزوده می شود. به دوستانی که با گذشته ها انس دارند، توصیه می کنم که از این کشور پرلطف و پرخاطره دیدن کنند؛ وقتی برگشتند، خواهند دید که دربارۀ گذشته و تاریخ و زندگی و مرگ دید وسیع ترو بارورتری پیدا کرده اند.[پایان برگرفته هایی از سفرنامۀ دکتراسلامی ندوشن].
سالها می گذرند. پگاهها بیگاه و روزها با سوزها همراه می شوند، و یاد آن روزهاست که می ماند.
5 مارچ 2009 شهر اتاوا- آصف فکرت

Sunday, February 15, 2009

جام عدل

کوزه گری جزیرۀ کرت و بیتی از حافظ
ساقی به جام عــدل بده باده تا گدا
غیرت نیاورد که جهان پربلا کند

فانوس خیال روشن بود، و جهانگردی جوان و کاوشگر آهنگ جزیرۀ کرت در جنوب یونان داشت. نگارنده را نیز هوای سفر بسر افتاد و در پی او روان شد. این سو سرما و یخبندان و آنسو تپّه های سرسبز و باغها و تاکستانها که در آفتاب تموز می درخشیدند. در این سفر بخصوص چند جای بسیار ما را به سوی خود کشانید، چندانکه دریغم آمد که شما را در خواندن مختصری از داستان این دیدارهای خوشایند انباز نسازم.
نخست به مزرعه یی زنبورداری سر زدیم. کندوها یا صندوقهایی که بلوکهای کارو زندگی هزاران زنبور شهدآفرین بود در ردیفهای منظّمی قرارگرفته بودند. میزبان شهدگیر میخواست نشان دهد که چسان عسل را از داخل خانۀ زنبور برمی دارد. مجمرکی داشت، هیزمی چند درآن نیم افروخته، چندانکه دود بود و آتش نه. مجمر دود آگین را نزدیک روزن صندوق می برد و بر آن، رو بسوی روزن، می دمید. چنانکه خراسانیان گویند پوف می کرد و یا به گفتۀ تهرانیان فوت می کرد. زنبورهای پرورده با بوی خوش گل و گیاه از دود نفسگیر گریزان می شدند و مهماندار تخته ها یا شانه های آگنده از شهد مصفّا را برمیداشت و به جای آن تخته های خالی می نهاد که زنبورها همچنان با پشتکار به شهد بیاگنند. با دیدن این صحنه بی درنگ به یاد این بیت بیدل افتادم که
ازفلک بی ناله کام دل نمی آید به دست
شهــد خواهی آتشی زن خانۀ زنبور را

البته آتش نمی زد بلکه به دودی آن زنبورهای ریاحین پسندِ دودگریز را برای دمی چند از دور کندو یا صندوق دور می داشت و این بیت را به خاطر بینندۀ صاحبدل می آورد که
ای دیر به دست آمده بس زود برفتی
آتش زدی اندر من و چون دود برفتی
که بقول پیر معرفت
مگس پیش صاحبــــــــــدلی پر نزد
که او چون مگس دست بر سر نزد

البته منظور سعدی در این بیت مگسان آزمند و سمج گرد شیرینی اند، هرچند می دانید که زنبور عسل را مگس انگبین یا مگس نحل نیز می نامند. سپس ما را به خانه یا درستتر بگوییم به کارگاه برد. درآنجا پالایش انگبین و فرآورده های گوناگون را دیدیم که از این عسل ساخته می شد. آن زنبوردار را مامی کهنسال بود که بر کارها نگرانی داشت.
رهنمای ما سپس ما را به تاکستانی برد. نوشتم «ما را» زیرا که دیگر خودم را در اتاوا نه بلکه در جنوب یونان و در جزیرۀ کرت می دیدم. دیدن آن تاکستان مرا به باغهای انگور هرات و پروان می برد. درخشش مشعل وار خوشه های انگور در تابش خورشید این بیت بیدل را به یادمی آورد:
می پرست ایجادم، نشـــــأۀ ازل دارم
همچو دانۀ انگور شیشه در بغل دارم

و چون رزبان یا صاحب تاکستان در شرح نشاندن تاک به روش باستانی داد سخن می داد، بی درنگ این بیت ابوالمعانی بیدل به خاطرم آمد:
به هرجا باغبان بریاد مستان تاک بنشاند
بگو تا بهر زاهد هم دو تا مسواک بنشاند

با پیشرفتهای بشر در ساخت ابزار شوینده و پاک کننده عجب نباشد اگر در برخی از مناطق قلمرو زبان فارسی، بخصوص جوانان و کمسالان چیزی از مسواک قدیم ندانند. برای این عزیزان عرض می شود که شستن دهان روزی چند بار به خصوص پیش از عبادت و پس از صرف غذا از یک و نیم هزار سال پیش و پیشتر از آن بین نیاکان ما امری رایج بلکه لازم بوده است و بر طبق آیین و کیش نیز شیوه ای مرضیه یا سنتی مستحب بوده است. دهان را غالباً با مسواک می شسته اند و مسواک چوبی است از درختی که آن را درخت مسواک یا درخت اراک نامند و مسواک را چوب دندانمال نیز گفته اند. چوبی که برای مسواک به کار می بردند به درازای یک بدست یا کمتر و ضخامت یک بند انگشت تهیه می شد. بار نخست، برای آماده شدن مسواک برای شستن دندانها، یک سر آن را ساعاتی در آب می نهند. تارها یا الیاف از هم جدا شده و به شکل یک برس یا شانۀ انبوه در می آید که مدتی دراز قابل استفاده می باشد. بعد آن را به نمک آغشته یا بدون نمک دندانها را می شویند. این چوب بوی مطبوعی نیز به دهان و دندانها می بخشد. برخی از زهاد و سالمندان مسواک را بر دستار یا عمامۀ خویش می خلانده اند و شعر بیدل ناظر بر همین عمل بوده است که می فرماید:
حذر از زاهد مسواک به سر
عقرب و نیش چه معنی دارد

البته منظور از زاهد درینجا زاهد ریایی بوده است، چنانکه لسان الغیب نیز فرماید:
اگر به بادۀ مشکین دلم کشد شـــاید
که بوی خیر ز زهد و ریا نمی آید

ازآنجا به دکانی رفتیم که زیور آلات سنتی، ابزار خانه و چیزهای خُردوریز می فروخت و شبیه خُرده فروشیهای قدیم ما بود، یا بهتر بگوییم همانند دوکانهایی که صنایع دستی مورد پسند مسافران و جهانگردان را می سازند و می فروشند.
چشم بد
درینجا از چیزهایی که بسیار جلب نظر می کرد، آویزهای بود، که بخش اصلی آن را نگارۀ یک چشم تشکیل می داد و چشم بد یا چشم شریر نام داشت. می گفتند که این برای پیشگیری از آسیب چشم بداست. همان چیزی که در خراسان ما پیشینه ای بیش از هزار سال دارد. یار حنظلۀ بادغیسی برای دفع چشم بد سپند بر آتش می افکنده است و او هزارو صد و چند سال پیش از امروز گفته است.
یارم ســــپند اگرچه بر آتش همی فکند
از بهر چشــــم، تا نرسد مرورا گزند
او را ســــــپند و آتش ناید همی به کار
با روی همچوآتش وبا خال چون سپند

یادم آمد که مادران قدیم نظیر همین چشم شریر جزیرۀ کرت، مهره ای را بر شانۀ لباس یا بر بند قنداق (قماط) کودک می آویختند. غالباً مهره ای فیروزه رنگ بود، همانند یک چشم کبود یا آسیب دیده. بیشترکودکان این مهره را که مهرۀ چشمک نامیده می شد، گاهی حتی تا پنج شش سالگی با خود داشتند. مهرۀ چشمک به همین نام یا با به صورت جژمک در متون قدیم فارسی، از آنجمله در لغت فرس اسدی طوسی نیز یاد شده است. البته چیزهای دیگری نیز در کنار مهرۀ چشمک آویخته می بود. ازآنجمله تعویذی که بر حسب وضع مالی والدین کودک، پوشش چرمی یا مخملی یا محفظۀ نقره یی داشت، یک شاخکی که رنگ آن سیاه یا خاکستری بود و می گفتند شاخ آهوست، یک خریطه بید انجیر، مهره ای که باباقوری نام داشت و به صورت یک چشم بدرآمده بود و مقداری خرت و پرت دیگر که می گفتند همه در دورماندن کودک از چشم بد و دیگر بدیها و بیماریها اثردارد.
البته به خانۀ یک فالبین هم رفتیم و به خیر گذشت. اما چنانکه مثلی عربیست که لقمة الحلوة، آخرالطعام، که امروز هم دسرها که در پایان غذا صرف می شود معمولا شیرین است، بیاییم بر سر اصل مطلب که برای نگارنده بسیار مهم و قابل توجه بود و انگیزۀ نگارش این سطور گردید.
در کارگه کوزه گری
کوزه گر و کوزه گری را در کابل کلال و کلالی و درهرات داشگر و سفالفروش گویند
من که پیشتر تحت تاثیر زیبایها و شیرینیهای تاکستانها و گلهای و گیاهان جزیرۀ کرت قرار گرفته بودم همینکه با پای نگاه وارد کارگاه کوزه گری و کوزه فروشی شدم، اشعار شیرین فارسی دری نه همانند زنبورهای عسل که همانند پروانه های خوشرنگ و خوشبال که گفتی تازه از روی گلهای خوشبو برخاسته اند، به ضمیرم هجوم آوردند که چندتا از آنها را با هم می خوانیم:
در کارگه کوزه گری رفتــــــم دوش
دیدم دوهــــزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خـــــــروش
کوکوزه گروکوزه خروکوزه فروش
+=+=+=+
این کوزه چو من عاشق زاری بودست
در بند سر زلف نگــــــــــاری بودست
این دســــــته که در گردن او می بینی
دستیسـت که برگردن یاری بودســـــت

این دو رباعی و بسیاری از رباعیهای همانند را هرکس که سروده، پس از چندی توسط اصحاب تذکره و شرح حال نویسان به خیام اهدا شده و جزو مایملک آن مرحوم قرار گرفته است. در حالی که بعضی زرنگی کرده اند و نام خویش را دررباعی گنجانیده اند؛ مانند این رباعی که سالها پیش از یک آوازخوان هندی یا پاکستانی شنیدم و شاعر آن راهب تخلص می کند و دور از موضوع ما هم نیست:
راهب خم باده پــــــیر دیری بودست
پیمانه حریف گرم ســــــیری بودست
این مشت گلی که گشته خشت سرِخُم
میخوارۀ عاقبت بخـــــــیری بودسـت

اگر نام راهب نمی بود، این رباعی نیز شاید به پای مرحوم خیام حساب می شد. در حالی که مقام دانشمند و ریاضیدان بزرگ حکیم عمر خیام نیشابوری والا تر و بالاتر از آنست که نیازی به شمار هرچه افزونتر رباعیات میگسارانه داشته باشد و همان معدود ترانه های فلسفی که بیانگر جهانبینی اوست، برای شناساندن پایگاه علمی او بسنده است..لسان الغیب حافظ هم بیت زیبایی دارد که یاد کوزه گری کرده است:
آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

به هرروی کوزه گر پس از آنکه مارا و ملیونها بینندۀ دیگر را با چگونگی ساختن ظروف سفالین، از نشان دادن محل برداشتن گل در بیرون شهر، تا ساخت و صیقل دهی و نگارگری و نهادن در داش یا کوره، آشنا ساخت، ما را به مغازه رهنمایی کرد تا اشیاء ساخته شده را ببیینیم. در آنجا انواع ظروف و آلات و ادوات سفالین برای فروش حاضر بود. جهانگرد ظرفی را به سفالفروش نشان داد و پرسید: این چیست؟ سفالفروش آن را برداشت و گفت این نمکدان یا نمکپاش است. ساختمان نمکپاش به گونه ای بود که هوش مرا به خود کشانید. سالها پیش به همان ترکیب دواتهایی داشتیم که سر نداشت اما اگر می غلتید، رنگ را نگه می داشت و نمی ریخت. ناگهان توجه جهانگرد به پیاله یی جلب شد. آن را برداشت و پرسید که این چیست؟ فروشنده گفت که این جام عدل است. جامی بود که در قسمت میانی آن برآمدگی داشت فروشنده تُنگ یا جکِ آب را برداشت و پیاله را تا سه چهارم پر کرد و گفت این اندازۀ طبیعی و مجاز است هرگاه ازین بیشتر بریزیم، جام برنمی تابد و این گونه تهی می شود. دیدیم که تا آن وقت پیاله یا جام آب داشت و چون خواست که آن را پُرتر کند تمام آب از زیر ظرف به روی زمین ریخت و جام کاملاً تهی شد. او نام جام را به انگلیسی گفت: کپ آو جستِس. ناگهان بیت حافظ به یادم آمد که
ساقی به جــام عـدل بده باده تا گدا
غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند
چنان به وجد آمدم که چیزی نمانده بود که در آن سرمای دل شب ارشمیدس وار سر به کوچه و خیابان نهم و فریاد زنم که هــــــــای مردم! ایهالناس! یافتم! جام عدل حافظ را یافتم. باز اندکی برسر عقل آمدم که اولاً این دل شب مزاحم مردم شدن بسی نابخردی است وانگهی این کوی و برزن و این شهر و دیار را به شعر فارسی و جام عدل چه نیاز؟ فکر می کردم که من نخستین شخصی هستم که جام عدل لسان الغیب حافظ را کشف کرده ام و باید به نام خود ثبت کنم. کمپیوتر را روشن کردم و به جست و جو پرداختم دیدم نه! این را پیش ازمن نیز دریافته اند؛ جوانان عزیزی که حتی نام خویش را هم ننوشته اند.
به هر حال اندکی بیشتر در منابع یونانی و اروپایی گشتم و دریافتم که ---
--- جام عدل را فیثاغورث برای شاگردان خویش اختراع کرد و برخی هم ساخت آنرا به هرون اسکندریه نسبت می دهند و برخی می گویند آن را تنتالوس ساخته است. این جام به نامهای جام عدل، جام فیثاغورث، جام هرون و جام تنتالوس یاد می شده است.هرکه ساخته بوده است روانش شا د. معلوم می شود که این جام به نظر مبارک خواجۀ شیراز نیزرسیده بوده است و امروز نیز آن را در کوزه گری های جزیرۀ کرت می سازند و می فروشند.

شهر اتاوا- بیست سوم فبروری دوهزار و نه
آصف فکرت

Tuesday, January 27, 2009

اخلاص عمل

عرض مرام
روزهایی که برای تمرین درسهای فاکولتۀ ادبیات، در کابل، به خانۀ دوست و همدرس خویش به کارتۀ پروان می رفتم، در همسایگی آن دوست، تقریباً هر روز شخصی را می دیدم که عینک بر چشم و کتاب در دست، بی حرکت در آستانۀ درایستاده بود. کتاب را با دو دست نزدیک چشم گرفته و نگاهش جز صفحات کتاب جای دیگری را نگران نبود. گاهی می شد که من هنگامی در برابر آن خانه می رسیدم که او به آخر صفحه یی رسیده بود و برگ می گردانید و نگاهی هم به بیرون از مرز کتاب می انداخت. این بود که فرصت را دریافته سلام می گفتم و پاسخی آهسته می شنیدم. این منظره را آن قدر به تکرار دیدم که هنوز یکی از تابلوهایی که درگالری ضمیرم باقی است، تابلو تمام قدی از اوست. قاب، یا به گفتۀ فرنگی مآبها فرِم تابلو، چارچوب در خانه است و این تابلوپس از چهل و سه سال هنوز هم در نهانخانۀ یادم در کنار دیگر چیزهای به یادماندنی باقی است.
گرچه در کابل، در سالهای دهۀ پنجاه، گاهی همدیگر را می دیدیم، اما دیدارهای بیشتری در مشهدِ خراسان داشتیم. ایشان دوست و همنشین شادروان استاد سید جلال الدین آشتیانی بود و گاهی هم برای بنده افتخار همصحبتی و استفاده از محضر ایشان میسر می شد، اما اقامت ایشان در خراسان کوتاه بود و سالها از هم دور ماندیم، تا هفت سال پیش که بنده به کانادا رسیدم و باهم به اصطلاح هم قارّه و همسایه شدیم.
دوست دانشمند، استاد فلسفه و ادبیات عرب، نویسندۀ جامعه شناس استاد عبدالله سمندر غوریانی هروی اکنون در ایالات متحده زندگی می کند و نامی تر از آن است که نیازی به تعریف و شناسایی از سوی من داشته باشد. گاهگاهی با هم سخنی و سخنهایی داریم . گاه که در دریافت اصطلاحی درمیمانم، ازایشان می پرسم و به راستی سود می برم.
دو سه روز پیش از نهج البلاغه یاد شد و گفتم که بنده صدوده کلام حضرت را به سلیقۀ خویش از نهج البلاغه برگزیده و آن را به نثر ترجمه کرده سپس به نظم فارسی در آورده است. این کتاب با نام اخلاص عمل از سوی بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی در مشهد خراسان چاپ شده است. به جناب استاد سمندر غوریانی عرض کردم که تصاویر صفحات اخلاص عمل را در این صفحه خواهم نهاد تا به نظر ایشان برسد. نام اخلاص عمل را از حضرت مولوی گرفتم که می فرماید:
ازعلی آموز اخلاص عمل



















































چهارشنبه 28 جنوری 2009
شهر اتاوا-آصف فکرت