Thursday, June 21, 2007

مقدمۀ فارسی هروی







آریا = هری = هراتو
فارسی هروی
Farsi Harawi
Oral Language of Herat


بخشی از مقدمۀ کتاب فارسی هروی
تألیف محمد آصف فکرت، از انتشارات دانشگاه فردوسی،
مشهد، 1376ش
.

چون سخن از هرات رود، فرهنگیان امروز، بیشتر به یاد هرات سدۀ نهم هجری و درخشش روزگار تیموریان هرات می افتند؛ روزگاری که مکتبهای نگارگری، خوشنویسی و بسیاری از علوم و فنون، هرات را مرکز رستاخیز هنری یا به گفتۀ برخی رنسانس شرق ساخته بود. آن افتخارات که اندک مانده هایش زیب نامی ترین دژنبشتها و گنجینه های نفیس هنری گیتی است، به جای خویش، که بسی گرامیست و افتخار آفرین؛ امّا هرات پیشینۀ بس دراز دارد:
در اوستا آمده است که " هری ( یا هریوه Haraeva برپایۀ منابع کهن: آریا) ششمین جای نیکی است که خداوند آفریده است."( à ارانسکی، مقدّمۀ فقه اللغۀ ایرانی، ترجمۀ کریم کشاورز، ص 292à Darmesteter, Zand Avesta, 2110)
در سرآغاز تاریخنامه های هرات، از جمله تاریخنامۀ سیفی هروی و روضات الجنّات اسفزاری، گزارشها و داستانهای متعددی در تاریخ و چگونگی بنای هرات آمده است، که هرچند پذیرش آنها آسان نیست، هریک به گونه یی بیانگر بسیار کهن بودن این شهر است.
هوای خوش و جایگاه ویژۀ جغرافیایی هرات که سرزمینهای گوناگونی را پیوند می داد، بسیار زود به آن ارزشی ویژه بخشید. یک نویسندۀ اروپایی می گوید که شایستگی و دلپذیری هرات بایست پیوسته توجه فرمانروایان را به خود کشانیده باشد. به لحاظ موقعیت نظامی و بازرگانی جایی مهمتر از هرات نیست و خاکی حاصلخیز دارد.
همۀ مؤرخان و جغرافیانگاران مسلمان که مطالبی در بارۀ هرات نگاشته اند، اتفاق دارند که این شهر یکی از مهمترین و پرجمعیت ترین شهرهای خراسان، بسیار حاصلخیز، مرکز بازرگانی و پر از دانش و خواسته بوده است( مثلاً: ابن رسته، الاعلاق النّفیسة، چاپ دوخویه، ص 173؛ اصطخری، مسالک الممالک، 265؛ مقدسی، احسن التّقاسیم، 306-307 ß مقدمۀ پروفسور محمد زبیر صدیقی ( به زبان انگلیسی) بر تاریخنامۀ هرات، از سیفی هروی، VI).
عجیب نیست اگر این دیار امیر سامانی را، که عزم سفری گذرا به آن داشته، چهار سال در دامن خویش زمینگیر ساخته، و تا رودکی او را به یاد یار مهربان و بوی جوی مولیان بر نینگیخته، دل از آن نمی گسسته است( داستان رودکی و امیر نصر در تاریخ بسیار معروف و در چهار مقالۀ نظامی عروضی آمده است. امید که باری آن را برای استفادۀ خوانندگان گرامی در این رویه بنگارم).
چون در این نوشتار سرو کار ما با تاریخ و جغرافیا نیست، سخن را به درازا نمی کشانیم و از میان همۀ مآخذ به سخنی از یاقوت حموی، که هرات را در اوج عظمت دیده، و هم پس از مصیبت مغول در سوگ آن استرجاع نموده است، بسنده می نماییم:
«هرات شهریست بزرگ و از امـّهات شهرهای خراسان. در سال ششصد و هفت من (یاقوت) آنجا بودم. و شهری باشکوهتر، بزرگتر، گرامی تر، پرمردم تر از هرات، در خراسان ندیدم.
بستانهای بسیار، آب خوشگوار و نیکوییهای بی شمار داشت. و پـُر بود از دانشوران و بزرگمردان و دارایان، امـّا چشم بد روزگار بدان رسید و از آسیب حوادث سیه روز شد. بددینان تتر(= تاتار) آمدند و ویرانش کردند، چنان که از آن جز خبری و سخنی نماند. انّا لله و انّا الیه راجعون»(معجم البلدان، 396/5
).
پس از سخن یاقوت، که هرات از امّهات شهرهای خراسان است، برای نشان دادن تداوم پیوند هرات با خراسان، سخنی بس شگفت از زین الدین محمود واصفی هروی، ادیب و مؤرّخ اواخر سدۀ نهم و اوائل سدۀ دهم، که بدایع الوقایع را در نیمۀ اوّل سدۀ دهم نگاشته است، نقل می کنیم:
« از مشهد علیّ بن موسی الرّضا (ع) تا خراسان که عبارت از هرات است، شصت فرسنگ است»( بدایع الوقایع، ص8).
طبیعةً بر خراسانیان، بویژه ارباب فرهنگ و ادب است تا از سرزمینی که چنین پیوند استوار و دیرین با خراسان دارد، بی خبر نمانند؛ باز در بهنۀ فرهنگ و آنجا که سخن از زبان فارسی است، باید گفت:
لهجۀ هروی از کهنترین و پرسخن ترین گونه ها یا لهجه های زبان فارسی دری است، که پژوهش و بررسی آن برای پژوهشگران زبان فارسی و محققانی که با متون کهن فارسی سروکار دارند، به دلایل متعدد لازم و دارای اهمیت است: نخست آن که بسیاری از کهنترین متون موجود زبان فارسی به این لهجه، یا لهجه های بسیار نزدیک به آن نگاشته شده است. کتاب ارزشمند داروشناسی الابنیة عن حقایق الادویة، متن عرفانی طبقات الصوفیة و تفسیر ادبی- عرفانی کشف الاسرار از برجسته ترین نمونه های این متون اند. دلیل دوم که متمم سخن پیشین تواند بود، میانگین بودن این لهجه است؛ یعنی به لحاظ جغرافیایی، ناحیۀ لهجه یی هرات، در میان و مرکز لهجه های تاجیکی- کابلی و تهرانی واقع شده است. سوم این که با وجود پیشینۀ چندین سدۀ تاریخ زبان فارسی و آثار نوشته شده به این زبان، علی الرّغم رخداد انقلابها و دگرگونیهای فراوان در اوضاع سیاسی و اجتماعی هرات، و قتل عامهای مکرّر و دیگر مصائبی که بارها این سرزمین باستانی را از مردمان آن تهی ساخته است، بازهم گونه یا لهجۀ هروی، از معدود لهجه های زبان فارسی است که اصالت و ویژگیهای کهن را در خود نگاه داشته است.
از «زبان هرویان» و «هروی» در بسیاری از مآخذ قدیمی، که در زمینۀ لغت و جغرافیا نوشته شده اند، همچون زبانی مشخص و ممتاز یاد شده است. برخی که از نزدیک سخن گفتن به این زبان را شنیده اند احساس خشونت کرده اند ... به عکس برخی آن را چنان ملایم و مهر آمیز یافته اند که نوشته اند شاهی چون بهرام گور در حرم به زبان هروی سخن می گفته است. مسعودی و گردیزی ( التنبیه و الاشراف، ص78؛ تاریخ گردیزی، ص77) می نویسند که بهرام همه زبانها را می دانست، ... در مجلس به زبان دری و با زنان به زبان هروی سخن می گفت.
مقدسی( احسن التقاسیم، ص 334 – 335) زبان هروی را زبانی وحشی می شمارد... .
البته لطافت، سلاست و دلپذیری یک زبان، یا به عکس خشونت و دشواری و ناخوشایندی آن چیزی نیست که در گرو داوری نویسنده، مؤلف یا شنونده یی باشد، بلکه هر زبان به دلایل جغرافیایی و فرهنگی، ویژگیهای ساختاری خویش را دارد که بر طبع و سمع گروهی خوش می نشیند و گروهی را خوش نمی آید. اوضاع سیاسی- اقتصادی هم در فراز و فرود پایگاه لهجه ها و گونه ها ی زبان تأثیر خاص خویش را دارد.
در سدۀ نهم که هرات، پایتخت تیموریان، مرکز خراسان بزرگ و جولانگاه رستاخیز هنری شرق بود، اهل فضل و دانش از اطراف و اکناف به امید بهروزی رو به هرات آورده و لهجۀ هروی را نیز خوش می داشته اند؛ و دور نیست که بینگاریم که رازیان، شیرازیان، مروزیان، اردبیلیان، بخاریان، کابلیان، سمرقندیان و جز آنان با رغبت لهجۀ هروی را فرا می گرفته اند، و به لهجه یی سخن گفتن می خواسته اند که وضیع و شریف روزگار تیموری به آن متکلم بوده اند. روزگاری هم شرایط و اوضاع به گونه یی دیگر بوده است، که: نه از تاک نشان بود و نه از تاکنشان، و این لهجه را به مطایبت می گرفته اند؛ چنانکه در پایان همین سدۀ نهم، بنایی، که خود نیز هروی بوده است، قصیدۀ «مجمع الغرایب» را به لهجۀ غلیظ هروی سروده و در آن به هجو و مطایبه پرداخته است.
یکی از نتایج مهم بررسی و دریافت زبانها و لهجه های شرق خراسان، کاربرد آنها در تحقیق دقیق تر متون کهن فارسی است. همانگونه که متنهای تفسیری یا موضوعات دیگر تألیف شده در بخارای قدیم و پیرامون آن برای یک پژوهشگر عصر حاضر تا حدّی ناآشنا و پاره یی از الفاظ آن نامأنوس و غریب و حتی جمله بندی و کاربرد افعال شگفتی آمیز است، فارسی گفتاری آن نواحی در عصر حاضر نیز چنین صورتی دارد.
امروز چون پژوهشگری یک متن فارسی دری سدۀ چهارم متعلق به نواحی بخارا، سمرقند، بدخشان، بلخ، غزنه و یا هری را بخواهد مورد تأمّل قرار دهد، یا تصحیح کند، با دیدن هر کلمۀ نو و هر جملۀ تازه بیشتر شیفتۀ آن می گردد؛ بخصوص آن واژه ها و ساختهایی که غرابت آن با فارسی معیار امروز بیشتر است. واژه هایی که با کاوش در واژه نامه ها نیز نمی توان معنای واقعی آن را دریافت. گاه محقق به هر وسیلۀ ممکن می آویزد تا معادلی، هرچند نامعتبر و بی تناسب، برای آنها بیابد. چنگ آویز(مستمسک) پژوهشگران، در چنین موارد، بیشتر واژه نامه های هندی است. و بر اهل زبان و نکته دانان خراسان محقق است که بسیاری از معانی در این فرهنگها از روی گمان و متناسب با قرائن جمله و محل کاربرد واژه برگزیده شده اند.
در شرح و حل دشواریهای متون کهن فارسی از همۀ مآخذ و امکانات استفاده می شود، جز مراجعه به صورت موجود و زندۀ زبان و سرزمینها و مردمانی که این لهجه های فارسی را زنده نگه داشته اند. محقق به هر امکانی می اندیشد، جز اینکه تصور کند همین اکنون گروههای انبوهی، نه چندان دور از او، به همین لهجه و با همین واژه ها سخن می گویند، و این زبان را زنده نگه داشته اند.
اکنون با از میان رفتن موانع و فواصل، محققانی که به تاجیکستان، و به ندرت به سمرقند و بخارا، راه یافته اند، بوی آشنا می شنوند و این دریافت شگفتی آمیز بسا که در رسانه ها نیز بازتاب می یابد. امّا گفتنی است که لهجۀ آن مراکز به خصوص آنچه در سخنرانیها و محافل رسمی از زبان گروهی خاص شنیده می شود، با سخن فارسی زبانان بوم و بر بلخ، بدخشان، حصار، فرغانه، اوش، بخارا، جوزجان، سمرقند، غزنه، پروان و کابل بسیار فرق دارد. این زبان ها را باید دریافت و از دریافت آن باید سود برد.
اطلاع داریم که در تاجیکستان کوششهایی در گردآوری واژه ها، امثال و دیگر مواد زبان و فرهنگ مردم شده است، اما آشنایی فارسی زبانان ایران با گویشهای موجودۀ اطراف بلخ و بدخشان و پنجشیر و بامیان و سمنگان و تخار بسیار اندک است؛ حتی شناسانیدن لهجۀ کابل نیز به پیمانۀ محدود صورت گرفته است( از آن جمله باید از اثر بسیار باارزش و ماندنی لهجۀ بخارایی، تألیف شادروان دکتر رجایی بخارایی و لهجۀ تاجیکی، تألیف دکتر روان فرهادی یاد کرد. دکتر فرهادی همچنان زبان گفتاری کابل را به زبانهای انگلیسی و فرانسوی نگاشته و انتشار داده است. فرهنگستان علوم تاجیکستان نیز کارهای برجسته یی برای زبان و فرهنگ تاجیکی انجام داده است).
شگفت انگیز نخواهد بود اگر بلخیان شعر مولانا را آسانتر دریابند و خوبتر بخوانند درحالی که برای ما هردو کار گاهی تأمل و احتیاط می خواهد. همچنان یمگانیان و بدخشیان هنوز زبان و لهجۀ روزگار ناصر خسرو را نگاه داشته اند. همین است وضع هرویان در برابر متون فارسی، که هرچند جامی نفحات الانس را چهارصد سال پس از طبقات الصوفیه برای دریافت آسانتر آن نگاشته است، امّا گزافه نیست که امروزهم، برای خوانندۀ هروی، خواندن و فهم طبقات کهن بسی آسانتر از نفحات نو است.
نکتۀ دیگر، توجّه دادن به پرهیز از مغشوش ساختن ذهن پژوهشگران و زبانشناسان با صدور حکم قطعی در تحول واجها، اصوات و واژه ها در قیاس با زبان فارسی معیار است. حکم به این که اکنون دیگر همۀ فارسی زبانان، واژه های دارای مصوت معروف به «یای مجهول» و مصوت معروف به «واو مجهول» یا مصوت معروف به «های غیر ملفوظ» را مانند ما تلفظ می کنند، و این مصوتها دیگر در زبان فارسی وجود ندارد، حکمی است که در صدور این احتیاط باید کرد، بلکه باید بگوییم قابل صدور نیست؛ زیرا چنین نظرات صرف نظر از نادرستی آن، ذهن پژوهشگران و نیز دریافت خوانندگان را مغشوش می سازد، و از واقعیتهای موجود در گویشهای زندۀ زبان فارسی چشم پوشی می شود.
کوشش در شناخت گستردۀ واقعیتهای موجود در قلمرو زبان فارسی، مارا، در پژوهشهای وابسته به این زبان به نحو مؤثـّری یاری خواهد کرد.
دفتر حاضر کوششی است مختصر در شناسایی فارسی هروی، که به دستور و یا خواهش دوستان دانشور انجام پذیرفته است. این پژوهش در چهار بخش دستور، واژه نامه، بررسیهای مقایسی تاریخی و امثال مرتب گردیده است. (ارتباط لهجۀ هروی با دیگر لهجه های خراسان سخت دیرینه و استوار است، و شعاع دائرۀ این لهجه از منطقۀ گسترده یی می گذرد. از شرق تا اقصای غور، از شمال تا نواحی جنوبی ترکمنستان، از جنوب تا فراه و سیستان و از غرب تا جنوب خراسان و نیشابور و نواحی آن، لهجه های محلی به هم پیوسته و خویش اند. نگارنده همۀ این نواحی را از نزدیک دیده و سخن مردمان آن جایها را شنیده است. لهجۀ مردمان بیرجند و قائن و خواف را که بسیاری از آنان در هرات به کسب و کار مشغول بوده اند و اخلافشان هنوز در آن شهر زندگی می کنند، نمی توان از لهجۀ هراتیان بسیار دور و متمایز دانست. بیهوده نبوده است که شادروان استاد محیط طباطبائی بیش از نیم قرن پیش در مجلۀ محیط، شمارۀ اول، سال اول، شهریور 1321، با انتشار شعری از سرّی قاینی، مطالعۀ لهجه های قاین و بیرجند را برای ردیابی لهجۀ هروی قدیم توصیه می فرماید)....
اردیبهشت1375
آصف فکرت

مـــــــــاجــــــــرای گـُـــــــــــــــــــل

بهار آمد ز خویش و آشـــــــــنا بیگانه خواهم شد
که گل بوی تو خواهد داد و من دیوانه خواهم شد

اگر چه در هری و طوس و ری دیگر از آغاز شکوفه و گل دو ماهی بیش گذشته است ولی در این سوی زمین و در شهر ما شکوفه نو جلوه گر شده و پـُنگ درختان به وا شدن آغازیده است. زمستان این سرزمین دراز است. درینجا مثلی است که اتاوا دو فصل دارد: زمستان و مرداد ماه (برج اسد). درینجا بهار یکباره و بی مقدمه موجزن می شود. گویی لاله و گل زیر خاک همه گونه آمادگی را گرفته و در یک سپیده دم ناگهان بر می جهند و به سوی خورشید چشمک می زنند. نخست لاله های رنگارنگ در هر کوی و برزن خودنمایی می کنند. لاله ها هم چون دیگر نباتات و زنده جانهای این سرزمین سخت جان و بردبارند. وقتی در خراسان بودم، این شعر حافظ:
هرکاو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید
در رهگذار باد نگهبــــــــــــان لاله بود
تأثیر دیگری داشت. لاله یی پیش نگاهم می آمد که با وزش نسیم پرپر می شد و هر گلبرگی با وزشی به سویی می رفت. این تصویر را شقایقهای خود رو و نازک برگ و خوشرنگ بیشتر جلوه گر می ساختند. گلهای سرخی که در شهر ما به آن گل دختر نیز می گفتند. اما اینجا، در اتاوا، لاله ها از همه رنگ، مقاوم و حتی در برابر تندر-توفان پایدارند.
چرا به لاله پیچیدم؟ می خواستم از گل بگویم. خدا بیامرزد استاد صحافی ما، آقای صادقی را که تک بیتهای زیبایی می خواند و هنوز پس از چهل و چند سال برخی از آنها به یاد من است. یکی را که برای گل( و گل به چند معنی) شما می نویسم، بیان حال تقدیم گلی از سوی نازنین به نازنینی در انجمن نازنینان است:
گلی گلی به گلی داد و گلرخـــــان دیــدنــد
که گل گلی به گلی داد و گل گلی بگرفت

می دانید که گل بیشتر اوقات معنی خاص دارد و به معنای گل گلاب است که در خراسان گل محمدی نیز می گویند. در هرات می گویند:
عـرقهــای بر ِ روی محمـّــد
چکیده بر زمین و سرزده گل
حافظ سرنوشت گل و گلاب را در یک بیت بهم آورده است:
در کار گلاب و گل، حکـــم ازلی این بود
کان شاهد بازاری، وین پرده نشین باشد
در شرق عمر گل کوتاه است خاصه این گل که به آن گل گلاب نیز گویند. شعر حافظ نیز بیانگر این حالست:
گل دوروزیست غنیمت شمریدش صحبت
که ازین راه به باغ آمد از آن خواهد شد
در فرهنگ مردم نیز کوتاهی عمر گل مثل است. یادم هست که چون یکی گلی به دیگری تقدیم می کرد، آنکه گل را می گرفت به تقدیم کنندۀ گل می گفت: خودت گل باشی و عمرت نه عمر گل. یعنی که عمرت دراز باد! اما در شهر ما گل گلاب از اول بهار تا آخر خزان شکفته و شاداب است.
بر رهگذار من، از مشکوی به کوی، گلزاری از گل سرخ یا گل گلاب است. تا چند روز پیش، تنها شاخه های تیره رنگ و پر خاری به نظر می خلید که رهگذران دامن از انها فرا می کشیدند. نوشتم دامن فرامی کشیدند و دوبیت از یک شاعر هراتی، پندارم از بنایی، یادم آمد که دریغم می آید برای شما نقل نکنم:
مســوز ای برق خار تربتــم را
که دامنگیـــر جانان منست این
برون آور ز چاک ســینه دل را
که خون آلوده پیکان منست ا ین
یا این دو بیت کهن که پندارم از معزی به یاد منست:
با خار نیست نرگس و بی خار نیست گل
گویند خلق، لیک مرا اســـــتوار نیســـت
زیرا که گرد نرگـــس تو هســـت خارها
گرد گل شـــکـــــفتۀ تو هیچ خار نیست
امروز که در برابر آن گلزار ایستادم، برگهای زمرّدین فرصت خودنمایی از خارها را گرفته بودند و آغوش برای در برگرفتن غنچه ها آماده داشتند و مرا به یاد ماجرای گل گلاب که در کودکی شاهد آن بودم می انداختند. و آن چگونگی چیدن گل از باغ و آوردن آن به شهر و از آن گلقند ساختن و گلاب گرفتن بود.
برخی از طبیـبان خانوادۀ ما داروهای مورد نیاز بیماران را از پیشه ورانی می خریدند که کار شان گرفتن گلاب و ساختن گلقند و عرقیات و اطریفلها، جوارشها و خمیره ها و فروختن آنها به طبیبان بود، اما برخی بهتر می شمردند که این دارو ها را خود در خانه بسازند؛ خاصه اگر باغ و ملکی می داشتند که درین صورت مواد اولیه نزد شان فراهم بود.
برای کودکان کنجکاوی مانند نگارنده در آن روزها، تماشای ساختن گلقند و گرفتن گلاب سرگرم کننده تر از تهیۀ داروهای دیگر بود، یا هم تهیۀ آنها به گونه یی بود که در معرض دید ما قرار داشت.
به هرروی، ساختن گلقند و گرفتن گلاب با چیدن گل آغاز می شد. گل گلاب را بایست تازه شکفته و سحرگاهان می چیدند و گرنه بویی نمی داشت.
در این مورد خاطره یی از خانم آگاتا کریستی، هراسنامه نویس (نویسندۀ داستانهای جنایی) به یادم آمد، که در خود زیستنامه ( آتوبایاگرافی) خویش از گل گلاب نوشته بود. راست بگویم من کتاب خانم کریستی را خواندم تا بدانم در زندگی او چه تلاطمی بوده است که چنان داستانهای هراس انگیزی نگاشته است. دیدم که هیچ تلاطمی نبوده و زندگی نسبة ً آرامی داشته و تنها ذوق و تخیل ماجرا آفرینی داشته است. در یک جای این کتاب، آگاتا از گل گلاب خاطرۀ جالبی نقل می کند. خانم کریستی گویا مدتی در عراق بوده، چون شوهرش باستانشناس بوده و چند سالی در عراق کاوشگری می کرده است. فصل گل بوده و آگاتا کریستی را دیدن گلبنان گلاب خوش آمده است. اما شامگاهان بوده و همه گلها غنچه بوده اند و او دیدن گل شکفته را به بامداد فردا انداخته است. بامداد باز هم گل شکفته یی ندیده و جای غنچه های دیروزی را غنچه های دیگری گرفته بودند. دو سه روز که این ماجرا تکرار شده از همسایه ها پرسیده که پس چرا این گلها وا نمی شوند؟ و همسایه ها برایش شرح داده اند که گلهای گلاب بامداد پگاه وا می شوند، اما گلچینان گلابگیر پیش از آن که بوی خوششان بگریزد آنها را می چیینند.
طرز ساختن گلقند
به این ترتیب کشتمند گلها را از باغ شادمانه، بیرون شهر هرات، یا باغرازه، در کنار هریرود، بامداد پگاه می چید و به شهر می آورد. در شهر در اتاقهای دربسته و پرده آویخته دسترخانها گسترده می شد و گلبرگهای چیده و پاک شده بر آن ها نهاده می شد تا یکی دو روز همانگونه می ماند. تا نوبت به کوفتن آن می رسید. ابزاری که گل را با آن می کوبیدند، طوق و سیر کو(ب) نام داشت که از دو بخش متشکل بود. یکی ظرفی استوانه ای بود که از تهی کردن و تراشیدن تنۀ درختی کهنسال ساخته شد و برای به کار انداختن آن را تا کمر در زمین فرو برده استوار می کردند. بخش دیگر کوبنده یی بود که آن هم از ساقۀ راست درختی ساخته شده بود که نزدیک به انتهای بالایی دو دسته داشت که با دو دست گرفته می شد و در انتهای پایانی آن تیغی پولادین استوانه یی استوار شده بود. گلها را با پیمانۀ معین شکر با این ابزار می کوبیدند. کوبنده بایست توانمند و با حوصله می بود و این کوبیدن روزها دوام می کرد تا مخلوط گل و شکر به صورت شربتی غلیظ در می آمد. آنگاه آن را در بادیه های سفالی، که در هرات گاودوشه می گفتند، و دو سوی آن شیشۀ گداخته اندوده شده بود و در زبان گفتار هرات "شیشه دوانده" می گفتند، و هم در تغارهایی از همان جنس می ریختند و آنها را بر پشت بام می نهادند و مجمعه های پاکیزه بر سر آنها می نهادند تا به گرد و خاک و چیز دیگر آلوده نشود. آفتاب بهار و تموز بر آنها می تابید و در آخر تابستان ترکیب خوشبوی و خوشگوار خرمایی رنگی به دست می آمد که درمان دل و بیماریهای گوارشی بود. برخی برای آسان شدن کار گلقند را بر آتش می نهادند تا می جوشید، اما گلقند آفتابی به مراتب خوب تر و درمانگر تر و خوشگوار تر از گلقند آتشی بود. این ترکیب را گلقند می گفتند. خدا بیامرزد معلم ما را که این بیت را برای ما سرمشق می نوشت:
روی تو گل و لب تو قند است
گلقند علاج درد منــــــــد است
اما لسان الغیب حافظ هم گویا روزگاری به دردی از دردهای دل گرفتار شده بوده، گویا دوست نازنینی برایش گلقند فرستاده بوده اما درمان درد دل لسان الغیب چیزی دیگری بوده و فرموده است:
قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست
بوسه یی چند بیامیز به دشنامی چند!
به این ترتیب گلقند همیشه در خانه می بود و به مناسبتهای مخصوص از این معجون خوشبوی و خوش مزه استفاده می شد.
چون که گل رفت و گلستان شد خراب
بوی گل را از که جوییـــم؟ از گلاب !
برای گلابگیری از ابزاری استفاده می کردند که در آن روزها به آن قرنبیق می گفتند و بعداً دانستیم که ترکیبی از دو واژۀ قرع و انبـــیق است. این وسیله در واقع دو دیگ بزرگ بود. دیگ اول که بر روی دیگدان (اجاق) نهاده می شد مانند دیگهای معمولی بود، امـّا دیگ دیگر که بر سر این دیگ نهاده می شد کعب یا تهی گنبدی داشت که مقعر آن بر جانب دیگ اول بود و محدب آن رو به بالا داشت در واقع این دیگ دوم به صورت قبه یا گنبدی دیواره دار بود که دو نوله در زیر و در با لا داشت.نوله یی بالایی با چوبکی باز و بسته می شد و در واقع به صورت شیردهن یا دهن شیر در می آمد. در میان این دو دیگ بایست منفذی نمی بود. گاه برای احتیاط اطراف آن را خمیر می گرفتند.
دیگ اول را که در زیر آن آتش افروخته بودند، با گـُل پر می کردند و دیگ بالا را تنها آب سرد می ریختند. گلاب در زیر آن گنبد سرد جمع می شد و از نوله یی که به سوی دیگ راه داشت قطره قطره در ظرفی که زیر آن می نهادند می چکید. آب بالا را مرتب با آب سرد تجدید می کردند تا آن گنبد که سقف فضای گلها بود سرد نگاهداشته می شد و تقطیر به آسانی صورت می گرفت. گلها نیز پس از کم شدن بوی خوش تعویض می شدند. گلهای دیگ که از استفاده خارج می گردید خالی و در گوشه یی ریخته می شد تا خشک شود و برای سوختن در زیر همان دیگ استفاده شود و در عین حال فهم این شعر لسان الغیب حافظ را آسانتر سازد:
من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت
که پیر باده فروشـــــش به جرعه یی نخرید
گلاب را در شیشه های بزرگ ساخت هرات می ریختند. سر شیشه ها را می بستند و با خمیر منافذ آن را می گرفتند. و به این ترتیب گلاب به عبارت حافظ پرده نشین می شد:
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کان شاهد بازاری وین پرده نشین باشد
با همین قرع – انبیق عرقهای طبـّی دیگری نیز می گرفتند. مانند چار عرق (عرق چهل گیاه) عرق نعناع، عرق کاسنی، عرق بیدمشک و چندین نوع دیگر.
حسن ختام این بیان را سه بیت دلنشین از پیر معرفت، در معنای گــِل ( گل سرشوی که به جای شامپو سر را با آن می شسته اند) و گــُل می آوریم:
گــِلی خوشبوی در حمــّام روزی
رسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفتم که مشکی یا عبیری ؟
که از بوی دلاویز تو مستم
بگفتا می گِلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی با گـُل نشستم
کمال همنشین در من اثر کرد
و گرنه من همــان خاکم که هســتم

10 ماه مه2007
20 اردیبهشت1386- شهر اتاوا
آصف فکرت
-------------------------

ماجـــــــــــــرای گل (2)

یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت
در بند آن مباش که مضمون نمـــانده است
دوست عزیزی زنگی با محبت نواخت و از نگارنده خواست تا درین بهار خرم با رنگ و بوی طیب که یزدان گیتی را صدهزار نزهت و آرایش عجیب بخشیده است، باز هم از گل و بهار بنویسم، به شرطی که همان رنگ و بوی پیشینه را داشته باشد و همچنان خواننده را به یاد آن روزهای کهن و شیرین بیندازد.
گـُـل صبحدم از شــاخ برآشفت و بـریخت
با بــــاد صبا حکایتی گفـــــــت و بریخت
بد عهدی عمر بین که در یک دو سه روز
گل سرزد و غنچه کرد و بشکفت و بریخت
بلی! کیست که گل و بهار نجنباندش و از خواب و افسردگی زمستانی نخیزاندش؟
گفت پیغمبر به اصحاب کـِبار
تن مپوشـــــــــانید از باد بهار
کانچه با برگ درختان می کند
نیز با جان شـــــما آن می کند
کیست که با گل و بهار خوش نباشد؟ شاعر و عارف بزرگ غزنه در سدۀ پنجم و ششم هجری که مولانای بلخ او را دوچشم عرفان می خواند:
عطار روح بود و سنائی دو چشم او
ما از پی ســـــــنائی و عطّار آمدیم
غزلی زیبا و دلنشین در خوشامد گویی گل دارد:

چـاک زد جان پدر دســـــت صــــــــــبا دامن گل
خــــــیز تا هردو خرامــــــیم به پــــیرامــــن گل
تیره شــــد ابر چو زلفیـــــن تو بر چهـــرهء باغ
تا بیــــــاراست چو روی تــو رخ روشــــــن گل
همه شـــــب فـــاختـــــه تـــا روز همی نـــــالد زار
زغم گل چو مــــــن از عشــــق تو ای خِرمن گل
زان که گل بنـدهء رخســــار خوشِ خُرّمِ توســـت
در هوای رُخ تو دســـــــــــت من و دامــــــن گل
گل برون کرد سر از شــــــــاخ به دل بردنِ خلق
تا بســــی جــلوه گری کرد هــــــــــــوا بر تن گل
تا گل عارض تو دید فرو ریخــــت ز شــــــــــــرم
با گـــــــل عارض تو راســــــت نیاید فـــــــن گل
گلفروشی و گلستانی
بعید نیست کسانی به این گمان افتاده باشند که خریدن گل و هدیه بردن به دوستان از رسومی است که باختریان و فرنگیان به دیار آنان آورده و یا گسیل داشته اند، ولی اگر اندکی به متون ادبی مان به دقت بنگریم، می بینیم که چنان نیست، بلکه رسم گلفروشی و گلستانی و گل افشانی سابقه یی بس کهن دارد و این رسم کهن و مقبول از هزار سال پیش در ادب فارسی دری بازتاب داشته است.
کسائی مروزی در هزار سال پیش از گلفروش یاد می کند. گویا روزی در هنگام بهار از بازار گلفروشان می گذشته و بازار گلفروشی را گرم دیده است. روی سخن او در این دو بیت به گلفروش است که می گوید:
گل نعمتیست هدیه فرســــتاده از بهشت
مردم کریمــــتر شـــود اند نعــــــیم گل
ای گلفروش! گل چه فروشی برای سیم؟
وز گل عزیز تر چه ستانی به سیم گل؟

حضرت لسان الغیب حافظ گل را در بالای فهرست لوازم ضروری آورده است که چون وظیفه (=معاش، تنخواه، حقوق) برسد باید به تهیۀ آنها پرداخت:
رسید مژده که آمد بهار و ســـــــبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گُل است و نبید
حافظ و گل:
حافظ علاقه یی ویژه به گل دارد، خواه رمز و خواه جز رمز، شیرین ترین بیانها و نگاره ها را از گل به ما ارزانی داشته است:
بلبلی برگ گـلی خوش رنگ در منقار داشت
وندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت
گفتمش: در عین وصل این ناله و فریاد چیست؟
گفت: ما را جلوۀ معشوق بر این کار داشت
حافظ در غزلی دیگر از زبان بلبل، در حالی که گل دل به سروده اش سپرده چنین می گوید:
دوشـــم ز بلبلی چه خوش آمد که می سرود
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش...
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش
و بیت نخستین چه سهل و دلنشین ساخته است این پند را، که اگر در پی این بیت نمی بود این آسان پذیری را نمی داشت. گویا بوی گل و نوای بلبل آن را چنین شیرین و ملایم ساخته است.
حافظ در غزلی دیگر بازهم در گفت و گوی گل و بلبل از زبان شیرین بی زبانی خوش بوی و نازک طبع و در عین حال بردبار چنین آیین دوستداری را به کسی که ادعای محبت دارد درس می دهد:
صبحــــــــدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که بسی چون تو دراین باغ شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیـــــــــم، ولی
هیچ عاشــق سخن سخت به معشوق نگفـــت
گل و مـَثـَل
چون کسی کاری احترام آمیز کند، دوستی که آن حرمت به خاطر اوست گوید:
هر گل که می زنی به سر ِ خویش می زنی
چون یکی وعده کند که وعده اش استوار نباشد یا امید وفایی به آن نباشد: آن وعده به گل نی موکول گردد. به قول یکی از نوپردازان که نامش یادم نیست: وقتی که بر دمد زنــَی گل ِنـی
در چنین موارد چون یکی پرسد: کی؟
دیگری پاسخ دهد: وقت ِ گل ِ نـَی !
گل به آب دادن کنایه از شاهکار زدن و اشتباهی مرتکب شدن
گل سر سبد کنایه از خوب خوبان، از همه همتایان بهتر
ر ُز گاردن = باغ گل سوری
سالها پیش که در دهلی درس می خواندیم، باری ما را به ایالت پنجاب و هریانه و مخصوصا ً شهر چندیگر بردند. چنین سفرهایی را در هرات و کابل سیر علمی و در تهران اردو می گفتند و در فرنگ فیــلد تر ِپ گویند. درین سفر کوتاه چیزهای جالبی دیدیم. از آن جمله زیارتگاه مشهور به اناندپور صاحب که یادگار کوششهای جلال الدین اکبر برای ایجاد وحدت بین ادیان گوناگون هند است. دیگر دو باغ مشهور در شهر چندیگر یکی باغی که از چیزهای بدرد نخور و دور ریخته ساخته بودند و آن را رادگاردن یا رات گاردن می گفتند که به فارسی "باغ آشغال" می توان گفت. از قبیل ترکیب " آش آشغال" که در خراسان می پزند. این باغ هم در نوع خود زیبا بود. اما قصد من از بیان مطلبی در ارتباط با موضوع مورد بحث ما یعنی گل بود و آن باغ معروف به رزگاردن = باغ گل سوری است. تا آن باغ را در چندیگر ندیده بودم باورم نمی شد که در هندوستان آن قدر گل گلاب باشد که گل آن و گلاب و عطر آن افزون بر استفاده در هند به سراسر جهان صادر گردد. محوطۀ بسیار وسیعی را سرتاسر گل کاشته بودند و از آن به خوبی و با دقت محافظت می کردند. این نکته نیز گفتنی است که شهر چندیگر خود شهری دانشگاهی بود و بیشتر شهروندان چندیگر یا استادان و یا شاگردان دانشگاه بودند. شهری است که در سالهای اخیر ساخته شده و در آن همۀ نیازمندیهای شهری – پیش از آن که به ساختن شهر بپردازند – پیش بینی شده است.
گلها را بچینید؟؟؟؟ !!!جای تردید نیست که تابلو " گلها را نچینید!" را بسیار دیده اید. امّـا جالب این است که یکی از بزرگان شعر فارسی از زبان بهار به نازنینی که گلی یا گلهایی را چیده بوده اظهار امتنان و سپاسگزاری می نماید. هرچند که نام این گل چیدن را غارت نهاده و به این حساب گلچین نازنین را غارتگر می داند. به گمانم که شعر از طالب آملی است و چون بیت بسیار زیباییست حیف است آن را ننویسم:زغارت چمنت بر بهار منـّتـــــهاست
که گل به دست تو از شاخ تازه تر ماند
برای کسانی که بخواهند غزل را بیابند مطلع نیز یاد می شود:
زگریه شام و سحر چند دیده تر ماند؟
دعا کنید که نی شام و نی سحر ماند
شاعر دیگری نیز، هوای گلچینی کرده است و پاسخ از غنچه شنیده است. اما باغبان کیست و گل کدام است؟
گفتمت گلها زرخسارت بچینم رنگ رنگ
غنچۀ او در تبسم شــــد که: از گلها چه گل؟
اما کار برد واژۀ گل در زباندر هرات برای نشان دادن برخی از رنگها از واژۀ گل استفاده می کنند:
گلابی: سرخ کم رنگ. این رنگ را در فارسی تهران گلی و نیز صورتی می گویند.
پشت گل: تقریبا ً همان سرخ کم رنگ. این رنگ را شیرچایی هم می گویند.
گل باقلی: رنگ سیاه که خالهای درشت سفید دارد. این رنگ مخصوصاً برای بیان رنگ مرغ به کار می رود.
گل شفتالو: سرخ روشن با گلهای سفید. نوعی دستما ل که روزگاریست مورد استفاده و مرغوب عامه است. همین رنگ دستمال را در لهجۀ کابل و ولایات شمال گل سیب گویند.
گلگون: سرخ، گل رنگ
گلنار: سرخ، به رنگ گل انار
گل خار: سرخ به رنگ گل خار
لطیفه: چند سال پیش خبرنگاری با یکی از بزرگان مصاحبه یی کرده و در بخشی از مصاحبه از ایشان پرسیده بود: از گلها چه گلی را دوست دارید؟ ایشان در جواب گفته بود: گل کـَرَم! و خبرنگار پرسیده بود: گل کرم؟ ایشان گفته بود: بلی! گلِ کَرَم! چون می توان خورد و برای من قابل استفاده است!! البته آن بزرگ در بذله گویی و نکته سنجی مشهور بود.
از گل در ترکیب نامها نیز استفاده می شود؛ نامهای بانوان مانند گل بی بی، ماه گل، گل رخ، گلرخسار، گل افروز، گلی، گلمکی، گلنار، گلناز، گلبدن و ... نامهای مردانه مانند گل محمد، ملا گل، الله گل، نبی گل، گل نظر، گل حسن، صفت گل و ...
دیگر ترکیبات: گلزار، گلستان، گلستان هنر، گلستان ( نام شهری در فراه افغانستان و نیزولایتی در ایران )، گلکنده ( شهری در هند)، گلکار، گلکن، گلگشت، گلبیز، گلریز، گل سنگ، گل میخ، گل ِزمین، گل جا، گل بهشت، گل شمع، گلگیر، گلپر، گلدوزی، گل به سر( در وصف خیار) و مانند آن.
بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند:
برای آنکه حسن ختام این نبشته را از نسخه شناسی هم یادی کرده باشیم عرض می شود که پیرمعرفت، سعدی، بهترین و موجزترین وجیزه را در شناخت نسخه یی از طبیعت ارایه کرده است که با پیشرفته ترین نرم افزارهای کمپیوتری و فایلهای فشردۀ دیجیتال امروزی برابری می کند:
برگ درختان سبز، در نظر هوشــــیار
هر ورقش دفتری است معرفت کردگار

شهر اتاوا، شام سه شنبه 5 جون 2007
آصف فکرت

Saturday, April 28, 2007

شیخ بهائی و هرات

ستایش هرات سدۀ 10 هجری/16 مسیحی
شیخ بهاؤ الدین محمد بهائی عاملی معروف به شیخ بهائی (متوفی 1030هجری) از دانشمندان بزرگ عصر خویش است. او در اصل از جبل عامل لبنان بود و در نوجوانی با پدر خویش شیخ عبد الصمد حارثی عاملی به خراسان آمد. جوانی را در هرات گذرانید و در مدرسۀ میرزا درس خواند. شیخ بهائی که از اعاظم علمای عصر خویش بود، آن قدر شیفتۀ زبان و ادب فارسی گردید که به فارسی شعر گفت و دیوان و مثنویات فارسی دارد. از مثنویهای فارسی او نان و حلوا و شیر و شکر است. شیخ بهائی منظومه یی در وصف هرات دارد به زبان عربی به نام الزّاهرة؛ او این مثنوی را به یاد روزهای جوانی و خاطرات هرات سروده است؛ چنانکه خود نیز در این باب در همین مثنوی توضیح داده است. نگارنده چند سال پیش این منظومه را به فارسی ترجمه کرد، که در مجلـّۀ خراسان پژوهشی به چاپ رسید. ترجمۀ منظومه برای استفادۀ بیشتر دوستان، به خصوص کسانی که به تاریخ هرات باستان علاقه مند اند، در اینجا نقل می شود. از دوست دانشمند جناب رضا مروارید، که خود نیزبا هرات پیوندی کهن دارند و زحمت تایپ و ارسال فایل دیجیتال آن را متقبل شده اند بدینوسیله تشکر می نمایم.

الزّاهرة در وصف هرات
از شیخ بهائی
ترجمه از عربی به فارسی دری از آصف فکرت

سپاس ايزد برتر و والا را؛ خداوند بزرگى و نيكى و هوشمندى.
پس درود و آفرين بلند ـ تا روزان و شبان در پى هم روانند ـ بر پيامبر برگزيدۀ مكّى و دودمانش، پيشوايان و پاكان.
اميدوار بخشايش روز ِِ رستاخيز، گنهكار بزه مند، بهاؤ الدين،كه خداوند بخشاينده از گناهانش درگذرد و پرده بر نكوهيدگي‌هايش فرو پوشد، همى گويد:
روزگاری در قزوين به درد چشم گرفتار شدم, دردی جانکاه و دلازار.
از آن درد, روزگارم چنان می گذشت که هرگز مردان خردمند استوار کار را خوش نيايد.
نه به بحث و گفتگو می توانستم پرداخت، نه به خواندن کتاب خدا و درس، و نه {حتي} به نيايش و انديشيدن.
سرانجام از خانه نشينی دلم گرفت و روانم از کارهايش برکنار ماند.
و چون کاهلی ـ که شيوه نادانی است ـ هرگز خوی من نبوده،
دل بر آن بستم که خاطر خود را به چيزی مشغول کنم تا بار اين رنج و اندوه را بتوانم کشيد.
خوشتر از شعر نيافتم، گرچه شاعری پيشه ام نبوده.
من به نزديکترين وادی می انديشيدم، اما سمند انديشه دور همی تاخت.
درهمين هنگام دوستی ارجمند از من خواست هرات را بستايم، که در آن از هر در سخنی باشد، وهم هر سليقه ای را طرب انگيزد و به شايستگی روشنگر احوال آن باشد.
اشکم از مژه فرو لغزيد؛ به آن دوست که اشک شوق بر گونه اش روان بود گفتم: برادر {در سفارش شعر در ستايش هرات} به شايسته ترين کس {که من باشم} روی آوردی.
پس اين چکامۀ روان و خوش و کوتاه را به نظم درآوردم.
آن گاه همانسان که شب به افسانه سرآيد, روز من در سرودن آن سرآمد.
چون به پايان رسيد, زاهره اش ناميدم ـ اينک آن صد بيت پر مايه ونغز:
ديباچه در وصف هرات
براستی که هرات شهری نازنين است ـ شگفت و بس زيبا؛
آرزو برانگيز و ارجمند، خوش وکش و والا.
آبکندش به آب زيرزمين رسيده و بارويش به آسمان پيوسته.
هوايش دلها را وا می کند وخوشی و شادمانی می آورد.
همه نيکوييها و بزرگيها و ديدنيهای خوش و شگفت انگيز را در بر دارد.
آنسان که مانند آن نه در ديگر شهر ها هست و نه در روزگار پيشين بوده.
در ميان مردمانش بيمار نبينی. خوشا و خرّما آن کس که در آن جا نشيمن دارد.
آب و هوايش بی مثال است, ميوه ها و زيبا رويانش بی همال.
نيز باغستانها و مدرسه هايش بی مانند است؛ در کجای دنيا برای اين همه بزرگی و نعمت همگون توانی يافت.
در وصف هوای آنجا
هوايش از گندِ بيماری زا پاک است، گويی نکهتی از بهشت دارد.
روان را شادی می بخشد و اندوه را می برد؛ سينه را فراخی دهد و درمان دل است.
بادش نه توفنده وداغ است ونه سُست سست.
ميانه است, چنان که نازک اندامی دامن کشان بگذرد.
آن که روزگارش به تنگدستی کشانيده،
چندان که از خانه و جامه نيز بی بهره باشد؛
بر او باد که جز آن شهری نجويد؛ که هوايش او را بس باشد.
تايی پيراهن در سرما و کفی آب در گرما،
آن از سرمايش می رهاند واين از گرمايش آسايش می دهد.
در وصف آب آنجا
اگر گويند که آب هرات به آب نيل و فرات پهلو می زند،
گزاف نگفته اند، که اين سخن را بسی گواه است.
آب را در جويباران بيني، چنان که مرواريد را در صدف.
ژرفای آب را از پاکی دو بِد ِست پنداری ـ آبی که دو نيزه ژرفا دارد.
آبی گوارنده است, که چون بر روی خورِش نوشی پنداری سالی است گرسنه ای.
در وصف خوبان آنجا
خوبانش آهوان گريزان را مانند؛ با چشمانی خمار و افسونگر.
از پارسای پرهيزگار بردباری ستانند وبه وادی گرفتاری و بلايش کشانند.
با سخنان شیرين و با نگاهها از هر که خواهند جان می ستانند.
دهانها تنگتر از عيش خردمندان و ميانها باريکتر از انديشه اديبان.
مرغوله ها بر دو سوی پيشانی به حرف واو ماند ـ نه واو عطف و ... .
به نگاهی خمارآلود و شوخ می نگرند وهر پارسای عابد را از راه به در می برند.
رخساره های گلگون گواهِ خونريزی چشمانند.
تنشان در پاکی و نازکی آب را ماند و دلشان سنگ خارا را.
واژه ها از روانی به شعر و جادو ماند و رديف دندانها, نشان از بابونه های به روی هم چيده دارد.
بر و بالا و رخساره ها چون شاخه ناربن و گل گلاب و ... .
گيسوان اژدهاوش، ...و مژه ها تيغ،
نرم و نازان و ستوده خويانند، خوشا روزگارِ آن که چنين محبوبی دارد.
در وصف میوه های آنجا
ميوه هايش بس نازکند، نه آسيبی رسانند و نه بيمی از آنها بايد داشت,
گويی پوست ندارند و چون به آنها دست رسانی آب شوند.
با اين همه ارزانند و فراوان
بقـّال بسی از آن ميوه ها را روی زنبيلهای حصيری می ريزد؛
تا نـماز ديگر رسد، پس آنچه ماند در آخور دام اندازد.
در وصف انگور آنجاانگور {هري} را نتوانم به شايستگی ستود, که بس نغز است؛
پوستش از انديشه دانا نازکتر و هسته اش از دل تنها ماندگان شکننده تر,
گونۀ سيپيدش از انگشتان بلند زيبايان داستان زند.
گونۀ سرخش تشنگان را خوشتر از بوسه بر رخسار گلگون و روشن؛
و سياهش، از برای دارنده آن ميوه ناياب، نغزتر از چشمک زدن چشمان خمار.
گونه ها يش بسيار و نيکوييها يش بيرون از شمار است,
همچون فخری و طائفی و کشمشی و صاحبی و گونه های ديگر, که بی گفت و گو از هشتاد گونه بيشتر است.
بينواتر کسان را بينی که پيوسته انگور ستاند.
و دور نيست که درازگوش به جو نرسد، از فراواني انگور، که به او دهند.
در وصف خربزۀ آنجا
وصف خربزه اش، از خوشی آدم دانا و زيرک را در شگفتی می افکند.
همه گونه هايش بس شيرين است, شيرين تر از پيوستن دوستان پس از گسستن.
ستايشگران، درباره آن هرچند گويند، بی گمان سخنانشان اندک و نارسا خواهد بود.
ميوه ای است که فروشنده را سود ندارد، که بهايش پايمزد آرنده را هم بسنده نيست.
در وصف مدرسه ميرزا
بناهای مدرسه هايش همتا ندارد و نامورتر از همه «مدرسه ميرزا» است.
اين مدرسه بنايی است بلند و والا, همچون شهری پهناور,
در استواری و آراستگی در همه شهرها بی همتا,
آرايشهايش از زر سرخ است, بهشت عدن را ماند.
در سرای آن جويباری پاک و روشن روان است با کرانه های سنگچين.
در ميان سرای خانه ای است که به غرفه های بهشت ماند,
آن خانه را يکپارچه از مرمر برآورده اند, گويی که معمارش پری زده بود {يا پريزاده}
و هر چه خردمند در ستايش آن گويد, کم گفته.
در وصف گازرگاه
و آرامگاهی که گازرگاه نامند, در خوشی و کشی همتا ندارد.
هوايش روانبخش است و آبش جگر تشنگان را جلا دهد.
سرو باغهايش دلپذير, همچون خرامنده ای دامن برچيده.
در آن, بستانهای بی شمار است و مردم مرد و زن و آزاد و بنده و خواجه از دورترجاها آهنگ آن بستانها کنند.
نه اندوهی دارند و نه تنگدستی چنان سبکبارند که تو گويی حساب پس داده و از پيش محاسبان باز می آيند,
يا تو گويی سوارانند در تاخت و تاز و دويدن در پی شکار گروه گروه روانند و جار می زنند که:
امروز کهنسالان را نيز جز شادکامی نشايد.
پايان سخن
دريغ از دوری و راهی بس دراز که ميان ماست
خوشا روزگاری که در هرات بر ما گذشت.
از لذّتها و شادکاميها بهره می برديم و خوش طبعيها و شوخيها دل ما را نمی زد.
عيش ما خوش بود و دريغا که گردون به مراد دل ما نمی گردد.
وا اندوها! که نتوان به آن روزها بازگشت. وا دريغ که زندگی جز در آن جا شهر يادها خوش نيست.
ای شبهای وصال به بارش بارانی درشت دانه ريزان همواره شاداب و سيراب باشید.
وای روزهای سپری شده, پاکترين درودهای من بر شما باد.

پایان ترجمه با تصحیح دوباره
24 اپریل / 4 اردیبهشت (ثور) 1386

اتاوا، آصف فکرت

Friday, April 27, 2007

مجلد 14 دائرة المعارف بزرگ اسلام


چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار

بر رویۀ (صفحۀ) نخست کاتبان، گپی خوش خواندم. خبر انتشار چهاردهمین مجلد دائرة المعارف بزرگ اسلام. انتشار این خبر شادمانم ساخت و در همین حال خاطراتی از دوران خدمت در مرکز آن دائرة المعارف به یادم آمد که فشرده و کوتاه بر امواج نور نگاشتم. امید که خوانندگان را ملال نیارد.
سال 1365 خورشیدی بود و نگارنده در بخش مخطوطات کتابخانۀ مرکزی آستان قدس رضوی خدمت می کرد. کار ثبت همه نسخه های خطی که به انجام رسانیدن آن در آغاز کاری دشوار می نمود، رو به پایان داشت( تفصیل را در یادداشتی خاص روزهای کار در این کتابخانه خواهم نوشت). یکی از رخدادهای به یادماندنی در آن کتابخانه، دیدار دوستان قدیمی تهران بود که با هم در سالهای گذشته در کابل آشنا شده بودیم. یکی از این دوستان استاد دکتر سید فتح الله مجتبایی است که نخست در یکی از سمینارهای کابل (تصور می کنم در سمینار بزرگداشت خواجه عبدالله انصاری) آشنا شدیم و چندی بعد دیداری در دهلی نو داشتیم که ایشان رئیس خانۀ فرهنگ در سفارت ایران بود و من در انستیوت رسانه های گروهی هند درس روزنامه نگاری می خواندم. اکنون استاد مجتبایی را حدود هشت سال پس از آن تاریخ می دیدم و ایشان گفت که در دائرة المعارف بزرگ اسلامی کار می کند و ضمن صحبت یادآوری نمود که چگونه است اگر درمورد همکاری با آن مرکز بیندیشم؟
این سخن دکترمجتبایی درآن روزها، آغازگر همکاری من با مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی شد، زیرا چند روز پس از آن که ایشان به تهران باز گشت، آقای سبحانی مدیر اداری مرکز به مشهد آمد و به من پیشنهاد نمود تا سفری به تهران داشته و، روزی چند، مهمان مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی باشم و از نزدیک با کار مرکز آشنا شوم تا در مورد همکاری در آینده تصمیم بگیریم. یک هفته بعد هواپیمای ما در شبی تاریک و خاموش به تهران فرود آمد؛ تاریک، چون زمان جنگ بود و آژیر خطر و خاموشی و تاریکی در آن روزان و شبان از پدیده های آشنای تهران بود. اما در پی آن شب تیره بامداد روشن دیدار مرکزی طلوع کرد که تازه چراغی تابنده و شتابنده ولی هنوز نامطمئن را در خلوت شبستان تشنگانه دانش و فرهنگ بر افروخته بود.
هنگامی که نگارنده بار اول از مرکز دائرة المعارف بزرگ دیدار نمود، هنوز چیزی از سوی آن مرکز، به جز یک جزوۀ مختصر، که بیانگر برنامه و اهداف مرکز برای نشر دائرة المعارف بود، انتشار نیافته بود. رئیس مرکز، جناب آقای سید کاظم موسوی بجنوردی، از همان آغاز آشکار بود که، اهداف بسیار بلند پروازانه داشت. ایشان دورنمای کار را چنان بلند و ملکوتی می دید که حتـّی بسیاری از یاران و نزدیکان هم به موفقیت مرکز و به ثمر رسیدن برنامه ها به دیدۀ شک می نگریستند و برخی به عدم موفقیت برنامه ها یقین داشتند. امّا، به باور نگارنده، دستکم چهار اصل یاریگر کامیابی و تداوم کار مرکز بود:
نخست و از همه مهمترعشق آتشین بجنوردی به کاراو بود که یک نفس از پیگیری کارها باز نمی ایستاد. دو دیگر که ،باز هم به باور نگارنده، ایشان در پی آن نبود که کار دائرة المعارف بزرگ اسلامی را نردبان آسمان سست و فروریزندۀ سیاست سازد. او یک بار مزۀ گس سیاست را چشیده بود و بسیاری از بازیگران صحنۀ سیاست را (در زندان و با سیمای راستین و بدون مکیاژ) دیده بود. سومین و نیرومند ترین عنصر اتکای پولی و مالی مرکز به همت خود بود و چشم امید به دست دیگران نداشت، که در غیر آن موضوع بده و بستانهایی به میان می آمد که:
خشت اول چون نهد معمار کج --- تا ثریــّا می رود دیوار کج
بجنوردی و انبازانش کار تجاری و تولیدی می کردند و پیمان بسته بودند که سود را در کار دائرة المعارف بگذارند. البته این روال آغاز کار بود و از تحولات بعدی بنده آگاه نیستم. چهارم این که توانسته بود بزرگترین دانشمندان با تجربه و متخصص را جذب کند و راضی نگهدارد.
در کنار این عوامل اهرمهای دیگری هم بود که ممدّ کار می شد و بیگمان جنبانندۀ همۀ این اهرمها هوش و درک بی نظیر بجنوردی بود. به هیچ پیشنهادی بی اعتنا نمی ماند و سود و زیان هر پیشنهادی را دقیقا ً بررسی می کرد. من به یک مورد از مواردی که شخصا ً شاهد آن بودم، می توانم اشاره کنم: می دیدم که کتابهای کتابخانه را با قبول مصرفی هنگفت به صحافی می دهند و از کارصحافت هم راضی نیستند. روزی گفتم که اگر چنین شود و چنان شود، مرکز خود می تواند یک بخش صحافی داشته باشد که آهسته آهسته به کارگاهی نیرومند تبدیل گردد. در آن روز، آقای بجنوردی واکنشی به پیشنهاد من نشان نداد، و حتی من از پیشنهادم پشیمان شدم و گفتم بجنوردی در دلش به من می خندد که من چه دورنماهایی در نظر می پرورانم و تو از دکانچۀ صحافی حکایت می کنی. چندی گذشت و ناگهان همه دیدند که مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی صاحب یک بخش صحافی بسیار پرکار و خوشکار گردید.
از موارد مهم نشاندهندۀ کفایت و درایت بجنوردی، توجه او به فراهم آوری و ایجاد یک کتابخانۀ عظیم و دربردارندۀ همۀ مآخذ و مدارک مورد نیاز دائرة المعارف بزرگ اسلامی است. برای به ثمر رسانیدن نیات خیر، گاهی دستی از غیب بیرون می آید و کارها می کند. نمی دانم که مدیر کتابخانه را کـَی و چگونه یافتند؟ اما می دانم که بسیار بسیاربسیار دشواراست که مدیر کتابخانه یی در خوبی، امانتداری، فداکاری، پشتکار، وظیفه شناسی و عشق به دانش و پژوهش، به دکتر عنایت الله مجیدی برسد. مجیدی کتابخانۀ دائرة المعارف بزرگ را از صفر به به بی نهایت نزدیک کرده است. در این چندسال، هرکس، درهرجا از نیافتن کتاب و مأخذی شکایت کرده است، به او گفته ام به کتابخانۀ دائرة المعارف بزرگ برود. گفتن همان و یافتن همان. چون آقای بجنوردی همیشه به پیشنهادهای این بنده اهمیت خاصی داده است به ایشان پیشنهاد می کنم که از مجیدی بخواهند، بلکه به ایشان حق الزحمه بدهند تا، دقیق و نکته به نکته، ماجرای تکوین کتابخانه را، با لطایف، درگیریها، گذشتها، و حتی چیزهایی که به نظر ایشان کم ارزش است، شرح داده و صدایش را ضبط کند ( این روش را به خاطری یاد می کنم که در غیر آن مجیدی کسی نیست که برای نوشتن یا دیکته کردن اینهمه نکته ها فرصت داشته باشد). سپس نویسنده یی بنشیند و کتابی بنویسد، مثلا ً با عنوان چگونه چنین کتابخانۀ بزرگی ساخته شد؟ امروز مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی بی گزافگویی یکی از داراترین کتابخانه های پژوهشی و اکادمیک را در اختیاردارد.
توجه به بنای ساختمان مرکز خود نشاندهندۀ پشتکار شگفتی انگیز رئیس مرکز است. روزی که زمین ساختمان مرکز تهیه شده بود، همه زبان به ملامت گشوده بودند که بجنوردی رفته و یک صخره را که هیچ بنایی نمی شود بر روی آن ساخت خریده است. برخی می گفتند که این صخره بر روی گسل زمین لرزه یی به بزرگی 13 درجۀ ریشتر قرار دارد. امّا گوش بجنوردی به این انتقادات بازدارنده بدهکار نبود. کار را آغاز کرد. بر او سخت گرفتند. با بروز اتفاقاتی در جریان معماری و مهندسی هزینه را چندین برابر ساختند اما همت بجنوردی کار را پیش برد. هنگامی که من ساختمان نا تمام را دیدم از آن کار عظیم به شگفتی اندر شدم. تمام که شد خورنق به یادم آمد امّا خورنقی که برای قلمرو دانش و پژوهش ساخته شد.
می خواستم که یاد مختصری از خاطرات خویش در مرکز دائرة المعارف بنویسم، امّا نمی دانم چرا به این مسائل و موضوعات پرداختم. به قول اصحاب کمپیوتر: دیلیت کنم؟ چرا؟ می گذارم باشد؛ اگر بد است که از من آنقدر بد شنیده اند که این در مقام مقایسه چیزی نیست. اگرهم خوب است که من با ملاحظۀ خاص وخوشامدی ننوشته ام. خاطره خاطره است و بیان واقعیت. بگذریم و برویم سر اصل مطلب.
از مرکز خوشم آمد. هم از محلّش و هم از مآلش:
نیاوران آن روز هنوز جلوه هایی از طبیعت زیبا را با خود و درخود داشت. هنوز سراپا گچ و سیمان و میله آهن نشده بود.
مآل هم که البته برای من دلپذیر بود. اگرچه من در وظیفه یی که داشتم آدم خوشبختی بودم سر و کارم با گرانبهاترین نسخه های خطی دنیا بود و اقامتم در جایی بود که بویی از بهشت داشت؛ نامش خود آستان قدس است و نامی سزاوار. اما مرکز دائرة المعارف بزرگ مرا به سوی خود کشانید. یک ماه پس از آن تاریخ در تهران بودم. در کامرانیه اقامت یافتم و در گلستان (که آن روزها نام آقایی را جاگزین گلستان ساخته بودند) نیاوران محل کار ما بود. روزی دو بار فاصلۀ میان خانه و دفتر را تفرج کنان به پای می پیمودم که نزدیک بود و نیم ساعت راه بیشتر نبود.
همانگونه که در بالا نوشتم این بخش از تهران با آنکه بناهای مجلل و خانه ها و ویلاهای با شکوه کم نداشت، با زهم هنوزجلوه هایی از طبیعت و گل و گیاه و درخت را نگه داشته بود. هنوز می توانستی دیوار کاهگلی ببینی و دست بر کاهگل آن بکشی. هنوز سنگهای طبیعی و تراش نخورده را می توانستی دید و هنوز چوب را (چوب واقعی را) می توانستی به در و پنجرۀ ساختمانها بیابی. درختانی را می یافتی که با زبان حال هزاران خاطره به گوش جانت می گفتند و آسمانی را می دیدی که به راستی آسمانی رنگ بود. هنوز درختان گشن بیخ و بسیار شاخ از دوسوی خیابانها دست بهم داده داشتند و سایبانی افراشته بودند رهگذران را. از کوچه باغها در سایۀ درختان گردو (= چارمغز= جوز) می گذشتی. هنوز جویها پر آب بود و شرشری گوشنواز آرامشت می بخشید.
چند سال بعد روزی از همان راه می گذشتم ساختمانهایی ناخوشایند و بلند را دیدم که به جای خانه باغهای قدیمی ساخته شده بود و دیوارهایی به بلندای دهها متر جای آن دیوارهای، به گفتۀ باختریان، کلاسیک و زیبا را گرفته بود. خیلی از لطایف طبیعت را، که از نیاوران به یادم بود، اکنون نمی دیدم. راستی آن روز از رفتن به آن حدود پشیمان شدم زیرا ترسیدم که نقوش زیباییهای طبیعت و معماریهای کهن از ذهنم سترده گردد؛ همان بود که نشستم و چیزی نوشتم با عنوان نیاوران و پغمان. شمیران، که نیاوران هم بخشی از آن است، و پغمان به ترتیب مناطق زیبای ییلاقی تهران و کابل بودند. هرچند از اصل موضوع دورمی شویم امّا پندارم که نقل آن مطلب در این جا چندان بی مورد هم نباشد. پس این پارچه را ملاحظه فرمایید تا اصل موضوع را پی بگیرم:
نیاوران و پغمان
ده سال پیش یا که فزونتر
هر روز - هر نمازدگر
در کوچه های خاطره خیز نیاوران
می رفتم - این ترنّم بر لب:
"دل بسته ام ازان به هوای نیاوران
کز وی نسیم نکهت پغمانم آورد "
***
جویی و آب سرد و زلالی
غلتان ، دوان، ترانه سرایان، مست!
می رفت، لیک تند و شتابان
گفتی زبان موجش می گفت:
تا شهرری هنوز بسی راه مانده است!
***
گاهی، کنار جویی
دست لطیف کودک نازی
چون شهپری ز بال فرشته
بر آب می رسید و به دیوار می فشاند
دیوار و بوی کاهگلش
دل را سبک به آن سوی اعصار می کشاند
***
از رخنۀ خرابۀ دیوار
یا از در گشودۀ باغی
خاکستر درون اجاقی به گوش باد
زآدینه یی فسانه همی خواند
***
بر بازوی ستبر درختی - چه دیدنی!
تاریخدار نقشی - نقش گسسته یی
نقش دلی و تیری و نامی
گفتی که داشت رهگذران را
از روزگار دور
آمیخته به پند پیامی
***
تجدید خاطرات کهن را
دیروز دل کشاند مرا تا نیاوران
کو باغها؟ دریغ!
دیوارهای کاهگلی کو؟
کو آن درختهای ستبر کنار جوی؟
نه جوی، نه درخت، نه آبی
نه کودکی، نه رهگذری!
یادش بخیر:
لبخندی و سلامی وعصر شما بخیر!
بر جای آب و سبزه و باغ و گل و نســـــیم
پولاد بود و سنگ و سیاهی و قیر و دود!
وین آسمان دریغ که آن آسمان نبود!
گفتی نیاوران کهن را نشان نبود!

تهران، 4 مهر ( میزان) 1379- آصف فکرتساختمان ادارۀ آن روز دائرة المعارف بزرگ اسلامی نیز خود یکی از همین ساختمانهای نسبة ً قدیمی و اندیشه برانگیز بود. گاهی که من در آن ساختمان تنها می ماندم و از کار خامه و نامه فراغت می یافتم به فکر فرومی رفتم و در ذهن خویش دفتر تاریخ آن نواحی را ورق می زدم.
خوب این که داستان طبیعت نیاوران و حول و حوش ادارۀ دائرة المعارف بزرگ و محل اقامت نگارنده بود، اکنون یادی از همنفسان و همکاران:
درست است که من از اکادمی (فرهنگستان) علوم افغانستان یکراست (مستقیما ً) به یک مرکز عالی فرهنگی یعنی کتابخانۀ مرکزی آستان قدس رضوی وارد شدم. روحانیت آن آستان مقدسه روح و روانم را نیرو و آرامش بخشید و دیدن 16 هزار نسخۀ نفیس خطی، که برخی نسخ منحصر به فرد بود، برای من حکم سیر و سیاحت در باغ بهشت را داشت، و از همه مهمتر مجاورت تربت مطهر بزرگی که به گفتۀ مولانا نورالدین عبد الرحمن جامی:
پی عطــــــر روبند حوران جنت
غبار درش را به گیسوی مشکین

دولتی سرمدی بود، در کنار آن، رفتن به تهران هم برکاتی داشت.
آقای کاظم موسوی بجنوردی، پس ازهر موفقیتی که برای مرکز دائرة المعارف بزرگ می دید هدفش والاترمی شد و نگاهش بالاتر را می نگریست. او برای هر مقاله و برای هرچه درست تر نوشته شدن هر مقاله محدود به هزینه و وقت معینی نبود. چه بسا که مقاله یی نوشته و ویراسته می شد اما یکی از اعضا، هرکس که می بود، بر آن مقاله خـُرده ای می گرفت. بجنوردی خـُرده را خـُرد نمی شمرد و پی می گرفت و بسا که در نتیجه قرار می شد مقاله از سر و گاهی توسط کسی دیگر نوشته شود، در حالی که نخستین نویسنده نیز حق زحمتش را دریافته بود. کسی که در جریان این کار قرار می گرفت و ناگزیر بود به حکم وظیفه برای تدقیق و تحقیق آن مقاله روزها صرف نماید، معلوم است که خیلی چیز ها در جریان این کار فرا می گرفت.
دیگر که نخبگان دانش و فرهنگ کشور، به خصوص پژوهشگران طراز اول تهران را در مرکز جمع کرده بود و حقوقی به مراتب بیش از حقوق دولتی به هریک می پرداخت و ازآن مهمتر در حفظ حرمت و حیثیت هریک به نحو احسن می کوشید. و همیشه در تقلای آن بود که اعضا و کارکنان مرکز تا حد مقدور با خاطر جمع و دور از دغدغه های معمول به کارعلمی و تحقیقی بپردازند.
روزی که من وارد مرکز شدم و مسؤولیت گزینش عناوین را به عهده گرفتم شخصیتهای بسیار مهم علمی در آنجا خدمت می کردند. مقام علمی بزرگمردانی چون شادروانان دکتر زریاب خویی و دکتر احمد تفضلی که من تازه به خدمتشان می رسیدم بر کسی پوشیده نبود. البته با دوست گرامی دکتر سید فتح الله مجتبایی از گذشته آشنایی داشتم. هر دقیقه یی که با زریاب می نشستی زر ناب می یافتی و هر دمی که با تفضلی سخن می گفتی به فضل او آشناتر می شدی. زریاب دانشمندی بود که در نوجوانی دروس حوزه را و در جوانی تحصیلات عالی دانشگاه را گذرانیده بود. پای سخنش که می نشستم لذتی می بردم که مپرس. آرامش داشت و وقاری و لهجه یی شیرین. در هفتاد سالگی در شمار ترکان پارسی گوی بود که سخنش عمر می بخشید. در آغاز که هنوز در تهران تنها بودم در همان دفتر اتاقی به من اختصاص یافته بود که راهش از ایوان اتاق دکتر زریاب بود. ایشان غالباً هفته یی دو روزبامداد پگاه می آمد و من در آن دو روز می کوشیدم دقایقی را با چای سبز و بهانه های رنگین و ترانه های شیرین او را به سخن آورم و می آوردم و از سخنانش بهره می بردم. خطی خوش داشت. با آنکه از عینک بسیار قوی استفاده می کرد، یعنی که نیروی بیناییش کاهش یافته بود، بسیار ریز می نوشت؛ نستعلیق غبارگونه! تقریباً همیشه از جوهر سبز استفاده می کرد. نگارنده در کار ویراستاری بود و برخی از مقالات به بخش تاریخ تعلق داشت. مقالات تاریخ برای ویرایش نهایی نزد استاد زریاب می رسید. وقتی ملاحظه یی داشت، بسیار ادب آموز ملاحظه اش را می نوشت. خطاب را با دوست عزیز آغاز می نمود و نرمک نرمک طرف را به اشتباهش متوجه می ساخت. بیگمان بسیاری از این یادداشتها، و شاید همه، تا کنون برپشت پرونده های علمی مقالات موجود خواهد بود.
با ری در خدمت استاد زریاب سفری به قم داشتیم. پندارم که سال 1366 یا 1367 بود. اگر درست به یادم مانده باشد، سفری بود به خواهش مؤسسۀ دارالحدیث، یا مرکزی شبیه به همین نام، که می خواستند متد کار مرکز را تنظیم کنند. آقای بجنوردی هم بود و در واقع ایشان کاروان سالار بود که ماشین بیوک ایشان ما را به قم می برد. زریاب در راه قم حکایات و روایات شیرینی داشت. همیشه سخنان، روایات، نکته ها و لطیفه های ایشان سخته و برگزیده بود. سخن زائد نداشت. هرچیزی که از او می شنیدی احساس می کردی که به شنیدن آن نیاز داری. در برنامۀ بازدید قم، دیدار جناب محقق طباطبایی حضرت استاد روانشاد سید عبدالعزیز، به قول دوستان آقا عزیز، نوّرالله مرقده ، هم گنجانیده شده بود. من با ایشان قبلا ً در مورد صحبت کرده بودم و ایشان فرمودند که نهار را هم با ما خواهید بود. چون طبیعت مرحوم آقا عزیز را می دانستم موضوع نهار را به دوستان نگفتم. به آن مرکز پژوهشی رفتیم و چون مأمول پژوهشگران برآورده شد، وداع کردیم و به دیدار جناب آقاعزیز شتافتیم. لذّت انجمن داشتن با شادروانان محقق طباطبایی و زریاب خویی را تنها کسی می تواند تصور کند که با هریک از آن دو مدّتی انیس و جلیس بوده باشد. لختی گفت و شنید از هربابی شد و دوستان عزم وداع کردند اما ناگهان به گفتۀ شاعر، پندارم مرحوم ادیب بیضایی:
بوی پلو برآمد با عطر مشک ســـــارا
دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را
سفرۀ کریمانه گسترده شد و گرسنگان دانشمند در کار آزمون آش و کـُبـّه و فسنجان و پلو مزعفر شدند. آقای بجنوردی که با مرحوم طباطبایی قرابتی قریب دارند هنگام صرف طعام با بیانی خاص گفت که "نخستی بار است که سر سفرۀ آقا می نشینم" و شادروان محقق بی درنگ در جواب فرمود که "این هم از برکات ...فکرت است". لازم است که برای پیشگیری از دگرگونی تعبیر این روایت توضیح گردد که آقای بجنوردی در جوانی به زندان افتاد و سیزده سال در بند بود و از خانه و کاشانه و احباب و اقارب دور بود. روان محقق طباطبایی و زریاب خویی شاد و یاد شان گرامی باد.
دکتر فتح الله مجتبائی را بیشتر می دیدم چون هم اتاق بودیم و سابقۀ آشنایی بیشتری نیز داشتیم. تبحر ایشان در ادبیات کلاسیک و تاریخ ادیان معروف است و از دوستان مهربان منند.
دیگر شادروان دکتر احمد تفضلی که زندگی را وقف زبانها و فرهنگ ایران باستان کرده بود و آثار ارزشمندی در این زمینه از خود به یاد گار ماند. دریغا که این شمع فروزان شبستان دانش به دست روشنی ستیزی ناشناخته خاموش شد. تفضلی هنگام ویرایش کتاب فارسی هروی راهنماییهای بسیار ارزشمندی نمود و نگارنده از آن راهنماییها در رفع کاستیهای آن کتاب سود فراوان برد. تفضلی دانشمندی نازکدل و حساس بود. بارها دیدم که هنگام شرح نابسامانیهای اجتماعی اشک از دیدگانش سرازیر می شد.
استاد دکتر شرف خراسانی، که من او را فیلسوفی عاشق می شناختم، نیز از اعضای دانشور مرکز بود. او در موضوعات وابسته به فرهنگ یونان و روم باستان یاریگری توانا برای بنیاد بود. همچنانکه دانشی بی کم و کاست داشت، جامه نیز با سخن راست کرده بود و در نخستین دیدار پی می بردی که با فیلسوفی دانا رو برو شده ای. شعر نغز می سرود و در شعرش همیشه صدای عشق و آهنگ خوشبینی و امید پژواک داشت. من در این دیار که بیشتر به مواردی از زبان و ادب لاتین برمی خورم بسا که به یاد شادروان شرف خراسانی می افتم و بر روانش درود می فرستم.
شادروان دکترجواد حدیدی نیز عنایتی خاص به من داشت و خاطراتی از دوستان قدیم در ارتباط با کشور زادگاه من داشت که به یاد آن همیشه گرامیم می داشت.
ایزد پاک روان دانشمندان درگذشتۀ این مرکز دانش و پژوهش را شاد داراد و بر همت و کفایت ماندگان بیفزایاد!
در پایان با قدردانی و حقشناسی یاد می کنم که دکتر بجنوردی سالها کوشید تا نگارنده را در ایران نگهدارد، امّا برخی از کارگزاران دولت با آن کوششها در ستیز ماندند . گویا سرنوشت نگارنده، در روزهای پایانی زندگی، باخترنشینی بود.
این یادداشت را به شادمانی از خبر انتشار چاردهمین مجلد دائرة المعارف بزرگ اسلام نگاشتم و امید که این کار سترگ، همزبان با ادامۀ تألیف دائرة المعارف بزرگ ایران، به احسن وجوه ادامه یافته و به پایان رسانیده شود.
شهر اتاوا – 5 اردیبهشت 1386 / 25 اپریل 2007Asef Fekrat آصف فکرت

Tuesday, April 17, 2007

نمونه یی زیبا از کوفی خراسانی

بسم الله الرحمن الرحیم 0 انّما ولیـّکم الله و رسوله والّذین آمنواالّذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزّکوة و هم راکعون.
کوفی خراسانی به سبک سدۀ 5 یا 6 هجری /12 یا 13 میلادی، به خط آصف فکرت، از روی سنگ تربت مطهر امام هشتم، مشهد، ایران. این سنگ اکنون در موزۀ آستان قدس نگهداری می شود. (خط کوفی، تالیف و خوشنویسی آصف فکرت، کیان کتاب، تهران، 1377)
قابل ذکراست که دراصل دو واژۀ صلوة و زکوة به صورت صلة و زکة (به صورتی که در خوشنویسی نقل گردیده) کتابت شده است.

Kufic Script, Calligraphy by Asef Fekrat, 5-6 AH century / 12-13 AD century, Based on a shrine- stone of Imam Reza( َAS, Astan-Quds), Mashhad, Iran .

Thursday, March 29, 2007

واژه نامه

واژه نامۀ همزبانان
تالیف محمد آصف فکرت
از انتشارات فرهنگستان زبان و ادب فارسی
تهران - 1377
با تجدید نظر مؤلّف

مقدمهپس از سال 1340 خورشیدی، رفت و آمد و دید و وادید میان استادان، محققان و شخصیتهای فرهنگی ايران و افغانستان فزونی گرفت، و با این دیدارها، آنان به خصوصیتهای فرهنگی این دو جامعهء مشترک الثقافه – هم فرهنگ – که مدتی از هم بسیار دور مانده بودند، بیشتر آشنا شدند. از سال 1344ش که آغاز تحصیل نگارندهء این سطور در دانشگاه کابل بود، و در سالهای پس ار آن که در مطبوعات گذشت، با شماری از استادان و فرهنگیان ایران آشنایی حاصل شد. دریغا که بسیاری از آن بزرگان اکنون در قید حیات نیستند. آنانی که، سپاس خدای را، مانده اند، از ان روزگاران، از افغانستان خاطراتی خواهند داشت. بسیاری ار افغانان فرهیخته نیز در آن روزکاران دیدارهایی از ایران داشته اند.
این سفرها یا در چارچوب کارهای اداری بود و یا در در قالب پیمانهای مبادلهء استاد و دانشجو. ولی یکی از از مواردی که انگیزهء دیدار اهل زبان و ادب از کشورهای همسایه می شد، نشستهای ادبی – فرهنگی به مناسبت تقارن سالگرد تولّذ یا وفات بزرگان ادب و فرهنگ این جوامع بود؛ مانند نشنهای بزرگداشت هزارهء فردوسی، هزارهء شیخ طوسی، سمینارهای بزرگداشت ناصرخسرو، ابوالفضل بیهقی و دیگران در ایران و نشستهای تجلیل از بزرگانی چون بیر هرات خواجه عبدالله انصاری، مولوی، نورالدین عبدالرحمان جامی، دقیقی، سنایی، فارابی، سید جمال الدین و سمینارهای ترجمه و نسخ خطی در افغانسنان.
گاهی، در این دیدارها، مهمانان و میزبانان با دشواریهایی روبه رو می شدند، که یکی ازآنها دگرگونیهایی، هرچند اندک، در لهجه ها و کاربرد وازه ها بود ( به کونهء مثال، باری یکی از اساتید ما برای شرکت در سمیناری به تهران رفته بود. مهماندار آمده بود تا استاد را ار هتل به محل برگزاری سمینار ببرد. او که می خواسته با مدیر هتل صحبت کند، به استاد گفته بوده که "استاد! حضرت عالی تشریف ببرید توی ماشین، بنده هم الساعه خدمت می رسم." استاد مرحوم بعداً با خوش طبعی حکایت می کرد که "من بی نهایت پریشان شدم که مگر موتر پیدا نمی شود که من باید داخل ماشین و کارخانه بنشیم؟چگونه با این لباس من داخل ماشین بروم؟" استاد بعداً دریافته بود که در تهران توی ماشین رفتن همان است که در کابل داخل موتر نشستن . در کابل، ماشین یعنی موتور و دستگاه گردانندهء هر کارخانه یی، یا آنچه که در تهران به آن موتورخانه می گویند. در موردی دیگر، روزی یکی ار افاضل از بنده سؤال کرد که چار نفر آدم چگونه زیر یک صندلی می روند؟ مقصدش را که پرسیدم گفت " از فلانی پرسیدم درین زمستان سرد چگونه خانه را گرم می کنید؟ گفت: ما چار نفریم زیر یک صندلی گرم می شویم" . مشکل اینجا بود که آنچه را در ایران صندلی می گویند، در افغانستان چوکی می گویند و آنچه را در افغانستان صندلی می گویند، در ایران کرسی می گویند). ـ
این دگرگونیها گاهی موجب سوء تفاهمهایی می شد که اگرتوضیح بموقع داده نمی شد بسا که موجب آزردگی می گردید یا مسائل و دشواریهایی را به بار می آورد.
برای آسان تر ساختن افهام و تفهیم، و از میان بردن دشواریهای زبانی میان این دو جامعهء همزبان، در همان سالها چند تن از خبرگان ادب و زبانشناسی، نیاز نگارش یک واژه نامهء مختصر را بیان می کردند؛ واژه نامه یی که در آن واژه های رایج در هردو جامعه، که برای هر یک از این دو جامعه نیاز به ترجمه و توضیح دارد، گنجانده شود. البتّه در آن هنگام، برای ما، پی بردن به هدف چنان پیشنهادی و چگونگی اجرای آسان نبود، و هم رفت و آمد ها چنان محدود و کوتاه مدّت بود که نمی شد، در مدّت اقامت، با همه یا بیشتر واژه های مورد نظر آشنا شد.
بعد ازآن، احوالی پیش آمد - که یاران فراموش کردند عشق – و هر یک از گوشه یی فرا رفتند؛ و آنان که ماندند اسیر رنجهایی شدند که مجالی برای زبان و لغت نماند. بلکه بجای چاره اندیشی در بارهء لغت و زبان، همه در تدبیر چگونگی رفع خشکی لب و دهان شدند.
نگارنده همیشه در این اندیشه بود که مگر بتواند به گونه یی باب این کار را بگشاید. برای آغاز این کار، جسته گریخته، یادداشتهایی می نوشت و برگه هایی فراهم می آورد؛ نا اینکه سال گذشته - 1375خورشیدی –یکی از استادان محترم دانشگاه تهران، که از سفر فرهنگی یونسکو برگشته و، ضمن نگارش گزارش سفر خویش، از زبان دکتز روان فرهادی دانشمند، زبانشناس و دپلومات معروف افغان، بار دیگر ضرورت نگارش چنین واژه نامه یی را به میان آورده بود. نگارنده این گزارش را در مجلّهء کلک خواند. در گذشته نیز نگارنده بارها از استاد ضرورت این کار را شنیده بود. در این زمان، نگارنده یک واژه نامهء مختصر، در بردارندهء واژه های رایج در تهران و کابل را فراهم آورده بود. با این یاد آوری مجدد، یادداشتها را به صورت الفبایی تنظیم نمود و آمادهء چاپ ساخت.
این کار بسیار کوتاه و ناقص است، امّا درامدی بر نگارش آن فرهنگ مطلوب تواند بود. نگارنده تصوّر می کند همین کار به خودی خود، در کنار فوائد خاصّ خویش، نیاز یا بی نیازی نگارش چنان فرهنگی را نشان خواهد داد، و هم نمونه یی برای چگونگی این کار و گزینش واژه ها خواهد بود.
درینجا بی مورد نیست به نکته یی که، سالها پیش، یکی از درگذشتگان روانشاد یاد کرده است، اشاره یی شود:
در تابستان سال 1345 خورشیدی، سمینار یک هفته یی « ترجمه » با شرکت دانشمندان و مترجمان کشورهای فارسی زبان، در کابل برگزار شد و ما دانشجویان زبان و ادبیّات هم اجازه یافتیم که در آن سمینار حضور یابیم ؛ ببینیم و بشنویم و سود ببریم. به یاد دارم که روزی، در آن سمینار، ادیب و دانشمند افغان، شادروان سرورخان گویا اعتمادی، سخنانی خطاب به دانشمندان مهمان (خارجی) گفت که مقصود از آن سخنان جلب توجّه بیشتر دانشمندان، نویسندگان و مترجمان، به خصوص ایرانیان، به زبان و لهجه های فارسی دری در افغانستان بود. شادروان گویا اعتمادی نمونه های متعدّدی آورد؛ از جمله به یاد دارم که گفت: ما در زبان خود کلمه هایی داریم، فارسی دری، و بسیار موجز و فصیح؛ یکی از این کلمات پُرزه است که از آن پُرزه فروش و پُرزه فروشی هم ساخته شده است. همزبانان ما در ایران به جای پرزه لوازم یدکی و به جای پرزه فروشی، فروشگاه لوازم یدکی می گویند. چه عیبی دارد که از چنین کلمات، که میراث پیشینه و مشترک ماست، استفاده شود؟ ( اکنون 39 سال از آن سمینار و 38 سال از درکذشت شادروان گویا اعتمادی می گذرد). ـ
وجود بسیاری از واژه های فارسی دری در گویش کابل – بدون این که این واژه ها به تازگی گزینش و وضع شده باشند- شایان دقّت است. از آن جمله است برخی از واژه های همین نامهء فشرده، مانندِ
آبنا (تنگهء آبی)، آرتینه (دختر جوان)، ازار (شلوار)، الماسک (صاعقه)، اندر (ناتنی)،
بادیان (رازیانه)، برفکوچ (بهمن)، بروت (سبیل)، بندی (رندانی)، پایوازی (پاگشا)، پاییدن (ماندن)، پشک (قرعه)، پیزار (کقش)، تشناب (حمام، دستشویی)، تهداب (اساس)، جزیره نما (شبه جزیره)، جواری (ذُرٌّت)، چارمغز (گردو)، خاکنا (تنگهء خاکی)، خام کوک (پرو ِ لباس)، خزه (کشو)، خُسُر (پدرزن، پدر شوهر)، خُسران (اقوام همسر)، خویشی (وصلت)، خویش خوری (پارتی بازی)، دستار (عمامه)، دوگانگی (دوقلو)، ریزش (گریپ)، سُتره (تمیز)، سرک (خیابان)، کژدم (عقرب)، ناجو (کاج)، هدیره (گورستان)، یله (رها).
از سوی دیگر، برخی از واژه ها که در هر دو جامعه نگارش و تلفظ یکسان دارند، در هر یک از گویشهای کابل و تهران دارای معناهای جداگانه اند؛ مانندِ
اجاره ،که در کابل رهن و در تهران کرایه معنی می دهد
تره ، که در کابل خیار چنبر و در تهران گندنا معنی می دهد
پنجره ،در کابل به روزنۀ مشبک و در تهران به کلکین گویند
حاضری ، در کابل به دفتر حضور وغیاب و در تهران به بغذای مختصر و آماده گویند
صندلی ، در کابل به کرسی و در تهران به چوکی گویند
کچل ،تهران کل را گویند و در کابل کج پا را
کلپوره ، در تهران مانند هرات گیاه دارویی را کلپوره و در کابل دنبلان را کلپوره گویند
ما شین ، در تهران به موترماشین گویند و در کابل به ماشین موتور
دایی، در کابل خانم قابله یا ماما را دایی گویند و در تهران برادر مادر را دایی گویند
موزه، در کابل چکمه را موزه گویند و در تهران موزیم را موزه گویند
ـبرای واژه های بالا در اصل جدولی واضح ساخته بودم که پیاده کردن آن به دلیل دشواری زبانی ممکن نشد و ناگزیر به گونه یی که ملاحظه فرمودید شرح دادم.امید است این واژه نامهء مختصر، هم برای پژوهشگران زبان و لغت و هم دیپلماتها ، بازرگانان و دیگر مسافران دو کشور همزبان مفید آید.
این واژه نامه دو سویه تنظیم شده است؛ یعنی نخست بر اساس واژه های متداول در کابل و در بخش دوم بر اساس واژه های رایج در تهران آمده است.
در سالهای 1340-1350 که «دری» در افغانستان به جای «فارسی» تثبیت گردید، برخی از صاحب نظران زبان و ادب در ایران همواره با کاربرد دری به جای فارسی مخالفت کرده اند؛ اما اکنون دیگر این نام تثبیت شده است و چندین کشور، از جمله ایران، برنامه های رادیویی برای شنوندگان افغان با نام« برنامهء دری» پخش می کنند.

بخش اوّل: واژه های فارسی دری رایج در کابل با برابر های رایج در تهران

الف
آب باز: شناگر، غوّاص
آب بازی: شنا
آبله : تاول
آبنا : تنگهء آبی
آتوبیوگرافی: خودزیستنامه
آرتینه: دختر نوجوان
آشک: از غداهای محلی
آوری: سماق یا دانه یی ترش مانند سماق
ابرا: رضایت مدّعی در ختم دعوا
اپیدمی: بیماری شایع و واگیردار
اتن : نوعی پایکوبی و دست افشانی، رقص ملّی
اجاره: رهن، گرو
احصائیه: آمار
اختلاط: گفت و گو
ادیتوریم: آمفی تیاتر
ارتباط عامّه: روابط عمومی
ارچ: لثه ( در هرات) ـ
اردو: ارتش
ارکان حرب: ستاد ارتش
ارگ شاهی: مجتمع کاخهای سلطنتی
ارمونیه : آرمونیا، هارمونیا، نوعی آلهء موسیقی هندی
ارهت: چاه بزرگ که با گردونه برای آبیاری به نیروی حیوان از آن آب کشند
اریکین (الکین) : فانوس
ازار: شلوار
ازاربند: بند شلوار
اسپار: از ابزار کشاورزی
اسپانوی: ( هسپانوی) اسپانیایی
استاتسکوپ: گوشی پزشکی
استخبارات: اطلاعات، پلیس مخفی
استخدام: کارگزینی
استریا: اتریش
استنطاق: بازجویی
استیشن: ایستگاه، فرستنده
اسد: مرداد
اَسِستانت: استادیار، دانشیار
اشپول: سوت
اشپولاق = اشپول
اشتپنی: یدک، زاپاس، چرخ زاپاس
اشترنگ: فرمان ماشین
اشتق: برگهء زردالو، کشته ( درخراسان) ـ
اضافه بست: منتظر خدمت کارمندی که در تشکیلات جدید
برایش پُستی در نظر گرفته نشده
اطراف: حومه، ولایات
اطرافی: شهرستانی
اطفائیّه: آتش نشانی
اطّلاعات و کلتور: ارشاد و فرهنگ
اعشاریّه: ممیّز
اعلان: آگهی
افغان: 1. پشتون، پشتو زبان 2. شهروند افغانستان
افغانی: واحد پول افغانستان
اکادمی : فرهنگستان
اکاسی: آقاقیا
اکسریز: رادیولوژی
اگریمان: آگرمان، موافقتنامه
الچه: جاجیم – پارچهء خشن پشمی
اُلِسوال: بخشدار
السوالی: بخش، بخشداری (در تقسیمات کشوری) ـ
السی جرگه: مجلس شورا
القلی: قلیایی
الماری: قفسه، کمدِ لباس
الماسک: صاعقه، برقک، برق
اَم : انبه
انانس: اعلام برنامه
انانسر: اعلام کنندهء برنامه
انبار: سرگین دام که هیزم سازند
انباق: هوو
انبُرپلاس: انبردست
انترَکت: میان پرده
انتیک فروش: عتیقه فروش
انجنیر: مهندس
اندر: ناتنی
اندل : هِندِل
اندل چو: الا کلنگ ( در هرات: الی لنبک) ـ
اندیوال: رفیق، سهیم
اندیوالی: شراکت
انفلاق: انفجار
انگلیس: اهل انگلستان، انگلیسی
اودرزاده: پسرعمو
اودرزادگی: هم چشمی و رقابت خانوادگی
اورگنجی: یک قران قدیم مانند درهم یا سنار
اولجه: مالی که به زور ستانند
اولچک: دستبند زندانی
ایتالوی: ایتالیایی

ب
بابا کُپَّک: گوژپشت
بابه : بابا
باجه: باجناق
باجه خانه: دستهء ارکستر نظامی و حکومتی
بادار: ارباب، سروَر
بادرنگ: خیار
بادمجان رومی : گوجه فرنگی
بادی : اتاق ماشین
بادیان: رازیانه
باسی: بیات، شب مانده
باطله دانی: سطل آشغال در اداره
بالاپوش: پالتو
بای: ثروتمند، بیگ
بایسکل: دوچرخه
بجول (پژول): قاب، استخوان مچ دست و پای گوسفند که با آن بازی
کنند و قمار نیز زنند
بحر : دریا
بحری : دریایی
بحریّه: ناوگان
بر آمدن : بیرون شدن
برِّ اعظم: قارّه
بربینه: گل شاه پسند
برج : ماه
برج برق: ترانس
بُرس: بروس، ماهوت پاک کن
برسات : باران تند هندی
برس دندان: مسواک
برفکوچ: بهمن
برفکویه: کولاک
برقی : مکانیک برق
برِک: ترمز
برنده: ایوان
بروت: سبیل
بروتی : سبیلو
بزکشی: مسابقه یی که دران اسب سواران بر سر ربودن بزی سبقت
گیرند و گلاویز نیز شوند
بس: اتوبوس
بقلاوه : باقلوا
بقّه: قورباغه
بکس: کیف، صندوق
بکلوریا : دیپلوم
بکلوریا پاس: دیپلومه
بلاک : بلوک
بلدیّه: شهرداری
بم: بمب
بمبیرک : شاپرک ، پروانه
بنجاره : خرّازی
بنجاره فروش : خرّازی فروش
بند: سدّ
بند پا : مچ پا
بند دست: مچ دست
بندل : بسته
بندی : زندانی
بندیخانه : زندان
بندیگری: حبس
بنگاله: (بنگله) کاخ، قصر، خانهء باشکوه
بنیان : زیرپوش، زیرپیراهنی
بو : فکل
بوتل : شیشه، بطری
بودنه : کرَّک، بلدرچین
بوجی: گونی
بور: بلوند
بوره : شکر
بورهء ارّه: خاک ارّه
بیاره: نهال فالیز
بیالوژی: زیست شناسی، بیولژی
بیجه : ساعت ( دو بیجه: ساعت دو) ـ
بیده : علوفهء خشک
بیر: آبجو
بیره : لثه
بیعانه: پیش پرداخت
بیگاه : 1.دیروقت 2. شام، غروب 3. فردا
بیلانس: بیلان، ترازنامه
بیوگرافی: زیستنامه، زندگی نامه

پ
پاچال: بیشخوانِِ دکان
پاراشوت : چتر نجات
پارچه: پاره آجُر
پارسل: بستهء پُستی
پارو: کود
پاک کردن: تمیز کردن
پاکی: تیغ ریش تراشی و سرتراشی
پالَک: اسفناج
پالیدن: جست و جو کردن
پالیز(فالیز): جالیز
پاو: ربع، چارک (چاریک) ـ
پایوازی: پاگشا، نخستین مهمانی به افتخار عروس
پاییدن: ماندن، اقامت کردن
پُت: پنهان
پَت: موی نرم و نازک و کوتاه، کُرک
پِت: آبله و قرمزی پوست بر اثر حسّاسیت
پترول: بنزین
پتره: بند چینیِ شکسته (در هرات:برش)ـ
پتره گر: بندزن، پیشه وری که چینی شکسته را با بند فلزی مرمت می کند( در هرات :برشی)ـ
پََتَک: ظرفِ دردار مانند دبّه
پتلون: شلوار
پتونی: گل اطلسی
پته: 1.نشانی، آدرس 2. بلّهء زینه
پتهء ترازو: کفهء ترازو
پخته: پنبه
پَخچ: کوتاه
پَخسه: گِل
پخسه یی: گلی
پراته: نوعی نان شیرینی نازک مانند گوش بره یا گوش فیل
پُرزه: لوازم یدکی
پُرزه فروش: فروشندهء لوازم یدکی
پرِس: فشار
پرغاز: صرع ، تشنّج
پروپاگند: تبلیغات
پروف: نمونهء چاپی
پروفخوانی: نمونه خوانی
پروگرام: برنامه
پُز: ژِست
پُز گرفتن: قیافه گرفتن
پس شبی: سحری ماه رمضان
پُسته: پُست
پُسته رسان: نامه رسان، پسنچی
پَس کُرکی: آخرین و کوچک ترین فرزند، ته تغاری (هرات:ته غالی)ـ
پُشتاره: کوله بار
پشتی: 1. متکا 2. کباب ششلیک
پِشک: 1. قرعه 2. سربازی خدمت نظام وظیفه
پشکی: سرباز
پِشَک: گربه
پشه خانه: درخت نارون
پَکو: نوعی کلاه پنجشیری
پکَوره: نوعی خوراک سیب زمینی سرخ شده در روغن
پگاه: بامداد
پلاستر: 1. چسب زخم 2. روکار داخلی دیوار
پلاخمان: فلاخن
پلان: برنامه
پَلِ ریش: تیغ ریش تراشی
پَمپ: تلمبه
پندکی: بقچه
پنداندن: بزرگ نشان دادن پرباد کردن
پُندیدن: ورم کردن، باد کردن، پرباد شدن
پنسل پاک: مداد پاک کن ، پاک کن
پنسل تراش: مداد تراش، تراش
پنجره: روزنه
پنجه: چنگال
پوچاق: پوست خربزه
پوره (پُرّه): کامل
پوست بکس: صندوق پُستی
پوهنتون: دانشگاه
پوهنحئی (پوهنزی): دانشکده
پهره(پَیره): کشیک
پهلوفَیل: رفیق بغل دستی
پیاده: پیش خدمت
پیاده خانه: اتاق همکف و جدا از ساختمان اصلی
پیاله: فنجان
پیاوه: اشکنه
پیتاو: محلّ تابش آفتاب
پیچکاری: 1. آمپول 2. تزریق
پیچه سفید: گیس سفید
پیداوار: فراورده
پیزار: کفش
پیغله: دوشیزه
پیلوت: خلبان
پیله: غوزهء ابریشم
پیله وری: صنعت تولید ابریشم، تربیت کرم ابریشم

ت
تاپه : مهر، ضربی
تار: نخ
تانجانت: مماس، ظِلّ، تانژان
تانسل: لوزه
تایپست: ماشین نویس
تبنگ: بساط
تَپ: وان حمام
تحت البحری: زیردریایی
تحفه : کادو
تحویلدا ر: صندوقدار
تخنیک: تکنیک
تخنیکر: همکار فنی، تکنیسین
تدقیق: ویرایش
تذکره: برانکار
تذکرهء نفوس: شناسنامه
تر کردن: خیس کردن
ترافیک: رهنمایی و رانندگی
تربوز: هندوانه
تراتیزک ( ترتیزک): شاهی
ترخان ( تلخان): خوراکی مخلوط از توت و گردو
ترمامتر: گرماسنج، دماسنج
ترموز(ترموس): فلاسک
ترمیم: تعمیر
تره : خیار شنبر، چنبر خیار
تشناب: دستشویی، حمامِ خانه
تصدیق: گواهینامه
تفریق: منها
تقاعد: بازنشستگی
تقاوی: کمکی که به کشاورز دهند
تقرّر: انتصاب ، گزینش
تقسیم اوقات: برنامه، جدول برنامه
تکاوی: اتاق زیرزمینی
تکِت: بلیط
تکت: پستی تمبر
تکر: تصادم، تصادف
تـُکری: سبد
تکیه خانه: حسینیّه، تکیه
تلاشی: بازرسی، جست و جو
تلّی: تیلی، تخت کفش
تمیز: دیوان کشور
تندور: تنور
تندوری: نوعی کباب که گویا در گذشته در تنور می پخته اند
تنگه : واحد پول قدیم ، نیم قران قدیم
توته: تکّه، پاره
توشله: تیله، گوی کوچک که کودکان با آن بازی کنند (در هرات: گُلّه) ـ
توغ: پرچم، بیرق
توقیف: بازداشت
تولَـَی: هنگ (اصطلاح نظامی) ـ
توی (طوی) : محفل عروسی
تهانه: پاسگاه
تیپ: نوار ضبط
تیپ ریکاردر: ضبط صوت
تیر شدن: گذشتن، رد شدن
تیزاب: اسید
تیکه داری: مقاطعه کاری
تیل: روغن مایع
تیل خاک: نفت که در چراغ به کار برند
تیله: هُل حرکت و فشار به پیش (هراتی:تلـِنگ)ـ
تیم: قوطی روغن یا چیز دیگر، تین
تیمچه : پاساژ، بازارچه
تیوب: 1. لاستیک تویی ماشین 2. پماد

ث
ثور: اردیبهشت

ج
جاغور: 1. حوصله 2. گواتر، غمباد
جاله: نوعی قایق
جالی: تور
جبّه خانه: قورخانه، انبار اسلحه
جبّه زار: مرداب
جـِجـِغ : جزغاله
جدی: دی (ماه یازدهم سال خورشیدی) ـ
جره: تنها، مجرّد
جزیره نما: شبه جزیره
جریبن: گل شمعدانی
جغل، جغله: قلوه سنگ
جَک: پارچ، ظرف آب
جگرن: سروان – اصطلاح نظامی
جِِل کردن: لج کردن، سرسختی نمودن
جلبی : زلوبیا
جِلی: ژله
جمع: به علاوه – علامت جمع
جنتری: تقویم
جنوبی: استان جنوبی ( پکتیا) مانند آن که در ایران به اهواز "جنوب" گویند
جواری: ذُرّت، بلال
جوازسیر : کارت ماشین
جوالی: حمّال
جوالیگری: حمّالی
جوانی : خوردودانه، اجقون
جور: سالم
جوره : جفت
جوزا: خرداد
جوش: داده آب پز
جولا، : 1. بافنده 2 . عنکبوت
جولاگک: عنکبوت
جهیل: دریاچه، آب ایستاده
جیالوجی (ژئولژِی): زمین شناسی
جیم: برزنت، نوعی پارچهء درشت و محکم

چ
چاپ انداز: ورزشکارِ بزکش، بزکشی
چاپی کردن: ماساژ دادن، مشت و مال
چاتی : آبدان، ظرف شیر دار دربستهء بزرگ
چادر: روسری
چادری: چادر
چارتراش: الوار
چارج: شارژ
چارچته: میدان مرکزی و بازار بزرگ شهر قدیم کابل
چارسو: چار راه، میدان مرکزی شهر
چارک: چاریک – واحد وزن، معادل دو کیلو گرام
چارمغز: گردو
چاروا: الاغ
چاشت: ظهر، نهار
چاکلت: شکلات
چال: نیرنگ، تدبیر
چالباز: نیرنگباز، فریبکار ،ناقلا
چالیدن: چاک خوردن، پاره شدن
چاو: آوازه، شایعه
چاولی: نوعی ملعقه برای برداشتن آش از دیگ
چاونی: پادگان، سربازخانه
چایبر: کتری بزرگ
چایجوش: کتری
چایخانه: آبدارخانه، قهوه خانه
چاینک: قوری
چاینکی: دیزی که در قوری پزند
چبلک: دم پایی
چبلی: کفش تسمه یی
چبلی کباب : نوعی کباب مرغوب و معروف محلّی مانند کتلت که از گوشت کوبیده و بیاز سبز پزند
چـُپ: خاموش
چپّات: 1. سیلی 2. نوعی کفش که از لاستیک ماشین سازند و برای پیاده گردی خوب است
چپاتی: نوعی نان بسیار نازک که بر پشت تابه پزند
چپراسی: پیشخدمت مدرسه
چپرزای ( پشه پرزای): پا برجا ( اصطلاح نظامی) ـ
چَپَلاق: سیلی
چَپَن: نوعی بالاپوش که بر شانه اندازند
چَت: سقف
چتاق: جلد و زرنگ
چَتَک: چابک، جلد
چََتََل: آلوده، کثیف
چتل: نویس چرک نویس
چتنی: نوعی ترشی که از سرکه و گشنیز سازند
چتی: یاوه، بیهوده
چربو: پیه
چَرس: حشیش
چرسی: معتاد به حشیش
چره یی: نوعی تفنگ قدیمی
چری: نوعی بخاری برای چوب و ذغال سنگ
چُقور: گود
چقوری: گودال، ژرفا
چک چک (چک چک کردن): کف زدن
چَکر: گردش، گشت و گذار
چُکره: گماشته، همراه( تحقیرآمیز) ـ
چُکری: نوعی ریواس
چَک زدن: گاز زدن
چکه: ماست چکیده
چَل: پوچ، بی مغز( در هرات: کورک) ـ
چلواری: نوعی مجازات که در آن مجرم را از دست و پای آویزند.
چلّه : حلقهء نامزدی
چلّه کلان: چله بزرگ
چلّه خورد: چله کوچیک
چلیپا: صلیب، علامت ضرب در
چلیپا کشیدن: باطل کردن
چلیم (چلَم): قلیان
چِِم: گل سفت کف جوی
چـَم: بلدیت، با طرز کاری آشنا بودن
چمبلی (چمبیلی): یاس سفید، پیچ امین الدوله
چمچه: قاشق
چُندُک: نشگون ( در هرات: چوچنگ) ـ
چوته: کوتاه
چوتی: فِِر
چوچه: 1. جوجه، بچه 2. نورد که با آن خمیر را نازک کنند
چور: غارت
چوره: فتق، دارای بیماری هرنیا ( در هرات: دبّه) ـ
چوری: النگو
چوغه ( چوخه): پالتو
چوک: میدان
چوکات : قاب، فرِم، چارچوب
چوکی: صندلی
چوکیدار: نگهبان، کشیک شبانه
چولاوه: گرما زدگی در بیابان
چونگی: نوعی نان
چونه: آهک
چونی= چاونی
چیچک: آبله
چیچکی: آبله رو
چیر: پاره
چیرشدن: پاره شدن
چیر کردن: پاره کردن
چیغ: جیغ
چیلک: لنگر ک
چیله: چوب بستِ تاک

ح
حاضری: 1. حضور و غیاب 2. دفتر حضور و غیاب
حاضری: گرفتن حضور و غیاب کردن
حاکم: فرماندار، بخشدار
حاملگی: بارداری
حامله: باردار، آبستن
حـَشـَر: کار داوطلبانهء گروهی
حفظ الصحه: بهداشت
حـُلبه: شنبلیله، تخم شنبلیله
حُقّی: آق سقّال
حمل: فروردین
حوت: اسفند
حوالدار: (حواله دار) مأمور جلب
حَولی (حویلی): حیاط، منزل


خ
خارپشتک: خارپشت، جوجه تیغی
خاکستردانی: زیرسیگاری
خاکنا: تنگهء خاکی
خامکوک: پرو ِ لباس
خانه سامان: ناظم دفتر، پیشکار
خَبَک: کسی به آرامی ولی بازرنگی کارش را پیش ببرد
خِت: لای، آب گل آلود
ختایی: آب دندان، نوعی شیرینی
خجول: بامیه، نوعی شیرینی
خدا و هست : ( خود آ و هست؟) اصطلاحی برای غذای آماده و مختصر
خدمتی: مأمور خدمت
خربزهء گرمه: طالبی
خزه ( رَََوَک): کشو
خُسُر: پدرزن، پدرشوهر
خُسران: اقوام همسر
خُسرانی: خواستگاری
خُسربوره: برادر زن
خَسَک: ساس
خِشت: آجر
خشت سمنتی: موزائیک
خشت طلا: شمش طلا
خشره: ردی، خراب
خُشو: مادر زن، مادرشوهر (خوش)ـ
خمچه: ترکه
خودرنگ: خودنویس
خورد: سیر(واحد وزن) ـ
خویش خوری: پارتی بازی
خویشی: وصلت
خیاشنه: خواهرزن
خیشاوه: وجین ( در هرات: ساو) ـ
خیله: آدم یاوه
خینه: حنا


د
دارالانشاء: دبیرخانه
دارالحفاظ: مدرسهء نابینایان برای حفظ قرآن
دارالحکومه: استانداری
دارالمجانین: تیمارستان
دارالمعلمین: دانشسرای تربیت معلم
داره: دسته، گروه، باند
داره مار: گروهباز
داک: پُست، چاپار
داکتَر: 1. دُکتُر 2. پزشک
داکترس: پزشکِ زن
داکتر نسائی: پزشک زنان
داکخانه: پُستخانه، ادارهء پُست
داکی: نامه رسان
دال: خوراکی از ماش یا نخود
دال نخود: نخود لپّه
دامنه: بیماری حصبه
دانس: رقص
دانگ: چماق
دانگه یی: چماقدار
دانه: دمل، جراحت
دایف : شیرجه
دایه: ماما
دبل: گـُُنده، بزرگ
دبل کوت: بالاپوش، اوَرکوت، پالتو
دبلی: قمقمه، ظرف آب یا مایعات دیگر
درآمد: حقِّ حساب، رشوه
دروازه: در
درایو: رانندگی
دریا: رودخانه
دریور: راننده
درجن: دوجین، دوازده تا
دستار: عمامه
دستپاک: دستمال، حوله
دستخط: امضا
دسترخان: سفره
دستک: رهنمای دزد
دستکَول: کیف (زنانه) ـ
دستنماز: وضو، آبدست
دشلمه: آب نبات
دَلده: آش شله قلمکار
دلگی: گروه ( اصطلاح نظامی) ـ
دلگی مِشر: گروهبان
دلو: بهمن ماه
دنبل: دَمَل
دند: استخر طبیعی، آبِ ایستاده
دوبی: رختشوی
دوپه: شخص غیر امین و بی اعتبار، بد حساب
دوسیه: پرونده
دوصد: دویست
دوگانگی: دوقلو (در هرات: جـَمـَلی) ـ
دولی: عماریِ عروس
دهن کجی: شکلک
دیپو: انبار، مخزن
دیزل: گازوئیل
دیزلی: ماشین گازوئیلی
دیس: قاب بزرگ
دیگدان: اجاق
دیگر: عصر

ر
راپور: گزارش
راپورتاژ: رِپرتاژ، گزارش خبری
راپورتر: خبرنگار
راشبیل: پارو
راکت: موشک
رشقه: یونجه
رشمه: ریسمان نازک
رفیده: روفه، ابزاری که با آن نان را به تنور زنند
رکلام: تابلو آگهی
رن وی: باند فرودگاه
روپیه: معادل افغانی ( واحد پول) به کار برند
رودنگ: روناس
روت: نوعی نان فانتزی
رَوَک: کشو (در هرات: خزه) ـ
روی پاک: حوله ( هوله) ـ
رویگر: سفید گر، قلعی گر
ریزش: گریپ، سرما خوردگی
ریزه: 1. خرد 2. آدم قدکوتاه
ریکارد: 1. صفحهء گرامافون2. رکورد
ریگ: سنگریزه
ریواشک: ریواس

ز
زاچ، زاچه، زچه: زائو
زارع: کشاورز
زاک: زاج
زراعت: کشاورزی
زردک: هویج
زَمچ : زاج سفید
زنگوگرافی: گراورسازی، کلیشه سازی
زورک: دمل
زولانه: زنجیرگردن زندانی
زیربغلی: ضرب (آلهء موسیقی) ـ

ژ
ژاله: تگرگ
ژنده : پاره و کهنه
ژنده : توغ، علم، بیرق
ژورنالیست: روزنامه نگار
ژورنالیزم: خبرنگاری، روزنامه نگاری

س
ساتن: اطلس
ساجق: آدامس، سقّز
ساختیان: سختیان، تیماج
ساری: واگیردار
سازنده: مطرب
ساسیج: سوسیس
ساکت: پریز برق
سالاری: کرفس
سالدانه: سالک
سالن، سالان: خورش
سامان: ابزار، اثاث
ساو : وجین
سبچه: خربزهء نارسیده، سبزچه
سبزی پالک: اسفناج
سرایبان: سرایدار
سرپایی: 1. خدمهء محفل 2. دمپایی
سرتور: شجاع و بیباک
سرجماعه: مُبصِر کلاس = کفتان
سُرخکان: سرخک ( در هرات: گُل افشان) ـ
سرشیر: خام خامه
سرطان: تیرماه
سرطبیب: رئیس بهداری
سَرَک: خیابان
سرکاتب: رئیس بخش (اصطلاح قدیم) ـ
سرکاری: دولتی، حکومتی
سرمأمور: کلانتر
سرمأموریت: کلانتری
سرمحرّر: سردبیر
سرمعلم: مدیردبسنان
سرمنشی: دبیر کُل
سروالا: پیشرو، مقدّم
سرویس: اتوبوس
سره میاشت: هلال احمر
سفربری: اعزام سپاه
سفیددار: سپیدار، درخت تبریزی
سکرتر: منشی، دبیر
ســکّه: تنی (برادر یا خواهر) ـ
سگرت: سیگار
سگرتی: مواد مخدر که در سیگار دود کنند
ســلاّ ته: سالاد
سلف: استارت (اصطلاح رانندگی) ـ
سلّه: عمامه
سلیپر: کفش راحتی بدون بند
سماواری: قهوه خانه، چایخانه
سمبوسه: نوعی غذای خمیری پُرکرده که هم شیرین و هم شور دارد
سمِنت: سیمان
سمَنَک: سمنو
سنبله: شهریورماه
سُنّت کردن: ختنه کردن
سنتراج: شورت
سنتره: نوعی نارنگی
سنگک شدن: 1. نپخته ماندن باقلا یا حبوبات دیگر 2. ناتمام ماندن کاری
سُنو: عروس
سوجی: نوعی آرد برای شیرینی پزی
سوچّه: نو، جدید
سورچلان: سورچران، مهمانی دوست
سوقیّات: لشکرکشی
سوهانک: سوهان (شیرینی) ـ
سیده: راست ، مستقیم
ســیر: واحد وزن معادل دو من یا هفت کیلو
سیرُم: سرُم
سَیف: گاوصندوق
سیگار: سیگار برگ ( چون در ایران سگرت را هم سیگار گویند) ـ
سَیل: سیر، تماشا
سیماب: جیوه
سیماروغ (سماروغ): قارچ
سیم گِل: لایهء نازک از گل و گچ که دیوار داخلی را با آن هموار و مسطح سازند
سیمیان: نوعی خوراک فانتزی ساخته شده از رشته های خشک و رنگین و تند و نمکین

ش
شاباش: آفرین، احسنت
شا بالا(شاه بالا): ساقدوش
شادی: بوزینه، میمون
شارت شدن: اتصالی برق
شاروال: شهردار
شاروالی: شهرداری
شاریدن: له شدن از هم پاشیدن
شاور: دوش
شاهراه: بزرگراه
شبت: شوید
شبکاری: اضافه کاری، کار بعد ازوقت
شته زدن: شل زدن، بیماری گل و گیاه
شخ شدن: کرخت شدن، سخت شدن
شفاخانه: بیمارستان
شفاخانۀ نسوان: بیمارستان زنان
شفتل: شبدر
شِق: لجوج، یک دنده
شقاندن: مالیدن
شُقّه: برگ، ورق
شقیدن: مالیدن، مالیده شدن
شکمبوی: شکمو
شکمدار: باردار
شکمروان: اسهال
شکنبه: سیرابی
شلغم بته : دمی برنج با خورش شلغم
شــلـّه: سمج
شمالی: استان های شمال کابل
شمّهء چای: تفالهء چای
شِنگ: وَن، درخت وَن
شوروا: آبگوشت، شوربا
شِنگ: وَن، درخت وَن
شوقی: آماتور
شولهء غوربندی: خوراک ار گوشت و ماش و برنج
شهادتنامه: دیپلم
شیرپیره( در هرات شیر پره): نوعی شیرینی که از شیر و شکر سازند
شیریخ: بستنی
شیرین بویه: شیرین بیان
شیرینی گک: آب نبات
شیشک: گوسفند نر جوان
شیمه: رمق

ص

صاحب: جناب، لقب محترمانه ای که در آخر شهرت یا مقام آید؛ مانند وزیر صاحب (= جناب وزیر)، قاری صاحب (جناب قاری)ـ
صاحب منصب: افسر ارتش
صافی: پارچهء تمیزکننده
صحنهء تمثیل: تماشاخانه، تئاتر
صحیّه: بهداری
صدارت: نخست وزیری
صدر اعظم: نخست وزیر
صفّه: تراس، ایوان
صندلی: کرسی
صنف: کلاس
صنفی : همکلاسی


ط
طب: پزشکی
طَبَق: کاسه
طبله: طبل، ضرب
طلبگاری: خواستگاری
طوی: عروسی، جشن عروسی
طیّاره: هواپیما

ع
عاجل: اورژانس
عامّه: عمومی، خانواذگی
عایله: خانواده
عدلیّه: دادگستری
عریضه: دادخواست ، شکایت نامه
عسکر: سرباز
عسکری: نظامی
عشق پیچان: نیلوفر
عقرب: آبان ماه
علاقه دار: بخشدار
علاقه داری: بخشداری
علفچر: مرتع، چراگاه
عملیّات: عمل جراحی
عنعنه: سنّت و عرف مردمی
عنعنوی: سنّتی

غ
غار: سوراخ
غچّی: پرستو
غرفه: کیوسک
غُلَّک: فلاخن، نیز= پلاخمان
غلتیدن: افتادن
غُلِنگ: زردآلوی خشک
غلنگاو: زردالوی خشک که در آب خیس کنند
غوره: میوهء نارس، کال
غوری: قاب، ظرف پلو
غـُند: واحد نظامی، سپاه
غوندل: رتیل
غیرحاضر: غایب
غیر متعهد: بیطرف
غیرمنسلک: بیطرف

ف
فابریکه: کارخانه
فاتحه: مجلس ختم و یادبود عزا
فارغ التحصیل: دیپلمه
فاریدن: خوش آمدن، چسپیدن
فاژه (فاجه): دهاندره، خمیازه
فاسولیا: لوبیاسبز
فاکولته : دانشکده
فالتو: یدک، غیر ضزوری
فاینل: فینال
فبروری: فوریه
فرقه: یکان لشکر
فرِم: قاب، چارچوب
فرمایشی: سفارشی
فقره : بند، پاراگراف
فکاهی: جوک، لطیفه
فورمه: فُرم
فیـته: نوار
فیر: شلّیک
فیشن: آرایش
فیصد: درصد
فیلپایه: پایه و ستون بزرگ
فیلمرغ: بوقلمون
ق
قابله: ماما
قابلی پلو: مخصوص افغانی
قاق: خشک
قبله گاه: ابوی
قِتقِتک: غِلغِلک
قُخ: کخ، کِرم
قرض(قرضه): وام
قروت : کشک
قشله: پادگان، سربازخانه
قطعه: بازی بازی ورق
قفاق: پسگردنی، سیلی، قفا
قلاق: شکلک، دهن کجی
قلاق: گرفتن ادا در آوردن
قلبه: شخم
قلبه: گاو گاو کشاورزی
قنقاله: نامزد
قنقاله بازی: نامزد بازی
قوای ضربه: نیروی کوماندویی، نیروی ضربتی
قوس: آذرماه
قول اردو: ارتش مرکزی
قوم: شن
قوماندان: فرمانده نظامی
قوماندانی: امنیه شهربانی
قیسی: زردآلو

ک
کارتوس: فشنگ
کافه: قهوه خانه
کاغذریگ: کاغذ سنباده
کاک : کائوچو، چوب پنبه
کاکا: عمو
کاکه: لوطی
کالا: جامه
کالاشویی: لباسشویی
کالاکشی: اثاث کشی
کباب پشتی: ششلیک
کِبَل: کابل سیم برق یا تلفن
کُپ(کُپّک): قوز، گوژپشت
کپّه : گرد، سفوف
کُپی کشی: صافکاری
کتاره: نرده
کُت بند: چوب رخت، جالباسی
کتلاگ: کاتالوگ، ژورنال
کتالیست: کاتالیزور، سرعت بخش
کچالو: سیب زمینی
کچری: خوراکی مانند ماش پلو یا دمی ماش
کراچی: گاری
کراچی دستی: فرغان، فرغون
کُرتی: کرته، کُت
کرِم دندان: خمیر دندان
کرِمِ ریش: خمیر ریش
کرِم رول: رولت
کرنشافت: میل لنگ
کَرّه : حلقهء دست بند یا پای بند
کسِت: کاست
کسترایل: روغن کرچک
کشفِ جرایم: (ادارهء) آگاهی
کفتان : 1.مبصر 2. کاپیتان
کفیدن: ترکیدن
کلان : بزرگ
کلان شونده: اعیان ، بزرگ قوم
کلانکار: جسور
کلامویی: کلاه گیس
کلَپ: کلوب
کلپوره: دنبلان
کلتور: فرهنگ
کلکل : بگومگو ( در هرات: کلجار) ـ
کلکین: پنجره
کلوله: گرد، کروی
کلونیا: ادکلن
کـَلّه چَــر َک: بیماری اوریون
کلینر: شاگرد شوفر
کمبغل: بی نوا
کمپل: پتّو
کمپوز: آهنگ
کمپوزیتر: آهنگساز
کمپیر: پیرمرد یا پیرزن
کمره: دوربین عکاسی
کمیشن : کمیسیون
کَندَک: گروهان، واحد نظامی
کُنده: : چوب سوخت (در هرات: هیزم )ـ
کنده شکن: هیزم شکن
کنگاش: سرطان ، خرچنگ
کوته قفلی: زندانی سلول انفرادی
کوتی : خانهء مجلل، خانهء ییلاقی
کَوچ: مبل
کوچ: بار و بنه ( گاهی اهل و عیال) ـ
کوچکشی: اثاث کشی
کوچی: چادرنشین، خانه بدوش
کورد: باغچه
کوره: داش
کوکره: تراخم (درهرات: دونی)ـ
کوله وان: محافظ، نگهبان
کوما: اغما
کومه: لُُپ، گونه
کویه: موریانه
کیله: موز
کیمیا: شیمی
کیمیای عضوی: شیمی آلی

گ
گادی: درشکه
گاز خوردن: تاب خوردن
گپ : 1. سخن 2. خبر
گُدام: مخزن، انبار
گُدایش: ویار( در هرات: گستا) ـ
گُدی: لعبت، عروسک
گدی: پران بادبادک
گراف: قلب نوار قلب
گرده: کلیه، قلوه
گروپ: گلوب، لامپ
گریزاندن: فراری دادن
گریزی: قاچاقی
گزمه: کشیک امنیّتی سیار
گژدم: عقرب
گشنیچ: گشنیز ( در هرات: قشنیز) ـ
گُلایی: پیچ خیابان یا کوچه، سر نبش
گُلپی: گلِ کرَم
گل: گلاب گل محمدی
گــُــند: صمغ
گندنا: تره
گوت: قرقره
گوتک: قرقره
گوره: کافر
گوشک (گوشکی): گوشی تلفن
گوگرد: کبریت
گولّه: گلوله
گولی: قرص، حب
گوند: حزب
گیبی: نوعی شلوار با سرپاچهء تنگ
گَیس: 1. گاز2. چراغ گاز

ل
لال: سرخ
لالا: برادر
لاله: لقبی برای هندوان
لایتر: فندک
لبسرین: ماتیک، روژ لب
لبلبو: چغندر، لبو
لشم: صاف و لغزان
لغزان: سرسره
لفت: آسانسور
لَلم: دیم
للمی: دیمی
للو: لالایی
لوت: اسکناس
لوچ : برهنه (در هرات: لیسک) ـ
لوچّک: ناقلا و نا شایست
لودسپیکر: بلند گو
لوده: خل، ابله
لَوز: نوعی شیرینی مانند باقلوای یزد
لوکات: میوه یی جون زالزالک اما بزرگتر
لیتی: کاچی
لیسنس: گواهینامهء رانندگی
لیسه: دبیرستان
لیلام: حراج
لیلامی: لباس دست دوم خارجی
لیلیه: 1. شبانه 2. خوابگاه
لین: 1. صف و قطار2. کابل، سیم
م
مادر کیکا: سوسک
مارکیت: پاساژ، بازارچه
ماشاوه: نوعی سوپ خوشمزهء کابلی
ماشین: موتور
ماشین تایپ: ماشین تحریر
ماشین گوشت: چرخ گوشت
ماکیان: مرغ
مالدار: فلاّح، دامدار
مالداری: دامداری
مالیده: چنگالی
مالیه: دارایی
ماما: دایی
مأمور: کارمند
مأموریت: کلانتری، پاسگاه
مبلایل: روغن موتور
متعلم: دانش آموز
متقاعد: بازنشسته
مجلاّ: معافیت خدمت سربازی
مجلس: جلسه
مجلس وزرا: جلسهء هیأت دولت
مُچِ (پایا دست): بندِ (پا یا دست) ـ
محاسبه: حسابداری
محرِّر: 1. نویسندهء احکام و فتاوی دادگاه 2. نامه نگار، دبیر
محرِقه: حصبه (در هرات: دامنه) ـ
محصّل: دانشجو
محکمه: دادگاه
مدد: معاش مساعده
مدرسه: محلّ آموزش دروس دینی، حوزه
مدیر: عمومی مدیر کُل
مُرچ: فلفل
مرغانچه: مرغدانی
مستری: مکانیک
مستریخانه: مکانیکی
مستوفی: رئیس دارایی
مستوفیت: ادارهء دارایی
مسکه : کره
مشرانو جرگه : مجلس سنا، مجلس اعیان
مشنگ: نخودفرنگی
مصروف: مشغول
مطبعه: چاپخانه
معارف: آموزش و پرورش
معاش: حقوق
معاش پیشکی: مساعده، وام
معاون: دستیار
معاون دریا: سرشاخهء رود
مقرّر: منصوب
مکتب: مدرسه، دبستان
ملاّ امام: پیشنماز، امام جماعت
ملازم: پیشخدمت
مَلِک: کدخدا
مُلّی: تُرب
ملّی گک : تربچه
ممیّز: ناظر امتحانات
منتو: خوراکی از گوشت کوبیده و پیاز که در خمیر پیچند
مُنج: کَنَف
منده یی (مندی): میدان بار
منشی: دبیر
منور: روشنفکر
موتر: ماشین، اتومبیل
موتر تیزرفتار: خودرو
موتر جنازه : آمبولانس گورستان
موتر لاری: کامیون
موتر سرویس: اتوبوس
موچی: پینه دوز، تعمیرکار کفش
موخی: ازدواجی که به خانواده یی دختری دهند و دختری ازانها گیرند (درهرات: الیشان)ـ
موزه: چکمه
موزیم: موزه
مونوگراف: پایان نامه
میخانیک: مکانیک
میدان هوایی: فرودگاه
میرزا: مأمور دولت
میرمن: بانو، خانم
میزان: مهرماه
میزان الحراره: دماسنج
میز خطابه: تریبون
میله: پیکنیک، تفرّج
مینی بس: مینی بوس

ن
ناجو(ناژو): کاج، صنوبر
ناجور: بیمار
ناخنک(ناخنه): گیومه
نان خوردن : صرف نهار یا شام
نَسک: عدس
نسوار: ناس
نسوار بینی: انفیه
نطّاق: گوینده
نظربند: تحت نظر
نفوس: جمعیت
نفی بلد: تبعید
نقاش: محل فروش دام، نخاس ( در هرات: گنج) ـ
نکتایی: کراوات
نکل: ورشو
نل: لوله
نلدوان: لوله کش
نلدوانی: لوله کشی
نندارتون: نمایشگاه
ننو: خواهرشوهر (درهرات: خارشو= خواهرشوی)ـ
نوکریوال: کشیک

و
وارخطا: دستپاچه
واسرنگ آمدن: حاشا کردن ، منکر شدن
واسکت: جلیقه
والی: استاندار
وترنری: دامپزشکی
وزارت اطلاعات و کلتور: وزارت فرهنگ و ارشاد
وزارت تجارت: وزارت بازرگانی
وزارت داخله: وزارت کشور
وزارت زراعت: وزارت کشاورزی
وزارت صحیه: وزارت بهداری
وزارت فواید عامّه: وزارت راه و مسکن
وزارت مالیه: وزارت دارایی
وزارت معارف: وزارت آموزش و پرورش
وسایل جمعی: رسانه های گروهی
وظیفه: دعا، ورد، ذکر
وقایوی: پیشگیری کننده
وقایه : 1. پیشگیری 2. جلد کتاب
وکیل گذر: کلانتر محل
ولایت: استان
ولسی جرگه: مجلس شورای ملی
ویرانکار: سقط فروش

هــ
هدیره: گورستان
هدیرهء آبایی: گورستانی خانوادگی
هُشتوک: کودک
هِکَک: سکسکه ( در هرات: هُکک) ـ
هوایی ملکی: هواپیمایی کشوری
هولدر: پاترون، سرپیچ برق


ی
یاخن: یقه
یازنه: شوهر خواهر
یاسمن: یاس
یاو: تهی، خالی
یخن: یقه
یخن قاق: یقه آهاری
یرغمل: گروگان
یلا: یله، رها
یلا خرج: ولخرج
یلاگردی: ولگردی
یلان: شنل، یالان
یلایی: بیهوده
ینگه: همراه عروس
یور (ایور) : برادر شوهر
یونیفورم: اونیفورم

بخش دوم - واژه های رایج در فارسی تهران با برابرهای رایج در کابل: ـ

الف
آبان، آبان ماه : عقرب ، برج عقرب
آب پز: جوش داده، مانند تخم جوش دادهء مرغ
آب تنی: آب بازی
آب جو: بیر(از انگلیسی) ـ
آبدان: چاتی، آبدان
آبگوشت: شوربا
آبله: چیچک
آب نبات: شیرنی گک (شیرینی گک) که با چای دیشلمه کنند
آبونمان (فرانسه): اشتراک
آبونه: مشترک
آتش سوزی: حریق
آتش نشانی: اطفائیه
آجر: خشت، بریکت
آجیل: میوهء خشک مانند نخود، کشمش ، بادام، پسته
آدامس (خارجی): ساجق
آذر، آذرماه: قوس، برج قوس
آرایشگاه: دکان سلمانی
آرایشگر: استاد سلمانی
آرشیتکت(فرانسه): معمار
آزمایشگاه: لابراتوار(انگلیسی) ـ
آسانسور(فرانسه): لـِفت (انگلیسی) ـ
آسم(فرانسه): نفس تنگی، تنگی نفس
آسمان غـُر ُنبه: رعد،( در هرات: پایه قـُرقـُری ) ـ
آشغال: 1: زباله، خاکروبه 2. خشره
آق سقـّال: ریش سفید، حـُقـّی
آگرمان( فرانسه): اگریمان ( فرانسه: موافقتنامه) ـ
آگاهی: کشف جرایم
آگهی: اعلان
آلاکلنگ: اندل چو( درهرات: الی لـُنبک) ـ
آلرژی(فرانسه): حســاسیت
آلوده: چتل ( در هرات: لــَمـَشت) ـ
آلی: عضوی ( آنچه در ترکیب کاربن دارد) ـ
آلیاژ(فرانسه): مفرغ، هفت جوش
آماتور(فرانسه): شوقی
آمادگی: تیاری
آماده: تیار
آماده باش: تیارسی (پشتو) ـ
آمپول(فرانسه): پیچکاری
آمفی تئاتر(فرانسه): ادیتوریم(لاتین) ـ
آموزش و پرورش: 1. معارف 2. تعلیم و تربیه
آهک: چونه
آهنگ: کمپوز(انگلیسی) ـ
آهنگساز: کمپوزیتر
ابر: اسفنج
ابره: آستر
اتاق ماشین: بادی موتر( ترکیب دو کلمهء انگلیسی) ـ
اتریش: استریا
اتصالی برق: شارتی برق
اتلس (اطلس): ساتن(انگلیسی) ـ
اتوبان (آلمانی): شاهراه دو سرکه
اتوبوس(فرانسه): بس، سرویس (هر دو انگلیسی) ـ
اتومبیل(فرانسه): موتر(انگلیسی) ـ
اثاث: اسباب، سامان
اثاث کشی: کوچ کشی ( در هرات: ریزپاش کشی) ـ
اجاره: کرایه
اجاره دار: مقاطعه کار
اجاق: دیگدان ( در هرات: اجاق) ـ
اجقون: جوانی ( دانه یی از یک گیاه چتری همانند بادیان) ـ
ادکلن(فرانسه): کلونیا (خارجی) ـ
ارباب: بادار
ارتش: اردو
اردک: مرغابی
اردیبهشت: برج ثور
ارشاد و فرهنگ: اطلاعات و کلتور، اطلاعات و فرهنگ
استارت(انگلیسی): سلف (انگلیسی؟) ـ
اُستان: ولایت، ایالت
اُستاندار: والی
استانداری: ولایت(ادارهء) ـ
استخر: برکه، حوض
اسفناج: سبزی پالک( در هرات: اسپناج) ـ
اسفند: اسپند
اسفند: حوت، دوازهمین برج سال
اسکناس: لوت، بانکنوت
اسید(انگلیسی): تیزاب
اشکاف: الماری
اضافه کاری: شبکاری
اطلاعات: استخبارات
اطلسی: پتونی
اعلام برنامه: انانس
اعلام کنندهء برنامه: انانسر
افسر: صاحب منصب
اگزما: کهیر، جرب
الگو: نمونه (درهرات: روبر) ـ
النگو: چوری
الوار: چارتراش
امضاء: دستخط
انبار: گدام
اَنبه: اَم
انبـُردست: انبرپلاس
انتصاب: تقرّر
انفاکتوس( انفارکتوس، انگلیسی): حمله، سکتهء قلبی
انفجار: انفلاق
انفیه: نسوار بینی
انفیه دان: قوطی نسوار، کدوی نسوار
اوت: اگست
اورژانس( فرانسه): عاجل
اُو َرکوت( انگلیسی): دبل کوت، بالاپوش
اونیفورم(فرانسه): یونیفورم (انگلیسی) ـ
ایده آل( فرانسه): عالی، فوق العاده
ب
باجناق: باجه
باجه: غرفه، دکّه
بادبادک: گـُدی پران( درهرات: کاغذباد) ـ
بادکردن: 1. ورم کردن، پـُندیدن 2. ماندن کالا و متاع بر اثر کسادی بازاریا نامرغوب بودن آن
باردار: حامله، شکمدار
بازجویی: استنطاق
بازداشت: توقیف
بازرسی: تفتیش، تلاشی
بازنشسته: متقاعد
باشگاه: کلوب، کـَلـَب
باقلا: باقلی
بالانس(فرانسه): معلق
بامیه (شیرینی): خجول
بامداد: پگاه
باند(انگلیسی): دسته، داره
بایگانی: آرشیف(فرانسه)، اوراق
بایگانی کردن: حفظ کردن
بخت آزمایی: لاتری(انگلیسی) ـ
بخش: السوالی، ولسوالی
بخشدار: السوال، ولسوال
بخشداری: ادارهء ولسوالی
بدهکار: مقروض
بدهکاری: قرض
بـُر ُس(فرانسه): بـُرس (فرانسه) ـ
برگه: ورقه، شـُقـّه
برگهء زردالو: اشتـَق( در هرات: کـِشته) ـ
برنامه: پلان
بزرگراه: شاهراه
بساط: تبنگ
بساطی: تبنگی، طو ّاف
بستانکار: طلبکار
بستانکاری: طلب
بستنی: شیریخ( درهرات: بستنی) ـ
بـُشکه( روسی): بیرل
بطری: بوتل(انگلیسی) ـ
بغل دستی: پهلوفیل(ترکیب فارسی- انگلیسی) ـ
بلال: جواری برشته
بلدرچین: بودنه( در هرات: کرّک) ـ
بلند شدن: برخاستن
بلند کردن: ربودن
بلوک(فرانسه): بلاک(انگلیسی) ـ
بلوکه(فرانسه): توقیف اموال
بلونـد (فرانسه): بور
بلیط(فرانسه): تکت
بـُن بست: کوچه یی که پایانش بسته است، دربند
بنجاره: خرّازی، خـُرده فروشی
بنجاره فروش: خرازی فروش
بند شلوار: ازاربند
بنزین: پترول (هردو انگلیسی و فرانسه) ـ
بوزینه: شادی
بنگاه: مرکز معاملات، مرکز، مؤسسه
بهداری: صحیه
بهداشت: حفظ الصحه
بهمن: 1 . برج دلو 2. برفکوچ
بهیار: مأمور صحیه
بیات: باسی، شب مانده
بید: کویه، موریانه
بیلان(فرانسه): بیلانس( انگیسی) ـ
بیمار: مریض، ناجور ( در هرات: ناخوش، بیمار) ـ
بیمارستان: شفاخانه

پ
پاتک: ضد حمله، حملهء متقابل
پارچ: جک، مرتبان، تنگ
پارو: راش بیل( درهرات: پارو) ـ
پاره کردن: چیر کردن
پاره آجر: خشت پارچه
پاساژ(فرانسه): مارکیت
پاک کن: پنسل پاک
پالتو( فرانسه): بالاپوش
پانسیون(فرانسه): مهمانخانهء خصوصی
پانسیونر(فرانسه): مهمان مهمانخانهء خصوصی
پایان نامه: مونوگراف (انگلیسی) ـ
پایو َر: ضابط، صاحب منصب پایین رتبه
پاییدن: نگران و مراقب بودن ( بپا: مراقب باش، هوشت را بگیر) ـ
پاییز: خزان
پرتابل(فرانسه): سیـّار
پرتقال: 1. کشور پرتگال 2. مالته (میوه) ـ
پرتوشناس: رادیولوژیست(انگلیسی) ـ
پـَرَستو: غـُچـّی
پـُرو: خام کوک (اصطلاح خیاطی) ـ
پرو َنده: دوسیه(فرانسه) ـ
پریز: ساکت (انگلیسی) ـ
پـُست: پوسته، داک
پستچی: پوسته رسان
پـُماد(فرانسه): تیوب مرهم
پنبه: پخته( درهرات و نیز درپشتو: پنبه) ـ
پنجره: کلکین
پنهان: پـُت
پیشخوان: پاچال
پیشدستی: پشقاب/ بشقاب
پیشکار: خانه سامان
پیک نیک(فرانسه): میله
پیمان: قرارداد
پیمانکار: قراردادی

ت
تاول: آبله (بر اثر سوختگی یا حساسیت. در هرات :خلفه/خرفه) ـ
تبریزی: سفیدار ( درخت سپیدار) ـ
تبلیغات: پروپاگند
تخت کفش: تیلی (درهرات: تـلـّی )ـ
تراس(فرانسه): ایوان، برنده (از ورندهء انگلیسی) ـ
تراش: قلمتراش، قلم سرکن، پنسلتراش
تـُرب: مـُلـّی
تـُربچه: ملـّی گک
تربیت معلم: دارالمعلمین
ترکه: خمچه (در هرات: شوشک) ـ
تریبون(فرانسه): میز خطابه (تاجیکی: منبر) ـ
ترمز(روسی): بر ِک (انگلیسی)ـ
تره: گندنا
تزریقات: پیچکاری
تزریقاتی: کمپودر(کمپوندر، انگلیسی) ـ
تصادف: تکر (خارجی) ـ
تفالهء چای: شمـّهء چای
تقویم: جنتری(هندی) ـ
تگرگ: ژاله
تکنیک(فرانسه): تخنیک(روسی) ـ
تلمبه(ظاهراَ از ترمب فرانسه) : پمپ ( انگلیسی) ـ
تماشاخانه: صحنهء تمثیل
تمبر پستی: تکت پستی
تمیز: پاک، ستره
تندرست: جور
تنی(برادر یا خواهر): سکـّه
تو: داخل، اندرون
توت فرنگی: توت زمینی
تور(توری): جالی
توسرخ، پرتقال: لال مالته
تیپ: فرقهء کوچک، لوا(نظامی) ـ
تیر: سرطان
تیغ ریش: پل ریش
تیکه: تکه، پاره، توته
تیل، تیله: توشله
تیماج: ساختیان
تیمارستان: دارالمجانین، شفاخانهء عقلی و عصبی

ث
ثبت، ادارهء: ادارهء احصائیه

ج
جا خوردن: دکه خوردن، شاک خوردن
جادکمه یی: مادگی
جاروکش: رُفتگر
جاری: زن ایور، خانم برادر شوهر(هراتی: امبجین؛ مشهدی: هم پیچه) ـ
جاسازی: پـُت ساختن، چیزی را پنهان در میان چیزهای دیگر جای دادن
جا گذاشتن: چیزی را در جایی فراموش کردن
جالباسی: کـُت بند
جالیز: پالیز، فالیز
جُزوه دان: کارتن
جفت: جوره
جـُک: فکاهی
جلیقه: واسکت
جوجه: چوچه
جیوه: سیماب

چ

چارچوب: چوکات، قالب
چارراه: چارراهی(میدان مرکزی، درهرات: چارسو) ـ
چاله: چقوری
چـُرت: پینکی، چرت، فکر
چرخ (دوچرخه): بایسکل(انگلیسی) ـ
چرخ گوشت: ماشین گوشت
چرخ خیاطی: ماشین خیاطی
چراغ بادی: اریکین، الکین، فانوس
چراغ گازی: گیس
چسبیدن: فاریدن، خوش آمدن
چسب زخم: پلاستر
چشم بلبلی: لوبیای خـُرد سفید که همانند چشم بلبل است
چغندر: لبلبو
چکمه: موزه
چکه کردن: چکک کردن
چماق: دانگ
چماقدار: دانگه یی
چـِند ِش: کـِرک( بیزاری و نفرت از چیزی) ـ
ح


حاشاکردن: منکر شدن، انکار کردن ( هراتی: واسرنگ آمدن) ـ
حاضری: غذای مختصر و آماده، ماحضر
حراج: لیلام
حرف: گپ
حرّاف: پرگوی ،پرگپ
حسابداری: محاسبه
حسینیه: تکیه خانه
حصبه: محرقه ( در هرات: دامنه) ـ
حضور و غیاب: حاضری گرفتن
حقوق: معاش
حکم: فرمان تقرر
حلقهء نامزدی: چلـّه
حمـّال: جوالی
حمالی: جوالیگری
حمام: گرمابه
حمام ِ خانه: تشناب
حنا: خینه، حـِنا
حوله: دستمال، جان پاک، رویپاک ( در هرات: هوله) ـ
حومه: اطراف
حیاط: حولی، حویلی (در هرات: سرا)ـ

خ
خاک ارّه: بورهء ارّه
خامه: سرشیر خام، کریم
خاور (ماشین، برگرفته از اسم خاص شرکت باربری): گاز، زیل، کلّه فیل
خاور: شرق، مشرق
خاور دور: شرق دور، شرق اقصی
خاور میانه: شرق میانه
خبرگزاری: آژانس خبررسانی
خـرچنگ: کنگاش
خـُرداد: برج جوزا
خـُل: لوده، ابله، خیله
خلبان: پیلوت
خوابگاه: لیلیه
خودنویس: خودرنگ
خورش: سالن (سالند، سالان) ـ
خیابان: سرک
خیار: بادرنگ
خیارچنبر: تره ( هراتی: چنبرخیار) ـ
خیس: تر
خیس کردن: تر کردن ، مانند ترکردن برنج( هراتی: نم کردن) ـ

د
داداش: برادر(لقب ترکی) (هراتی: لالا) ـ
دادگاه: محکمه
دادستان: مدعی العموم
دادگستری: عدلیه
دارایی: مالیه
دارایی، ادارهء: مستوفیت
داروخانه: دواخانه
داروساز: دواساز، فارماکولژست
داروسازی، دانشکدهء: فارمسی
دام: مال
دامپروری: فلاحت
دامداری: مالداری، فلاحت
دانش آموز: متعلم
دانشجو: محصل
دانشسرا: کالج
دانشکده: پوهـنزی، فاکولته
دانشگاه: پوهنتون
دانشنامه: شهادت نامه
دانشیار: اسستانت
دایی: ماما
دبستان: مکتب
دبیر: معلم
دبیر: سکرتر، منشی
دبیرخانه: سکرتریت، قلم مخصوص، تحریرات، دارالانشاء
دبیر ِ کـُل: منشی عمومی، سرمنشی
درجه دار: ضابط
درشکه(پولندی): گادی، تانکه
درصد: فیصد
درمانگاه: کلینیک(انگلیسی) ـ
دریا: بحر
دریایی: بحری
دستبند: چوری
دستبند ِ زندانی: ا ُلچک
دستپاچه: وارخطا( در هرات: هولکی) ـ
دفترچه: کتابچه
دستشویی: تشناب
د ُکـتر(فرانسه): داکتر(انگلیسی) ـ
د ُمـَل: دانه، زورک، دنبل
دُنبلان: کلپوره (خصیهء گوسفند) ـ
دندانپزشک: داکترِ دندان
دوجین: درجن
دوچرخه: بایسکل(انگلیسی) ـ
دوش(فرانسه): شاور(انگلیسی) ـ
دوقلو: دوگانگی( در هرات: جملی) ـ
دویست: دوصد
دهان دره: فاژه (درهرات: خمیازه) ـ
دیپلوم(دپلوم- فرانسه): شهادتنامه
دیپلمه(فرانسه): بکلوریا پاس، فارغ التحصیل

ذ
ذ ُرّ َت : جواری

ر
رادیولژی(فرانسه): اکسریز(انگلیسی) ـ
رازیانه: بادیان
راننده: درایور، دریور(انگلیسی) ـ
رانندگی: درایو(انگلیسی) ـ
راهنمایی: ترافیک
رب دوشامبر(فرانسه): چپن ِ خانه
ر ُتـَیل: غوندل
رزمناو: کشتی جنگی
رسانه های گروهی: وسایل جمعی
ر ُفتگر: جاروکش، مأمور تنظیفات
رگبار: باران تـُند
رُل(فرانسه): اشترنگ(انگلیسی) ـ
رنگین کمان: کمان رستم
روابط عمومی: ارتباط عامه
روانپزشک: داکتر متخصص امراض روحی، متخصص عقلی و عصبی
روزنه: پنجره
روغن مایع: تیل
روناس: رودنگ
رهن: 1.گرو2. اجاره
روسری: چادر، دستمال، قطیفه(هرات: قدیفه) ـ
ریواس: ر ِواشک
ریه: شــُش

ز

زائو: زچه (هراتی: زاچ) ـ
زاپاس( روسی): اشتپنی
زاج: زاک
زاج سفید: زمچ (هراتی: زمه) ـ
زایمان: ولادت
زالزالک: لوکات (نوعی) ـ
زنان و زایمان: نسایی و ولادی
زندان: محبس
زندانی: محبوس، بندی
زلوبیا: جلبی
زمین لرزه: زلزله
زیرسیگاری: خاکستر دانی
زیرشلواری: تنبان
زیگزاگ: پسدوزی(اصطلاح خیاطی) ـ
زیرزمین: تکاوی (هراتی: زیرزمینی) ـ
زیستشناسی: بیالوژی، بیولوژی

ژ
ژاندارمری(فرانسه): ژاندارم، ژاندارمه
ژانویه(فرانسه): جنوری(انگلیسی) ـ
ژتون(فرانسه): شماره، نمره
ژست(فرانسه): قیافه، پـُز
ژلاتین(فرانسه): جلاتین(انگلیسی)، سریشم ماهی
ژله(فرانسه): جلی
ژوئن(فرانسه): جون(انگلیسی) ـ
ژوئیه(فرانسه): جولای(انگلیسی) ـ
ژورنال(فرانسه): 1. مجله 2. کتلاگ(انگلیسی) ـ
ژیمناستیک(فرانسه): جمناستیک(انگلیسی) ـ

س
سازمان ملل: مؤسسۀ ملل متحد
ساقدوش: شاه بالا
ساک(فرانسه): دستکول
ساکت: چـُپ، آرام
سالاد(فرانسه): سلاّته
سالـَک: سالدانه(درهرات: دانهء سال) ـ
سبد: زنبیل
سبیل: بروت
سبیلو: بروتی
ستاد جنگ: ارکان حرب
سحری: پس شبی
سـدّ: بند
سرباز: عسکر
سربازخانه: قشله
سرپیچ برق: هولدر
سرخک: سُـرخکان (در هرات: گل افشان) ـ
سـُرخوردن: لغزیدن (عامه: لخشیدن) ـ
سرسره: لغزان، لغزنده
سرُم(فرانسه): سیرم
سروان: جگرن (پشتو) ـ
سرکار: حواله دار
سرکار: لقبی است که به جای خانم و آقا خطاب شود
مانند: جناب
سرکوفت: سرزنش
سفارشی: فرمایشی
سفره: دسترخوان
سکسکه: هِـکک
سمج: شَـله
سمنو: سمنک (هرات: سمنو) ـ
سند ماشین: جواز سیر
سنگریزه: ریگ، ریگچه، سنگچل
سنگواره: فوسیل (انگلیسی، فسیل) ـ
سوت: اشپول، اشپولاق
سوسک: مادر کیکها
سوسیس(فرانسه): ساسیج(انگلیسی) ـ
سوهان: سوهانک (شیرینی) ـ
سویچ(انگلیسی): کلید
سیب زمینی: کچالو
سیرابی: شکمبه
سیگار: سگرت
سیگاری: سگرت کش
سیمان(فرانسه): سمنت(انگلیسی) ـ

ش
شاپرک: شب پره، بمبیرک (هرات: شوپرک) ـ
شارژ(فرانسه): چارج(انگلیسی) ـ
شاه پسند: بربینه(گل) ـ
شاهی: تراتیزک
شبدر: شفتل
ششلول: هفت تیر
ششلیک(ترکی): کباب پـُشتی
شکر: بوره
شکلات(فرانسه): چاکلت (انگلیسی) ـ
شکلک: قلاق (هراتی: ساز گرفتن، تقلید کردن) ـ
شکمو: شکمبوی
شـُل: سست
شلتوک: شالی
شلوار: ازار، تمبان(تنبان) ـ
شلواربند: ازاربند( هراتی: بند تنبان) ـ
شُله: دلده (هراتی: قلور) ـ
شله قلمکار: نوعی دلده( هرات: آش بهمجوش) ـ
شلیک: فیر(انگلیسی) ـ
شمش طلا: خشت طلا
شمعدانی: جریبن(گل) ـ
شنا: آب بازی
شناسنامه: تذکرهء نفوس
شنبلیله: حلبه
شن: ریگ (هراتی: قوم-ترکی) ـ
شنزار: ریگزار
شنل: چپن بی آستین
شورای ملی: اولسی جرگه، شورای ملی
شورت(انگلیسی): سنتراج
شوسه(فرانسه): جادّۀ پختهء اسفالت نشده
شوفاژ: مرکزگرمی
شومینه(فرانسه): بخاری دیواری
شوید: شبت
شهربانی: قوماندانی امنیه
شهردار: شاروال، رئیس بلدیه
شهرداری: شاروالی، بلدیه
شهرستانی: اطرافی
شهریور: سنبله
شیرجه: دایو، دایف(انگلیسی) ـ
شیرین بیان: شیرین بویه
شیمی: کیمیا
شیمی آلی: کیمیای عضوی

ص
صاعقه: الماسک، برقک
صافکاری: کپی کشی
صلیب: چلیپا
صرع: تشنج (هراتی: پرغاز) ـ
صندلی: چوکی
صندوق پست: پست بکس (انگلیسی) ـ
صندوقدار: تحویلدار
صنوبر: ناجو
صیغه: عقد موقت

ض
ضابط: درجه دار
ضرب: زیربغلی
ضربی: مُـهر، تاپه

ط
طاس: کل، بی موی
طالبی: خربزهء گرمه
طرح: نقشه، پلان
طوسی: فولادی، خاکستری

ع

عامّـه: مسلمان غیر شیعی (اصطلاح کلامی) ـ
عامی: بی سواد
عدس: نسک (هراتی: عدس) ـ
عروسی: توی (طوی) ـ
عصر: نماز دیگر
علاوه: جمع (ریاضی) ـ
علوم: ساینس
عماری: دولی
عمّامه: دستار
عمل جراحی: عملیات
عمو: کاکا
عنکبوت: جولا، جولاگک (هراتی: کلاش)ـ

غ
غایب: غیرحاضر
غوری: چاینک
غیبت: غیرحاضری

ف
فتق: چوره (هراتی: دبّه) ـ
فـِر: چوتی
فراری دادن: گریزاندن (عامیانه: گریختاندن) ـ
فراورده: پیداوار
فرغان (فرانسه- فرغون): کراچی دستی
فرم(فرانسه): فورمه، فُـرمه
فرمان ماشین: اشترنگ
فرماندار: حاکم
فرمانداری: حکومتی
فرمانده: قوماندان
فروردین: حمل ( برج) ـ
فرهنگستان: اکادمی
فسیل: فوسیل = سنگواره
فشنگ: کارتوس، مرمی
فکل: بو (پاپیون که به جای کراوات پوشند) ـ
فلفل: مُـرچ
فناتیک: متعصب
فنجان: پیاله
فندک: لایتر
فیش: برگه
فینال(فرانسه): فاینل (انگلیسی) ـ

ق
قاب: 1 . چوکات 2. غوری 3. بجول (پژول) ـ
قابلمه: دیگچه، نوعی دیگ
قاچاقی: گریزی
قارچ: سماروغ
قبراق: چالاک
قرعه: پشک
قفسه: الماری
قلقلک: قتقتک (هراتی: پاخلوچه) ـ
قلوه: گرده
قلوه سنگ: جغل، جغله
قلیان: چلم، چلیم
قلیایی: القلی
قورباغه: بقـّه
قوری: چاینک
قهوه خانه: سماواری

ک
کاپشن: کاپیشن
کاتالوگ(فرانسه): کتلاک (انگلیسی) ـ
کاتالیزور(فرانسه): کتالیست (انگلیسی) ـ
کاج: ناجو
کاچی: لیتی
کاخ سلطنتی: ارگ شاهی
کاست: کست
کاغذ سنباده: کاغذ ریگ
کالبدشکافی: تشریح
کالبدشناسی: اناتومی
کامیون(فرانسه): لاری (انگلیسی) ـ
کاناپه(فرانسه): دیوان
کبد: جگر
کبریت: گوگرد
کت(انگلیسی): کرتی
کتری: چایبر (هراتی: کتری، چایجوش) ـ
کچل: کل
کدخدا: ملک (هراتی: ارباب) ـ
کراوات(فرانسه): نکتایی (انگلیسی) ـ
کرچک: کستراییل (انگلیسی) ـ
کرسی: صندلی
کره: مسکه
کریدور(فرانسه): راهرو
کشاورز: زارع
کشاورزی: زراعت
کشک: قروت
کشو: رو َک (هراتی: خزه) ـ
کشوری: مُـلکی
کشیک: 1. نوکریوال 2. پهره، پیره
کفهء ترازو: پتهء ترازو (هراتی: پلّـۀ ترازو) ـ
کلاس: صنف
کلانتر: سرمأمور
کلانتری: سرمأموریت
کلاه گیس: کلاه مویی
کلیه: گُـرده
کمد: الماری
کمک هزینه: مدد معاش
کمیسیون(فرانسه): کمیشن(انگلیسی) ـ
کنف: مـُنج
کود: پارو
کولاک: برفکویه
کیف: بکس
کیوسک (فرانسه): غرفه

گ
گاری: کراچی
گاز انبر: انبر میخکش
گازوییل(فرانسه): دیزاییل(انگلیسی) ـ
گاوصندوق: سیف (انگلیسی) ـ
گالش: کلوش (هردو فرانسه یا روسی) ـ
گذرنامه: پاسپورت
گزارش: راپور
گراور(فرانسه): کلیشه (انگلیسی) ـ
گراورسازی: زنکوگرافی (انگلیسی) ـ
گربه: پشـَک
گردو: چارمغز
گزارشگر: راپورتر(انگلیسی) ـ
گل محمدی: گل گلاب
گواتر(فرانسه): جاغور (هراتی: غمباد) ـ
گواهی: تصدیق
گواهینامه: شهادتنامه
گواهینامهء رانندگی: لایسنس (انگلیسی) ـ
گوجه فرنگی: بادمجان رومی
گونی: بوجی (هراتی: گونی) ـ
گوینده: نطاق، انانسر(انگلیسی)ـ
گیس سفید: پیچه سفید
گیومه(فرانسه): ناخنه، هلالین، مزدوج، پرانتز

ل

لاستیک(روسی): تیر، تایر(انگلیسی) ـ
لاستیک تویی: تیوب (انگلیسی) ـ
لاک پشت: سنگ پشت (هراتی: کاسه پشتک) ـ
لالایی: للو (هراتی: آلاّ، آلـِلاّ ـ
لامپ (فرانسه): گروپ (= گلوب : انگلیسی) ـ
لامپا(روسی): لمپا
لبو: لبلبو
لـُپ: کومه(هراتی: لمبوس) ـ
لثه: بیره (هراتی: ارچ) ـ
لچک: دستمال سه گوشه، سربند
لشکری: عسکری، نظامی
لوازم یدکی: پرزه
لوبیاسبز: فاسولیا
لوزه: تانسل (انگلیسی) ـ
لوس: نازدانه (هراتی: انـّه) ـ
لوستر(فرانسه): چلچراغ
لوله: نل
لوله کش: نلدوان
لوله کشی: نلدوانی
له شدن: 1 . شاریدن 2. پخچ و پامال شدن ( هراتی: پچخ شذت) ـ
لیوان (فرانسه): گیلاس

م


ماتیک : لبسرین
ماساژ(فرانسه): چاپی
ماشین تحریر: ماشین تایپ
ماشین نویس: تایپست
ماما: قابله (هراتی قدیم: دایه، ماما) ـ
مامور پـُست: داکی، پـُسته رسان
ماهواره: ستلایت (انگلیسی) ـ
مایه کوبی: واکسناسیون (فرانسه)، تزریق واکسن
مبصر: کفتان، سرجماعه
متقال: کرباس(نوعی) ـ
مـُچ دست: بند دست
مـُچ پا: بند پا
مچی،ساعت: ساعت بند دستی
مداد: پنسل (انگلیسی) ـ
مدیرکـُل: مدیر عمومی
مـُرداب: جیه زار، باتلاق
مـُرداد: اسد
مساعده: معاش پیشکی
مسواک: 1. مسواک (طبیعی از چوب درخت مسواک) 2. برس دندان
مطب: معاینه خانه
ممیّــِز: اعشاریه
منتظر خدمت: اضافه بست
منها: تفریق
منیزیم(فرانسه): مگنیزیم (انگلیسی) ـ
مـَو: تاک
موتور( فرانسه): 1.ماشین (انگلیسی) 2. موتورسیکلت، موتورسیکل
موز: کیله
موزائیک(فرانسه): خشت سمنتی
موزه(فرانسه): موزیم (انگلیسی) ـ
موزیک(فرانسه): موسیقی
موشک: راکت
مولکول(فرانسه): مالیکیول (انگلیسی) ـ
مهر، ماه: میزان، برج
مهندس: انجنیر(انگلیسی) ـ
مهندسی: انجنیری
میدان: چوک
میدان بار: منده یی
میل لنگ: کرنشافت (انگلیسی) ـ
مینی بوس (فرانسه): مینی بس (انگلیسی) ـ

ن

ناتـنی: اندر
نارنگی: کینو، سنگتره
نارون: پشه خان، پشه خانه (درخت) ـ
نامه رسان: پسته رسان، داکی
نخ : تار
نخاله: سبوس و آنجه از بیختن و غربال کردن باقی بماند
نخست وزیر: صدر اعظم
نخست وزیری: صدارت
نخودچی: نخودبریان
نخود فرنگی: مـُشنگ
نخود لپـّه: دال نخود
نرده: کتاره
نشگون: چندُک (هراتی: چوچنگ) ـ
نظام وظیفه: مکلفیت عسکری
نفت: تیل خاک
نمونۀ چاپ: پروف
نمونه خوانی: پروفخوانی
نوار: فیته، تیپ
نوار قلب: گراف قلب
نورد: چوچه (چوبی که خمیر را هموار کنند) ـ
نوغان: پیلهء ابریشم
نهار: چاشت

و

واکنش: عکس العمل
واگیردار: ساری، مسری
وام: قرض، قرضه
وان( روسی): تب ( لگن بزرگ حمام) ـ
وجین: خیشاوه (هراتی: ساو)
ورشو: نکل (هراتی: برشو) ـ
وزارت آموزش و پرورش: وزارت معارف، وزارت تعلیم و تربیه
وزارت ارشاد: وزارت اطلاعات و فرهنگ
وزارت بازرگانی: وزارت تجارت
وزارت بهداری: وزارت صحیه
وزارت دارایی: وزارت مالیه
وزارت کشور: وزارت داخله
ولایتی: اطرافی
ولخرجی: یلاخرجی (هراتی: یله خرجی) ـ
ویار: گدایش ( هراتی: گستا) ـ
ویزیت (فرانسه): فیس (انگلیسی)، حق الزحمه

هــ
هاج و واج: حیران
هار: دیوانه
هرکاره: دیگ سنگی
هزینه: مصارف، مخارج، بودجه
هلو: شفتالو
هندوانه: تربوز (هراتی: هندوانه) ـ
هواپیما: طیاره
هول دادن: تیله کردن (هراتی: تلنگ دادن) ـ
هوو: انباق
هویج: زردک

ی

یاس: یاسمن
یدک: فالتو، اشتبنی
یقه: یخن
یکان: فرقه
یکدنده: شق، لجوج (هراتی: لجباز) ـ
یواش: آهسته
یواشکی: به آهستگی
یونجه: رشقه (هراتی: سبست) ـ
پایــــــــــان