Tuesday, July 08, 2008

مسجد و مکتبخانه

الف ندارد...!
دلم برای الف می سوخت. زیرا الف نادار بود؛ هیچ نداشت. و این از نخستین درسهایی بود که با یاد گرفتن آن می دانستم الف چیزی ندارد؛ هیچ ندارد. دلم می خواست یکی از ث بگیرم و به الف بدهم، تا هم الف چیزی داشته باشد و هم ث یکی را به همنشین نادارش بدهد. این کار را کردم اما تنبیه شدم. به من گفتند که با این کار الف را از الف بودن و ث را از ث بودن انداخته ام. ث را ن ساخته ام و الف را ده (10). الف برای آنکه الف باشد باید هیچ نداشته باشد. دراین صورت ناگزیر دوسه روز دیگر هم با بردباری درسم را تکرار کردم:
الف نداره – ب یکی با زیر داره – ت دو تا با سر داره– ث سه تا با سر داره (که هیچ خوشم نمی آمد) – ج یکی در بغل داره ( که فکر می کردم ج (جیم ) خوش بخت ترین حروف است) - چ سه تا در بغل داره ( که دلم برای چ می سوخت و فکر می کردم به مصیبتی گرفتار شده است!) ...
این درس الف ندارد نام داشت و پس از آن الف یک زبر می آمد و چند روزی با آن سپری می شد تا نوبت به دشوار ترین بخش می رسید و آن اً ( الف دوزبر اَن) اٍ ( دو زیر اِن )، ا ٌ ( دو پیش اُن )...
البته سر مبارک را به شدت و سرعت به جلو و عقب تکان دادن نیز جزو درس بود و پندارم که این بخش از ابتکارات شاگردان بوده که سپس عام شده و حتی معلمان نیز هنگام درس گفتن سر و بالاتنه را به جلو و عقب می جنباندند.
لطیفه:
بزرگی ناشنوایی (کری) را نزد معلمی در پی کتابی فرستاد. معلم گفت: بنشین تا درس تمام شود و کتاب را بیاورم. انتظار قاصد طولانی شد. معلم درس می گفت و سر می جنباند. آن کر سرجنباندن معلم و شاگرد را همی دید ولی درس گفتن را نمی شنید. و می پنداشت که درس گفتن همان سرجنباندن است و بس. کر پهلوی معلم نشست و سرجنباندن آغاز کرد و گفت: ای استاد! برخیز و آن کتاب بیاور. تا تو آن کتاب را بیاوری من درس می دهم.

درس را اینگونه شروع کردیم. اینها را نزد آتون جان می خواندیم. آتون به معنای بانوی آموزگار یا معلمه ای که در خانه اش کودکان را درس می داد. برخی از این آتونها یا معلمه ها این پیشه را برای گرداندن چرخ زندگی برگزیده بودند و برخی دیگر گفتی این کار را به ارث برده بودند و از آن لذت می بردند.
نخستین آتون جان خدا بیامرز من صدایی بس خشن و ناتراش داشت. وقتی می گفت: خ، برخود می لرزیدم. یادم از گوسفندی می آمد که هنگام قربان شدن همانگونه صدای خ از گلویش می برآمد. ناچار توانستم تمارض نمایم، یعنی خود را به مریضی بزنم و ازنشستن در برابر آتون جانی که خ را با آن خشونت تلفظ می کرد نجات یابم. خدا شفایم داد و به مکتبخانه یی دیگر و نزد آتون جانی دیگر رفتم. این مکتبخانه ( به تعبیر آن روزها: مکتب خانگی یا مسجد خانگی) مکتب خانعلی نام داشت. خانعلی خان بزرگ خانواده و مردی بسیار مشهور بود، چنان که همه هراتیان او را می شناختند. او شکسته بند بود و کمتر خانواده یی بود که گاه وبیگاه به شکسته بند نیاز نمی داشت. هرچند خانعلی تنها شکسته بند هرات نبود، اما نامورترین شکسته بند شهر بود. روزی چندبار در ِ خانۀ مرحوم خانعلی را، که مکتبخانۀ ما بود، می زدند؛ گاه بیماری نالان برمرکبی یا بر پشت ( به گفتۀ هراتیان: بر کفت > کتف) شخصی سراغ خانعلی مرحوم را می گرفت. گاه نیز می دیدیم که خانعلی وارد خانه می شد در حالی که ناودانی چوبی نوتراشیده یی به دست داشت. ابتدا گمان می کردم که خانعلی افزون بر هنرهای دیگر ناودان ساز و ناودان فروش هم هست، اما مدتها بعد دریافتم که آن، نودان نه، بلکه قالبی برای جا انداختن و بستن دست یا پای شکسته ای بود.
در آن مکتبخانه دو آتون یا معلمه داشتیم که آتون کلان ما عروس خانعلی و دستیار او یا آتون جوانتر ما دختر خانعلی بود. دختری که در روزگار شاگردی ما برایش خواستگار آمد. نامزدش میرزا (کارمند) بود و خانه داماد شد، یعنی به جای اینکه عروس به خانۀ داماد منتقل گردد، داماد به خانۀ عروس آمد و دو سه اتاق دیگر به ساختمان افزودند. این دو آتون هردو آموزگاران مهربان و دلسوزی بودند.
سی پاره
در مکتب خانعلی پس از الفبا و الف نداره و دیگر ترکیبات، ابجد را یاد گرفتیم و سپس قاعدۀ بغدادیّه را. قاعدۀ بغدادیه در مقدمۀ سی پاره طبع شده بود. البته برخی از مکاتب قاعدۀ بغدادیه را درس نمی دادند و به گفتۀ هراتیان " مینجی می زدند" یعنی که ناخوانده می گذشتند. قاعدۀ بغدادیه سلسله یی از ترکیب حروف بود؛ به گونۀ نمونه دریک درس بخشی از کلمات را "لا" تشکیل می داد، اما حرف نخست تغییر می یافت. به این ترتیب: الا، بلا، تلا، ثلا، جلا، حلا.... تا آخر. سپس سی پاره را می خواندیم، که همان جزء سی ام قرآن مجید است. اما ترتیب سوره های سی پاره به عکس ترتیب سوره ها در جزء سی ام قرآن مجید بود؛ به این معنی که از سوره های خورد که آخرین سوره های جزء سی ام است آغاز می شد و به سورۀ عمَّ (نبأ) که نخستین سورۀ جزء سی ام است ختم می شد و این ابتکار خوبی بود. البته سورۀ فاتحه که ما الحمد می گفتیم در آغاز قرار داشت. دعای ملمع یا مناجات مسمطی هم در آخر این کتاب بود که مصراع آخر آن " سبحان من یرانی" بر وزن " مفعول فاعلاتن" بود. سه پارۀ دیگر آن فارسی بود؛ مثلاَ یک بند آن چنین بود:
موسی که زد عصا را – برسنگ سخت خارا – می خواند این دعا را – سبحان من یرانی
این مناجات را معمولا ً روزهای پنجشنبه و گاهی به مناسبتهایی در روزهای دیگر در پایان روز، به صورت گروهی، می خواندیم. دعای دیگری هم بود که یارب زکرم نام داشت و چنین آغاز می شد:
یارب ز کرم تو مؤمنان را ---- بخشای بهشت جاودان را
این دعا هم در آخر درس و معمولاً روزهای پنجشنبه، به صورت گروهی، خواند ه می شد، و به گفتۀ هراتیان " صدا بصدا می انداختیم".
البته آن روزها هنوز این لطیفۀ عبید زاکانی را نخوانده بودم:
لطیفه:
ظریفی دید که مردی گروهی از کودکان را پیش می راند و خود درپی آنان روان است. پرسید که این کودکان معصوم را کجا می برند؟ گفتند به میدان بیرون شهر می برند تا نماز استسقا و دعای طلب باران بخوانند. گفت: اگر دعای این کودکان اثر داشتی، بیگمان یک معلم زنده نماندی.شاگردی که سی پاره می خواند به برخی از سوره ها که می رسید از خانه به قدر توان خانواده شیرینی می آورد که مقدار بیشتری به آتون جان و اندکی هم به هر شاگرد می رسید. الم نشرح ( سورۀ انشراح) یکی از این سوره ها بود. دلمان می خواست هر روز یکی از شاگردان به سورۀ الم نشرح برسد. در طول روز چند بار شاگردان جوش می کردند یعنی صدا بصدا می انداختند و هرشاگرد تا می توانست با صدای بلند درسش را می خواند، یا بهتر بگویم جیغ می کشید. دختران در یک ردیف و پسران در ردیف روبرو می نشستند و شمار هردو تقریباً برابر بود.
برای غذای نیمروزی، شاگردان به اصطلاح آن روزها "سفره می آوردند" . چاشت که می شد هرکس سفره اش را، که معمولاً دستمال گره بسته یی بود، می گشود و غذایی را که آورده بود می خورد. این سفره ها از نان ماست تا پلو شبمانده (در کابل:باسی؛ تهران: بیات) را در خود داشتند. ولی رویهمرفته هرکس چیزی داشت که بخورد. ساعت ده برنامۀ پولخرج بود. شاگردان با اندک جیب خرجی که از خانه می گرفتند، از بازار، به تناسب ذوق و پول خویش، چیزی می خریدند. برخی یک سکّۀ 13 پولی، برخی 16 پولی و برخی یک نیمک ( یک قران) داشتند. بقالیها و قنادیها برای هریک چیزی داشتند: کشمش نخود، نخود برشته، کلوچه، بافته، تخم بنگ (شاهدانه) جوری پُکّه(پف ! فیل) ، خوله یا کوکنار (خشخاش) .... وقتی این چیزها خریده و به مکتب آورده می شد، مقداری از هرچیز به دستمال آتون جان ریخته می شد.
ساعت تفریح هم داشتیم. شیرکجا؟ پیشترک! و چشمگیرک ( درکابل: چشم پُتکان، در تهران: قایم موشک و در میان انگلیسی زبانان: هاید اند سیک) بازی می کردیم. گاهی هم حمامک می ساختیم. در ضمن ساختن حمامک این ترانه را می خواندیم:
حمّامک دخترپادشا یک مو سیا، یک مو سفید!
از چیزهای جالب برای شاگردان دادن عیدی بود. نزدیک هرعید، هر شاگرد مبلغی پول به آتون جان می آورد و شب عید در عوض، یک برگ کاغذ رنگارنگ که عیدی خوانده می شد و در آن جداول و دعا ها نوشته شده بود، به خانه می آورد. این کاغذ رنگین آنقدر عمومیت یافته بود که برخی ها عکس و هرکاغذ تصویردار را هم عیدی می گفتند.
سی پاره را که تمام کردیم به آموختن قرآن شریف پرداختیم. برخی از شاگردان به سورۀ یاسین که می رسیدند سینیی پر از شیرینی از خانه می آوردند و به شاگردان بخش می کردند و مقدار بیشتر آن پیش آتون جان می ماند. قرآن که تمام می شد، شاگرد چند بار آن را دوره می کرد. ختم قرآن هم بیشتر با بخش کردن شیرینی همراه بود.
پنج کتاب
بعد از ختم قرآن تازه شاگرد هراتی به آموختن چیزهایی آغاز می کرد که معنای آن را می دانست. اکنون نوبت به پنج کتاب می رسید. پنج کتاب یک کتاب خُرد بود که پنج بخش داشت: کریما، نام حق، حمد بیحد، ای داغ و صدپند لقمان حکیم.
اینها نامهایی بود که در مکتبخانه مروج بود و البته هر بخش نام دیگری هم داشت. کریما چنین آغاز می شد:
کریما ببخشای بر حال ما --- که هستیم اسیر کمند هوا
و نخستین بیت نام حق چنین بود:
نام حق بر زبان همی رانیم --- که به جان و دلش همی خوانیمآغاز حمد بیحد چنین بود:
حمد بیحد مر خدای پاک را --- آنکه ایمان داد مشتی خاک را
اما ایداغ وضع دیگری داشت:
ای داغ بر دل از غم خال تو لاله را --- شرمنده ساخت گردش چشمت پیاله را
(در برخی از نسخه ها: شرمنده ساخت آهوی چشمت پیاله را)
اینها چیزهای نوی بود که شاگردان می شنیدند. داغ و دل و پیاله و گردش چشم. البته برخی از شاگردان به گونه یی معنای هریک از این واژه ها را می دانستند. آنان می دانستند که پیالۀ چای داغ است. آنها شیرین خالدار را هم می شناختند. اما دیگر غم خال چیست؟ اما لاله چرا چنین و چنان می شد و چرا پیاله را گردش چشم آدم شرمنده سازد؟ آنها می دانستند که گاهی پدر چشمش را به طرفشان چرخ می دهد، یعنی که برآنان خشم می گیرد. اما این چیز دیگری بود. بخصوص که آتون جان، هنگام خواندن غزلهای ایداغ لبخند معنی داری به لب می آورد. ناچار آنانی که یادگرفتن ایداغ را آغاز کرده بوده از آنان که گلستان می خواندند کمک می خواستند تا پی به معنای تکه های مختلف ایداغ، که هریک را غزل می نامیدند، ببرند؛ زیرا پسران و دخترانی که گلستان می خواندند یکی دو سال کلانتر از کسانی بودند که تازه پنج کتاب را آغاز کرده بودند و یک عالم چیزها می دانستند. شاید به همین خاطر بود که برخی از خانواده ها نمی خواستند که فرزندانشان ایداغ و دیوان حافظ را یاد بگیرند و می گفتند آدم این چیزها را که بخواند چشم سفید می شود.
از این گپها که بگذریم، نام دیگر ایداغ ، محمود نامه بود و این بخش پنج کتاب به شمار حروف الفبای فارسی غزل داشت و حرف اول و آخر هر بیت یکی بود ؛ مثلاً آخرین غزل با چنین بیتی آغاز می شد:
یار را بر من نظر بسیار بودی کاشکی --- مرهمی بر این دل بیمار بودی کاشکی
که ی در اول و آخر بیت آمده بود. در آخرهر غزل یا مقطع نیز نام محمود و ایاز یاد شده بود
پندنامۀ لقمان هم صد گپ خوب، که همان پند باشد، داشت که هر گپ خوب، یک کار خوب را به آدم یاد می داد، یا که آدم را از یک کار بد برحذر می داشت.
دیوان حافظ
بالاخره پنج کتاب تمام می شد و شاگردان به یاد گرفتن دیوان حافظ آغاز می کردند. با همه روانی و شیرینی شعر حافظ، فراگرفتن و خواندن نخستین غزل آن بسی دشوار بود.
از نخستین مصراع، نه ادر را می دانستیم، نه کاساً و نه ناولها را:
الا یا ایها الساقی ادرکاساً و ناولها --- که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها
و از مصراع دوم اینقدر دانستیم که اول عشق آسان است و لی آخرش سخت و نمی دانستیم که آخرش چگونه سخت خواهد شد. اما بیشتر شاگردان و شاید همه با حافظ و دیوان حافظ بیشتر از هر چیز و هرکس آشنا بودند. دربیشتر خانه ها یک جلد دیوان حافظ بر طاق بالا نهاده شده بود. بیشتر این دیوانها به خطّ نستعلیق و چاپ هند بود. اما همزمان با سالهایی که ما در مکتبخانه درس می خواندیم، نسخه هایی از دیوان حافظ، چاپ ایران، به خط نستعلیق بسیار زیبا و با تصاویر رنگی مینیاتور به خانه ها راه یافته بود که بیننده و خواننده را به دنیایی می برد که آفریدۀ ذهن او و اندیشه و قلم نقاش بود. در خانۀ ما حافظ چاپ سید عبدالرحیم خلخالی بود که سالهای بعد، افزون بر شعر حافظ چیزهای بسیاری از آن کتاب آموختم.
فال واکردن (تفأّل) با دیوان حافظ
به یاد دارم که حتی کسانی که نوشت و خوان نمی دانستند به کمک دیگران شعر حافظ را می شنیدند و برای برنامه یا پیشامدی که چشم در راهش بودند، از او که خواجه حافظ شیرازی می خواندند و همیشه او را به سرِ شاخ نبات او قسم می دادند، امید و الهام می گرفتند. کاری داشتند که امیدوار آسان شدن آن بودند؛ مسافری داشتند که سفرش به درازا کشیده بود و بازگشتش را انتظار می کشیدند. برنامه یی داشتند که می خواستند آغاز کنند. گفتی خواجه حافظ شیرازی برای همۀ اینها تدبیر و چاره یی داشت. کسی که خودش خط می توانست خواندن، خودش و کسی که خود نمی توانست خواند، از دوستش و یا همسایه اش و یا یکی از اقوام و آشنایان در محلّۀ دیگر کمک می گرفت تا دریابد که حافظ برایش چه امیدی، چه نویدی و چه پیامی دارد و در کاری که درمانده، چه راه گشایشی پیشنهاد می کند.
به احترام حافظ آرامش کامل بر محیط مسلّط می گشت. صاحب فال نیت می کرد و آنچه در دل داشت، دوباره نقش یاد می ساخت و آنکه می خواست فال ببیند یا چنانکه آنروزها می گفتند "فال وا کند" مربع (چارزانو) یا دوزانو می نشست. نام خدا را یاد می کرد و برخی سورۀ حمد و اخلاصی هم می خواندند و ثوابش را نثار روح خواجه حافظ شیرازی می نمودند. سپس آنکه کتاب در دستش بود کتاب را بالا می برد. برخی کتاب را تا برابر پیشانی بالا می بردند. او سپس چشمانش را می بست و بلند یا زیر لب می گفت: ای خواجه حافظ شیرازی! به سر شاخ نبات خود داری (یعنی قسمت می دهم) که اگر مسافرمن به همین زودی باز می گردد به من بگو! یا مثلاً می گفت که می خواهم به سفر بروم اگر به سفر به من خوش می گذرد که خوب می آید( یعنی که غزل شاد و امید بخشی می آید) پس با سر انگشت شهادت کتاب را می گشود. یک برگ از سمت راست می گرداند و آخرین غزل صفحۀ سمت چپ را می خواند.
اگر برای مسافردار این غزل می آمد:
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم؟
چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم؟
...
می آمد معلوم بود که عاقبت خوش است و مسافر باز می گردد.
اگر این غزل می آمد:
حسب حالی ننوشتیم شد ایامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند
...
معلوم بود که مسافر هم به فکر صاحب فال هست ولی مشکلاتی دامن گیر اوست.
اما اگر، مثلاً، این غزل می آمد:
از دیده خون دل همه بر روی ما رود
بر ما ز دست دیده چه گویم چها رود
؟
دیگر لازم بود تا کسی که فال را می خواند آن را به گونه یی تفسیر و تعبیر کند که صاحب فال بسیار نا امید و اندوهگین نگردد. غزلی را که پس از آن غزل و در صفحۀ بعد می آمد، جواب می نامیدند و دو بیت نیز از آن می خواندند. گاهی اگر غزل نخست آنقدر دلخواه نبود، این غزل که جواب خوانده می شد تا حدّی امیدوار کننده بود، اما وای اگر هردو غزل غم انگیز و نومید کننده می بود.
در مکتبخانه، پس از یادگیری حافظ نوبت به گلستان سعدی می رسید. یادگیری گلستان سعدی برای شاگردی که حافظ را خوب یاد گرفته بود، آسان بود.
گلستان را خواندیم و دیگر درسگاه و الفتکدۀ خانۀ مرحوم خانعلی را که یادهای خوش آن خانوادۀ شریف و مهربان تا امروز با من و بیگمان با بسیاری از دیگر کودکان آن روز و شصت سالگان امروز است بایست ترک می گفتیم و گفتیم.
در مسجد کوچۀ دودالان
هنوزسنّ ما برابر با سنّ نوشمولان مکاتب دولتی نبود و می بایست چند کتاب دیگر را در مدارس خانگی می خواندیم. جدّم منشی صاحب که او را بابه جان می گفتم، مرا به مسجدی در کوچۀ دودالان برد، تا به اصطلاح آن روز مرا به مکتب بگذارد. پهلوی مسجد آب انباری بزرگ بود که برخی حوض برده و برخی حوض پهلوان می گفتند و من هنوز هم نمی دانم کدام نام درست است. روبروی حوض نانواییی بود که نان استا عباسی می پخت؛ نانهای خوشبوی و برشته یی که هنگام زدن به تنور روی آنها ماست یا قروت (کشک) می مالیدند و این باعث خوشبویی، خوشرنگی و خوشمزگی نان می شد. مسجد دو اتاق داشت یکی برای نمازجماعت و یکی برای درس اطفال. آخوند کلان (مدرس ارشد) آخوند ملا عبدالاحد نام داشت و آخوندی که زیرفرمان او و همیشه با ما بود آخوند ملا عبداللطیف نام داشت. آخوند ملا عبدالاحد هفته یی دو یا سه روز می آمد و کارش نظارت بر ماهانۀ پرداختی شاگردان، کلیات دروس و هم تدریس دروس سطح بالا بود. مرد خوشروی، متین و خندان روی بود. سوار بر خری سیاه و خرد می آمد. خورجینش هنگامی که می آمد تهی ، اما در بازگشت پـُر بود. گویا آخوند خُرد سهم کشمش نخود و آجیل باب دیگری که بچه ها هنگام پول خرج هر روز یک یک مشت برابر او می ریختند نگاه می داشت و به آخوند کلان می داد. البته کلانی خورجینش هنگام رفتن به دلیل خریدی که در راه می کرد نیز بود. من فکر می کردم که خر نیز بابت پربودن خورجین خوشحال است، زیرا تند تر و شاد تر به سوی دهِ آخوند صاحب می رفت. درین مسجد ما تحفه نصایح، صرف بهایی، صرف میر، و شروط الصلوة را خواندیم. البته صرف بهایی را صرف هوا می گفتند. آن قدر چیزهای بیاد ماندنی که در مسجد خانعلی بود در اینجا نبود.
سال 1332 خورشیدی رسید. هفت ساله شدیم و نوبت نام نویسی در مکتب ابتدایی (دبستان) موفق رسید.
آصف فکرت
اتاوا- 13 جون 2008

1 comment:

Anonymous said...

یاد آن روزها بخیر. و خوشا حال نویسندهء یادها که این همه خاطره های خوش به یادش مانده است. ازانها یاد می کند و لذت می برد.
با احترام: هراتی